آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

چند نوشته در بارهً شعر ، ادبيات ، سياست و ...   از فرهاد عرفانی - مزدک

شعر چگونه تاثیر می گذارد؟  فرهاد عرفانی - مزدک

بحثی در ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن    

مبانی نظری شکل در شعر

رابطهً ادبیات با سیاست

کار ادبیات چیست ؟

ياد نامهً صمد بهرنگی پدر ادبيات کودکان ايران

 

بحثی در ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن

هنر (( خود )) زیستن است و زیستن (( خود )) هنر است ! چرا که هستی ( 1 ) : تموج اثراتی ست بر واقعیت. هر اثر اگر برانگیزاند، هنر است و اگر هدایت کند ، حقیقت است.  پس حقیقت هنر، شیدائی ِ همآیشی انسانی - طبیعی ست ، تا کمال ظاهر شود. شعر ، تبلور لحظاتی زین شیدائی و اوجی از این همآیش است. عشقی ست که رسوخ می کند ، می شناسد ، تجزیه و تحلیل می کند و استنتاجی سمبلیک بدست می دهد. سمبل ، در اینجا ، خواسته است. خواسته ای فراتر از حدود شناخت عامیانه ، اما با همین شناخت ، رابطه ای عمیق و ناگسستنی دارد. نماد ها ، نماینده و نمایانگر آرزوهایند . آنها را نباید با واقعیت موجود اشتباه گرفت ، هر چند عناصر آن ، تافته و بافتهء همین واقعیت ، اما  (( نپرداختهء )) آن است.

آرزوها (( خود )) ذوق انسان و اشتیاق او ، در رسیدن به کمال است، کمالی که جز زیبائی را جستجو نمی کند. لیک این زیبائی ؛ همانا مطلوب بودن است، مطلوبی حقیقی ، حقیقتی فراگیر ، آنگونه که همه را فراگیرد. چرا که درستی عین حقیقت است و کیست که در بطن وجود خود از حقیقت لذت نبرد و درستی را زیبا نداند؟

 بر این پایه می توان گفت که شعر درعین حال که در زمان واقع میشود ، متعلق به زمان نیست. می تواند واقعیت باشد ، اما حقیقت نباشد ، هر چند که در بطن خود حامل حقیقتی است. لطافت آن در لحظه احساس می شود ، لیک زیبائی آن ، تنها ، قابل تصور است. و تصویر نیست! که (( تنها )) دورنماست. با شعر زیستن ؛ زندگی در واقعیت ، گرایش به حقیقت ، عشق به احساس و آمیزش با تعقل است.

با شعر بودن ، به معنی انسان زیستن ، به گونهء آرمانی ِ آن است. اینچنین است که لطیف ترین احساسات بشری ، قابل انتقال از طریق این وسیله اند. آزادترین عرصه برای ارائهء هر نوع برداشت از جهان و پدیده های آن ، اجتماع و انسان و مسائل او نیز ، همین بستر است.

شعر پدیده ای زبانی ست ، و زبان ؛ پدیده ای اجتماعی . شعر زائیده تخیل آرزومند اجتماع  انسانی ست و اجتماع انسانی ؛ نتیجهء نیاز به تداوم حیات  انسانی ! پس شعر نگاه به زندگی ست ، اما نه تنها آنگونه که هست ، بلکه آنگونه نیز که باید باشد. شعر ، نتیجهء نیاز است. نیاز به بیانی که بتواند بیانگر نمود عاطفی -آرمانی ِ انسان باشد و این بیان ، جز زبان تخیل (( که قادر است به هر خواسته ای پوششی حقیقی بدهد )) نیست.

 شعر ، سرزمین تصور را تسخیر می کند ، تا به تصاویر ( حقیقی و مجازی ) ، بُعدی حسی ببخشد. د راین مرحله ، شعر ؛ تخیلی ست محسوس ، که زبان تحقق بخشیدن به ناممکن  هاست.

 بدین پایه ، شعر ؛ زندگی ست ، بعلاوه شاعر ! شاعری که حس و تخیل و اندیشهء او ، بهانه ای ست برای بیان اجتماع و محیط انسانی - طبیعی  و نیازها و تطورات آن . شعر بدون شاعر قابل تصور نیست و شاعر بدون مفهوم انسان و تمامی شناختی که نسبت به این موجود وجود دارد.

