|
دوشنبه
٢۵ خرداد ١٣٨٣ – ١۴ ژوئن ٢٠٠۴
پل
سوييزی اقتصاددان ماركسيست و هابرمان
فعال جنبش كارگري، انتشار مجله ماهانه
مانثلی ريويو ( Monthly Review) را در سال 1949 به
هدف پر كردن خلا موجود و طرح مباحث
سوسياليستی آغاز كردند. انتشار اين مجله
وزين سوسياليستی مصادف بود با سالهای اول
دوران پس از جنگ جهانی اول و اوجگيری جنگ
سرد. انشتين با تحرير نوشته حاضر به
استقبال انتشار مانثلی ريويو ميرود. وی در
اين نوشته، ريشه بحران اجتماعی آن سالها
را در چگونگی رابطه فرد و اجتماع جستجو
ميكند و منشا بی عدالتيها را در سيستم
اقتصادی سرمايه داري. و چنين نتيجه ميگيرد
كه برای از بين بردن سيمای زشت سيستم
اقتصادی سرمايه داری تنها يك راه وجود
دارد و آن هم پايه ريزی سيستم اقتصاد
سوسياليستی همراه با سيستم آموزشی با
اهداف اجتماعی و سوسياليستی ميباشد.
مانثلی ريويو ( Monthly Review)
می 2004
آيا كسی كه متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسی
نباشد ميتواند در رابطه با سوسياليسم
اظهار نظر كند؟ من به دلايل مختلف به اين
سؤال جواب مثبت ميدهم.
بگذاريد اول، سؤال را از منظر علمی مورد
بررسی قرار دهيم. ممكن است چنين به نظر آيد
كه به لحاظ اصول شناسی بين علم نجوم و علم
اقتصاد تفاوتهای بنيادين وجود ندارد.
دانشمندان هر دو حوزه علمی تلاششان بر اين
است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بين
پديده های معين به قوانين قابل پذيرش دست
يابند. اما در واقعيت اين تفاوتهای اصولی
وجود دارند. و اين به نوبه خود، دستيابی به
قوانين اصولی حوزه اقتصاد را مشكل ميسازد.
پديده های اقتصادی تحت تاثيرعوامل زيادی
قرار ميگيرند كه ارزيابی آنها را مشكل می
سازند. علاوه بر اين، تجربه كسب شده از
آغاز تاريخ متمدن بشری به مقدار زيادی تحت
تاثير عللی كه به هيچ وجه اقتصادی نيستند
قرار گرفته است. به عنوان مثال، بيشتر
دولتها در طول تاريخ موجوديت و هويت خود را
به شيوه غلبه بر ديگران بدست آورده اند.
پيروز شده گان هم از لحاظ قانونی و هم از
لحاظ اقتصادی طبقه ممتاز را تشكيل ميدادند.
مالكيت زمين را در انحصار خود ميگرفتند و
هرم قدرت كليسايی را با گماردن كشيشان
مورد اعتماد خود تشكيل ميدادند. كشيشها با
در اختيار داشتن سيستم آموزشي، جامعه
طبقاتی را بطور دايمی نهادينه كردند و
چنان سيستم ارزشی ايجاد كردند كه رفتار
اجتمايی مردم پس از آن، تا اندازه زيادی
ناخودآگاه، در مسير رفتار اجتماعی تعريف
شده از سوی كليسا هدايت ميشد.
به لحاظ تاريخي، ما در هيچ كجا نتوانسته
ايم از آن مرحله ای كه تورستن وبلن (Turestein
Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انسانی
ناميده است گذر كنيم. واقعيتهای اقتصادی
كنونی به آن مرحله متعلقند و حتی قوانين
برگرفته شده از اين واقعيتها در مراحل
ديگر امكان كاربردی ندارند. از آنجاييكه
هدف سوسياليسم دقيقا غلبه بر «مرحله
غارتگر» و گذار از اين مرحله رشد انسانی
است، علم اقتصاد در موقعيت كنونی خود
ميتواند تا حدودی جامعه سوسياليستی آينده
را تصوير كند.
دوما، سوسياليسم به سوی هدف اجتماعي-اخلاقی
سمتگيری كرده است. علم نميتواند اهداف
ايجاد كند، حتی نميتواند اهداف را به
انسانها القا كند. علم حداكثر ميتواند
ابزاری را در اختيار انسان قرار دهد كه به
وسيله آن بتواند به اهداف معين برسد. اما
اهداف خود به وسيله افراد، با ايده آلهای
اخلاقی والا خلق ميشوند – اگر اين اهداف
در نطفه خفه نشوند و قوی بمانند – به وسيله
انسانهای بيشماری كه تا حدودی نا خودآگاه
تكامل تدريجی جامعه را امكانپذير ميسازند
پذيرفته ميشوند.
به اين دلايل، وقتی پای معظلات بشری به
ميان می آيد بايد مراقب بود كه اغراق گويی
نشود و نبايد فرض بر اين گذاشته شود كه فقط
نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسايل
تاثيرگذار بر ساختار جامعه دارند.
بسياری ادعا كرده اند كه جامعه انسانی
دوران بحرانی را از سر ميگذراند و ثبات آن
بشدت آسيب ديده است. اين ادعاها در شرايطی
ابراز ميشوند كه افراد نسبت به گروهی كه به
آن تعلق دارند - چه كوچك و چه بزرگ - بی
تفاوت باشند و يا حتی برخورد خصمانه داشته
باشند. برای روشن كردن قضيه، بگذاريد
مثالی را كه خودم شخصا تجربه كرده ام
بياورم. اخيرا ضمن صحبت با فردی روشنفكر و
خوش مشرب از خطر وقوع جنگی ديگر ابراز
نگرانی كردم و گفتم كه به نظر من اين جنگ
بشريت را بطور جدی تهديد ميكند و تاكيد
كردم كه تنها يك سازمان فرامليتی ميتواند
در مقابل چنبن خطری امنيت جامعه جهانی را
تضمين كند. ايشان بيدرنگ با خونسردی و آرام
به من گفت « چرا تو عميقا مخالف نابودی نوع
بشر هستي؟»
مطمينم كه حداقل در يك اخير هيچكس چنين
جمله ای را به راحتی بيان نكرده است. اين
جمله از آن كسی است كه تلاش كرده است از
پوچی درون خويش رهايی يابد اما مايوس شده
است. چنين روحيه ای بيان كننده انزوا و در
خود فرو رفتن است كه اين روزها بسياری به
آن مبتلا هستند. علت چيست؟ راه برون رفتی
وجود دارد؟
طرح چنين سوالهايی آسان، اما پاسخ مستدل
دادن به آنها بسيار مشكل است. برای پاسخ
دادن به سؤالات مطرح شده من بايد حداكثر
سعی خود را بكنم، هر چند كه كاملا متوجه
هستم كه احساس و تلاش ما اغلب متناقض و
مبهم هستند و نميتوان آنها را به آسانی
فرموله كرد.
