آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

کودکان و آموزش دو زبانی

نوشته محمود معمارنژاد

زبان مهمترين وسيله‌ی ارتباطی و همچنين وسيله‌ای برای معرفی انسان‌هاست. به وسيله‌ی زبان، انسان‌ها خود را به ديگران می‌شناسانند و ديگران را شناسايی مي‌كنند. زبان ابزاری بر ای پيشبرد، شناخت و تعميق معرفت انسانی‌ست. به وسيله‌ی زبان می‌توان و بايد با كودك آشنا شد. رابطه‌ای تنگاتنگ ميان زبان مادری و زبان دوم، يعنی زبان محيطی كه در آن زندگی مي‌كنيم و كودكان ما در آن پرورش مي‌يابند، وجود دارد. مفاهيمی كه در زبان مادری فراگرفته مي‌شوند، به زبان دوم برده مي‌شوند و يا به عكس از زبان دوم به زبان مادری آورده می‌شوند و هر دو را غنا می‌بخشند. اما لازم است ابتدا زبان مادری را به خوبی و با تسلط فرا بگيريم و سپس به آموزش زبان دوم بپردازيم. آموزش اين دو مكمل يكديگرند.
كودكان ما، در مدارس، علاوه بر زبان جامعه‌ای كه در آن زندگی می‌كنند، زبان‌های ديگر را نيز می‌آموزند و هيچ وقت از خستگی و بی‌حوصلگی و فشار برآنها ياد نمی‌شود، در صورتی كه در مورد آموزش زبان فارسی كه كودكان ما، در محيط خانواده، از اوان كودكی، با آن آشنا هستند، چه خود كودكان و چه خانواده‌ها از خسته‌كننده بودن و بی‌ثمر بودن سخن می‌گويند.
فراموش نكنيم كه كودكان انگليسی و فرانسوی، در جوامع ديگر به فراگيری زبان خودی می‌‌پردازند و در محيط خانواده زبان مادری را به‌كار می‌برند و اين تنها به اروپايی‌ها هم اختصاص ندارد، بلكه در مورد يك خانواده‌ی كره‌ای هم همينطور است. در واقع خانواده‌های انگليسی، فرانسوی، كره‌ای و … دارای اين طرز فكر نيستند كه زبان و فرهنگ آنان اهميتی ندارد.
اين واقعيتی‌ست غير قابل انكار كه كودكان مهاجر، در موقعيت دو‌زبانی به سر می‌برند و در محيطی دوزبانی زندگی می‌كنند و به احتمال بسيار قوی تا پايان، در اين موقعيت باقی می‌مانند و در دنيايی پرورش می‌يابند كه دارای دو وجه يا دوجنبه‌ی زبانی‌ـ‌فرهنگی است. يادگيری هر دو زبان در واقع به رسميت شناختن هر دو فرهنگ است. از ديگر سو، مسلط نبودن به زبان و فرهنگ مادری، موجب می‌شود كه كودك نتواند به خوبی با والدين خود ارتباط برقرار كند. در چنين مواردی، مسائل حاد و مشكلات جدی به وجود می‌آيند. كودكان فرهنگ و زبان خودی (فارسی) را فراموش می‌كنند و از تاريخ گذشته‌ی سرزمين خودی بی‌اطلاع می‌مانند كه می‌تواند در مواردی، مورد استفاده‌ی آن‌ها قرار گيرد؛ و اشتباه نشود اين نظريات نه از احساسات ناسيوناليستی، بلكه از واقعيت‌های زندگی‌ست كه سرچشمه می‌گيرند. با دانستن هر زبان، می‌توان با جامعه‌ی مربوطه ارتباط برقرار كرد. چگونه است