آرشيو

شعر  

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

زندگی دوستی در چكامه های ايرانی          جواد پارسای

 نوشتهً زير متن سخنرانی آقای جواد پارسای است که در برنامهً "جُنگ ماه" کانون انديشه به تاريخ جمعه 18 نوامبر 2005 ايراد گرديد و بدينوسيله در اختيار ساير علاقمندان به شعر و ادب فارسی قرار میگيرد.

زماني من در پي اين بودم كه بدانم ، چند شاعر ايراني ، در سروده هايش به موضوع “عشق” در معناي همگاني آن ، “زندگي” و “شادي” پرداخته اند و اين موضوع ها چه حجمي از ديوان آنان را به خود اختصاص  داده است ؟

          گفتار امشب من ، دربارة  “ زندگي دوستي” در چكامه هاي شاعران ايراني ، شايد اين پرسش را پيش آورد كه مگر زندگي ستيزي هم وجود دارد ؟

          شايد اين فراز را بار ها شنيده ايد : “ الدنيا مزرعه الا‏‎خره” ، يعني اين دنيا كشتزاري است براي آخرت . اين يك نگرش ديني است كه شيوة زندگي اين جهاني را ، با هدف تدارك بيني براي زندگي آن جهاني پيش پاي ما مي گذارد. همين توصية به ظاهر نيكخواهانه را اگر خوب بررسي كنيم ، مي توانيم ساعت ها دربارة برايند هاي زيانخيز فردي و اجتماعي آن گفتگو كنيم .

 

اكنون به بخشي از سرودة آرش كمانگير ، سياوش كسرايي توجه كنيم ، تا ستاية و شيوة زندگي را از اين ديدگاه دريابيم :...

آري ، آري ، زندگي زيباست .

زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست .

گر بيفروزيش ، رقصِ شعله اش در هر كران پيدا ست .

ور نه ، خاموش است و خاموشي گناهِ ماست .

...      

اگر بخواهيم به  چگونگي و چرايي اين دو ديدگاه (جبهه) بپردازيم ، نشستي ديگر لازم داريم ، ولي براي آغاز اين گفتگو ، به اشارة كوتاهي در اين زمينه نياز منديم .

انديشة “زندگي دوستي” يا “زندگي ستيزي” ريشه در نگرش انسان ، به آغاز و هدف زندگاني دارد . در بارة  آغاز زندگاني ، نخست يك نگرش  استوره اي – پنداري ،  شكل گرفت  كه  با  گذشت زمان ،  خود را بن- ماية “ رويداد آفرينش” در اديان گوناگون قرار داد . همة  اديان ، كمابيش ، آغاز  زندگي  و  پيدايش  انسان  را  با  “ رويداد آفرينش” توجيه مي كنند . ولي در واقع امر، اين  انسان نخستين بود كه پس از پيروزي اندك بر ترس ها و نگراني هاي خود ، در پي يافتن پاسخ براي پرسشهاي خود : كي هستم ؟ از كجا آمده ام ؟ برآمد .

ز كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود         به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

          انسان جستجوگر ، براي يافتن پاسخ ، ناگزير با خود انديشيد و از خود آغاز كرد. يعني هم پرسشگر شد و هم پاسخگو و هراندازه كه كنجكاوي او پرورش يافت و افزون شد ، به شمار پرسش هايش نيز افزود . با اين گونه پرسش ها و پاسخ ها بود كه ، نخستين اندوخته هاي ذهني خود را شكل داده و راه پيدايش استوره را هموار ساخت . يكي از استوره هاي شناخته شدة انساني ، استورة آفرينش است . استوره پاية علمي ندارد ولي ايمان جماعت است .