انسان بطور همزمان موجودی فردگرا و
اجتماعی است. به عنوان موجودی فردگرا سعی
ميكند در جهت ارضای تمايلات شخصی و تقويت
تواناييهای ذاتی خود و نزديكان خود تلاش
كند، به عنوان موجودی اجتماعي، سعی ميكند
نظر و محبت ديگران را جلب كند، شريك غم
ودرد ديگران باشد و در بهبود شرايط زندگی
آنها مؤثر باشد. همين گرايشهای متفاوت و
اكثرا متضاد شخصيت فرد را شكل ميدهند. نسبت
معينی از اين گرايشها مشخص ميكند كه آيا
فرد ميتواند به تعادل درونی برسد و يا
ميتواند در بهبودی اجتماع سهمی داشته باشد
يا نه. كاملا محتمل است كه غالب بودن نسبی
يكی از اين دو نيروی محركه در كليت ذاتی
باشد. اما شخصيتی كه نهايتا شكل ميگيرد به
مقدار بسيار زيادی تابع بافت جامه ای كه
انسان در آن رشد می يابد، فرهنگ جاری جامعه
و ارزشگذاری جامعه به رفتارهای خاص انسان
می باشد. برای فرد، مفهوم انتزاعی «جامعه»
به معنی مجموعه روابط مستقيم و غير مستفيم
وی با افراد معاصر خود و همچنين نسلهای قبل
از خود است. فرد قادر است به تنهايی فكر
كند، حس كند، تلاش و كار كند، اما وجود
فيزيكي، عقلی و احساسی وی آنچنان وابسته
به جامعه است كه فكر كردن به وی و يا شناخت
وی در خارج ازچارچوب جامعه امكان ناپذير
است. اين «جامعه» است كه خوراك، لباس،
سرپناه، ابزار كار، زبان، چارچوب فكري، و
اغلب مضامين فكری را برای فرد تامين
ميكند؛ زندگی وی به خاطر تلاش و
دستاوردهای ميليونها زنده و مرده كه كلمه
«جامعه» را ميسازند امكان پذير ميشود.
بنابر اين، وابستگی فرد به جامعه يك
واقعيت طبيعی است كه نميتوان آنرا از بين
برد - درست مثل مورچه ها و زنبورهای عسل –
هر چند كه تمامی پروسه زندگی مورچه ها و
زنبورهای عسل تا جزيی ترين مؤلفه ها به
وسيله غرايض طبيعی و جزمی مشخص شده است،
اما الگوی زندگی اجتماعی و روابط انسانها
متنوع و قابل تغيير هستند. توانايی و
خلاقيت انسان در نوآوری و وجود ارتباطات
جديد پيشرفتهايی را باعث شده است كه به
وسيله نيازهای بيولوژيكی ديكته نشده اند.
اين پيشرفتها در قالب سنتها، نهادها و
سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهای
علمی و مهندسي؛ و هنر متجلی ميشوند. چنين
نتيجه گيری ميشود كه فرد ميتواند به نوعی
زندگی خود را به وسيله رفتار خود تحت تاثير
قرار دهد و در اين پروسه، خواستن و آگاهانه
فكر كردن نقش ايفا ميكنند.
انسان از بدو تولد بطور ذاتی دارای يك
ساختار بيولوژيكی غير قابل تغيير ميباشد
كه اين ساختار شامل انگيزه های طبيعی
تعريف كننده گونه های متفاوت بشری است.
علاوه بر اين، در طول زندگي، هويت فرهنگی
وی با تاثيرپذيری از جامعه شكل ميگيرد.
هويت فرهنگی در گذر زمان قابل تغيير است و
به نسبت بسيار زيادی رابطه انسان و جامعه
را معين ميكند. علم انسان شناسی مدرن با
پژوهش در فرهنگهای گذشته و مقايسه آنها
ثابت كرده است كه رفتار اجتماعی انسانها
به نسبت بسيار زيادی تابع الگوهای فرهنگی
وتشكيلاتی غالب در جامعه است. به همين علت
انگيزه كسانی كه در راه بهبودی زندگی
انسان تلاش ميكنند اين است كه انسانها به
دليل ساختار بيولوژيكی خود محكوم نشده اند
كه همديگر را نابود كنند و يا اينكه سرنوشت
بيرحم و محتومی در انتظار آنها باشد.
اگر از خود بپرسيم چگونه ساختار جامعه و
رفتار فرهنگی تغيير يابند تا زندگی بشر به
حداكثر ممكن رضايتبخش گردد، بايد به اين
واقعيت آگاه باشيم كه شرايط معينی وجود
دارند كه اصلاح آنها از عهده ما خارج است.
همانطور كه قبلا هم اشاره شد، طبيعت
بيولوژيكی انسان، در عمل قابل تغيير نيست.
علاوه بر اين، در چند قرن اخير پيشرفتهای
آماری و تكنولوژيكی شرايط غير قابل تغييری
را ايجاد كرده اند. در دنيای نسبتا پر
جمعيت امروز و نقش بی بديل كالاها در ادامه
زندگي، به يك لشكر عظيم نيروی كار و سيستم
متمركز كارآ نياز است. زمان آنكه افراد و
يا گروهای كوچك ميتوانستند خودكفا باشند
به سر رسيده است. اغراق آميز نيست اگر گفته
شود كه بشر اكنون در حال استقرار يك جامعه
جهانی توليد و مصرف ميباشد.
بنا بر آنچه كه گفته شد ميتوان ريشه بحران
كنونی را در چگونگی رابطه فرد و جامعه
جستجو كرد. فرد بيش از هر زمانی به وابستگی
خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها اين
وابستگی را يك رابطه مفيد، ارگانيك و حامی
خود نميبيند بلكه آنرا تهديدی برای
آزاديهای طبيعی و يا حتی منافع اقتصادی
خود ميبيند. علاوه بر اين، حس خود محوری وی
تقويت، و حس جامعه گرايانه اش كه بطور
طبيعی هم ضعيفتر هست، بشدت تضعيف ميشود.
همه انسانها، صرفنظر از موقعيتشان در
جامعه از اين روند رنج ميبرند. انسانها -
زندانيان خود محوری خود - احساس عدم امنيت،
تنهايی و محروم بودن از لذتهای زندگی
ميكنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه
انسانی كند ميتواند به زندگی هر چند كوتاه
خود معنی ببخشد.
به نظر من منشا همه بديها، هرج و مرج موجود
در سيستم اقتصادی جامعه سرمايه داری امروز
است. ما در مقابل خود يك جامعه توليدی را
نظاره گريم كه اعضای آن بطور سيری ناپذيری
در تلاش محروم كردن يكديگر از ثمره كار
جمعی – نه از طريق زور، بلكه از طريق
قوانين جاری - هستند. به اين ترتيب، مهم است
كه دريابيم كه ابزار توليد مورد نياز برای
توليد كالاهای مصرفی و همچنين كالاهای
مازاد در مالكيت خصوصی افراد قرار دارند.