كه كسانی را كه علاوه بر زبان مادريشان زبان‌های ديگری را فراگرفته‌اند و به چند زبان تسلط دارند و با فرهنگ‌های مختلف آشنايی پيدا كرده‌اند تحسين می‌‌كنيم. ولی خود می‌خواهيم كودكان خود را حتی از دانستن زبان مادری محروم كنيم. از طرف ديگر، فراموش نكنيم كه عده‌ای از والدين، چندان به زبان جامعه‌ای كه در آن زندگی می‌كنند، مسلط نيستند تا از طريق آن زبان، با كودكان خود ارتباط برقرار كنند. لاجرم ارتباطات سست می‌شود و دو نسل ديروز و امروز، دائماُ از هم دورتر و دورتر می‌شوند. شايد بسياری از والدين و خانواده‌ها با استفاده از چندين كلمه‌ی زبان كشور محل اقامت در زبان فارسی، احساس تسلط به آن زبان و يا حل شدن در آن فرهنگ را داشته باشند كه با واقعيت بسيار فاصله دارد. فراگيری كامل ز
بان دوم، يعنی زبان محيطی كه كودكان در آن پرورش می‌يابند، شانس تحصيلات كلاسيك و امكان به دست آوردن كار را ميسر می‌كند. اما، آموزش اصولی اين زبان دوم (زبان كشور محل اقامت) ، هنگامی برای مهاجرين آسانتر و قابل فهم‌تر است كه در كنار زبان مادری (فارسی) به عنوان زبان اول، آموزش داده شود. آگاهی از فرهنگ و زبان فارسی (مادری) و تقويت اعتماد به نفس، تفهيم زبان دوم را از طريق اصولی امكان‌پذير می‌سازد.
امروزه، همه‌جا، تلاش می‌شود كه دانش‌آموزان در كنار زبان مادری، يك زبان ديگر را نيز فرا گيرند و اين برنامه تا سطوح دبيرستانی ادامه می‌يابد. ضرورت اين آموختن را بايد به كودكان تفهيم كرد و محيط آموزشی را چنان ترتيب داد كه همراه با تفريح باشد. گله‌ی دانش‌آموزان اكثراُ اين است كه ساعات فراغتی را كه هم‌كلاسی‌های آنها صرف بازی يا ورزش می‌كنند، آنها بايد صرف آموزش زبان مادری بكنند. اين دلخوری‌ها را بايد با توضيح اقناعی، به جهت مثبتی هدايت كرد و با استفاده از شيوه‌های اصولی، بايد كاری كرد تا از فشار و اثر ناخوشايند بر دانش‌آموزان كاسته شود.


وقتی نوزاد پای به اين جهان می‌گذارد،‌ خود را در شرايطی كاملاُ جديد می‌يابد. نه درجه حرارت و نه صوت‌ها، هيچكدام مشابهتی با دوره جنينی ندارند. تنها راهی كه پيش پای نوزاد قرار دارد، اين است كه رفته‌رفته چشم بر واقعيات گشوده و خود را با محيط بيرون سازگار سازد. فراگيری، تمامی عمر آدمی را در بر می‌گيرد كه اصطلاحاً ب آن “اجتماعی شدن” می‌گويند. “تربيت” بخشی از اجتماعی شدن است.
تا چندين دهه‌ی قبل، نظر برخی از محققين بر آن بود كه ژن يا عامل وراثت، شخصيت كودك راتعيين می‌كند و گروهی جامعه را عامل شكل‌گيری شخصيت می‌دانستند. آنچه امروز مورد توافق محققين است، رابطه‌ای دوجانبه و متقابل بين فرد و محيط می‌باشد كه شخصيت فرد در روند آن شكل می‌گيرد.
