آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

ماهی سياه کوچولو ،  صمد بهرنگی  

Der kleine schwarze Fisch     von Samad Behrangi

داستان به زبان انگليسی

The Little Black Fish    By Samad Behrangi

 شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

زمستان 46
نوشته شده در ساعت 9:16 PM

< برگشت >

Der kleine schwarze Fisch   von "Samad Behrangi"

Es war in der vierzigsten Winternacht; in der Tiefe des Sees hatte Großmutter Fisch 12000 ihre Kinder und Enkelkinder um sich versammelt, um ihnen ein Märchen zu erzählen:

Es war einmal ein kleiner schwarzer Fisch. Er lebte mit seiner Mutter in einem Bach, der aus Felswänden sprang und in das Tal hinabstürzte. Ihr Haus lag hinter einem schwarzen Stein und war mit einer Algendecke bedeckt, unter der sie nachts schliefen. Seit eh und je sehnte sich der kleine Fisch danach, den Mond in ihrem dunklen Haus erstrahlen zu sehen und sei es auch nur für ein einziges Mal.

Von morgens bis abends schwammen Mutter und Kind zusammen, trafen sich ab und an mit den anderen Fischen und flitzten in dem engen Gewässer hin und her. Der kleine schwarze Fisch war ein Einzelkind. Von den zehntausend Eiern, die die Mutter gelegt hatte, war es als einziges gesund am Leben geblieben.

Seit einigen Tagen war der kleine Fisch nachdenklich. Er sprach sehr wenig. Lustlos und träge glitt er auf und ab und blieb oft hinter seiner Mutter zurück. Mutter Fisch sorgte sich um ihr Junges und dachte, er sei ein bisschen krank und würde bald wieder gesund werden. Der kleine schwarze Fisch aber war nicht krank, ihm fehlte etwas ganz anderes.

Eines frühen Morgens, noch war die Sonne nicht aufgegangen, weckte der kleine Fisch seine Mutter: "Mutter, ich muß mit dir sprechen!"
Die Mutter war noch schläfrig und erwiderte ihm:
"Liebes Kind, muß das ausgerechnet jetzt sein? Das hat doch Zeit, wollen wir jetzt nicht lieber zuerst einmal spazierenschwimmen?"
"Nein, Mutter, ich kann nicht mehr spazierenschwimmen, ich muß fort von hier."
"Mußt du unbedingt fort?" "Ja, Mutter, ich muß fort."
"Aber wohin willst du denn zu so früher Stunde?"
Der kleine schwarze Fisch erwiderte: "Ich will herausfinden, wo das Ende des Baches ist. Weißt du Mutter, ich beschäftige mich schon mehrere Monate mit der Frage, wo er endet doch bis heute habe ich keine Antwort darauf gefunden; die ganze Nacht habe ich kein Auge zugemacht und habe ständig hin und her überlegt. Jetzt bin ich entschlossen, mich selbst auf den Weg zu machen, um die Mündung zu finden. Ich möchte gerne wissen, was es andererorts alles gibt."

Die Mutter lachte:
"In deinem Alter hatte ich ähnliche Gedanken, mein Kind. Der Bach hat doch keinen Anfang und kein Ende, das hier ist alles, der Bach fließt und fließt und endet nirgends."
Der kleine Fisch antwortete:
"Liebe Mutter, alles hat doch ein Ende, der Tag, die Nacht, der Monat, das Jahr..."
Die Mutter unterbrach ihn:
"Schwing nicht so große Reden, steh lieber auf, jetzt wird spazierengeschwommen und nicht gequasselt."

"Nein, Mutter, es langweilt mich, immer nur auf und ab zu schwimmen, ich mache mich auf den Weg, um herauszufinden, was es alles gibt. Vielleicht denkst du, jemand hat deinem kleinen Sohn diese Gedanken eingeredet. Du musst aber wissen, dass ich mir darüber schon sehr lange den Kopf zerbreche.
Natürlich habe ich auch manches von anderen gelernt, zum Beispiel, dass die meisten Fische im Alter sich über die Sinnlosigkeit ihres Daseins beklagen. Ständig jammern sie und verwünschen alles und jedes. Ich aber will erfahren, ob Leben tatsächlich nur heißen kann, in diesem engen Gewässer auf und ab zu schwimmen, bis man alt wird,oder ob man auf der Welt auch anders leben kann."
Die Mutter antwortete erregt:
"Liebes Kind ich glaube du spinnst wohl. Was soll das: Die Welt, die Welt! Die Welt ist nur hier, wo wir sind, und das Leben ist nur das, was wir führen."

Inzwischen war ein großer Fisch herangeschwommen und rief neugierig:
"Hallo, Frau Nachbarin, worüber streitest du dich mit deinem Sohn? Es scheint so, als wolltet ihr heute überhaupt nicht spazierenschwimmen."
Die Mutter trat jammernd aus dem Haus:
"Wir leben vielleicht in einem komischen Zeitalter heute, Kinder wollen ihre Mutter belehren."
"Wieso denn?"
"Stell dir vor, was dieser Knirps hier unternehmen will, erleben will, er liegt mir die ganze Zeit in den Ohren, dass er die Welt erkunden will. Was für hochtrabende Worte!"

Die Nachbarin wandte sich an den kleinen schwarzen Fisch:
"Hör mal, Kleiner, seit wann bist du unter die Weisen und Philosophen gegangen und hast uns nichts davon erzählt?"
Der kleine Fisch gab zur Antwort: "Frau Nachbarin, ich weiß nicht, was Sie unter einem Weisen und Philosophen verstehen, ich weiß nur, dass mich diese ewigen täglichen Spaziergänge langweilen, ich möchte nicht einfach sinnlos dahinleben und eines Tages bemerken, dass ich alt geworden bin, wie Ihr und derselbe dumme Fisch mit Scheuklappen geblieben bin."

Die Nachbarin staunte: "Oho, welche Töne."
Die Mutter schimpfte:
"Ich hätte nie geglaubt dass mein einziges Kind sich so entpuppt, ich weiß nicht, welcher Bösewicht mein braves Kind verführt hat."
"Niemand hat mich verführt, ich selber habe Verstand, habe Augen und kann sehen."

Die Nachbarin flüsterte der Mutter zu:
"Schwester, erinnern Sie sich an jene windige Schnecke?"
"Ja das ist es, Sie haben recht, sie machte sich oft an mein Kind heran, Gott möge sie strafen."
Der kleine Fisch empörte sich: "Hör auf, Mutter, sie war meine Freundin." Die Mutter spottete:
Freundschaft zwischen einem Fisch und einer Schnecke, hat man so was schon gehört?"
"Ich habe aber auch noch nicht von einer Feindschaft zwischen Fisch und Schnecke, gehört, ihr aber habt versucht, sie zu ertränken."
Die Nachbarin schnitt ihm das Wort ab: "Das gehört nicht hierher, das ist schon vergangen und vergessen."
"Ihr habt selbst mit der Vergangenheit angefangen."
" Hätten wir sie nur getötet, hast du denn vergessen, was sie alles verbreitete?"
"Dann müsst ihr mich auch töten, denn ich verbreite genau dasselbe."

Hier unterbrach Großmutter Fisch und sagte:
Was soll ich noch länger darüber reden..."

Der Streit lockte andere Fische heran. Die Worte des Kleinen hatten alle in Wut versetzt. Ein alter Fisch fragte böse:
"Glaubst du, wir werden mit jemandem wie dir Erbarmen haben?"
Ein anderer riet: "Man muß ihm nur ein bisschen die Ohren lang ziehen." Die Mutter drohte:
"Geht zur Seite, laßt mein Kind in Ruhe!"
"Hören Sie, Frau Fisch, wenn Sie ihr Kind nicht so erziehen können, wie es sich gehört, müssen Sie dafür büßen."

Die Nachbarin sagte: "Ich schäme mich ja richtig in ihrer Nachbarschaft zu wohnen." Damit es mit ihm nicht schlimmer wird, sollten wir ihn zur alten Schnecke verbannen." Aber als viele Fische auf ihn zu stürzten, um ihn zu fangen scharten sich seine Freunde um ihn und retteten ihn aus der Klemme.
Die Mutter schlug die Hände vors Gesicht und brach in Tränen aus:" O weh mein Kind geht mir verloren, was soll ich tun!"
Der kleine schwarze Fisch aber rief:" Mutter, weine nicht um mich, sondern um diese armseligen alten Fische!"