استوره ، افسانه  يا  باور  به آفرينش ، ناگزير از انديشيدن و باور داشتن به وجود آفريننده يا آفريدگار بود . اين استوره كه با گذشت سده ها از عمر انسان بيشترين دلمشغولي او را فراهم آورد ، كم كم  پايه و شالودة باور و دين به خود گرفت و پذيرش جمعي پيدا كرد .  اين استوره يا دين ،  از سه هزار سال پيش به اين سو ،  به عنوان عنصر بنيادين ، مورد كند و كاو ، كلنجار و انديشه ورزي ،  دينمداران ، فيلسوف ها و دانشمندان قرار گرفته است .

 

          برخي از فيلسوف ها  و جويندگان نيز   هستي شناسي را بر شالودة  دانش تجربي سوار كردند. اين راه و  روش نيز با وجود سختي هايي كه ، دينمداران در راهش ايجاد مي كردند ، جادة خود را كوبيد و هموار كرد ، كه ما امروزه از برآيندهاي  آن  به نام “ دانش تجربي”  نام مي بريم و از نيكويي هايش برخوردار هستيم .

 

          ولي گفتار من ، دور محور استورة آفرينش ، و رابطة آن با دين اسلام ، مي گردد ، كه پس از گسترش اين دين ، بويژه در ايران ، عامل پيدايش دو گروه بزرگ از انديشمندان يا راهنمايان فكري مردم شده است . پايه هاي ساختاري اين استوره ، باور يا (عقيدة) اسلامي ، در قرآن خوابيده اند ، و مجموعة اين آيه هاي قرآني، شالودة بينش فلسفي- اسلاميِ برخي از پژوهشگران يا پيشوايان ديني و از سوي ديگر، بن- ماية نگرش عرفاني و عرفان ذوقي ايراني را به وجود آورده است .

 

ريزه كاري چگونگي آفرينش انسان ، به  روايت قرآن، در سوره هاي : بقره، اَعراف ، بني اسرائيل ، طه و در احاديث قدسي، نقل به مضمون ، چنين است :  خداوند فرشتگان را راهي  زمين مي كند تا براي ساختن قالب خاكي- زميني ،  انسان  نخستين =  آدم ، “ گل” بياورند . گل آدم سرشته مي شود ، چهل روز ورز داده مي شود . آنگاه ،  به زيباترين شكل “ في احسن التقويم” ساخته و پرداخته مي شود . پس از آماده شدن قالب زميني ، خداوند از روح خود ، از راه بيني  در آن مي دمد : “و نفخت فيه من روحي” . آدم جان مي گيرد و در بهشت جاي داده مي شود . خداوند  از خودش ،  به  عنوان  آفريننده ،  و  از  آفريده اش  به  عنوان “ اشرف مخلوقات” ، ستايش ها مي كند .

 

آنگاه پيماني بين خدا و آدم  بسته مي شود . از اين پيمان به نام هاي گوناگون : پيمان الست ، پيمان ازلي ، بار امانت و ... در كتاب هاي ديني و سروده هاي شاعران به فراواني ياد شده است . در بهشت ، زوجي مادينه به نام “حوا” ، از دندة چپ آدم براي او آفريده مي شود . در هر سه دين سامي ، داستان ، كما بيش ، شبيه  هم  است . به اين  دو آفريدة  محبوب ، از  سوي خدا ، در بهشت ، همه گونه آزادي عمل داده مي شود ، جز اينكه  از خوردن فرآوردة ويژه اي منع مي شوند .

سفر پيدايش ، باب نخست . مزامير داوود ، باب 90 و 130 ...و  او نساء ناميده شد ، استخواني از استخوانهايم و گوشتي از گوشتهايم .

 

         به حكم خداوندي ، همة فرشتگان فرا خوانده مي شوند ، تا به پيشگاه آدم سر فرود آورند و اورا در مقامي فراتر از جايگاه خودشان به رسميت بشناسند . همة فرشتگان فرمان خداي را به جاي مي آورند ، بجز شيطان . او ، با اينكه  محبوب ترين فرشته در نزد خدا بود ،  به دليل اين نافرماني ، از درگاه خداوندي رانده مي شود . او آدم را مي فريبد و به گناه نافرماني آلوده مي كند .  آدم  نيز  به  دليل اين نافرماني = گناه نخستين = از بهشت رانده مي شود و رشتة الفتش از نيستان بريده مي شود . از اين به بعد ، او بايد به زندگاني زميني بپردازد و براي گذران آن رنج و الم بكشد و شيوه اي را برگزيند كه بتواند درباره به نيستان برگردد ، يا به تعبيري ديگر دوباره به بهشتي كه از دست داده است ، برگردانده شود .