نوزاد، اگر‌چه با بريده شدن بند ناف از مادر جدا و به فردی مستقل تبديل می‌شود، اما در روزهای اوليه‌ی زندگی خود قادر به تشخيص اين جدايی نيست. يعنی بند ناف هنوز در روان كودك پاره نشده است. چندی نمی‌گذرد كه وی مادر خويش را كه برای زنده ماندن به او وابسته است، می‌شناسد. وقتی كودك پذيرفت كه موجودی جدا از مادر است، روابط دوجانبه بين او و مادر آغاز می‌ِود. اين رابطه، به صورت كنش و واكنش می‌باشد؛ گريه‌ی كودك كنشی‌ست كه با واكنش مادر، به هنگامی كه به او شير می‌دهد، همراه است و تحريك مادر، لبخند كودك را، به عنوان واكنش دنبال خواهد داشت. با گذشت زمان، دايره‌ی رفتاری و شناخت كودك، وسيع‌تر می‌شود. وی، پس از آنكه مادر را در درون خود به ثبت رسانيد و قادر به برقراری رابطه با او گرديد، پدر را به دايره‌ی رفتارهای خود می‌افزايد. حالا پدر و مادر، هر دو، طفين رابطه با كودك هستند. اين روند، همچنان ادامه می‌يابد تا مرحله‌ای ديگر فرا می‌رسد كه كودك قادر به شناسايی و ايجاد رابطه با ساير اعضای خانواده می‌شود. بديهی است كه كودك، در بدو تولد، هنوز چيزی از هنجارهای محيط نمی‌داند. محققين و از جمله روانشناسان بر اين عقيده‌اند كه هنجارها و ناهنجارها، از طريق تشويق و تنبيه به كودك آموخته می‌شوند. اما چگونه؟
وقتی والدين عملی را در برابر كودك انجام می‌دهند، از او توقع دارند عكس‌العملی متناسب با آن عمل از خود نشان دهد. وقتی عكس‌العمل درست همان چيزی بود كه آنها توقع دارند، كودك بهنجار عمل كرده و تشويق می‌ِشود. برعكس، چنانچه كودك عكس‌العمل يا پاسخی غير معمول از خود نشان دهد، تنبيه می‌شود. اين عمل، يعنی تشويق و تنبيه، آنقدر در طول زندگی كودك در خانواده تكرار می‌شود كه سرانجام روزی فرا می‌رسد كه ديگر كودك بطور خودگردان رفتارهای مستقل و بهنجار از خود نشان می‌دهد.
معمولاُ در پشت هر عمل بهنجار، يك ارزش مثبت برای جامعه نهفته است،‌يعنی هنجارهای هر جامعه برای آن معنی‌دار هستند. والدين، نمايندگی جامعه را در خانواده به عهده دارد و از اين طريق، ارزش‌های جامعه را به نسل بعدی، يعنی كودكان، انتقال می‌دهند. اما بايد توجه داشت كه هنجارهای يك جامعه، ممكن است برای جامعه‌ی ديگر بی‌معنی و حتی ناهنجار باشد. حال ببينيم اعضای خانواده هر يك چگونه اين ارزش‌ها را از طريق نقش‌های خود به كودك انتقال می‌دهند:
نقش مادر، از نظر “پارسونز” محقق آمريكايی، يك نقش عاطفی است، بدين معنی كه ارتباطی عاطفی بين اعضای خانواده برقرار می‌سازد و با ايجاد روابط دوستانه بين آنها می‌كوشد تا سازمان خانواده به حيات خويش ادام دهد. دختران ابتدا نقش آتی خود را،‌يعنی آنچه را كه در زندگی ايفا خواهند كرد، از مادر می‌آموزند. طبيعی‌ست كه نقش مادر در هر جامعه‌ای، همان تصويری است كه آن جامعه از مادر ترسيم می‌كند و توقعاتی است كه از او دارد.
نقش پدر از نظر اين محقق يك نقش ابزاری يا رابطه‌ بيرونی است. او برقراركننده‌ی ارتباط خانواده با محيط بيرون و تهيه‌كننده‌ی مايحتاج آن است. ذكر اين نكته‌ مهم است كه اين نقش‌ها برای پدر و مادر ابدی و ازلی نيستند و خود توسط روابط و مناسبات اجتماعی تعيين می‌شوند.
«ماركات ميد» محقق آمريكايی، در تحقيقات خود، جوامعی را معرفی می‌نمايد كه در آنها وظايف زنان و مردان در فعاليت‌های خانه و بيرون درست برعكس چيزی است كه ما می‌شناسيم.
پسران نقش ابزاری را، از طريق پدر می‌پذيرند تا بر اساس آن در آينده رفتار نمايند. اما تأثيرگذاری اعضای خانواده در اينجا به پايان نمی‌رسد، بلكه دختربچه‌ها نيز، در ارتباط متقابل با پدر و برادران، “نقش مردانه” را و پسربچه‌ها از مادران و خواهران نقش زنانه را می‌آموزند. حال اين كه غلبه با كدام نقش در كودك باشد، به ارزشگذاری‌های جامعه و انتظارات عمومی بستگی دارد. دراينجا می‌توان گفت آنچه در خانواده آموختنی بوده، يعنی نقش‌ها و در كنار آن، ارزش‌ها، همگی به كودك آموخته شده‌اند.