Ein Fisch sagt:" Beleidige uns nicht, kleiner Knirps!"
Ein Zweiter: " Versuch nur reuevoll zurückzukommen, wir werden dich nicht mehr aufnehmen."
Ein Dritter: "Das sind doch nur Launen der Jugend, geh nicht."
Ein Vierter: "Was fehlt dir denn hier?"
Ein Fünfter: "Komm doch zurück, es gibt keine andere Welt!"
Ein Sechster: "Du kannst uns von deiner Klugheit erst dann überzeugen, wenn du zur Vernunft kommst und hierbleibst."
Ein Siebter : "Wir haben uns doch schließlich an dich gewöhnt."
Und seine Mutter jammerte: "...hab Erbarmen mit mir, bitte, geh nicht....."

Aber der kleine Fisch hat mit ihnen nichts mehr zu besprechen. Einige seiner gleichaltrigen Freunde begleiteten ihn bis zum Wasserfall und kehrten dann zurück.
Beim Abschied sagte der kleine schwarze Fisch:
"Freunde, auf Wiedersehen, vergesst mich nicht!"
Sie antworteten:" Wie könnten wir das, denn du hast uns ja die Augen geöffnet und uns Dinge gelehrt, über die wir uns vorher noch nie Gedanken gemacht hatten. Auf Wiedersehen, kluger und tapferer Freund."

Unser schwarzer Fisch ließ sich mit dem Wasserfall hinunter in einen kleinen Teich stürzen. Zuerst war er wie benommen, dann begann er zu schwimmen und zog große Schleifen um den Teich. In seinem ganzen Leben hatte er noch nie soviel Wasser auf einmal gesehen. Es wimmelte hier von Tausenden von Kaulquappen. Als sie den kleinen schwarzen Fisch erblickten, höhnten sie: "Seht doch mal den da!"
"Was für ein komisches Tier bist du denn?"
Er schaute sie scharf an und sagte: "Werdet bitte nicht so boshaft, ich heiße der kleine schwarze Fisch. Wie ist denn euer Name?"
Eine der Kaulquappen stellte sich vor:
"Wir nennen uns Kaulquappen." Eine andere ergänzte:
"Von edlem und hochwohlgeborenem Geschlecht."
Eine dritte: "Schönere Wesen als uns gibt es nicht auf der Welt."
Und eine vierte fügte hinzu: "Ja, wir sind nicht so hässlich und missgestaltet wie du."

Der schwarze Fisch erwiderte:
"Wer hätte gedacht, dass ihr so eitel seid. Doch das stört mich nicht, ich verzeihe euch, denn ihr redet aus Unwissenheit."
Wie in einem Chor riefen die Kaulquappen:
"Soll das heißen, dass wir dumm sind?"
"Ja", sagte der kleine schwarze Fisch, "wenn ihr nicht unwissend wäret, dann wüsstet ihr, dass es auf der Welt viele Wesen gibt, die sich für gar nicht hässlich halten. Nicht einmal euer Name zeigt, was ihr wirklich seid."

Die Kaulquappen gerieten in Wut, doch als sie sahen, dass der kleine Fisch recht hatte und sie ihn nicht widerlegen konnten, versuchten sie es von einer anderen Seite:
"Du machst viel Lärm um nichts, wir durchwandern täglich die Welt, aber bisher haben wir außer uns und unseren Elter kein anderes Wesen zu Gesicht bekommen, ausgenommen die kleinen Würmer, aber die zählen ja sowieso nicht."

"Wie könnt ihr von einer Weltwanderung sprechen, wenn ihr nicht einmal aus eurem kleinen Teich herausgekommen seid."
"Gibt es denn eine andere Welt außerhalb unseres Teiches?"
"Zumindest müsst ihr euch überlegen, woher das Wasser kommt und was es draußen noch alles gibt."
"Wo ist denn das, außerhalb des Wassers, so etwas haben wir noch nie gesehen."
"Hahaha, er spinnt ja!"

Der kleine schwarze Fisch musste mitlachen. Er dachte bei sich, dass es klüger sei, die Kaulquappen jetzt in Ruhe zu lassen und lieber ein Wort mit ihrer Mutter zu wechseln und dann weiter zuschwimmen. Deshalb stellte er die Frage:
"Wo ist denn eure Mutter?"

Das schrille Quaken eines Frosches ließ ihn zusammenzucken. Der Frosch saß auf einem Stein am Rande des Teiches; er sprang in das Wasser und schwamm auf den kleinen Fisch zu.

"Hier bin ich, was wünscht der Herr. Höflich erwiderte der Fisch:
"Guten Tag, ehrwürdige Frau." Der Frosch wütete:
"Was redest du so allwissend, du primitives Wesen. Glaubst du, du hast mit primitiven Kindern zu tun und kannst hier große Worte schwingen? Ich habe nun bei Gott lange genug gelebt, um zu wissen, dass die Welt nur dieser Teich ist; es ist besser für dich, du gehst deiner eigenen Wege und bringst meine Kinder nicht auf die Schiefe Bahn!"

Der kleine Fisch erwiderte:
"Auch, wenn du hundert Jahre lebst, du bist und bleibst ein dummer, armseliger Frosch."
Der Frosch wurde gelb vor Zorn, sprang auf ihn zu, er aber glitt schnell zur Seite, flitzte wie der Blitz davon und wirbelte den Schlamm und die Würmer des Teiches auf.

Das Tal zog sich voller Windungen dahin, der Bach hatte sich zusehends verbreitert, von oben aber schimmerte er in der Tiefe des Tales wie ein silbriger Faden. Das Wasser teilte sich und umfloss einen Steinbrocken, der sich einst von einem Felsen gelöst und in die Tiefe gestürzt war.

Eine handgroße Eidechse lag bäuchlings auf dem Stein und sonnte sich. Sie beobachtete einen fetten Krebs, der auf dem sandigen Bachgrund genüsslich seine Beute - einen kleinen Frosch - verspeiste. Der kleine Fisch erschrak, als sein Blick plötzlich auf den Krebs fiel. Er grüßte aus der Entfernung.

Der Krebs warf ihm einen tückischen Blick aus den Augenwinkeln zu:
"Welch ein höflicher Fisch. Nähere dich unbesorgt, mein Kleiner."
"Ich habe eine Weltwanderung vor und möchte nicht gerne die nächste Mahlzeit von Ihnen sein."
"Warum bist du misstrauisch und ängstlich, kleiner Fisch?"
"Ich bin weder misstrauisch noch ängstlich, mein Mund spricht was meine Augen sehen und mein Verstand mir rät."

Der Krebs spottete:
"Gut, würdet ihr die Güte haben, mir zu erklären, wieso euer Auge sieht und euer Verstand rät, dass ich euch zu verspeisen gedenke?"
"Stell dich doch bloß nicht so harmlos!"
"Ach so, du meinst wohl diesen Frosch, sei doch nicht so kindisch, mein Kleiner, ich stehe mit den Fröschen auf dem Kriegsfuß.
Ich jage sie, weil sie sich einbilden, sie seien die einzigen und glücklichsten Wesen auf der Welt, und ich will ihnen zeigen, in wessen Händen die Welt wirklich liegt, darum brauchst du, mein Herz, keine Angst vor mir zu haben, komm nur näher, komm!"

Bei diesen Worten setzte sich der Krebs langsam in Richtung auf den kleinen Fisch in Bewegung. Der unbeholfene Gang des Krebses aber reizte ihn unwillkürlich zum Lachen:
"Armes Wesen, wenn du nicht einmal richtig laufen kannst, woher willst du wissen, in wessen Händen die Welt liegt?"

Und der kleine Fisch zog sich vorsichtig zurück.
Ein Schatten fiel auf das Wasser; ein großer Stein traf den Krebs auf den Kopf und drückte ihn in den Sand. Bei diesem Anblick musste die Eidechse so heftig lachen, dass sie ins rutschen geriet und beinahe ins Wasser fiel. Der Krebs aber konnte sich nicht mehr aus dem Sand befreien. Wer möchte den Stein geworfen haben? Der kleine schwarze Fisch bemerkte einen Hirtenjungen am Ufer des Flusses, der gespannt Krebs und Fisch beobachte.