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود          آدم آورد بدين دير خراب آبادم 

 

         اين گناه آدم ، گناه ازلي ، و آرزوي دوباره پيوستن به “ روح برترين” يا جاودانگي در “سراي شادماني” سايه انداز بر شيوة زندگا ني اين جهاني ، در بين پيروان  سه دين بزرگ سامي (ابراهيمي) : يهود ، مسيحيت و اسلام شده است . به جهان اسلام كه مي نگريم ، دو گروه را در سير و سلوك در اين راه مي بينيم :

 

         گروه نخست ،كه از اين گناه نخستين ، بسيار پريشان بودند ،  بر اين باور  روي آور مي شوند كه:  بايد  راه  و  شيوه اي را در پيش گيرند كه نتيجة عملكرد  بدان  به  بخشودگي گناهانشان  منجر شود ،  تا  دوباره  بتوانند وارد بهشت شوند . پيشروان و پيروان اين گروه ،  براي بخشودگيِ  گناه نخستين و گناهان اين جهاني خود ، زندگاني اين جهاني و جسمي خود را وسيلة رسيدن بدان هدف قرار مي دهند. آنان در زندگاني زميني، به خوار شمردن زندگاني ، خودآزاري با رياضت ، روزه داري و عبادات ، و ابراز پشيماني از راه زاري و گريه و لابه و حتا به ديگرآزاري، از راه تحميل شيوة خود به ديگران ، مي پردازند . براي اين گروه ، “پيمان نخست” ، معناي تكليف و وظيفة مذهبي دارد . شمار گروندگان اين گروه ، كه زندگي ستيزي را پيش گرفته اند ، بسيار زياد است .

         رابعة عدويه ، درگذشته در سال 185 هج. ق. ، از بانوان سوفي مشرب بود . او كه به عاقلي ديوانه نما شهرت دارد ، شبانه هيزم شعله وري در دست ، دوان دوان ، مي رفت و مي گفت : مي روم تا آتش در بهشت و دوزخِ اين مردخواهان و طلبكاران بزنم (بهشت و دوزخ را به آتش بكشم و از بين ببرم) تا ببينم كسي بي اميد بهشت و بيم از دوزخ ، باز هم اطاعت و عبادت مي كند يا نه ؟

 

         گروه دوم ، به كند و كاو  در چون و چرايي اين رويداد ازلي  پرداختند و به نگرشي در ”هستي شناسي” دست يافتند . آنان به هيچروي به راه گروه نخستين باور نداشتند و  چون به  خودشناسي و خداشناسي ، از راهِ سير و سلوك  باور  داشتند ، عارف (شناسندة راه)  نام گرفتند . اين گروه نيز ، راه و روش خود را در گفته ها و نوشته هاي خود نشان داده اند .

كساني كه به اين شيوة برخورد با زندگي پي مي برند ، به  دلخواه خود اين راه را  براي زندگاني اين جهاني خود برمي گزينند ،  بي آنكه ، ناپذيرندگان  را زير فشار بگذارند ، يا  با انگ بي ديني و كفر و زندقه ، به مرگ محكوم كنند . اين گروه ،  بيشتر  به عمل گرايي روي مي آورند و براي خود و انسان نخستين ، ارتكاب هيچ نوع گناهي را نمي پذيرند . به نظر آنان ، انسان با اين ويژگي هايش آفريده شده است . خدايي بخشنده و مهربان ، خدايي زيبايي دوست و حتا آزادي بخش ، انسان را بنا به خواستة خودش ، و بدليل اشتياق و تجلّي ، آفريده است . براي  اين گروه ، “ پيمان نخست ” با خدا ،  پيمان  عشق  و  عشق ورزي  معنا  مي دهد . اين گروه كه  در عمل به “ زندگي  دوستي” روي  آورده اند ،  همه جا ، در اقليت  بودند و هستند .

