آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

به یاد چهلمین روز آن حادثه دلخراش و به یاد مهسا

به نقل از سايت "زنان ايران"

فرزانه ابراهیم زاده
Farzaneh742000@hotmail.com

نگران و عصبی بود. چشمان سیاهش لحظه ای آرام نداشت. عروسک را که به دستش دادم به طرفم پرت کرد. عروسک را گرفتم و گفتم می خواهی بازی کنی؟ خندید زیبا می خندید مثل همه دختربچه های چهار پنج ساله شیرین و زیبا. دستش را گرفتم و گفتم : اسمتو نگفتی ؟ عروسک را به طرفم پرت کرد و شانه هایش را بالا انداخت و هیچ نگفت. شکلاتی از جیبم در آوردم به طرفش گرفتم و گفتم :شکلات می خوری. با غیظ از دستم کشید باز شانه بالا انداخت . روی پیشانیش زخم بزرگی دلمه بسته بود. لابلای موهای مشکی فردارش چند بخیه به چشم می خورد. گفتم : سرت اوخ شده ؟ باز خندید و گفت:" اوخ ما نی نی هاست آجر خورده سرم. پرسیدم: کی گفت: اون شب که همه چی لرزید. مامان جیغ کشید. سر بابا خونی بود. خونی. به دست هایش نگاه کردم موهای عروسک را با غیظ می کشید. گفتم : بیا بازم بازی کنیم. با خشم هرجه روی میز بود به طرفم انداخت. پرستار آمد و گفت: مهسا باز بد شد. گفتم : داره بازی می کنه . اما او جیغ می زد. پرستار گفت: اگه اینطوری کنی من میرم خاله هم می ره . یک لحظه آرام شد و دوباره خندید. کتابی از کیفم بیرون آوردم و گفتم : کتاب می خوای. کتاب را گرفت و گفت: برام بخون. پرستار از پشت سرش اشاره کرد: نه پرسیدم: چرا آرام گفت: عادت می کند. آنوقت ... . پرسیدم :"خانواده اش کجا هستند." اشک در چشمان پرستار حلقه زد و گفت:" هیچ کس نمانده همه خانواده اش مردند. از یک خانواده بزرگ تنها این مانده." مهسا دوباره عروسک هایش را پرت کرد. پرستار گفت:" خدا به داد آینده این ها برسد. حق داره می گویند دست مادرش تو دستش بوده دو روز کنار جنازه خانواده اش بوده. بغض گلویم را فشرد. پرسیدم : بعد از مرخص شدن چی کارش می کنید. گفت: تحویلش می دهیم به بهزیستی. پرورشگاه . نگاهش کردم گفت: کتاب نمی خونی بغضم را فرو دادم و گفتم : من نمی تونم بخونم بده خاله پرستار بخونه.
بعد از چهل روز از ان حادثه خواستم مهسا را ببینم اما دیگر آنجا نبود همراه بچه های بی سرپرست به پرورشگاه رفته بود.... مهسا با دلشوره و صدای ناله های مادر و پدر در لحظات آخر تنها ماند.بیاد حرف مرضیه برومند افتتادم که گفت: من دلم می خواهد یکی یا چند تا از این بچه ها را سرپرستی کنم شرایطش را دارم اما چون تنها و بدون هسر هستم نمی توانم.
این بلای آسمانی خانه هزاران کودک مانند مهسا را ویران کرد. هزار کودک مثل مهسا در پس لرزه های این بزرگ خواهند شد. کاش قانونی بود می شد این کودکان را در کانون گرم خانواده بزرگ کرد.

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com