در بحث جاری من «كارگران» را كسانی مينامم
كه در مالكيت ابزار توليد شريك نيستند –
هر چند كه اين تعريف با مفهوم مرسوم معادل
نيست. مالك ابزار توليد در موقعيتی است كه
ميتواند نيروی كار كارگر را بخرد. كارگر،
با بكارگيری ابزار توليد، كالاهای جديد
توليد ميكند كه در مالكيت سرمايه دار قرار
ميگيرد. نكته اصلی رابطه بين ارزش واقعی
كالايی است كه كارگر توليد ميكند و ارزش
واقعی مزدی كه دريافت ميكند. مزد دريافتی
كارگر نه با ارزش واقعی كالايی كه توليد
ميكند بلكه با حداقل نياز وی برای ادامه
زندگی و ميزان نيروی كار در جستجوی كار
تعيين ميشود. مهم اينست كه بدانيم كه حتی
در تيوری هم مزد دريافتی كارگر با ارزش
كالای توليد شده تعيين نميشود.
بعلت رقابت بين سرمايه داران، پيشرفت
تكنولوژی وافزايش روزافزون اردوی نيروی
كار در جهت توليد انبوه با هزينه بسيار
كمتر، سرمايه خصوصی در اختيار تعداد
محدودی قرار ميگيرد. در نتيجه پيشرفت
تكنولوژی چنان اليگارشی سرمايه خصوصی
ايجاد ميشود كه قدرت فوق العاده آن حتی
توسط دمكراتيك ترين جامعه هم قابل كنترل
نيست. و اين يك حقيقت محض است، چونكه اعضای
نهادهای قانونگذاری توسط احزاب سياسی
انتخاب ميشوند، كه به نوبه خود عمدتا توسط
سرمايه داران خصوصی حمايت مالی ميشوند و
تحت تاثير قرار ميگيرند. اين امر باعث
ميشود كه انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان
از هم فاصله بگيرند. در نتيجه نمايندگان
مردم در حقيقت از منافع اقشار محروم جامعه
بطور مؤثر دفاع نميكنند. علاوه بر اين،
در شرايط كنوني، مالكان ابزار توليد
مستقيم و يا غير مستقيم منابع اصلی
اطلاعات (مطبوعات، راديو، آموزش) را در
كنترل دارند. بنا بر اين، برای يك شهروند
بسيار مشكل و در حقيقت در بيشتر موارد
كاملا غير ممكن ميشود كه از حقوق سياسی خود
آگاهانه بهره بگيرد.
بنا بر اين، سيستم اقصادی مبتنی بر مالكيت
خصوصی سرمايه با دو ويژگی مشخص ميشود: اول،
ابزار توليد (سرمايه) در مالكيت سرمايه دار
است؛ دوم، قرارداد كار بين كارگر و سرمايه
دار آزادانه بسته ميشود. مسلما، هيچ جامعه
سرمايه داری بطور ناب وجود ندارد. بايد در
نظر داشت كه كارگران، طی مبارزات طولانی و
پيگير سياسی خود موفق شده اند نوعی از «قرارداد
كار آزاد» را برای اقشار معينی از خود
تضمين كنند. اما در مجموع، سيستم اقتصادی
امروز تفاوت چندانی با سرمايه داری خالص
ندارد.
امر توليد به هدف سوداندوزی انجام ميگيرد
نه به هدف تامين نيازهای جامعه. هيچ تضمينی
وجود ندارد كه همه كسانی كه قادرند و
مايلند كار كنند بتوانند شاغل شوند؛
تقريبا هميشه يك «لشكر عظيم بيكار» وجود
دارد. كارگر هميشه در بيم از دست دادن شغل
خود به سر ميبرد. از آنجاييكه كارگران
بيكار و كارگران با دستمزد پايين
نميتوانند يك بازار سودآوری را برای
كالاهای توليدی ايجاد كنند، توليد
كالاهای مصرفی محدود ميشود و پيامد آن
فشار بيشتر بر دوش اقشار كم درآمد جامعه
است. پيشرفت تكنولوژيكی غالبا به جای
آسانتر كردن شرايط كار برای همه، باعث
بيكاری روزافزون ميشود. انگيزه سوداندوزی
و رقابت بين سرمايه داران، عامل بی ثباتی
در انباشت و كاربرد سرمايه ميباشد كه خود
جامعه را به سوی ركود شديد سوق ميدهد.
رقابت لجام گسيخته باعث به هدر رفتن نيروی
كار، و فلج كردن آگاهی اجتماعی افراد كه
قبلا به ان اشاره شد ميشود.
فلج كردن آگاهی اجتماعی افراد را من مخرب
ترين دستاورد سيستم سرمايه داری ميدانم.
كليت سيستم آموزشی ما از اين سيمای زشت
سرمايه داری رنج ميبرد. به دانش آموز نوعی
اخلاق رقابتی اغراق آميز القا ميشود تا
دانش اكتسابی خود را تنها برای موفقيت
فردی خود در آينده مورد ستايش قرار دهد.
من متقاعد شده ام كه برای از بردن اين
سيمای زشت سرمايه داری تنها يك راه وجود
دارد، و آن استقراراقتصاد سوسياليستی
همراه با يك سيستم آموزشی با اهداف
اجتماعی و سوسياليستی ميباشد. در چنين
سيستم اقتصادي، ابزار توليد در مالكيت
جامعه است و به شيوه برنامه ريزی شده بكار
گرفته ميشود. سيستم اقتصاد برنامه اي،
توليد را بر اساس نياز جامعه تنظيم ميكند،
كار را بين همه كسانی كه توانايی كار كردن
را دارند تقسيم ميكند و معيشت همه مردان،
زنان و كودكان را تضمين ميكند. آموزش فردي،
علاوه بر اينكه شكوفايی استعدادهای ذاتی
را تشويق ميكند، تلاش ميكند تا به جای
تكريم و ستايش قدرت و موفقيت فردي، احساس
مسؤليت نسبت به ديگر همنوعان در جامعه را
ايجاد كند.
اما بايد به ياد داشته باشيم كه اقتصاد
برنامه ای هنوز به معنی سوسياليسم نيست.