ساية معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود

 

        سخن از عرفان بميان آمد ، بد نيست در اينجا  اشارة كوتاهي نيز به عرفان ايراني بكنم . 

 

          عرفان ايراني ريشه در آيين “مهر يا ميترا” دارد . آيين پر رمز و راز مهري ، سير و سلوكي نه چندان دست يافتني از پيروان برگزيده  مي طلبيد ، كه در هفت مرحله سير مي شد و اين رسم ، از سوي سوفيان و عارفان برگرفته شده است . اين هفت گام ، همان است كه در آثار عارفان و شاعران به : “هفت وادي” ، “هفت شهر عشق” يا هفت خوان ، بازگويي شده اند .  راهپيماي بعدي عرفان ايراني ، پس از ميترا ،  زردشت بود. زردشت  اين راه را ، عارفانه آغاز كرد  و نام  آن جهان را “ هستي مينوي  يا  سراي شادماني” مي گذارد ،  ولي اين پيامبرانه پيمود .

 

سالك بعدي اين راه ، ماني است ، در دين ماني ،  هر كسي  راه  خود  را مي جويد  و  به  پالايش  خود مي پردازد تا از خودآزاري ، ديگرآزاري ، آلوده سازي پيرامون زندگي ، بي ساماني و بيكاري دور بماند .

 ماني ،  شادي, خرسندي , زيبايي , روشنايي و باشندگي را در گروه آشنايي جاي مي دهد ، و  ترس, بيماري, اندوه, تاريكي, زشتي و مرگ را بيگانگي مي داند . انديشه هاي فلسفي ايراني , روية 84  از ديدگاه  زردشت و ماني زن و مرد باهم برابر هستند. در سازمان ديني ماني ، زنان مي توانسته اند “ نيوشاك ” يعني برگزيده باشند . 

 

پس از ماني ،  مزدك ،  در اين راه گام مي گذارد. مزدك نيز، به زندگي اين جهاني  مي انديشيد و مي كوشيد ، اين جهان را از نابرابري هاي ساخته و پرداختة دست زورمندان ديني و حكومتي، به “برابري” برگرداند . مزدك ، بهره وري  يك  مرد  از  زنان  بيشمار را و خواستة  داراك زياد داشتن را ،  پليد و ناشايست مي دانست . او نيز نقد زندگي اين جهاني را به نسية آن جهاني ترجيح مي داد . موبدان ، شاهان ساساني و خلفاي عباسي ، دشمنان سوگند خوردة مزدك بودند . هرسه ، تا توانستند نوشته هاي او و پيروانش را از بين بردند و ما را از دسترسي به گنجينه اي محروم ساختند .

 

در ايران پيش از ساسانيان ، شادي از باورهاي پايه اي مردم و چهارمين آفرينشِ خدا بشمار مي رفت و تاريكي و مرگ ماية  ناخشنودي  بود . از اينرو ، مردم  ايران ، بيشتر  به  برگزاري  جشن ها و  به  شادماني مي پرداختند . حتا به هنگام درگذشت شخصي ، در خانواده ، در پُرسه اي كه برگزار مي كردند و در سالگرد روزمرگ او ، به جاي زاري و مويه ، ويژگي هاي شخصيت او و رويدادهاي برجستة دوران زندگي اش را ياد آور مي شدند . غمگساري و سوگواري را ساسانيان ، با سوگ سياوش ، در ايران  مرسوم كردند . از زمان حكمراني آل بوية شيعي مذهب ، اين آيين به سوگواري امامان شيعه بدل شد و از دوران صفويه به اين سو ، براي آن ، آيين هاي منسجم عزاداري ساخته و پرداخته شد .