Eine Herde von Schafen und Ziegen näherte sich dem Fluss. Sie tauchten ihre Köpfe durstig in das Wasser. Die Laute der Tiere hallten im ganzen Tal wider.

Unser kleiner Fisch wartete, bis die Ziegen und Schafe ihren Durst gelöscht und sich entfernt hatten, dann schwamm er hinüber zur Eidechse und fragte sie: "Liebe Eidechse, ich heiße der kleine schwarze Fisch, und ich will bis an das Ende des Flusses vordringen; ich glaube, du bist weise, darum will ich dich etwas fragen."
"Bitte schön, du kannst mich fragen, was du möchtest."
"Unterwegs haben mich viele vor dem Pelikan, dem Sägefisch und dem Kormoran gewarnt. Wenn du darüber etwas weißt, dann erzähle es mir bitte."

Die Eidechse erzählte:
"Den Kormoran und den Sägefisch gibt es in dieser Gegend nicht, vor allem den Sägefisch, denn er lebt ja im Meer, den Pelikan triffst du vielleicht hier, gib acht auf ihn. Hütte dich vor seiner Listigkeit und seinem gefährlichen Beutel!"

"Welcher Beutel denn, fragte der Fisch erstaunt."
Die Eidechse gab zur Antwort:
"Der Pelikan hat unter dem Schnabel einen Beutel, der sehr viel Wasser speichern kann. Er hält seinen offenen Schnabel ins Wasser, die Fische gleiten ahnungslos in seinen Beutel und wandern direkt in seinen Bauch. Aber wenn der Pelikan nicht gerade hungrig ist, bewahrt er die Fische in seinem Beutel und frisst sie zur nächsten Mahlzeit."
"Wenn nun ein Fisch in seinen Beutel gelangt, gibt es für ihn gar keine Hoffnung, doch noch zu entkommen?"
"Es gibt nur einen Weg. Du musst den Beutel zerreißen. Ich gebe dir für alle Fälle einen Dolch mit auf den Weg. Damit kannst du dich aus der Gefangenschaft befreien."

Die Eidechse glitt flink in eine Steinritze und kam mit einem winzigen Dolch zurück.
"Liebe Eidechse", bedankte sich der kleine Fisch und nahm die Waffe entgegen, "du bist sehr nett, ich weiss nicht, wie ich mich bei dir bedanken soll."

"Du brauchst dich nicht zu bedanken", sagte die Eidechse, "ich besitze eine Menge solcher Dolche; wenn ich gerade Zeit habe, setze ich mich hin, und fertige sie aus Dornen und gebe sie solchen klugen Fischen, wie dir."
Erstaunt fraget der kleine Fisch: "sind denn vor mir schon andere Fische denselben Weg geschwommen?"
"Viele, sehr viele! " erwiderte die Eidechse, "sie bilden jetzt bestimmt schon einen großen Schwarm, der den Fischer in Bedrängnis bringt."
"Verzeih, liebe Eidechse, wenn eine Frage sogleich eine andere nach sich zieht. Sieh es mir bitte nicht als Frechheit an, wenn ich wissen möchte, wieso Fische den Fischer in die Enge getrieben haben."

Die Eidechse gab zur Antwort:
"Da sie fest zusammenhalten, können sie das Netz des Fischers, wenn er es auswirft, in die tiefe des Meeres reissen."
Dann legte die Eidechse ihr Ohr an eine Steinritze und horchte:
"Verzeih bitte, kleiner schwarzer Fisch, ich muss jetzt gehen, meine Kinder sind gerade aufgewacht." Sie glitt in den Steinschlitz.

So brach denn der kleine Fisch auch auf, obwohl er gerne noch länger geblieben wäre.
Frage auf Frage schoss ihm durch den Kopf:
Wird der Fluss wirklich in das Meer münden?
Was geschieht, wenn der Pelikan der Stärkere ist?
Kann der Sägefisch es tatsächlich übers Herz bringen, seine eigenen Artgenossen zu fressen? Warum denn steht der Kormoran in Feindschaft mit uns?

Er grübelte und grübelte und schwamm dabei immer weiter. Bei jedem Schritt vorwärts, gewahrte er neue Dinge und lernte von ihnen. Es war für ihn jetzt ein richtiges Vergnügen, sich die Wasserfälle herunterpurzeln zu lassen. Die Wärme der Sonne, die er auf seinem Rücken spürte, gab ihm Kraft.

Irgendwo unterwegs trank eine Gazelle hastig Wasser.
Er grüsste sie: "Schöne Gazelle, warum hasst du es so eilig?"
"Der Jäger ist hinter mir her, er hat mich angeschossen, schau her."
Der kleine Fisch konnte die Wunde zwar nicht sehen, aber an dem hinkenden Gang der Gazelle merkte er, dass es stimmte.

An einer anderen Stelle dösten die Schildkröten vor sich hin, und später hörte er den Widerhall des Rebhuhn Gelächters im Tal. Der Duft von Gebirgskräutern schwebte in der Luft und mischte sich mit dem Wasser. Nachmittags gelangte er dahin, wo der Fluss sich verbreiterte und unter Büschen dahinfloss. Das Wasser war so viel geworden, dass der kleine schwarze Fisch es ausgiebig genießen konnte. Dann begegnete er vielen anderen Fischen. Seit dem Abschied von seiner Mutter hatte er keine mehr zu Gesicht bekommen.

Einige winzige Fische umschwärmten ihn neugierig:
"Du bist wohl fremd hier, nicht wahr?"
"Ja, ich bin fremd und habe einen langen Weg hinter mir."
"Wohin willst du denn?"
"Ich bin auf der Suche nach dem Ende des Baches."
"Welchen Bach meinst du?"
"Diesen hier, in dem wir schwimmen."
"Wir nennen das hier aber Fluss."

Der schwarze Fisch schwieg. Ein Fischchen stellte die Frage:
"Weißt du denn überhaupt schon, dass der Pelikan unterwegs wartet?"
"Ja, das weiss ich."
Und ein Anderer:
"Weißt du das auch, dass er einen ganz schön grossen Fangbeutel hat?"
"Ja, das weiss ich auch."
"Und du willst trotzdem weiterschwimmen?"
"Ich muss gehen", sagte der schwarze Fisch ernst, "auf jeden Fall."

Bald darauf verbreitete sich die Nachricht unter den Fischen, dass ein schwarzer Artgenosse, von weit herkommend, bis an das Ende des Flusses schwimmen wolle und sich nicht einmal vor dem Pelikan fürchte. Ein paar winzige Fische kamen in Versuchung, mit ihm zu gehen, doch aus lauter Angst vor den Alten hielten sie es geheim.
Einige meinten bedauernd:
"Wenn es nur den Pelikan nicht gäbe, würden wir mit dir kommen, doch wir fürchten uns vor seinem Beutel."

Der Fluss zog an einem Dorf entlang. Frauen und Mädchen wuschen Wäsche und Geschirr im Wasser. Der kleine schwarze Fisch beobachtete badende Kinder. Dann machte er sich wieder auf den Weg. Er schwamm, schwamm und schwamm, bis die Nacht hereinbrach. Er legte sich unter einen Stein zum Schlafen. Um Mitternacht erwachte er und sah, wie sich der Mond im Wasser spiegelte und alles in seinen Silberglanz tauchte.

Der kleine schwarze Fisch liebte den Mond sehr; zu Hause- in schönen Mondnächten - hatte er sich immer gewünscht, er dürfe aus seinem engen Algenhaus herauskommen und mit ihm sprechen, doch seine Mutter war jedes Mal erwacht und hatte ihn unter die Algen zurückgezerrt und zum Schlafen gezwungen. Jetzt schwamm der kleine Fisch zum Mond und sagte:
"Guten Abend, mein schöner Mond,."
"Guten Abend, kleiner schwarzer Fisch", antwortete der Mond, "was machst du denn hier?"
"Ich unternehme eine Weltreise."
"Die Welt ist zu gross, du kannst sie nicht ganz bewandern,"
"Das macht nichts, ich werde soweit gehen, wie ich kann."
Der Mond sagte ahnungsvoll:
"Ich wäre gerne bis morgen früh bei dir geblieben, doch eine grosse schwarze Wolke kommt auf mich zu und will mein Licht verdunkeln."
"Schöner Mond, ich liebe deinen Schein so sehr und wünschte, du würdest mich immer bestrahlen."
"Lieber schwarzer Fisch, in Wahrheit habe ich gar kein eigenes Licht, die Sonne leiht mir ihres, und ich strahle es auf die Erde weiter. Hast du eigentlich gehört, das die Menschen auf mir landen?"
"Das ist doch unmöglich", sagte der schwarze Fisch.
"Es ist schwer" antwortete der Mond, "aber was sich die Menschen nun mal in den Kopf gesetzt haben...."