اقتصاد برنامه ای به خودی خود ميتواند با
استثمار كامل افراد همراه باشد. دستيابی
به سوسياليسم مستلزم حل مسايل بغرنج سياسي-اقتصادی
ميباشد: چگونه ممكن است در سيستم متمركز
اقتصادي-سياسی از رشد بوروكراسی و عواقب
مخرب آن جلوگيری كرد؟ چگونه ميتوان حقوق
فردی را پاس داشت و دمكراسی را در مقابل
بوروكراسی بيمه كرد؟
شفافيت بخشيدن به اهداف و مشكلات
سوسياليسم در دوران گذار حايز اهميت بسيار
بالايی است. در شرايطی كه، بحث آزاد در
مورد معظلات جامعه بشری به تابويی تبديل
شده است، من فكر ميكنم شروع كار اين مجله
ميتواند خدمت قابل ملاحظه ای به افكار
عمومی باشد.
<
برگشت >
|
Warum Sozialismus?
Albert Einstein, 1949 |
von Albert Einstein (Quelle: Sozialismus
oder Barbarei)
Das folgende Essay ,,Why Socialism"
gehört sicherlich zu den unbekanntesten Arbeiten Albert Einsteins.
Die Tatsache, dass sich Einstein einen Großteil seines Lebens als
Sozialist verstand und gegen Faschismus und Krieg engagierte wird von den
bürgerlichen Medien gerne verschwiegen. ,,Why Socialism" wurde
erstmals 1949 in der ersten Ausgabe der Zeitschrift ,,Monthly Review"
veröffentlicht. Der Text wurde redaktionell überarbeitet.
Ist es nun ratsam für jemanden, der kein
Experte auf dem Gebiet ökonomischer und sozialer Fragen ist, sich zum
Wesen des Sozialismus zu äußern? Ich denke aus einer Reihe von Gründen,
dass dies der Fall ist.
Lasst und die Frage vorerst vom Standpunkt
der wissenschaftlichen Erkenntnisse aus betrachten. Es mag so erscheinen,
als ob es keine wesentlichen methodologischen Unterschiede zwischen
Astronomie und Ökonomie gäbe: Wissenschaftler beider Gebiete versuchen
allgemein akzeptable Gesetze für eine begrenzte Anzahl von Phänomenen zu
entdecken um deren Zusammenhänge so verständlich wie möglich zu machen.
Aber in Wirklichkeit existieren solche methodologischen Unterschiede. Die
Entdeckung von allgemeingültigen Gesetzen im Bereich der Ökonomie wird
dadurch erschwert, dass die zu betrachtenden ökonomischen Phänomene von
vielen Faktoren beeinflusst sind, die einzeln schwer zu beurteilen sind.
Außerdem waren die Erfahrungen, die sich seit Beginn der sogenannten
"zivilisierten Periode" der menschlichen Geschichte angesammelt
haben - wie wir wissen - stark von Faktoren beeinflusst und beschränkt,
die keineswegs ausschließlich ökonomischer Natur sind. Zum Beispiel
verdanken die größeren Staatengebilde ihre Existenz den Eroberungen. Die
erobernden Völker machten sich selbst - gesetzlich und wirtschaftlich
gesehen - zur privilegierten Klasse des eroberten Landes. Sie sicherten
sich das Monopol an Landbesitz und ernannten Priester aus ihren eigenen
Reihen. Diese Priester - die die Macht über das Erziehungswesen hatten -
institutionalisierten die Teilung der Gesellschaft in Klassen und schufen
ein Wertesystem, dass die Menschen von da an - in einem hohen Grad
unbewusst - in ihrem sozialen Verhalten leitete.
Aber auch wenn diese historische Tradition
eigentlich der Vergangenheit angehört, haben wir das was Thorstein Veblen
die ,,räuberische Phase" der menschlichen Entwicklung nannte
nirgends wirklich überwunden. Die wahrnehmbaren ökonomischen Fakten gehören
zu eben dieser Phase und selbst diejenigen Gesetze, die wir aus ihnen
ableiten können sind nicht auf andere Phasen anwendbar. Da es das reale
Ziel des Sozialismus ist, genau über diese räuberische Phase
menschlicher Entwicklung zu Siegen und diese zu überwinden, kann die
heutige wissenschaftliche Ökonomie wenig Licht auf die zukünftige
sozialistische Gesellschaft werfen.
Zum Zweiten ist der Sozialismus auf ein
sozial-ethisches Ziel ausgerichtet. Wissenschaft kann jedoch keine Ziele
schaffen, geschweige denn sie den Menschen einflößen: Wissenschaft kann
bestenfalls die Mittel liefern, mit denen bestimmte Ziele erreicht werden
können.
Aber die Ziele selbst werden von Persönlichkeiten
mit hochgesteckten ethischen Idealen erdacht und - wenn diese Ziele nicht
totgeboren, sondern vital und kraftvoll sind - werden sie von den vielen
Menschen übernommen und weitergetragen, die teilweise unbewusst die
langsame Weiterentwicklung der Gesellschaft bestimmen.
Aus diesen Gründen sollten wir auf der Hut
sein und keine Wissenschaft und wissenschaftliche Methode überschätzen,
wenn es um eine Frage der Probleme der Menschheit geht; und wir sollten
nicht davon ausgehen, dass Experten die einzigen sind, die ein Recht
darauf haben, sich zu Fragen zu äußern, die die Organisation der
Gesellschaft betreffen.
Unzählige Stimmen behaupten seit geraumer
Zeit, dass nun, da die menschliche Gesellschaft eine Krise durchmache,
ihre Stabilität ernsthaft erschüttert worden sei. Es ist
charakteristisch für solch eine Situation, dass sich Individuen gleichgültig
oder sogar feindlich gegenüber der kleinen oder großen Gruppe verhalten,
zu der sie gehören. Hierzu eine persönliche Erfahrung: Ich erörterte
vor kurzem mit einem intelligenten und freundlich gesonnenen Mann die
Bedrohung durch einen erneuten Krieg, der meiner Meinung nach die Existenz
der Menschheit ernsthaft gefährden würde, und ich bemerkte, dass nur
eine supranationale Organisation Schutz vor dieser Gefahr gewährleisten könnte.
Daraufhin sagte mein Besucher - sehr ruhig und gelassen -: ,,Warum bist du
so vehement gegen das Verschwinden der Menschheit?"
Ich bin mir sicher, dass ein Jahrhundert früher
niemand so leicht eine derartige Bemerkung gemacht hätte. Es ist die
Aussage eines Mannes, der sich vergebens bemüht hat, sein inneres
Gleichgewicht zu finden und der mehr oder weniger die Hoffnung auf Erfolg
verloren hat. Es ist der Ausdruck einer schmerzhaften Vereinsamung und
Isolation, an der so viele Leute in dieser Zeit leiden. Was ist die
Ursache? Gibt es einen Ausweg?
Es ist einfach, solche Fragen aufzuwerfen,
viel schwieriger hingegen, sie mit Gewissheit zu beantworten. Doch das
muss ich versuchen, so gut ich kann, obwohl ich mir der Tatsache bewusst
bin, dass unsere Gefühle und unsere Bestrebungen oft widersprüchlich und
obskur sind und dass sie nicht in einfachen Formeln ausgedrückt werden können.