 

ابن عربي ، يكي از سوفيان  سدة هفتم  هجري ، مي گويد : “اللهُ جميلٌ و يُحِبُ الجمال” خدا زيباست و زيبايي را دوست  مي دارد . كتاب فتوحات ، جلد 2 ، روية 326       او مي گويد : “ اگر موجودي را به خاطر جمالش دوست مي داري ، در واقع ، هيچكس جز خدا را دوست نمي داري ، زيرا كه وجود زيباست . از اينرو، از همة وجود ، موضوع عشق ، تنها خدا ست .

 

         از ميان پويندگان راه عرفان ايراني ، بسيارند كساني كه انديشه ها و گفته هاي خود را به شيوة “چكامه” بيان داشته اند .  تاريخ فرهنگ ايران نشان مي دهد كه مردم ، شعر را بيشتر از نوشته هاي نثري پذيرا شده اند. نويسندگان و شاعران بيشماري نيز بوده اند و هستند كه مضمون هاي عرفاني را در چكامه هاي خود گنجانيده اند بي آنكه خود را عارف بنامند يا در راه عرفان بدانند . 

 

عرفان ذوقي ايراني ، راه خود را از سوفيگري و زهد نمايي خشگ انديش جدا مي كند و رهنمودهاي خود را سرلوحة فلسفة زندگي ايراني مي نگارد .  مولانا جلال الدين محمد بلخي ، شريعتمدار ، فيلسوف و آخرسر عارفي شوريده سر در جاي جاي  ديوان خود ، با مدعيان زندگي ستيز ، درمي افتد . آدم از ديد او ، نويسندة زندگينامة خويش است ، چون  خواست و توانشِ  انديشيدن  و  برگزيدن  دارد . از ديد عارفان ، زندگي ، زيبايي ، عشق ، شادي ، همنوع دوستي و آزادگي ، در متن زندگاني اين جهاني قرار دارند .

 

نصيب ماست بهشت ، اي خدا شناس برو           كه    مستحق   كرامت         گناه كارانند

سوفي ، گلي بچين و مرقع  به  خار بخش          وين زهد خشك را به مي خوشگوار بخش

 

 

 

        اكنون به نمونه هايي از سروده هاي عرفان ذوقي ايراني نگاهي بيندازيم:

 

عطار نيشاپوري ، كه همروزگار عارف و فيلسوف ايراني ، شيخ   شهاب الدين سهروردي بود و سي سال پس از شهادت اين داناي برجسته ، هنوز زنده بود ، انديشة او را در سرودة خود چنين آورده است :

                  تو ،  همچو  آفتابي ،  تابنده  از  همه   سوي

من همچو ذرّه  پيشت ، جان در ميان  نهاده

                   من چون تلسم و افسون ، بيرون ز گنج مانده

                                                تو ، در ميان  جانم ،  گنجي     نهان   نهاده

                   گر  يك  گهر  از  آن  گنج ، آيد پديد بر من

                                                بيني  مرا   ز   شادي ، سر  در جهان   نهاده

        

مولانا جلال الدين بلخي  خوشي و عشق را فرياد مي زند:

                   اين نباتات  و  جماداتِ   جهان             جمله مي گويند روزان  و شبان

                   ما سميعيم و بصيريم و خوشيم            با شما نا محرمان ، ما ناخوشيم

        

از ديد مولانا ، زندگي دوستي ، خردورزي است نه پندار پرستي :

                   چو هر نقشي كه مي جويد ، ز انديشه همي رويد

تو مر هر نقش را مَپَرست ، خود بپرست انديشه

 

         او پس از ديدار با شمس و دگرگوني شيوة بينش و زيستش ، چنين مي سرايد :

چه گويم ؟ مرده  بودم  بي تو  مطلق               خدا ، از  نو ،  دگر  بار   آفريدم

در دست   هميشه    مصحفم     بود                در   عشق ،   گرفته ام    چَغانه

اندر    دهني     كه   بود       تسبيح              شعر   است  و  دوبيتي و   ترانه