از اين پس، كودك وارد مرحله‌ی بعدی می‌شود، يعنی قدم به حوزه‌ی بزرگ‌تری می‌گذارد كه همسالان و همبازی‌های او را تشكيل می‌دهند. وی تحت تأثير گروه‌های همبازی، اين امكان را می‌يابد كه ارزش‌های آنان را نيز در خود به ثبت برساند و از طرفی، ارزش‌های خانواده‌ی خويش را در ميان همسالان خود محك بزند تا ببيند اين ارزش‌ها چقدر نزد ساير كودكان آن جامعه اعتبار دارد.
چنانچه موضوع “عموميت ارزش‌ها“ را برای كودكان خارجی در جامعه‌ی ميزبان مورد توجه قرار دهيم، مشاهده خواهيم كرد كه بسياری از اين ارزش‌ها، نه تنها مثلاُ در جامعه‌ای مانند جامعه‌ی آلمان،‌ بی‌مصرف می‌مانند. بلكه ممكن است بعضاً ارزش‌های منفی نيز از سوی اكثريت تلقی شوند. اكثر مهاجرين از جوامعی می‌آيند كه دارای ساخت و بافت سنتی و كشاورزی است. در اين جوامع، غالباُ ارزش‌هايی غير از آنچه در جوامع صنعتی اعتبار دارد،‌حاكم است. ممكن است آنچه كه در يك جامعه‌ی صنعتی ««بيماری روانی» شناخته می‌شود، در جامعه‌ای ديگر «گناه» تلقی می‌شود . منظور از اين مقايسه تعيين خوبی يا بدی اين يا آن فرهنگ نيست، بلكه فقط هدف معرفی اين اختلاف است.
در اينجا لازم به تذكر است كه با وجود اختلافات هنجارها و ارزش‌های اجتماعی نزد طبقات مختلف جامع‌ی صنعتی، تمامی جامعه بر روی هنجارهای عمومی به توافق رسيده است.
رويارويی ارزش‌های فرهنگی كودكان خارجی با نظام ارزشی اكثريت، و نيز هنجارها، می‌تواند به آنجا ختم شود كه كودك، سكهً خود را در بازار، بی مشتری يافته، دست به يك انتخاب بزند و برای سازگاری و پذيرفته شدن از سوی اكثريت، ارزش‌ها، هنجارها و رسوم آنها را يكجا و دربست بپذيرد. اين پذيرفتن، خود عمدتاُ به نوعی بی‌هويتی وابهام خواهد انجاميد. يا اينكه ممكن است كودك، تحت تأثير خانواده،‌بكوشد تا ارزش‌ها، هنجارها و رسوم خويش را، به عنوان يك اقليت حفظ كند كه در اين حالت، انزوا، حقارت و در نتيجه عدم اعتماد به نفس مي‌تواند نتيجه‌ی پايانی كار باشد. در بررسی اين مشكل، بايد به عوامل مهم ديگری كه هر كدام به شدت در رفتار اجتماعی والدين، شغل، درآمد، ميزان تحصيلات، تعداد افراد خانواده، شرايط سخت كاری والدين، مسكن و ساير مشكلات در اين رابطه، تعيين كننده هستند.


كودك خارجی در آموزشگاه آلمانی
نهادهای تربيتی و آموزشی در غرب و نقش آنها با آنچه در جوامع غير صنعتی ديده مي‌ِشود، تفاوت دارد. در غرب، اين نهادها مكمل و بعضاُ جانشين خانواده‌اند. در حالي‌كه در جوامع غير‌صنعتي، عمدتاُ توسط اين نهادها توليد مي‌شوند. به عبارت ديگر، اين نهادها، ارزش‌هايی توليد مي‌كنند كه كل نظام را مشروعيت مي‌بخشند.