Der Mensch ist gleichzeitig ein Einzel- und
ein Sozialwesen. Als ein Einzelwesen versucht er, seine eigene Existenz
und die derjenigen Menschen zu schützen, die ihm am nächsten sind sowie
seine Bedürfnisse zu befriedigen und seine angeborenen Fähigkeiten zu
entwickeln. Als ein Sozialwesen versucht er, die Anerkennung und Zuneigung
seiner Mitmenschen zu gewinnen, ihre Leidenschaften zu teilen, sie in
ihren Sorgen zu trösten und ihre Lebensumstände zu verbessern. Allein
die Existenz dieser vielseitigen, häufig widerstreitenden Bestrebungen
macht den speziellen Charakter des Menschen aus, und die jeweilige
Kombination bestimmt, inwieweit ein Individuum sein inneres Gleichgewicht
erreichen und damit etwas zum Wohl der Gesellschaft beitragen kann. Es ist
gut vorstellbar, dass die relative Kraft dieser beiden Antriebe hauptsächlich
erblich bedingt ist. Aber die Persönlichkeit wird letztlich weitestgehend
von der Umgebung geformt, die ein Mensch zufällig vorfindet, durch die
Gesellschaftsstruktur, in der er aufwächst, durch die Traditionen dieser
Gesellschaft und dadurch, wie bestimmte Verhaltensweisen beurteilt werden.
Der abstrakte Begriff ,,Gesellschaft" bedeutet für den einzelnen
Menschen die Gesamtheit seiner direkten und indirekten Beziehungen zu
seinen Zeitgenossen den Menschen früherer Generationen. Das Individuum
allein ist in der Lage, zu denken, zu fühlen, zu kämpfen, selbständig
zu arbeiten; aber er ist in seiner physischen, intellektuellen und
emotionalen Existenz derart abhängig von der Gesellschaft, dass es unmöglich
ist ihn, außerhalb des gesellschaftlichen Rahmens über zu betrachten. Es
ist die ,,Gesellschaft, die den Menschen Kleidung, Wohnung, Werkzeuge,
Sprache, die Formen des Denkens und die meisten Inhalte dieser Gedanken
liefert, sein Leben wird durch die Arbeit möglich gemacht und durch die
Leistungen der vielen Millionen Menschen früher und heute, die sich
hinter dem Wörtchen ,,die Gesellschaft" verbergen.
Deshalb ist die Abhängigkeit des Einzelnen
von der Gesellschaft ein Naturgesetz, das - wie im Falle von Ameisen und
Bienen - offenbar nicht einfach so abgeschafft werden kann. Doch während
der gesamte Lebensprozess von Ameisen und Bienen bis hin zum kleinsten
Detail an starre, erbliche Instinkte gebunden ist, sind die sozialen
Muster und die engen sozialen Verbindungen der Menschen sehr empfänglich
für verschiedenste Veränderungen. Das Gedächtnis, die Kapazität, Neues
zu versuchen und die Möglichkeit, mündlich zu kommunizieren haben für
den Menschen Entwicklungen möglich gemacht, die nicht von biologischen
Gegebenheiten diktiert wurden. Solche Entwicklungen manifestieren sich in
Traditionen, Institutionen und Organisationen, in der Literatur, in
wissenschaftlichen und technischen Errungenschaften, in künstlerischen
Arbeiten. Das erklärt, weshalb der Mensch in einem gewissen Sinne sein
Leben selbst beeinflussen kann und dass in diesem Prozess bewusstes Denken
und Wollen eine Rolle spielt.
Der Mensch erwirbt mit der Geburt durch
Vererbung eine biologische Grundlage, die wir als fest und unabänderlich
betrachten müssen. Dies schließt die natürlichen Triebe ein, die für
die menschliche Spezies charakteristisch sind. Darüber hinaus erwirbt er
während seines Lebens eine kulturelle Grundlage, die er von der
Gesellschaft durch Kommunikation und durch viele andere Arten von Einflüssen
übernimmt. Es ist diese kulturelle Grundlage, die im Lauf der Zeit Änderungen
unterworfen ist, und die zu einem großen Teil die Beziehungen zwischen
dem Individuum und der Gesellschaft bestimmt. Die moderne Anthropologie
hat uns durch vergleichende Untersuchungen der sogenannten ,,primitiven
Kulturen" gelehrt, dass das soziale Verhaften von Menschen sehr
unterschiedlich sein kann und jeweils abhängig ist von den
vorherrschenden kulturellen Mustern und dem in der Gesellschaft
vorherrschenden Organisationstyp. Auf diese Tatsache können diejenigen
bauen, die das Los der Menschen verbessern wollen: Menschen werden nicht
durch ihre biologischen Konstitution dazu verdammt, einander zu vernichten
oder auf Gedeih und Verderb einem schrecklichen, selbst auferlegten
Schicksal zu erliegen.
Wenn wir uns fragen, wie die
Gesellschaftsstruktur und die kulturelle Einstellung des Menschen geändert
werden soll, um das menschliche Leben so befriedigend wie möglich zu
machen, sollten wir uns immer bewusst sein, dass es bestimmte Bedingungen
gibt, die wir unmöglich verändern können. Wie bereits erwähnt, sieht
die biologische Natur des Menschen in der Praxis keine Änderung vor. Des
weiteren haben technologische und demographische Entwicklungen der letzten
Jahrhunderte Bedingungen geschaffen, die bleibend sind. Bei einer relativ
hohen Bevölkerungsdichte und mit Blick auf die Waren, die für ihre
Existenz unentbehrlich sind, sind eine extreme Arbeitsteilung und ein hoch
zentralisierter Produktionsapparat unbedingt notwendig. Die Zeiten, in
denen Individuen oder relativ kleine Gruppen völlig autark sein konnten -
und die zurückblickend so idyllisch erscheinen - sind unwiderruflich
vorbei. Es ist nur eine leichte Übertreibung, zu behaupten, dass die
Menschheit jetzt sogar eine weltweite Gemeinschaft in Bezug auf Produktion
und Verbrauch bildet.
An diesem Punkt angelangt kann ich kurz
aufzeigen, was für mich das Wesen der Krise unserer Zeit ausmacht. Es
betrifft die Beziehung des Einzelnen zur Gesellschaft. Der Einzelne ist
sich seiner Abhängigkeit von der Gesellschaft bewusster als je zuvor.