Der Mond kam nicht dazu, seinen Satz zu beenden, die schwarze Wolke verdeckte ihn, wieder war alles dunkel und der kleine Fisch mutterseelenallein. Wie erstarrt schaut er für einige Augenblicke in die Dunkelheit, dann schlüpfte er unter den Stein und schlief weiter. Als er morgens früh erwachte, hörte er einige winzige Fische in seiner Nähe flüstern. Sobald diese bemerkten, dass er die Augen öffnete, riefen sie im Chor:
"Guten Morgen!"
Der kleine schwarze Fisch erkannte sie sofort und erwiderte:
"Guten Morgen, wollt ihr also doch noch mitkommen?"
"Jawohl", sagte ein winziger Fisch, "doch unsere Angst sind wir noch nicht ganz los."
Ein anderer ergänzte:
"Der Gedanke an den Pelikan lässt uns keine Ruhe."
Der schwarze Fisch gab zur Antwort:
"Ihr denkt und denkt, man darf nicht bloß hin und her überlegen, nur wenn wir uns auf den Weg machen, werden wir unsere Angst ganz verlieren."

In dem Augenblick, als sie ausbrechen wollten, geriet das Wasser um sie herum in Bewegung, und grosse Wellen schlugen über ihnen zusammen. Ein Deckel sperrte sie ein, es wurde Nacht, und es blieb kein Ausweg zu entkommen.

Der schwarze Fisch wusste sofort, dass sie im Beutel des Pelikans gefangen waren, und tröstete darum seine Kameraden:
"Freunde, wir sind im Pelikanbeutel, doch Wege zur Flucht sind nicht völlig ausgeschlossen."
Die winzigen Fische begannen zu weinen und zu jammern:
"Es gibt keine Hoffnung mehr, du hast die Schuld, du hast gesagt, wir sollten mitkommen. Der Pelikan wird uns alle gleich verschlingen, und dann ist es aus mit uns."

Plötzlich lies ein schreckliches Gelächter das Wasser erbeben. Es war der Pelikan, der da lachte:
"Hahaha, was hab ich da für nette kleine Fischchen gefangen, ihr tut mir von Herzen leid, ich bringe es wirklich nicht über mich euch zu verschlingen, hahaha..."

"Exzellenz, Herr Pelikan," wimmerten die winzigen Fische, "wir haben von euch außerordentlich viel Gutes gehört; wenn ihr so gütig sein würdet, euren gnädigen Schnabel ein wenig aufzumachen, so dass wir uns hinausbegeben könnten, dann würden wir in alle Ewigkeit für euer Wohlergehen zu Gott flehen."
Der Pelikan vertröstete sie:
"Ich will euch ja nicht gleich verschlingen, noch habe ich Fische genug auf Vorrat; schaut nur unter euch..."

Ein paar kleine und grosse Fische lagen unten im Beutel. Die winzigen Fische jedoch jammerten weiter:
"Eure Exzellenz, Herr Pelikan, wir haben wirklich nichts getan, wir sind unschuldig, dieser kleine schwarze Fisch hier hat uns auf die schiefe Bahn gelockt."
"Feiglinge", rief der kleine schwarze Fisch, "glaubt ihr denn, dieser listige Vogel ist die Güte selbst, dass ihr so um Begnadigung bettelt?"
"Du verstehst gar nicht, was du da redest", antworteten ihm die winzigen Fische, "gleich wirst du sehen, dass seine Exzellenz, Herr Pelikan uns grossmütig verzeiht, dich aber straft."
"Ja", sagte der Pelikan, "ich werde euch verzeihen, aber nur unter einer Bedingung."
Die winzigen Fische beeilten sich:
"Sagt nur welche Bedingung, euer Gnaden."
"Erwürgt diesen frechen schwarzen Fisch, damit ihr euch die Freiheit verdient."
Der kleine schwarze Fisch wich zur Seite und mahnte:
"Geht nicht darauf ein, dieser gerissene Vogel will uns aufeinander hetzen. Ich habe eine Idee..."

Die winzigen Fische hatten völlig ihren Kopf verloren; sie dachten nur an ihre eigene Freiheit und weiter nichts. So stürzten sie sich auf den kleinen Fisch.
Er wich ihnen immer wieder aus und sagte leise:
"Ihr Feiglinge, ihr seid sowieso gefangen und habt keinen Ausweg, und mir seid ihr auch nicht überlegen."
"Wir müssen dich erwürgen; wir wollen unsere Freiheit!"
"Ihr habt den Verstand verloren, auch wenn ihr mich erwürgt, könnt ihr hier nicht heraus. Fallt doch nicht auf seine Lügen herein."
"Das sagst du ja nur, um deine eigene Haut zu retten. An uns denkst du gar nicht."
"Dann hört doch mal, ich zeige euch einen Weg. Ich werde mich zwischen den leblosen Fischen tot stellen. Dann werden wir ja sehen, ob der Pelikan euch frei lässt oder nicht. Und wenn ihr meinen Vorschlag nicht annehmt, dann werde ich euch alle mit diesem Dolch hier töten oder ich zerreiße den Beutel und fliehe, und ihr...."
"Hör doch auf", unterbrach ihn ein winziger Fisch durch sein lautes Geheule. "Ich kann deine Worte nicht mehr ertragen, huhuhu."
"Warum habt ihr eigentlich dieses Muttersöhnchen mitgenommen", fragte der schwarze Fisch, und mit einem Ruck zog er seinen Dolch und hielt ihn den winzigen Fischen vor die Augen.

Notgedrungen nahmen sie seinen Vorschlag an. Sie täuschten einen Kampf vor; der schwarze Fisch stellte sich tot, die winzigen Fische tauchten nach oben und sprachen:
"Exzellenz, Herr Pelikan, den frechen schwarzen Fisch haben wir erwürgt."
"Gut so", lachte der Pelikan, "und nun werde ich euch zur Belohnung lebendig verschlingen, damit ihr in meinem Bauch einen schönen Spaziergang machen könnt."
Ehe sich die winzigen Fische besinnen konnten, rutschten sie schon wie ein Blitz die Gurgel des Pelikans hinunter, und es war aus mit ihnen.
In diesem Augenblick schwang der kleine schwarze Fisch seinen Dolch, zerriss mit einem Hieb den Beutel und flüchtete. Der Pelikan schrie auf vor Schmerzen, schlug mit dem Kopf aufs Wasser, es gelang ihm jedoch nicht, den kleinen Fisch wieder zu fangen.

Der schwarze Fisch schwamm und schwamm weiter, bis es Mittag wurde.
Nun lagen Berg und Tal hinter ihm, und der Fluss durchquerte eine Ebene. Von beiden Seiten waren einige kleine Bäche in ihn gemündet und hatten sein Wasser um ein vielfaches vermehrt. Diese Fülle genoss der schwarze Fisch sehr. Plötzlich bemerkte er, dass das Wasser keinen Grund hatte unter ihm. Er schwamm nach links, er schwamm nach rechts, doch er fand kein Ufer. Es umgab ihn soviel Wasser, dass er sich ganz verloren vorkam. Wohin er auch schwimmen möchte, das Wasser schien kein Ende zu nehmen.

Ein grosses langes Tier schoss plötzlich wie ein Blitz auf ihn zu, bewaffnet mit einer doppelseitigen Säge. Für einen Augenblick fürchtete der kleine Fisch, der Sägefisch würde ihn gleich in Stücke reissen; er gab sich einen Ruck, wich aus und eilte nach oben. Nach einer Weile tauchte er wieder unter, um den Grund des Meeres zu suchen.

