آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

اشعاری از مهدی اخوان ثالث

ورنه امشب، باز هم باران    
شعر چاپ نشده‌اي ازاخوان ثالث

كتيبه

عشّاق داغديده

 


ورنه امشب، باز هم باران

باز هم باران
باز هم آن روز ها و شب هايي كه همرنگند
روز هيچ از روز پيدا ني
وشب از شب نگسلد گويي
آه.... گويا باز هم بايد
هفته‌اي را رفته
پندارم
هفته اي زرين
از شبانروزان فروردين
غرق خواهد گشت در بيهودگي
شايد
بس كه باران شبانروزي
آيد و آيد
و دريچه ي روزني زين سقف ماتم‌فام
نگشايد
***
باز هم آن روز و شب هايي كه تاريكند
روز همچون شبچراغ رنگها خاموش
همچنان رنگ چراغان، مات
باز گويي تا پسين واپسين ايام
همچنان در گريه خواهد بود
اين سياه،‌ اين سقف ماتم، ‌بام بي‌اندام
***
باز باران، باز هم باران
چون پرير و دوش و دي، ‌امروز
باز باراني كه ساعتهاست مي بارد
زين سياه ساكت دلگير
قطره ها پيوسته همچون حلقه
زنجير
باز آن ساعات پي در پي نشستن،‌ وز پس شيشه
اشكريزان خدا را ديدن و ديدن
گوش دادن، غرق انديشه
از مدام ناودانها ضجه شب را
و گشودن گاه
با ترجيع تصنيفي
بسته لب را
و نياوردن به خاطر هيچ مطلب را
***
محرم غمگينم، ‌اي شيطان شعر، اي نازنين همزاد
باز در اين تيرگي ها از تو خوشنودم
با شگفتي هاي هستي _ اين كهن بازيچه بيهودگي_ امشب
از تو خوشنودم كه
بازم پاره اي بر آفرينش زهر خنداندي
از تو نيز اي باده خرسندم
سرد نوشاندي مرا و گرم پوشاندي
وسپاست مي‌گزارم، اي فراخاي خيال امشب
كاندرين باران بي پايان
همچنان بي انقطاع آيان
با سكوت سرد من دمساز
همعنانم تا ديار ناكجا راندي
ور سيلم بودي و ترجيع شيواي خموشي را
در حزين ساز من،
سوي چشم‌انداز روحم، ‌باغ تنهايي
راندي و آنگه مرا خواندي
به تماشاي تماشايي
ور نه امشب،‌ باز هم باران
زندگي را زهر من مي‌كرد
ور نه كس جز بي‌كسي آيا
با سكوت من سخن مي كرد؟