Aber er erfährt diese Abhängigkeit nicht als etwas Positives,
Organisches, als Schutzgewalt, sondern eher als eine Bedrohung seiner
naturgegebenen Rechte, oder sogar seiner ökonomischen Existenz. Außerdem
ist seine Stellung in der Gesellschaft so, dass die egoistischen Triebe ständig
hervorgehoben, während die sozialen Triebe, die er von Natur aus hat,
schwächer werden und immer mehr verkümmern. Alle Menschen leiden unter
diesem Prozess der Verschlechterung - ganz gleich welche Stellung sie in
der Gesellschaft innehaben. Als unwissentlich Gefangene ihrer eigenen
Ichbezogenheit fühlen sie sich unsicher, einsam und des ursprünglichen,
einfachen und schlichten Genusses des Lebens beraubt. Der Mensch kann den
Sinn seines kurzen und bedrohten Lebens nur innerhalb der Gesellschaft
finden.
Die ökonomische Anarchie der
kapitalistischen Gesellschaft heute ist meiner Meinung nach die
eigentliche Ursache des Übels. Wir sehen vor uns eine riesige
Gemeinschaft von Erzeugern, deren Mitglieder unaufhörlich bestrebt sind,
einander die Früchte ihrer kollektiven Arbeit zu entziehen, - nicht mit
Gewalt, aber in getreuer Einhaltung der gesetzlich feststehenden Regeln.
In dieser Hinsicht ist es wichtig, zu realisieren, dass die
Produktionsmittel - d.h. die ganze produktive Kapazität, die für das
Produzieren von Verbrauchsgütern wie auch zusätzlichen lnvestitionsgütern
erforderlich ist, - gesetzlich gesehen im privaten Besitz von Individuen
sein können und zum größten Teil ist das auch so.
Um es einfacher zu machen werde ich im
folgenden all jene als ,Arbeiter" bezeichnen, die kein Eigentum an
Produktionsmitteln besitzen - auch wenn dies nicht der üblichen
Verwendung des Ausdrucks entspricht. Der Eigentümer der Produktionsmittel
ist in einer Position, in der er die Arbeitskraft des Arbeiters kaufen
kann. Mit den Produktionsmitteln produziert der Arbeiter neue Waren, die
ins Eigentum des Kapitalisten übergehen. Wesentlich in diesem Prozess ist
die Relation zwischen dem, was der Arbeiter verdient und dem, was ihm dafür
bezahlt wird - beides gemessen am wirklichen Wert. Dadurch dass der
Arbeitsvertrag ,,offen" ist, wird das was der Arbeiter erhält nicht
vom wirklichen Wert der produzierten Waren bestimmt sondern durch seinen
Minimalbedarf und durch die Erfordernisse des Kapitalisten im Zusammenhang
mit der Zahl der Arbeiter, die miteinander um die Arbeitsplätze
konkurrieren. Es ist wichtig, zu verstehen, dass sogar in der [ökonomischen]
Theorie die Bezahlung des Arbeiters nicht vom Wert seines Produkts
bestimmt wird.
Privates Kapital tendiert dazu, in wenigen
Händen konzentriert zu werden - teils aufgrund der Konkurrenz zwischen
den Kapitalisten und teils, weil die technologische Entwicklung und die
wachsende Arbeitsteilung die Entstehung von größeren Einheiten auf
Kosten der kleineren vorantreiben. Das Ergebnis dieser Entwicklungen ist
eine Oligarchie von privatem Kapital, dessen enorme Kraft nicht einmal von
einer demokratisch organisierten politischen Gesellschaft überprüft
werden kann. Dies ist so, da die Mitglieder der gesetzgebenden Organe von
politischen Parteien ausgewählt sind, die im Wesentlichen von
Privatkapitalisten finanziert oder anderweitig beeinflusst werden und in
der Praxis die Wähler von der Legislative trennen. Die Folge ist, dass
die ,,Volksvertreter" die Interessen der unterprivilegierten Schicht
der Bevölkerung nicht ausreichend schützen. Außerdem kontrollieren
unter den vorhandenen Bedingungen die Privatkapitalisten zwangsläufig
direkt oder indirekt die Hauptinformationsquellen (Presse, Radio,
Bildung). Es ist deshalb äußerst schwierig und, für den einzelnen Bürger
in den meisten Fällen fast unmöglich, objektive Schlüsse zu ziehen und
in intelligenter Weise Gebrauch von seinen politischen Rechten zu machen.
Die Situation in einem Wirtschaftssystem,
das auf dem Privateigentum an Kapital basiert wird durch zwei
Hauptprinzipien charakterisiert: erstens sind die Produktionsmittel (das
Kapital) in privatem Besitz, und die Eigentümer verfügen darüber, wie
es ihnen passt; zweitens ist der Arbeitsvertrag offen. Natürlich gibt es
keine rein kapitalistische Gesellschaft. Vor allem sollte beachtet werden,
dass es den Arbeitern durch lange und bittere politische Kämpfe gelungen
ist, bestimmten Kategorien von Arbeitern eine ein wenig verbesserte Form
des ,,nichtorganisierten Arbeitervertrags" zu sichern. Aber als
Ganzes genommen unterscheidet sich die heutige Wirtschaft nicht sehr von
einem ,,reinem" Kapitalismus.
Die Produktion ist für den Profit da -
nicht für den Bedarf. Es gibt keine Vorsorge dafür, dass all jene, die fähig
und bereit sind, zu arbeiten immer Arbeit finden können. Es gibt fast
immer eine ,,Herr von Arbeitslosen". Der Arbeiter lebt dauernd in der
Angst, seinen Job zu verlieren. Da arbeitslose und schlecht bezahlte
Arbeiter keinen profitablen Markt darstellen, ist die Warenproduktion
beschränkt und große Not ist die Folge. Technologischer Fortschritt führt
häufig zu mehr Arbeitslosigkeit statt zu einem Milderung der Last der
Arbeit für alle. Das Gewinnmotiv ist in Verbindung mit der Konkurrenz
zwischen den Kapitalisten für Instabilität in der Akkumulation und
Verwendung des Kapitals verantwortlich und dies bedeutet zunehmende
Depressionen. Unbegrenzte Konkurrenz führt zu einer riesigen
Verschwendung von Arbeit und zu dieser Lähmung des sozialen Bewusstseins
von Individuen, die ich zuvor erwähnt habe.
Diese Lähmung der Einzelnen halte ich für
das größte Übel des Kapitalismus. Unser ganzes Bildungssystem leidet
darunter. Dem Studenten wird ein übertriebenes Konkurrenzstreben
eingetrichtert und er wird dazu ausgebildet, raffgierigen Erfolg als
Vorbereitung für seine zukünftige Karriere anzusehen.
Ich bin davon überzeugt, dass es nur einen
Weg gibt, dieses Übel loszuwerden, nämlich den, ein sozialistisches
Wirtschaftssystem zu etablieren, begleitet von einem Bildungssystem, das
sich an sozialen Zielsetzungen orientiert. in solch einer Wirtschaft gehören
die Produktionsmittel der Gesellschaft selbst und ihr Gebrauch wird
geplant. Eine Planwirtschaft, die die Produktion auf den Bedarf der
Gemeinschaft einstellt, würde die durchzuführende Arbeit unter all
denjenigen verteilen, die in der Lage sind zu arbeiten und sie würde
jedem Mann, jeder Frau und jedem Kind einen Lebensunterhalt garantieren.