Unterwegs stieß er auf eine Schar von Fischen, auf Tausende und Abertausende. Er fragte einen:
"Freund, ich bin fremd ich komme von weit her, wo sind wir hier?"
Der Befragte rief seine Freunde herbei.
"Schaut, ein Neuer."
Dann grüsste er den schwarzen Fisch mit den Worten:
"Lieber Freund, herzlich Willkommen im Meer."
Und ein Anderer fügte hinzu:
"Alle Bäche und Flüsse münden ins Meer, aber einige münden auch in den Sumpf."
Ein dritter Fisch lud ihn ein:
"Wenn du auch willst, du kannst dich uns jederzeit anschliessen."
Der kleine schwarze Fisch war so froh, endlich das Meer erreicht zu haben:
"Vielleicht ist es besser, ich schaue mich erst ein bisschen um, bevor ich mich euch anschliesse. Wenn ihr das nächste Mal das Netz des Fischers in die Tiefe reisst, möchte ich so gerne dabei sein."
"Dein Wunsch wird bald in Erfüllung gehen. Sieh dich jetzt ruhig erst ein wenig um, solltest du aber an die Oberfläche kommen, so nimm dich in Acht vor dem Kormoran, er fürchtet sich heutzutage von niemandem mehr. Er lässt uns keinen Tag in Ruhe, bevor er nicht vier oder fünf Fische erbeutet hat."

Der schwarze Fisch trennte sich von der Schar und schwamm nach einiger Zeit zum Meeresspiegel. Die Sonne schien warm. Der kleine schwarze Fisch genoss ihre Wärme auf seinem Rücken. Froh und gelassen schwamm er dahin. Er sprach zu sich selbst:
"Der Tod kann mich jetzt sehr leicht holen, doch solange ich leben kann, darf ich mich nicht von selbst in seine Arme stürzen. Sollte ich ihm jedoch eines Tages begegnen, was ganz bestimmt der Fall sein wird, dann ist es nicht wichtig. Wichtig allein ist, welchen Wert mein Leben oder mein Tod für das Leben hat..."

Noch hatte er nicht zu Ende gedacht, da stürzte sich der Kormoran auf ihn, nahm ihn in den Griff und flog mit ihm davon. So sehr der kleine schwarze Fisch auch im Schnabel des Vogels hin und her zappelte, er konnte sich nicht befreien. Der Vogel hatte ihn fest im Kreuz gefasst, so dass er fast zu ersticken drohte; wie lange kann denn ein kleiner Fisch ohne Wasser leben? Er wünschte sich, der Vogel würde ihn gleich verschlingen, dann könnte er in der Feuchtigkeit seines Bauches noch ein bisschen leben. Deshalb wandte er sich an den Vogel:
"Warum verschluckst du mich denn nicht lebendig? Ich gehöre zu der Sorte von Fischen, die nach ihrem Tode giftig werden."
Der Vogel antwortete nicht, sondern dachte im Stillen:
"O du Schlaumeier, was führst du bloß im Schilde. Du willst mich nur zum Sprechen bringen, damit du fliehen kannst."
In der Ferne tauchte das Land auf, es rückte näher und näher.
"Wenn wir das Ufer erreichen", so dachte der kleine schwarze Fisch bei sich, "wird es mit mir zu Ende sein."
Darum sprach er abermals zu dem Vogel:
"Ich weiss, du willst mich deinen Kindern bringen, aber wenn wir das Land erreicht haben, bin ich tot. Und voller Gift. Warum hast du kein Erbarmen mit deinen Kindern?"

Der Vogel überlegte:
"Ich will vorsichtig sein und dich lieber selbst fressen, und für meine Kinder werde ich einen anderen Fisch fangen."
Und er sprach weiter zu sich selbst:
"Aber hör mal, willst du mich nicht vielleicht überlisten. Nein, du kannst nichts tun." Bei diesem Gedanken bemerkte er, dass der kleine schwarze Fisch bewegungslos und schlaff wurde. Er überlegte abermals:
"Wie, sollte er etwa doch tot sein? Dann kann ich ihn auch selber nicht mehr fressen, verflixt, ich habe mich um einen so weichen, zarten Fisch gebracht."
Deshalb rief er:
"He, Kleiner, hast du noch ein bisschen Leben, damit ich dich fressen kann?"
Noch während er sprach, machte der kleine Fisch einen Sprung und stürzte aus dem offenen Schnabel. Der Vogel sah, dass der kleine schwarze ihn doch hereingelegt hatte und nahm sofort die Verfolgung auf.

Wie ein Blitz überschlug sich der Fisch in der Luft, fasst betäubt von der Sehnsucht nach Wasser, schnappte er mit dem trockenen Mund nach der feuchten Meeresluft. Er fiel ins Meer. Er hatte noch nicht Atem geholt, da fiel der Vogel wie ein Pfeil über ihn her, und dieses mal schnappte und verschlang er ihn so schnell, dass dem kleinen Fisch erst nach ein paar Sekunden klar wurde, was mit ihm geschehen war.

Um ihn herum war es feucht und dunkel, es gab keinen Ausgang, und irgendwo weinte jemand. Langsam gewöhnten sich seine Augen an die Dunkelheit, und er entdeckte in der Ecke einen sehr winzigen Fisch, dem die Tränen über das Gesicht kullerten, während er immer wieder nach seiner Mutter rief. Der schwarze Fisch näherte sich ihm und sprach:
"Steh auf, Kleiner, überlege dir lieber, wie du hier herauskommen kannst, was nützt das Weinen nach deiner Mutter?"
Der winzige Fisch antwortete:
"Wer.. bist du .. denn? Siehst du .. denn.. nicht.., dass ich am .. Ende bin.. huhuhuhu mammamamma... ich kann nicht mehr, das Netz des Fischers... mit dir auf den Meeresgrund ziehen, huhu mammamamma ..."
"Hör doch auf, Menschenskind, du bringst ja Schande über alle Fische!"
Langsam ließ das Weinen nach, und der schwarze Fisch sagte:
"Hör mir mal gut zu, ich will den Kormoran töten und die Fische vor ihm retten. Aber vorher muss ich dir heraushelfen, damit du hier kein Theater machen kannst."
"Du bist doch selber dem Tode nahe, wie willst du da den Kormoran töten?"

Der Kleine schwarze Fisch zog seinen Dolch:
"Hiermit zerreise ich von innen seinen Bauch, und nun hör mir mal ganz genau zu:
"Ich werde mich kräftig hin und her rollen und so den Vogel kitzeln; wenn er seinen Schnabel zum Lachen öffnet, springst du sofort heraus."
"Und was geschieht mit dir", erkundigte sich der winzige Fisch.
"Mach dir keine Sorgen um mich; solange ich dieses Ungeheuer nicht getötet habe, werde ich nicht herauskommen."

Dann begann der kleine schwarze Fisch sich zu drehen und zu wenden und im Bauch des Vogels zu wühlen. Der winzige Fisch stand am Baucheingang zum Sprung bereit. Als der Kormoran seinen Schnabel aufriss und in Gelächter aufbrach, da sprang der winzige Fisch in die Freiheit. Im Wasser wartete er vergeblich auf den kleinen schwarzen Fisch. Aber plötzlich schrie der Kormoran schrecklich auf, überschlug sich ein paar Mal, zappelte in der Luft und knallte dumpf aufs Wasser. Er zuckte noch heftig und trieb regungslos davon.

Der kleine schwarze Fisch aber blieb verschwunden und niemals mehr hat man etwas von ihm gehört und gesehen.

Grossmutter Fisch hatte ihr Märchen beendet und sagte zu 12 000 ihrer Kinder und Enkelkinder:
"Und jetzt, ist Zeit zu schlafen."
"Grossmutter, du hast uns nicht erzählt, was aus dem winzigen Fisch wurde."
"Das erzähle ich euch morgen abend, jetzt ist Schlafenszeit, gute Nacht." 11 999 kleine Fische sagten "gute Nacht" und gingen schlafen. Die Grossmutter schlief auch ein, aber ein kleiner roter Fisch fand keine Ruhe, so sehr er sich auch bemühte, die ganze Nacht lang dachte er nur an das Meer....