تعداد كودكان خارجي، در مهدكودك‌های آلمان در سال‌های اخير افزايش چشمگيری داشته است كه علت آن مي‌تواند اشتغال مادران، يا تصميم خانواده برای سازگار كردن كودك با جامعه‌ی جديد باشد.
بايد دانست كه تنها سپردن فرزند به مهد كودك، برای رشد او كافی نيست. هرچه همكاری والدين با نهادهای تربيتی و آموزشی بيشتر باشد،‌اطلاعات بيشتری بين خانه و نهاد مربوطه رد و بدل مي‌شود. مبادله اين اطلاعات، بين مربيان و والدين،‌شناخت بيشتری از شرايط زندگی كودك در دو محيط، در اختيار طرفين مي‌گذارد، كه مي‌توان با اتكاء به اين اطلاعات، بسياری از مشكلات كودك را حل كرد.
برعكس، دور ماندن از اين همكاري، هم كودك را عضوی ناشناخته در محيط باقی مي‌گذارد و هم به او نوعی احساس بی حامی بودن و رهاشدگی دست مي‌دهد. اين امر، از اعتماد به نفس او مي‌كاهد.
طرح «دوفرهنگی شدن مهدكودك‌ها» از سالها پيش در آلمان توجه بسياری از كارشناسان تعليم و تربيت را به خود معطوف كرده است.
در اين طرح پيشنهاد شده است كه مربيان آلمانی به همكاری در مهدكودك‌ها دعوت شوند. بر اساس اين طرح، كودكان، همگی زير نظر مربيان آلمانی در مهد‌كودك‌ها اداره مي‌شوند، ولی با وجود مربی خارجی اين امكان را مي‌يابند كه هم از نظر فرهنگی خود را در انزوا احساس نكنند و هم اين مربيان خارجی با آنها به زبان مادريشان صحبت نمايند. با اجرای اين طرح،‌حس بيگانگی كودك كاهش مي‌يابد، از همه مهمتر ، وقتی زبان و فرهنگ كودك در ميان اكثريت به رسميت شناخته شود، به تدريج او نوعی احترام و تأييد هويت مي‌آموزد كه فرهنگ‌ها و ملل ديگری نيز، در جهان وجود دارند كه بايد در نظر گرفته شوند.
سرنوشت اين طرح و طرح‌هايی نظير آن، بستگی مستقيم دارد به ميزان آگاهی خارجيان از آنها و نيز مداخله‌ی ايشان درآن. متأسفانه تجربيات موجود نشان مي‌دهد كه والدين كودكان خارج
ی ، به ندرت از وظايف و ساخت و بافت مؤسساتی كه فرزندانشان را تربيت می‌كنند. مطلع هستند.


خارجيان و مشكل زبان
علاوه بر اختلافات ارزشی كه در مورد آنها صحبت شد،‌مشكل زبان را بايد برای خارجيان بسيار بااهميت تلقی كرد. زبان هر جامعه‌ای مهم‌ترين كانال ارتباطی آن جامعه است. در مورد كودكان نيز، با وجود تسلط نسبی و ظاهری آنها به زبان، مشكل به گونه‌ی ديگری است.
بسياری ازآنان در سنين پايين به جامعه‌ی خارجی وارد شده‌اند و بسياری نيز در اين جامعه به‌دنيا آمده‌اند. كودكان، در همان سال‌های اوليه، زبان را به راحتی فرا مي‌گيرند، تا جايی كه حتی بدون لهجه صحبت مي‌كنند. اما مفهوم اين روانی لهجه ، نداشتن مشكل نيست، بلكه با كودكان مشكل به شكل ديگری پديد می‌آيد: معمولاُ كودك خارجي، كودكی «دوزبانه» است . دوزبانه بودن برای كودكان می‌تواند هم مضر باشد و هم مفيد. زبان مادری اگر كودك آن را ناقص يادگرفته باشد، مي‌تواند مانع يادگيری زبان دوم شود. در اين صورت، كودك را نه‌تنها دوزبانه نمي‌گويند،‌بلكه بهتر است به او «نيم‌زبانه» بگويند. نيم‌زبانه، يك اصطلاح علمی است، يعنی توانايی او در حد نيمه يك زبان مي‌باشد.