Die Bildung hätte zum Ziel, dass die Individuen zusätzlich zur Förderung
ihrer eigenen angeborenen Fähigkeiten einen Verantwortungssinn für die
Mitmenschen entwickeln anstelle der Verherrlichung von Macht und Erfolg in
unserer gegenwärtigen Gesellschaft.
Dennoch ist es notwendig festzuhalten, dass
eine Planwirtschaft noch kein Sozialismus ist. Eine Planwirtschaft als
solche kann mit der totalen Versklavung des Individuums einhergehen.
Sozialismus erfordert die Lösung einiger äußerst schwieriger
sozio-politischer Probleme: Wie ist es angesichts weitreichender
Zentralisierung politischer und ökonomischer Kräfte möglich, eine Bürokratie
daran zu hindern, allmächtig und maßlos zu werden? Wie können die
Rechte des Einzelnen geschützt und dadurch ein demokratisches
Gegengewicht zur Bürokratie gesichert werden?
In unserem Zeitalter des Wandels ist
Klarheit über die Ziele und Probleme des Sozialismus von größter
Bedeutung. Da unter den gegenwärtigen Umständen die offene und
ungehinderte Diskussion dieser Probleme einem allgegenwärtigen Tabu
unterliegt halte ich die Gründung dieser Zeitschrift für ausgesprochen
wichtig
<Zurück>
|
Why Socialism?
by Albert Einstein, 1949 |
Is it advisable for one who is not an
expert on economic and social issues to express views on the subject of
socialism? I believe for a number of reasons that it is.
Let us first consider the question from the
point of view of scientific knowledge. It might appear that there are no
essential methodological differences between astronomy and economics:
scientists in both fields attempt to discover laws of general
acceptability for a circumscribed group of phenomena in order to make the
interconnection of these phenomena as clearly understandable as possible.
But in reality such methodological differences do exist. The discovery of
general laws in the field of economics is made difficult by the
circumstance that observed economic phenomena are often affected by many
factors which are very hard to evaluate separately. In addition, the
experience which has accumulated since the beginning of the so-called
civilized period of human history has—as is well known—been largely
influenced and limited by causes which are by no means exclusively
economic in nature. For example, most of the major states of history owed
their existence to conquest. The conquering peoples established
themselves, legally and economically, as the privileged class of the
conquered country. They seized for themselves a monopoly of the land
ownership and appointed a priesthood from among their own ranks. The
priests, in control of education, made the class division of society into
a permanent institution and created a system of values by which the people
were thenceforth, to a large extent unconsciously, guided in their social
behavior.
But historic tradition is, so to speak, of
yesterday; nowhere have we really overcome what Thorstein Veblen called
"the predatory phase" of human development. The observable
economic facts belong to that phase and even such laws as we can derive
from them are not applicable to other phases. Since the real purpose of
socialism is precisely to overcome and advance beyond the predatory phase
of human development, economic science in its present state can throw
little light on the socialist society of the future.
Second, socialism is directed towards a
social-ethical end. Science, however, cannot create ends and, even less,
instill them in human beings; science, at most, can supply the means by
which to attain certain ends. But the ends themselves are conceived by
personalities with lofty ethical ideals and—if these ends are not
stillborn, but vital and vigorous—are adopted and carried forward by
those many human beings who, half unconsciously, determine the slow
evolution of society.
For these reasons, we should be on our
guard not to overestimate science and scientific methods when it is a
question of human problems; and we should not assume that experts are the
only ones who have a right to express themselves on questions affecting
the organization of society.
Innumerable voices have been asserting for
some time now that human society is passing through a crisis, that its
stability has been gravely shattered. It is characteristic of such a
situation that individuals feel indifferent or even hostile toward the
group, small or large, to which they belong. In order to illustrate my
meaning, let me record here a personal experience. I recently discussed
with an intelligent and well-disposed man the threat of another war, which
in my opinion would seriously endanger the existence of mankind, and I
remarked that only a supra-national organization would offer protection
from that danger. Thereupon my visitor, very calmly and coolly, said to
me: "Why are you so deeply opposed to the disappearance of the human
race?"
I am sure that as little as a century ago
no one would have so lightly made a statement of this kind. It is the
statement of a man who has striven in vain to attain an equilibrium within
himself and has more or less lost hope of succeeding. It is the expression
of a painful solitude and isolation from which so many people are
suffering in these days. What is the cause? Is there a way out?
It is easy to raise such questions, but
difficult to answer them with any degree of assurance. I must try,
however, as best I can, although I am very conscious of the fact that our
feelings and strivings are often contradictory and obscure and that they
cannot be expressed in easy and simple formulas.
Man is, at one and the same time, a
solitary being and a social being. As a solitary being, he attempts to
protect his own existence and that of those who are closest to him, to
satisfy his personal desires, and to develop his innate abilities. As a
social being, he seeks to gain the recognition and affection of his fellow
human beings, to share in their pleasures, to comfort them in their
sorrows, and to improve their conditions of life. Only the existence of
these varied, frequently conflicting, strivings accounts for the special
character of a man, and their specific combination determines the extent
to which an individual can achieve an inner equilibrium and can contribute
to the well-being of society. It is quite possible that the relative
strength of these two drives is, in the main, fixed by inheritance. But
the personality that finally emerges is largely formed by the environment
in which a man happens to find himself during his development, by the
structure of the society in which he grows up, by the tradition of that
society, and by its appraisal of particular types of behavior. The
abstract concept "society" means to the individual human being
the sum total of his direct and indirect relations to his contemporaries
and to all the people of earlier generations. The individual is able to
think, feel, strive, and work by himself; but he depends so much upon
society—in his physical, intellectual, and emotional existence—that it
is impossible to think of him, or to understand him, outside the framework
of society. It is "society" which provides man with food,
clothing, a home, the tools of work, language, the forms of thought, and
most of the content of thought; his life is made possible through the
labor and the accomplishments of the many millions past and present who
are all hidden behind the small word "society."
It is evident, therefore, that the
dependence of the individual upon society is a fact of nature which cannot
be abolished—just as in the case of ants and bees. However, while the
whole life process of ants and bees is fixed down to the smallest detail
by rigid, hereditary instincts, the social pattern and interrelationships
of human beings are very variable and susceptible to change. Memory, the
capacity to make new combinations, the gift of oral communication have
made possible developments among human being which are not dictated by
biological necessities. Such developments manifest themselves in
traditions, institutions, and organizations; in literature; in scientific
and engineering accomplishments; in works of art. This explains how it
happens that, in a certain sense, man can influence his life through his
own conduct, and that in this process conscious thinking and wanting can
play a part.