<Zurück>

The Little Black Fish    By Samad Behrangi
It was the coldest night of the winter. At the bottom of the sea an old fish gathered together 12,000 of her children and grandchildren and began to tell them a story: Once upon a time a little black fish lived with its mother in a stream which rose out of the rocky walls of a mountain and flowed into a valley. Their home was behind a black, moss-covered rock, under which both of them slept at night. The little fish longed to see the moonlight in their home just once. From morning till evening, the mother and child swam after each other. Sometimes they joined other fish and rapidly darted in and out of small places. The little fish was an only child, for of the 10,000 eggs which the mother had laid, only this one had survived. For several days the little fish had been deep in thought and said very little, but swam lazily and indifferently back and forth from the near to the far bank. Mostly, the fish lagged behind the mother who thought her child was sick and soon would be well. In fact, the black fish's "sickness" was really something else! Early one morning before the sun had risen, the little fish woke the mother and said, "Mother, I want to talk to you." Half-asleep, the mother responded, "My dear child, this isn't the time to talk. Save your words for later. Wouldn't it be better to go swimming?" "No, Mother! I can't go swimming anymore. I must leave here." "Do you really have to leave?" "Yes, Mother, I must go." "Just a minute! Where do you want to go at this hour of the morning?" "I want to go see where the stream ends. You know, Mother, I've been wondering where the end of the stream is...I haven't been able to think about anything else. I didn't sleep a wink all night. At last, I decided to go and find where the stream ends. I want to know what's happening in other places." The mother laughed. "When I was a child, I used to think a lot like that. But, my dear, a stream has no beginning and no end. That's the way it is. The stream just flows and never goes anywhere." "But mother dear, isn't it true that everything comes to an end? Nights end, days end, weeks, months, years..." "Forget this pretentious talk," interrupted the mother. "Let's go swimming. Now is the time to swim, not talk. "No, Mother, I'm tired of this swimming, I want to set out and see what's happening elsewhere. Maybe you think someone taught me these ideas but believe me, I've had these thoughts for a long time. Of course, I've learned many things here and there. For instance, I know that when most fish get old, they complain about everything. I want to know if life is simply for circling around in a small place until you become old and nothing else, or is there another way to live in the world?" When the little fish finished the mother exclaimed: "My dear child, are you crazy? World!... World! What is this other world! The world is right here where we are. Life is just as we have it..." Just then, a large fish approached their home and said: "Neighbor, what are you arguing about with your child? Aren't you planning to go swimming today?" Hearing her neighbor's voice, the mother came out of the house and said, "What's the world coming to! Now children even want to teach their mothers something! "How so?" asked the neighbor. "Listen to the places this half-pint wants to go!" replied the mother. "Saying over and over again I want to go see what's happening in the world. What pretentious talk!" "Little one," said the neighbor, "let's see. Since when have you become a scholar and philosopher and not told us?" "Madam," answered the little fish, "I don't know what you mean by 'scholar' and 'philosopher,' I've just gotten tired of these swims. I don't want to continue this boring stuff and be happy as a fool until one day I wake up and see that like all of you, I've become old, but still am as dumb as I am now." "Oh, what talk!" exclaimed the neighbor. "I never thought my only child would turn out this way," said the mother. "I don't know what evil person put my sweet baby up to this." "No one put me up to anything," said the little fish. "I have reason, and intelligence and understanding. I have eyes and I can see." "Sister," said the neighbor to the little fish's mother, "do you remember that twisted-up snail?" "Yes, you're right," said the mother. "He used to push himself on my baby. God knows what I would do to him!" "That's enough, Mother," said the little fish. "He was my friend." "Friendship between a fish and a snail," said the mother, "I've never heard of such a thing!" "And I've never heard of a fish and a snail being enemies," replied the little fish. "But you all drowned the poor fellow." "Let's not bring up the past," said the neighbor. "You brought up the subject yourself," said the little fish. "It served him right to be killed," said the mother. "Have you forgotten the things he used to say everywhere he went?" "Then," said the little fish, "kill me too since I'm saying the very same things." To make a long story short, the arguing voices attracted the other fish. The little fish's words angered everyone. One of the old fish asked, "Did you think we'd pity you?" "That one just needs a little box on the ears," said another. "Go away," said the black fish's mother. "Don't you touch my child." Another of them said, "Madam, if you don't raise your child correctly, you must expect it to be punished." The neighbor said, "I'm ashamed to live next to you." Another said, "Let's do to the little fish what we did to the old snail before it gets into trouble." When they tried to grab the little black fish, its friends gathered around and took the fish away from the brawl. The black fish's mother beat her head and chest and cried, "Oh, my baby is leaving me. What am I going to do? What a curse has fallen upon me!" "Mother, don't cry for me. Cry for the old fish who stay behind." "Don't get smart, half-pint!" shouted one of the fish from afar. "If you go away and afterwards regret it, we won't let you come back," said a second. "These are useful fancies. Don't go," said a third. "What's wrong with this place?" said a fourth. "There is no other world. The world is right here. Come back! Said a fifth. "If you turn reasonable and come back, then we'll believe you really are an intelligent fish," said a sixth. "Wait, we've gotten used to having you around..." said a seventh. The mother cried, "Have mercy on me. Don't go! Don't go!" The little fish didn't have anything more to say to them. Several friends of the same age accompanied the fish as far as the waterfall. As they parted, the fish said, "My friends, I hope to see you again. Don't forget me!" "How would it be possible to forget you?" asked the friends. "You've awakened us from a deep sleep. You've taught us many things that we had not even thought about before. We hope to see you again, learned and fearless friend." The little fish swam down the waterfall and fell into a pond full of water. At first the fish lost its balance but after a while began to swim and circled around the pond. The fish had never seen so much water collected in one place. Thousands of tadpoles were wriggling in the water. They laughed when they saw the little black fish, "What a funny shape! What kind of creature are you?" The fish looked them over thoroughly and said, "Please don't insult me. My name is Little Black Fish. Tell me your names so that we'll get acquainted." "We call one another tadpole," replied one of the tadpoles. "We come from nobility," said another. "You can't find anyone prettier than us in the whole world," said another. "We aren't shapeless and ugly-faced like you," said another one. The fish said, "I never imagined you would be so conceited. That's all right. I'll forgive you since you're speaking out of ignorance." In one voice the tadpoles demanded, "Are you saying we're stupid?" "If you weren't ignorant," replied the fish, "you'd know that there are many others in the world who are pleased with their appearances. You don't even have names of your own." The tadpoles became very angry. But since they knew the little fish spoke truthfully, they changed their tone and said, "really, you're wasting words! We swim around the world every day from morning till evening, but except for ourselves and our father and mother, we see no one. Of course, there are tiny worms, but they don't count." "You can't even leave the pond," said the fish. "How can you talk about traveling around the world?" "What! Do you think there's a world other than the pond?" exclaimed the tadpoles. "At least," responded the fish, "you must wonder where this water comes from and what things are outside of it." "Outside the water!" exclaimed the tadpoles, "Where is that? We're never seen outside of the water! Haha .. haha ...You're crazy!" Little Black Fish also started to laugh. The fish thought it would be better to leave the tadpoles to themselves and go away, but then changed its mind and decided to speak to their mother. "Where is your mother?" asked the fish. Suddenly, the deep voice of a frog made the fish jump. The frog was sitting on a rock at the edge of the pond. She jumped into the water, came up to the fish and said: "I'm right here. What do you want?" "Hello, Great Lady," said the fish. The frog responded "Worthless creature, now is not the time to show off. You've found some children to listen to you and are talking pretentiously. I've lived long enough to know that the world is this pond. Mind your own business and don't lead my children astray." "If you lived a hundred years," said the little fish, "you'd still be nothing more than an ignorant and helpless frog." The frog got angry and jumped at Little Black Fish. The fish flipped quickly and fled like lightening, stirring up sediment and worms at the bottom of the pond. The valley twisted and curved. The stream became deeper and wider. But if you looked down at the valley from the top of the mountains, the stream would seem like a white thread. In one place, a piece of large rock had broken off from the mountain, fallen