اما كودك قادر است به خوبی زبان‌های ديگر را، در كنار زبان مادری فراگيرد، به شرطی كه زبان مادری را اصولی و نسبتاُ كامل آموخته باشد.
انسان معمولاُ دنيای بيرون را، با زبانی كه بيشتر بدان تسلط دارد بيان مي‌كند. كودك، در مهدكودك اين امكان را نمي‌يابد تا با كودكان ديگر وسايل بازی و موقعيت‌هايی كه به دست می‌آورد، تجربه كسب كند و از طريق اين تجارب، توانايی‌ها و دانش خويش را توسعه دهد. مهدكودك، موظف است در تمام زمينه‌های اجتماعی ، روحي، جسمی و عاطفی ، كودك را آماده و تقويت نمايد. آنچه از سوی كودك به كار گرفته مي‌شود، تا مفاهيم ذهنی‌اش را توسط آن بيان كند، زبان است.
كودك خارجي، آنگونه كه مي‌تواند در خانه با والدين خويش تماس بگيرد، به علت عدم توانانيی در زبان ، ‌قادر به درك عاطفی و ارتباطات درونی و احساسی خويش، زبان مادری را به‌كار مي‌گيرد و برای روابط اجتماعی از زبان دوم استفاده مي‌كند. اين مشكل، تنها خاص كودكان قبل از دبستان نيست، بلكه مشكلی است كه دانش‌آموزان خارجی نيز با آن درگير هستند. بر اساس تحقيقات انجام‌شده در سال 1980، همواره رابطه‌ای دوجانبه ميان زبان اول و زبان دوم برقرار است:
“هر چه زبان مادری بهتر آموخته شده باشد و فرد تسلط بيشتری بدان داشته باشد، به همان ميزان، يادگيری زبان دوم سهل‌تر مي‌شود.”
با توجه به تحقيق فوق، والدينی كه زبان مادری را مانع يادگيری زبان دوم برای فرزندانشان مي‌پندارند،‌بايد بدانند كه تصورشان غير علمی و غلط است.
به رسميت شناختن زبان مادری و فرهنگ كودكان خارجي، مهم‌ترين قدم برای رفع مشكل آنان در آموزشگاه است. وقتی كودك اين «تأييديه» را از طريق اكثريت هم‌سن و سالان خويش به دست آورد و به تدريج از سوی جامعه محترم شناخته شد، جانی تازه گرفته، اعتماد به‌نفس مي‌يابد.

سخن آخر
اصولاُ هر اقليتی كه در ميان اكثريتی زندگی مي‌كند، به طريقی می‌كوشد خود را با ديگران همسو كند. اين همسويی عملاً اجتناب ناپذير است، زيرا فرد لااقل برای ادامه‌ی حيات اقتصادی،‌ اجتماعی و فرهنگی خود، ناگزير است شيوه‌ی زندگی اكثريت را در زندگی خويش به‌كار برد. بدون اين همسويی يا سازگاری، فرد به انزوا كشيده مي‌شود و به تدريج از جامعه حذف می‌گردد و به يك عضو بيمار تبديل می‌شود. سخن بر اين سازگاری نيست، بلكه بر سر آن است كه فرد می‌خواهد در كدام ابعاد خويش را سازگار كند و درك وی از اين هماهنگی و سازگاری چيست؟
مسلماُ تسليم بی‌قيد و شرط به فرهنگ جديد، نه سازگاری در پی دارد و نه رستگاری. از سوی ديگر، خزيدن به انزوا و حفظ ارزش‌های كهنه و پوسيده نيز ، ‌شانس تداوم نخواهد داشت. آنچه به عنوان يك “سنتز” به‌نظر می‌رسد و می‌توان آن را راه سوم ناميد حفظ هويت فردی، به عنوان يك انسان است. مسلماُ ارزش‌های اين هويت، انتخابی از ارزش‌های دو فرهنگ خواهد بود.
شانس بااقليتی است كه شهروندی آگاه و پويا باشد. تعبيری از سخن «ماكس فريش» اين است كه:
“غربت آنگاه بخت می‌آورد كه انسان در آن آگاه و پويا باشد“.

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com