آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

ناگهان ،  داستان کوتاه از سعید سلطانی طارمی

ناگهان بویی تیز و سوزان، آغشته به فسفر و وحشت، از زیتون زاران رودبار تنوره کشید و سراسر دره ی طارم را پر کرد، همین بوی تیز و سوزان بود که مشام ساری را سوزاند و اورا وحشت زده از خواب بیدار کرد، ساری خواب آلود بود و فکر کرد توفانی بزرگ در پیش است با عجله برخاست به شـرق و غرب نگاه کرد افــق ها روشن و آرام بودند و کوه های بلند تالش و سندستان، هم چنان رو در روی هم ایستاده بودند و قزل اوزن آرام می گذشت، پسر، با سبدی پر از میوه های بهاری سررسید آرامش او به ساری قــوت قلب بخشید حادثــه ای در پیش نبود،  یعنی درختان دروغ می گفتند وقتی قرار است دراعماق زمین یا اوج آسمان اتفاقی بیفتد، ابتدا درختان باخبــر می شوند و سپس جانوران. پس از آن که حادثه روی داد آدمیان می فهمند، آن ها کودن و بیچاره اند.

اکنون ساری دلش برای پســر می سوخت دلش می خواست با عوعوهای ناله دار خطــر را اعلام کند چنین نیز کرد پسر بی توجه سیب گاز زده ای را به ســوی او پرتاب کرد وبه درون خانه رفت ساری نمی دانست چه باید بکند، سگ پیر همسایه هم چنان می نالید از پشت بام فرود آمده به باغ رفته بود. غم ناله های او  ساری را مطمئن کرده بود که اشتباه نکرده است. غم نامه های او می گفت که « درختان می خواهند بگریزند اما نمی توانند، شماها بگریزید ای آدمیان!  پیش از آن که آسمان تاریک شود و درختان از ترس بمیرند».  اما کسی به غم ناله های سگ پیر توجه نمی کرد.

خورشید غروب کرد و اهل ده چراغ ها را روشن کردند درحالی که بوی وحشت آغشته به فسفر و آهن ابتدا پیکر درختان بزرگ  وسپس آرام ارام درختان کوچک تر را می پوشاند. چنار کهنسال میدان ده،  زارزار می گریست و گردوها شاخه های خودرا محکم در آغوش می کشیدند. زمین و آسمان خطر را حس کرده بودند آب ها سعی می کردند هر زودتر از منطقه خطر بگریزند و دام ها...

ساری این همه را می دید و حس می کرد و از این که پسر و سایر آدمیان هم چنان زیر سقف خانه ها ونور چراغ ها آرام و بی خبر نشسته بودند تعجب می کرد. او می خواست پسر را از خانه بیرون بکشد، اما می دانست که اگر یک بار این کار را بکند بار دوم دیگر موفق نخواهد شد. به همین سبب وسط حیاط نشسته بود آماده و منتظر. هنوز شب به نیمه نرسیده بود که یک باره ماری از انباری خانه برآمد و شتابان به صحرا گریخت. بوی درختان تندتر شد و درخت انار حیاط،  میوه های کالش را یک باره فرو ریخت؛ فکری به نظر ساری رسید به همان شیوه ای که به مارهای بزرگ حمله می کرد پارس کردن آغاز کرد و هجوم برد. پسر که تازه آماده ی خواب می شد چراغ قوه را برداشت به ایوان آمد ساری با دیدن نور چراغ قوه زنجموره ای کرد  چنان که پنداری اورا مار زده است و پا به فرار نهاد. پسر از ایوان  پایین آمد و زیر نور چراغ مشغول بررسی شد که ناگهان ابتدا نعره ای از اعماق زمین برخاست چنان هولناک که گویی صدها بمب هم زمان منفجر شد و سپس زمین شروع  به لرزیدن کرد.  پسر خواست به خانه بگریزد، وقتی برگشت دید خانه با تمام دیوار و سقفش به سوی او می آید. تازه متوجه شد چه روی داده است، گریخت و با خوش شانسی خود را نجات داد. پیش روی او خانه اش دریک چشم برهم زدن به غبار تبدیل شد. زمین هم چنان می لرزید، شدید و طولانی گویی می خواست برای ابد بلرزد. پسر یک جا مانده بود و نمی توانست به اطرافش  نگاه کند نمی توانست بگریزد یا فریاد بزند، همه چیز درهم شده بود و او هیچ چیز حس نمی کرد. ساری که به صحرا گریخته بود با آرام شدن زمین شتابان به خانه بازگشت از روی ویرانه ی خانه گذشت  و خود را به پسر رساند. پسر چمباتمه زده بود و دست هایش را زیر چانه نهاده چشم هایش را بسته بود سکوتی وهم آلود همه جا را گرفته بود. پسر چشم واکرد به آسمان نگریست غباری غلیظ همه ی ستاره ها را کور کرده بود و از درون ده صدای ناله می آمد...

از ماهنامه  سیاسی، اجتماعی، علمی، ادبی و هنری چییستا

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com