to the bottom of the valley, and split the water into two branches. A large lizard the size of a hand, lay on her stomach on the rock. She was enjoying the sun's warmth and watching a large, round crab resting on the sand at the bottom or the water in a shallow place and eating a frog he had snared. The little fish suddenly saw the crab, became frightened, and greeted him from afar. The crab glanced sideways at the fish and said, "What a polite fish! Come closer, little one. Come on!" "I'm off to see the world," said the little fish, "and I never want to be caught by you, sir!" "Little fish, why are you so pessimistic and scared?" asked the crab. "I'm neither pessimistic nor afraid," answered the fish. "I speak about everything I see and understand." "Well, then," said the crab, "please tell me what you've seen and understood that makes you think I want to capture you?" "Don't try to trick me!" responded the fish. "Are you referring to the frog?" queried the crab. "How childish you are! I have a grudge against frogs; that's the reason I hunt them. Do you know, they think they're the only creatures in the world and that they're very lucky. I want to make them understand who is really master in the world! So you don't have to be afraid, my dear. Come here. Come on." As the crab talked, he was walking backwards towards the little fish. His gait was so funny that the fish couldn't help laughing and said, "Poor thing! You don't even know how to walk. How did you ever learn who runs the world?" The black fish drew back from the crab. A shadow fell upon the water and suddenly a heavy blow pushed the crab into the sand. The lizard laughed so hard at the crab's expression that she slipped and almost fell into the water. The crab couldn't get up. The little fish saw that a young shepherd was standing at the edge or the water watching the fish and the crab. A flock of sheep and goats came up to the water and thrust their mouths in. The valley filled with the sounds of "meh meh" and "bah bah." The little black fish waited until the sheep and goats had drunk their water and left, then called the lizard, "Dear lizard, I'm a little black fish who's going to search for the end of the stream. I think you're wise, so, I'd like to ask you something." "Ask anything you want." "All along the way, they've been frightening me a great deal about the pelican, the swordfish and the heron. Do you know anything about them? "The swordfish and the heron," said the lizard, "aren't found in this area, especially the swordfish who lives in the sea. But it's possible that the pelican is farther down. Be careful he doesn't trick you and catch you in his pouch." "What pouch?" "Under his throat," explained the lizard, "the pelican has a pouch which holds a lot of water. When the pelican's swimming, fish, without realizing it, sometimes enter his pouch and then go straight into his stomach. But if the pelican isn't hungry, he stores the fish in his pouch to eat later." "If a fish enters the pouch, is there any way of getting out?" asked the fish. "There's no way unless the fish rips open the pouch," answered the lizard. "I'm going to give you a dagger so that if you get caught by the pelican, you can do just that." Then the lizard crawled into a crack in the rock and returned wit a very sharp dagger. The little fish took the dagger and said, "Dear lizard, you are so kind! I don't know how to thank you." "It's not necessary to thank me, my dear. I have many of these daggers. When I have nothing to do, I sit down and make daggers from blades of grass and give them to smart fish like you." "What?" asked the fish, "Have other fish passed here before me?" "Many have passed by," the lizard replied. "They've formed themselves into a school and they give the fisherman a hard time." "Excuse me for talking so much," said the black fish, "but if you don't think me meddlesome, tell me how they give the fisherman a hard time." "Well," answered the lizard, "they stick together. Whenever the fisherman throws his net, they get inside, pull the net with them, and drag it to the bottom of the sea." The lizard placed her ear on the crack, listened and said, "I must excuse myself now. My children have awakened." The lizard went into the crack in the rock. The black fish had no choice but to set out again. But all the while there were many questions on the fish's mind. "Is it true that the stream flows to the sea? If only the pelican doesn't catch me! Is it true the swordfish enjoys killing and eating its own kind? Why is the heron our enemy?" The little fish continued swimming and thinking, In every stretch of the way the fish saw and learned new things. How the fish liked turning somersaults, tumbling down waterfalls, and swimming again. The fish felt the warmth of the sun and grew strong. At one place a deer was hastily drinking some water. The little fish greeted her. "Pretty deer, why are you in such a hurry?" "A hunter is following me," replied the deer. "I've been hit by a bullet. . . . right here!" The little fish didn't see the bullet hole, but from the deer's limping gait knew she was telling the truth. At one place turtles were napping in the sun's warmth. At another place the boisterous noise of partridges twisted through the valley. The fragrance of mountain grass floated through the air and mixed with the water. In the afternoon the fish reached a spot where the valley widened and the water passed through the center of a grove of trees. There was so much water that the little black fish had a really good time. Later on the fish came upon a school of fish. The little fish had not seen any other fish since leaving home. Several tiny fish surrounded Little Black Fish and said, "You must be a stranger here!" "Yes," responded the black fish, "I'm a stranger. I've come from far away." "Where do you want to go?" asked the tiny fish. "I'm going to find the end of the stream," replied the black fish. "Which stream?" "This very stream we're swimming in," answered the black fish. "We call this a river," stated the tiny fish. The black fish didn't say anything. "Don't you know that the pelican lives along the way?" inquired one of the tiny fish. "Yes, I know," answered the black fish. "Do you know what a big wide pouch the pelican has?" asked another. "I know that too," replied the black fish. "In spite of all this, you still want to go?" exclaimed the tiny fish. "Yes," said the black fish, "whatever happens, I must go." Soon a rumor spread among all the fish that a little black fish had come from far away and wanted to find the end or the river. And the fish wasn't even afraid of the pelican! Several tiny fish were tempted to go with the black fish but didn't because they were afraid of the grown-ups. Others said, "If there weren't a pelican, we would come with you. We're afraid of the pelican's pouch." A village was on the edge of the river. Village women and girls were washing dishes and clothes in the river. The little fish listened to their chatter for a while and watched the children bathing, then set off. The fish went on and on and on, still farther on, until night fell, then lay down under a rock to sleep. The fish woke in the middle of the night and saw the moon shining into the water and lighting up everything. The little black fish liked the moon very much. On nights when the moon shone into the water, the fish longed to creep out from under the moss and speak with her. But Mother would always wake up, pull the fish under the moss, and make it go to sleep again. The little fish looked up at the moon "Hello, my lovely moon!" "Hello, Little Black Fish. What brings you here?" "I'm traveling around the world." "The world is very big," said the moon. "You can't travel everywhere." "That's okay," said the fish. "I'll go everywhere I can." "I'd like to stay with you till morning," said the moon, "but a big black cloud is coming toward me to block out my light." "Beautiful moon! I like your light so much. I wish you'd always shine on me." "My dear fish, the truth is, I don't have any light of my own. The sun gives me light and I reflect it to the earth. Tell me, have you heard that humans want to fly up and land on me in a few years?" "That's impossible," exclaimed the fish. "It's a difficult task," said the moon, "but whatever they want, humans can. . . ." The moon couldn't finish her sentence. The dark cloud approached and covered her face. The night became dark again, and the black fish was alone. The fish looked at the darkness in surprise and amazement for several seconds, then crept under a rock and fell asleep. The fish woke up early in the morning and saw overhead several tiny fish chattering. When they saw that the black fish was awake, they said in one voice, "Good morning!" The black fish recognized them right away and said, "Good morning! You followed me after all!" "Yes," answered one of the tiny fish, "but we're still afraid." "The thought of the pelican just won't go away," said another. "You worry too much," said the black fish. "One shouldn't worry all the time. Let's start out and our fears will vanish completely." But as they were about to set out, they felt the water all around them rise up and a lid was placed over them. It was dark everywhere and there was no way to escape. The black fish immediately realized that they had been caught in the pelican's pouch. "My friends," said the little black fish, "we've been caught in the pelican's pouch, but there's a chance to escape." All the tiny fish began to cry. On of them said, "There's no way to escape! It's your fault since you influenced us and led us astray." "Now he's going to swallow us all, and then we'll die," said another. Suddenly the sound of frightening laughter twisted through the water. It was the pelican. He kept on laughing and said, "What tiny fish I've caught! Ha. Ha. Truly, my heart bleeds for you. I don't want to swallow you! Ha, Ha . . ." The tiny fish began pleading, "Your Excellency, Mr. Pelican! We've been hearing about you for a long time. If you'd be so kind as to open your