فروردين 1357


كتيبه

فتاده  تخته سنگ آنسوي تر ،  انگار  كوهي  بود

و  ما اينسو  نشسته  ، خسته انبوهي

 زن  و مرد  و جوان و پير

 همه با يكديگر  پيوسته ،  ليك  از پاي

  و با زنجير

  اگر دل مي كشيدت  سوي دلخواهي

  به سويش  مي توانستي  خزيدن  ،  ليك  تا آنجا  كه رخصت  بود

 تا زنجير

 ندانستيم

ندايي بود  در روياي خوف  و خستگيهامان

 و يا  آوايي  از جايي  ، كجا ؟  هرگز  نپرسيديم

 چنين  مي گفت

 فتاده  تخته  سنگ  آنسوي ،  وز پيشينيان  پيري

 بر او  رازي  نوشته  است ،  هركس  طاق  هر كس   جفت

  چنين  مي گفت  چندين  بار

 صدا ،  و آنگاه  چون موجي  كه بگريزد   ز خود  در خامشي  مي خفت

 و ما چيزي  نمي گفتيم

 و ما   تا مدتي  چيزي  نمي گفتيم

  پس  از آن  نيز  تنها  در نگه مان  بود اگر گاهي

  گروهي  شك  و پرسش  ايستاده بود

 و ديگر  سيل  و خستگي  بود  و فراموشي

و  حتي  در نگه مان  نيز  خاموشي

  و تخته سنگ  آن سو  اوفتاده  بود

شبي  كه لعنت  از مهتاب   مي باريد

و پاهامان  ورم  مي كرد و مي خاريد

 يكي  از ما كه زنجيرش  كمي  سنگينتر  از ما  بود    ،  لعنت  كرد گوشش  را

 و نالان  گفت :‌ بايد  رفت

 و  ما با  خستگي  گفتيم :   لعنت  بيش  بادا  گوشمان را  چشممان  را نيز  

بايد  رفت

 و رفتيم  و خزان  رفتيم  تا جايي  كه تخته  سنگ آنجا بود

 يكي  از ما  كه زنجيرش  رهاتر بود ، بالا  رفت ،  آنگه خواند

 كسي  راز  مرا  داند

 كه از اينرو  به آنرويم  بگرداند

  و ما با  لذتي  اين  راز  غبارآلود  را مثل دعايي  زير لب تكرار  مي كرديم

 و شب شط  جليلي  بود  پر مهتاب

  هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار

  هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار

عرقريزان ،  عزا ، دشنام ،  گاهي  گريه  هم كرديم

  هلا ، يك ، دو ، سه ،  زينسان  بارها  بسيار

 چه سنگين  بود  اما سخت  شيرين  بود  پيروزي

 و ما  با  آشناتر  لذتي ، هم خسته  هم خوشحال

  ز شوق  و  شور مالامال

يكي  از ما كه زنجيرش  سبكتر بود

 به  جهد  ما درودي  گفت  و بالا  رفت

  خط پوشيده  را از خاك  و  گل بسترد  و با خود  خواند

 و ما  بي تاب

لبش  را با زبان  تر كرد   ما نيز آنچنان كرديم

و  ساكت ماند

 نگاهي  كرد سوي  ما و ساكت ماند

دوباره  خواند  ، خيره  ماند ، پنداري  زبانش  مرد

نگاهش  را ربوده  بود ناپيداي  دوري ،  ما خروشيديم

 بخوان !‌  او همچنان  خاموش

  براي  ما بخوان !   خيره  به ما ساكت  نگا  مي كرد

 پس  از لختي

  در اثنايي  كه زنجيرش  صدا مي كرد

فرود آمد  ،  گرفتيمش  كه پنداري  كه  مي  افتاد

نشانديمش

  بدست ما و دست خويش  لعنت  كرد

 چه خواندي ،  هان ؟

 مكيد  آب دهانش  را  و گفت آرام

نوشته  بود

همان

كسي  راز مرا  داند

كه از اينرو  به آرويم  بگرداند

نشستيم

و  به مهتاب  و شب روشن نگه كرديم

و  شب  شط  عليلي  بود

< برگشت >

 


عشّاق داغديده

خوبان گلند و خار جفا در كنارشان
چون ما كسي مباد گرفتار و خوارشان

باشد اگر تصوري از احتمال وصل
شيرين شود تحمل تلخ انتظارشان

اي-خوش به-حال-و- روز كسانيكه گاهگاه
دارند بلب تبسمي از لطف يارشان

من نيستم حسود ولي رشك مي برم
بر آن كسان كه يار بود در كنارشان

آنانكه دل به يار سفر كرده مي دهند
آواره مي شوند چو ما از ديارشان

........................................................

سوزد دلم ز دوري و در ديده مي كشم
روزي اگر نسيم بيارد غبارشان

اما هزار حيف كه بيچاره عاشقان
اول به دست يار بود اختيارشان

.....................................................

عشاق داغديده نخواهند لوح گور
بعد از وفات لاله دمد بر مزارشان

اما به گور من بنويسيد: اين غريب
دنبال گلرخان شد و شد خوار و زارشان

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com