Man acquires at birth, through heredity, a
biological constitution which we must consider fixed and unalterable,
including the natural urges which are characteristic of the human species.
In addition, during his lifetime, he acquires a cultural constitution
which he adopts from society through communication and through many other
types of influences. It is this cultural constitution which, with the
passage of time, is subject to change and which determines to a very large
extent the relationship between the individual and society. Modern
anthropology has taught us, through comparative investigation of so-called
primitive cultures, that the social behavior of human beings may differ
greatly, depending upon prevailing cultural patterns and the types of
organization which predominate in society. It is on this that those who
are striving to improve the lot of man may ground their hopes: human
beings are not condemned, because of their biological constitution, to
annihilate each other or to be at the mercy of a cruel, self-inflicted
fate.
If we ask ourselves how the structure of
society and the cultural attitude of man should be changed in order to
make human life as satisfying as possible, we should constantly be
conscious of the fact that there are certain conditions which we are
unable to modify. As mentioned before, the biological nature of man is,
for all practical purposes, not subject to change. Furthermore,
technological and demographic developments of the last few centuries have
created conditions which are here to stay. In relatively densely settled
populations with the goods which are indispensable to their continued
existence, an extreme division of labor and a highly-centralized
productive apparatus are absolutely necessary. The time—which, looking
back, seems so idyllic—is gone forever when individuals or relatively
small groups could be completely self-sufficient. It is only a slight
exaggeration to say that mankind constitutes even now a planetary
community of production and consumption.
I have now reached the point where I may
indicate briefly what to me constitutes the essence of the crisis of our
time. It concerns the relationship of the individual to society. The
individual has become more conscious than ever of his dependence upon
society. But he does not experience this dependence as a positive asset,
as an organic tie, as a protective force, but rather as a threat to his
natural rights, or even to his economic existence. Moreover, his position
in society is such that the egotistical drives of his make-up are
constantly being accentuated, while his social drives, which are by nature
weaker, progressively deteriorate. All human beings, whatever their
position in society, are suffering from this process of deterioration.
Unknowingly prisoners of their own egotism, they feel insecure, lonely,
and deprived of the naive, simple, and unsophisticated enjoyment of life.
Man can find meaning in life, short and perilous as it is, only through
devoting himself to society.
The economic anarchy of capitalist society
as it exists today is, in my opinion, the real source of the evil. We see
before us a huge community of producers the members of which are
unceasingly striving to deprive each other of the fruits of their
collective labor—not by force, but on the whole in faithful compliance
with legally established rules. In this respect, it is important to
realize that the means of production—that is to say, the entire
productive capacity that is needed for producing consumer goods as well as
additional capital goods—may legally be, and for the most part are, the
private property of individuals.
For the sake of simplicity, in the
discussion that follows I shall call "workers" all those who do
not share in the ownership of the means of production—although this does
not quite correspond to the customary use of the term. The owner of the
means of production is in a position to purchase the labor power of the
worker. By using the means of production, the worker produces new goods
which become the property of the capitalist. The essential point about
this process is the relation between what the worker produces and what he
is paid, both measured in terms of real value. Insofar as the labor
contract is "free," what the worker receives is determined not
by the real value of the goods he produces, but by his minimum needs and
by the capitalists' requirements for labor power in relation to the number
of workers competing for jobs. It is important to understand that even in
theory the payment of the worker is not determined by the value of his
product.
Private capital tends to become
concentrated in few hands, partly because of competition among the
capitalists, and partly because technological development and the
increasing division of labor encourage the formation of larger units of
production at the expense of smaller ones. The result of these
developments is an oligarchy of private capital the enormous power of
which cannot be effectively checked even by a democratically organized
political society. This is true since the members of legislative bodies
are selected by political parties, largely financed or otherwise
influenced by private capitalists who, for all practical purposes,
separate the electorate from the legislature. The consequence is that the
representatives of the people do not in fact sufficiently protect the
interests of the underprivileged sections of the population. Moreover,
under existing conditions, private capitalists inevitably control,
directly or indirectly, the main sources of information (press, radio,
education). It is thus extremely difficult, and indeed in most cases quite
impossible, for the individual citizen to come to objective conclusions
and to make intelligent use of his political rights.
The situation prevailing in an economy
based on the private ownership of capital is thus characterized by two
main principles: first, means of production (capital) are privately owned
and the owners dispose of them as they see fit; second, the labor contract
is free. Of course, there is no such thing as a pure capitalist society in
this sense. In particular, it should be noted that the workers, through
long and bitter political struggles, have succeeded in securing a somewhat
improved form of the "free labor contract" for certain
categories of workers. But taken as a whole, the present day economy does
not differ much from "pure" capitalism.
Production is carried on for profit, not
for use. There is no provision that all those able and willing to work
will always be in a position to find employment; an "army of
unemployed" almost always exists. The worker is constantly in fear of
losing his job. Since unemployed and poorly paid workers do not provide a
profitable market, the production of consumers' goods is restricted, and
great hardship is the consequence. Technological progress frequently
results in more unemployment rather than in an easing of the burden of
work for all. The profit motive, in conjunction with competition among
capitalists, is responsible for an instability in the accumulation and
utilization of capital which leads to increasingly severe depressions.
Unlimited competition leads to a huge waste of labor, and to that
crippling of the social consciousness of individuals which I mentioned
before.
This crippling of individuals I consider
the worst evil of capitalism. Our whole educational system suffers from
this evil. An exaggerated competitive attitude is inculcated into the
student, who is trained to worship acquisitive success as a preparation
for his future career.
I am convinced there is only one way to
eliminate these grave evils, namely through the establishment of a
socialist economy, accompanied by an educational system which would be
oriented toward social goals. In such an economy, the means of production
are owned by society itself and are utilized in a planned fashion. A
planned economy, which adjusts production to the needs of the community,
would distribute the work to be done among all those able to work and
would guarantee a livelihood to every man, woman, and child. The education
of the individual, in addition to promoting his own innate abilities,
would attempt to develop in him a sense of responsibility for his fellow
men in place of the glorification of power and success in our present
society.
Nevertheless, it is necessary to remember
that a planned economy is not yet socialism. A planned economy as such may
be accompanied by the complete enslavement of the individual. The
achievement of socialism requires the solution of some extremely difficult
socio-political problems: how is it possible, in view of the far-reaching
centralization of political and economic power, to prevent bureaucracy
from becoming all-powerful and overweening? How can the rights of the
individual be protected and therewith a democratic counterweight to the
power of bureaucracy be assured?
Clarity about the aims and problems of
socialism is of greatest significance in our age of transition. Since,
under present circumstances, free and unhindered discussion of these
problems has come under a powerful taboo, I consider the foundation of
this magazine to be an important public service.
<back>
|