 

 

حكيم عمرخيام نيشاپوري ،  زندگي را  ارج مي گذارد  و مي خواهد آن را همراه با بادة روشن ، در كنار سيمين تني  سپري كند :

اي دوست ، حقيقت شنو از من سخني             با  بادة لعل  باش   و  با   سيم تني

كان كس كه  جهان  كرد  فراغت   دارد            از سبلت چون تويي و از ريش مني

برخيز  و  مخور   غم   جهان     گذران            بنشين  و  دمي به شادماني گذران

 

او ، در غم جواني از دست رفته ، زانوي غم بغل نمي كند  و در رؤياي آيندة ناپيدا نيز زندگي نمي كند:

هرگز  غم   دو   روز  مرا  ياد   نگشت              روزي كه نيامده است و روزي كه گذشت

 

زندگي را نبايد رايگان از دست داد و در رؤياهاي نا پيدا و بي پايه ، سرگردان شد :

آن  ماية  دنيا ، كه  خوري يا  پوشي                معذوري  اگر در طلبش  مي كوشي

باقي ،  همه  رايگان  نيرزد  ،  هشدار                تا   عمر   گرانبها    بدان   مفروشي

 

خيام به زندگي خوش بين است ، همه جا را زيبا مي بيند و بهشت راستين را همين زندگي مي داند:

چندان كه   نگاه   مي كنم هر سويي              در باغ ، روان  است  ز  كوثر  جويي

صحرا چو بهشت است ز كوثر كم گوي              بنشين  به  بهشت  با بهشتي رويي

گر  يك   نفست   ز   زندگاني   گذرد               مگذار  كه  جز   به  شادماني  گذرد

 

          

         شيخ مصلح الدين سعدي ، در كنار اندرزهاي اخلاقي اش ، رگه هايي هم از رندي شاعرانه ، در يوستانش جاي داده است‌:  

ساقي سيم تن ، چه خسبي؟ خيز!                  آب  شادي   بر  آتش غم  ريز

بوسه اي   بر   كنار    ساغر    نه !                  پس   بگردان   شراب  شهد آميز

        

او در كنار “زندگي دوستي” به زندگي بخشي نيز ، توصيه مي كند ، به زندگي و آسايش ديگران نيز پرداختن ، زندگي دوستي است . او مي گويد :

بني آدم  اعضاي يك  پيكرند               كه در آفرينش ز يك گوهرند

تو كز محنت ديگران بي غمي               نشايد كه  نامت  نهند  آدمي

   

خواجه شمس الدين حافظ در اين پنج روزة عمر ، آسايش و خوشي اين جهاني را توصيه مي كند :

پنج روزي كه درين مرحله مهلت داري              خوش بياساي ، زماني كه زمان اينهمه نيست

 

او در جاي جاي سروده هايش , زندگي ستيزي , خودآزاري و تسبيح اندازي را , كه زاهدان ريايي براي رسيدن به  بهشت وعده مي دهند ، به  سخره مي گيرد :

دولت ، آنست  كه بي  خون دل  آيد  به  كنار

ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست

 

         او شيوة انساني را توصيه مي كند و غمگساري را رد مي كند :

ني دولت دنيا به ستم  مي ارزد   ني لذت  مستي اش  الم  مي ارزد

                   نه هفت هزار ساله شادي جهان   اين محنت هفت روزه غم مي ارزد

 

در غزلي ديگر مي سرايد:

گلعذاري  ز گلستان  جهان   ما  را  بس            زين چمن ساية آن سرو روان ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند؟            ما كه رنديم و گدا , دير مغان ما را بس   

 

نظامي گنجوي ، آفرينندة داستان هاي ، خسرو و شيرين ، ليلي و مجنون از عشق مي گويد :

فلك جز عشق ،   محرابي  ندارد           جهان بي خاك عشق ، آبي ندارد

غلام عشق شو ، كانديشه اينست           همه  صاحبدلان را پيشه اينست

جهان ، عشق است و ديگر زرق سازي                  همه   بازي   است  ،  الا  ،  عشقبازي

كسي ، كز  عشق  خالي شد ،  فسرده است                  گرش سد جان بود ، بي عشق مرده است!