distinguished beak a little so that we might go out, we'll always be grateful to you." "I don't want to swallow you right now," said the pelican. "I've some fish stored. Look below." Several large and tiny fish were scattered on the bottom of the pouch. "Your Excellency, Mr. Pelican!" cried the tiny fish, "we haven't done anything. We're innocent. This little black fish led us astray . . ." "Cowards!" exclaimed the little black fish, "are you crying like this because you think this dishonest bird is merciful?" "You don't know what you're saying," said the tiny fish. "Just wait and see . . . His Excellency, Mr. Pelican, will pardon us and swallow you!" "Of course I'll pardon you," said the pelican. "But on one condition." "Your condition, please, sir!" begged the tiny fish. "Strangle that meddlesome fish, and then you'll get your freedom." The little black fish moved aside and said to the tiny fish, "Don't agree! This deceitful bird wants to turn us against each other. I have a plan . . ." But the tiny fish were so intent on saving themselves that they couldn't think of anything else. They advanced towards the little black fish who was sitting near the back of the pouch and talking slowly. "Cowards! Whatever happens, you've been caught and don't have a way to escape. And you're not strong enough to hurt me." "We must strangle you," said the tiny fish. "We want freedom!" "You've lost your senses," said the black fish. "Even if you strangle me, you won't escape. Don't fall for his tricks . . ." "You're talking like this just to save yourself," said the tiny fish. "Otherwise you wouldn't think of us at all." "Just listen," said the black fish, "and I'll explain. I'll pretend I'm dead. Then, we'll see whether or not the pelican will free you. If you don't agree to this, I'll kill all of you with this dagger or rip open the pouch and escape while you . . ." "Enough!" interrupted one of the fish. "I can't stand this talk. Oh, wee . . .oh, wee . . .oh wee . . ." "Why did you ever bring along this crybaby?" demanded the black fish upon seeing him cry. Then the fish took out the dagger and held it in front of the tiny fish. Helpless, they agreed to the little fish's suggestion. They pretended to be fighting together. The black fish pretended to be dead. The others went forward and said, "Your Excellency, Mr. Pelican, we strangled the meddlesome black fish . . ." "Good work!" laughed the pelican. "Now, as a reward, I'm going to swallow all of you alive so that you can have a nice stroll in my stomach!" The tiny fish never had a chance. Quick as lightening they passed through the pelican's throat and were gone. But, at that very instant, the black fish drew the dagger, split open the wall of the pouch with one blow and fled. The pelican cried out in pain and smashed his head on the water but he couldn't follow after the little fish. The black fish went on and on and still farther on until it was noon. The river had passed through the mountains and valleys and now was flowing across a level plain. Several other smaller rivers had joined it from the right and the left, increasing its water greatly. The black fish was enjoying the immensity of the water. Soon the fish realized the water had no bottom. The fish swam this way and that way and didn't touch anywhere. There was so much water that the little fish got lost in it! No matter how far the fish swam, still the water was endless. Suddenly, the fish noticed a large, long creature charging forward like lightening. There was a two-edged sword in front of its mouth. The little fish thought, "The swordfish! He's going to cut me to pieces this very instant!" Quickly the fish jumped out of the way and swam to the surface. After a while the fish went under the water again to look for the bottom. On the way the fish met a school of fish-thousands and thousands of fish. "Friend," said the fish to one of them, "I'm a stranger. I've come from far away. Where is this place?" The fish called his friends and said, "Look! Another . . ." Then replied to the black fish, "Friend, welcome to the sea." Another said, "All rivers and streams flow here, except some which flow into swamps." "You can join our group anytime you wish," said one of the fish. The little black fish was happy to have reached the sea and said, "I'd like to travel around first, then I'll come join your group. I'd like to be with you the next time you pull down the fisherman's net." "You'll get your wish soon," answered one of the fish. "Now go explore. But if you swim to the surface, watch our for the heron who isn't afraid of anyone these days. She doesn't stop bothering us till she's caught four or five fish a day." The black fish then left the group of sea fish and began swimming. A little later the fish came to the surface of the sea. A warm sun was shining. The little black fish enjoyed feeling the sun's bright rays on its back. Calm and happy, the fish was swimming on the surface of the sea and thinking, "Death could come upon me very easily now. But as long as I'm able to live, I shouldn't go out to meet death. Of course, if someday I should be forced to face death-as I shall-it doesn't matter. What does matter is the influence that my life or death will have on the lives of others . . ." The little black fish wasn't able to pursue these thoughts. A heron dived down, swooped up the fish, and carried it off. Caught in the heron's long beak, the little fish kicked and waved but couldn't get free. The heron had grabbed the fish's waist so tightly that its life was ebbing away. After all, how long can a little fish stay alive out of water? "If only the heron would swallow me this very instant," thought the fish, "then the water and moisture inside her stomach would prevent my death at least for a few minutes." The fish addressed the heron with this thought in mind. "Why don't you swallow me alive? I'm one of those fish whose body becomes full of poison after death." The heron didn't reply. She thought, "Oh, a tricky one! What are you up to? You want to get me talking so you can escape!" Dry land was visible in the distance. It got closer and closer. "If we reach dry land," thought the fish, "all is finished." "I know you want to take me to your children," said the fish, "but by the time we reach land, I'll be dead, and my body will become a sack full of poison. Why don't you have pity for your children?" "Precaution is also a virtue!" thought the heron. "I can eat you myself and catch another fish for my children. . . but let's see . . . could this be a trick? No, you can't do anything." As the heron thought she noticed that the black fish's body was limp and motionless. "Does this mean you're dead," thought the heron. "Now I can't even eat you! I've ruined such a soft and delicate fish for no reason at all!" "Hey little one!" she called to the black fish. "Are you still half alive so that I can eat you?" But she didn't finish speaking because the moment she opened her beak, the black fish jumped and fell down. The heron realized how badly she'd been tricked and dived after the little black fish. The fish streaked through the air like lightening. The fish had lost its senses from thirst for sea water and thrust its dry mouth into the moist wind of the sea. But as soon as the fish splashed into the water and took a new breath, the heron caught up and this time swallowed the fish so fast that the fish didn't understand what had happened. The fish only sensed that everywhere was wet and dark. There was no way out. The sound of crying could be heard. When the fish's eyes had become accustomed to the dark, it saw a tiny fish crouched in a corner, crying. He wanted his mother. The black fish approached and said: "Little one! . . .Get up! Think about what we should do. What are you crying for? Why do you want your mother?" "You there . . .Who are you?" responded the tiny fish. "Can't you see? . . .I'm . . .dy...ing. O, me . . . oh, my . . .oh, oh . . . mama . . . I . . . I can't come with you to pull the fisherman's net to the bottom of the sea any more . . . oh, oh . . . oh, oh!" "Enough, there!" said the little fish. "You'll disgrace all fish." After the tiny fish had controlled his crying, the little fish continued, "I want to kill the heron and five peace of mind to all fish. But first, I must send you outside so that you don't ruin everything." "You're dying yourself," replied the tiny fish. "How can you kill the heron?" The little fish showed the dagger. "From right inside here, I'm going to rip open her stomach. Now listen to what I say. I'm going to start tossing back and forth in order to tickle the heron. As soon as she opens her mouth and begins to laugh, you jump out." "Then what about you?" asked the tiny fish. "Don't worry about me. I'm not coming out until I've killed this good-for-nothing." The black fish stopped talking and began tossing back and forth and tickling the heron's stomach. The tiny fish was standing ready at the entrance of the heron's stomach. As soon as the heron opened her mouth and began to laugh, the tiny fish jumped out and fell into the water. But no matter how long he waited, there wasn't any sign of the black fish. Suddenly, he saw the heron twist and turn and cry out. Then she began to beat her wings and fell down. She splashed into the water. She beat her wings again, then all movement stopped. But there was no sign of Little Black Fish, and since that time, nothing has been heard. The old fish finished her tale and said to her 12,000 children and grandchildren, "Now it's time to sleep, children. Go to bed." "Grandmother!" exclaimed the children and grand-children, "You didn't say what happened to that tiny fish." "We'll leave that for tomorrow night," said the old fish. "Now, it's time for bed. Goodnight." Eleven thousand, nine hundred and ninety-nine little fish said goodnight and went to sleep. The grandmother fell asleep too. But try as she might, a little red fish couldn't get to sleep. All night long she thought about the sea .....
 

<back>

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com