 

         رودكي مي سرايد:

شاد زي با سياه چشمان ، شاد                   كه جهان نيست جز فسانه و باد

ز  نا آمده  شادمان  نبايد   بود                   وز     گذشته    نكرد   بايد  ياد

 

         حكيم ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه چنين مي سرايد‌:

كنون خورد بايد   مي  خوشگوار                كه مي بوي  مشگ  آيد  از كوهسار

هوا پر خروش و زمين پر زجوش                 خنك  آن كه دل شاد دارد به نوش

به شادي  دار   دل  را  تا  تواني                 كه    بفزايد    ز  شادي ،  زندگاني

 

         ديدگاه نوسرايان ، يا سرايندگان شعر آزاد را با سروده اي از فروغ آغاز مي كنم‌:

 

        فروغ فرخزاد :

آه! اي زندگي ، منم كه هنوز

         با همة پوچي ، از تو لبريزم

         نه به فكرم  كه  رشته  پاره كنم

         نه  بر آنم كه  از  تو  بگريزم

 

         عاشقم ، عاشق ستارة صبح

         عاشق ابرهاي  سرگردان

         عاشق روزهاي  باراني

         عاشق هر چه نام  توست  بر آن .

 

         هوشنگ ابتهاج  (سايه) در سروده اي با عنوان “زندگي” چنين مي گويد:

         چه فكر مي كني؟

         كه بادبان شكسته ، زورقِ به گل نشسته است زندگي؟

                   ... به بن رسيده ، راه بسته اي ست  زندگي؟

                   ... تو از هزاره هاي دور آمدي

                   ... به هر قدم نشان نقش پاي تو ست ،

                   ... ز هر طرف طنين گام هاي رهگشاي تو ست ،

                   ... زهي شكوه قامت بلند عشق

                   ... كه استوار ماند در هجوم هر گزند.

                   ... به سان رود كه در نشيب دره سر به  سنگ مي زند

                            رونده باش

                            اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

                            زنده باش .

        

سايه در مثنوي زير به عشق و زندگي چنين بها مي دهد :

 

         عشق شادي است ، عشق آزادي است               عشق   آغاز   آدمي زادي    است

         عشق ، آتش  به  سينه  داشتن  است              دم   همت  بر  او  گماشتن  است

         عشق ، شوري  ز  خود  فزاينده  است              زايش   كهكشان    زاينده    است

         تپش   نبض   باغ    در   دانه    است              در  شب  پيله ، رقص  پروانه است

                                                         ***

         زندگي  چيست ؟  =   عشق  ورزيدن               زندگي   را   به   عشق   بخشيدن

         زنده  است  آن  كه  عشق   مي ورزد               دل  و جان اش  به  عشق مي ارزد

        

         شاملو در شعر بلند “ماهي” مي سرايد:

                   من فكر مي كنم 

هرگز نبوده قلب من

اين گونه

گرم و سرخ :

                   احساس مي كنم

                   در بدترين دقايق اين شام  مرگزاي

                   چندين هزار چشمة خورشيد

                   در دلم

                   مي جوشد از يقين ،

                   احساس ميكنم

                   در هر كنار گوشة اين شوره زار يأس

                   چندين هراز جنگل شاداب

ناگهان  

مي رويد از زمين .

 

         ژاله اصفهاني مي سرايد:

                   اگر پرنده نخواند

اگر كه آب نرقصد

اگر كه سبزه نرويد ،

زمين چه خواهد كرد؟

                  

چه يكنواخت و بي روح  مي شود هستي

اگر كه عشق نخندد

اميد اگر ندرخشد .

                   اگر نباشد شادي

و گاهگاهي درد .

                  

از آن كسي گله دارم كه آية يأس است ،

                   و همچو برف زمستاني

به هر كجا كه نشيند

كند هوا را سرد .

 

          ژاله در شعر ديگري مي گويد:

                   شاد بودن هنر است

                   شاد كردن هنري والاتر

                   گر به شادي تو ، دل هاي دگر گردد شاد .

                   ...

                   شاد بودن هنر است

                   ليك هرگز نپسنديم به خويش

                   كه چو يك شكلك بي جان شب و روز

                   بي خبر از همه شادان باشيم

                   بي غمي عيب بزرگي است كه دور از ما باد .

                   ...

                   زندگي صحنة يكتاي هنرمندي ماست

                   هر كسي نغمة خود خواند و از صحنه رود

                   صحنه پيوسته بجاست

                   خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد .

         

          نيما يوشيج  در چكامة معروف خود هشدار مي دهد :

                   آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

                   يك نفر در آب دارد مي سپارد جان

                   يك نفر دارد كه دست و پاي دايم مي رند

                   روي اين درياي تند و نيره و سنگين كه مي دانيد

                   ... يك نفر در آب مي خواهد شما را

                   مي زند فرياد و اميد كمك دارد.

 

سياوش كسرايي در سرودة مهرة سرخ مي نويسد:

          ... در تنگناي كوته آن ديدار ،

          در اوج كارزار ،

          اهريمنانه دستي ، گر عقل  ما  ربود ،

          دلهاي ما بهم دري از عشق برگشود .

          ديدار ما ضروري اين سرگذشت بود !

          زرين شهاب عشق

          بر ما عبور كرد ...

          آري

          ما عشق را اگر نچشيديم ،

          آن را چو دسته گل ،

          بر روي آب هاي روان ديديم .

 

فريدون مشيري  با همان احساس و راستگويي شاعرانه اش ، زندگي دوستي را مي ستايد ، بي آنكه به آلايش هاي اين زمان سر پسپارد :

                   روزي كه آدمي

خورشيد دوستي را

در قلب خويش يافت ،

                   راه رهايي از دل اين شام تار هست!

                   آنجا كه مهرباني ، لبخند مي زند

در يك جوانه نيز

شكوه بهار هست!

          او مي افزايد:

                   من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم

                   من سال ها ست بين شما با همين زبان

                   فرياد مي كنم

                   = اينگونه يكديگر را در خون ميفكنيد

                   پرهاي يكدگر را اينگونه مشكنيد .

         

 

          حميد مصدق مي گويد :

-         من مرغ آتشم ، =

مي سوزم از شرارة اين عشقِ سركشم .

چون سوخت پيكرم ،

چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاكستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز مي شود .

و من دوباره زندگيم را ،

آغاز مي كنم .

پر باز مي كنم .

پرواز مي كنم .

 

رضا مقصدي مي گويد :

         پرده به يك سو   فكن ، راه بده  نور  را

         آب به آتش مزن ، شعلة من تيز كن!

         صبح به ديدار تو ، چرخ زنان آمده است

 

         آمده ام تا ترا ، رقص كنان بنگرم .

         باز منم ، خنده زن ، در طلب آفتاب

         باز تويي ، بت شكن ، در دل اين آينه .

 

و سپس مي سرايد :

         بر خيز و جوانه را در آغوش كشيم

         شادي ترانه را در آغوش كشيم

         با چهچهة پنجره دل بگشاييم

         آواز زمانه را در آغوش كشيم .   

جمشيد بهرامي ، نوسرايي از كاروان همروزگاران ، در ماهنامة چيستا ، چنين مي نويسد:

         از سوگ سنبله ي سبز و

         از خش خش خشك خاشاك

         روان آدمي      

اگر     

ملول است ،

         باز نقش خاك

         از عشق پاك

         بي نشان نيست ،

         در هنگام مرگ

         كه پنجة كريه بيم

         بر عصب چنگ مي كشد

         لبخند تو

         تفسير والاي زندگي است .

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون     |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون     |    آدرسهای مفيد
تماس با کانون: kanun@andischeh.com