به آغاز سخن بر می گردیم؛ ... اگر هر فرآیند تحول و تبدیل در خلق یک اثر ، سیری کیفی را به سوی استتیک انسانی طی کند ، هنر ؛ عینیتی فرانظر و دگرگون شده از واقعیت خام است ، که محصول بی واسطه احساس و اندیشه هنرمند می باشد. اندیشه ، خود ، برآوردی مادی از دگرگونی حس انسانی ، توسط دستگاه دماغی ست . بر این اساس ، فرآیند مذکور ؛ دخالتی ست بر پایهء گزینش ، پرورش و آفرینش ، که بر سه محور استوار است:

 1- جهان خارج 2- حس انسانی 3- پالایش و پیرایش نظری و دماغی

 استتیک در هنر ، برقراری آنگونه روابط  منطقی و ذوقی ست ، که بتواند بین سه عامل فوق  تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز، منطبق گردد. شعر ، تبلور نمادین ِ چنین تطابقی ست. ساختاری نوشتاری ست ، که موسیقی واژه ها - تخیل هنرمند و اندیشهء مادیت یافتهء ِ انسانی ، سه کارپایهء ِ پرداخت ِ آن را تشکیل می دهد.

 ظرفیت بیانی شعر ، همان ظرفیت بیانی شعور نیست ! رشته های هنری در کل دارای چنین خصیصه ای هستند. هر کدام دایرهء ادراک ، نفوذ و بسط محدودی دارند و (( این )) ، ریشه در محدودیتها و قیود صوری ، و در ساختارهای پذیرفته شده آنها دارد. شکل به عنوان ره آوردی ثانوی ، تنها در هنر است که به هنگام ارائه ، نمودی از  ماهیت است. بر این اساس ، فرآورده ، (( خود )) هنر است و زیرساختهای آن کمتر مورد توجه قرار می گیرد. اگر این نکته را مدنظر داشته باشیم ، در می یابیم که (( بیان  )) در ظرفیتهای شعوری ؛ نامحدود ، و تصاویر هنری و از جمله شعر ، در ارائهء این ظرفیتها محدود است. اینچنین است که یک شعر ، تنها ارائهء بخشی از ادراک ، تصورات و استنتاج برخاسته از قیاس احساس و تفکر می باشد. زبان ، به عنوان زیرساخت، ابزار و تعمیم دهندهء اندیشه ، (( خود )) دارای محدودیت هایی از لحاظ آوائی و معنائی - تحول پذیری و تکامل و تطبیق است. این ابزار به عنوان پدیده ای سیال ، نمی تواند دارای کارکرد و ظرفیت ثابتی باشد. پس شعر ، بمثابه نمودی زبانی - شعوری ، شکل پذیری و کیفیت پذیری ِ سیالی ست که همراه با زبان و تحولات آن ، دارای ظرفیتهای متفاوت بیانی می شود.

بخشی از مسئولیت کارکرد این نظام ، بر عهدهء شاعر است ، که او (( خود )) نیز ، مشمول این دگرگونی ها و تحولات است. ضمن اینکه میزان قدرت دراکه ، تمرین و ممارست و کارکرد حسی او نیز ، شروط مهمی در بالابردن ظرفیتهای بیانی شعر است. یک شعر ، در بهترین صورت ، همیشه بخش کوچکی از مادهء خام خود ، یعنی شعور است. غیر از عوامل اصلی که ذکر شد ؛ دستور زبان و شکل برخورد با آن - زیبائی شناسی فنوتیک واژه ها - شکل ترکیبها - قوانین معانی و بیان - موسیقی - مسائل مربوط به انتزاع و امتزاج در تصاویر و ... در نهایت ؛ زندگی شاعر و عوامل محیطی ، هر کدام می توانند بمثابه عوامل بازدارنده و یا پیش برنده عمل کنند. در بهترین حالت نیز , شاعر برای درهم شکستن محدودیتهای بیانی خویش ، چاره ای جز در زمان بودن ندارد. او باید از تمامی امکانات زبانی و فکری زمانهء خویش در جهت گسترش شعاع عملکرد ظرفیتهای بیانی استفاده کند. با علم به اینکه حتی در اینصورت ، به دلیل محدودیت هایی که شمرده شد ، تنها ، صدای او ، پژواک بخشی از آن چیزی ست که شعور هنرمندانه می نامیمش ! تنها باید این نکته را همواره در نظر داشت که بیان ؛ نمودی سیال است و ظرفیت های آن ، در زمانه محدود و در زمان ، نامحدود است.

( 20/11/1372 )

زیرنویس:

1- در اینجا مراد از هستی ، حیات در کلیهء نمودهای بیولوژیک است و نه جهان هستی.  

< برگشت >


مبانی نظری شکل در شعر

-گرایش به مبانی نظری ِ پدیده ها ، در تشریح ابعاد هنر ، از آن روست که گام به گام ، عمل هنرمندانه را در تطیبیق بر زمان و مکان قرار داده ، آنها را ضابطه بندی می کند و پله پله از دایرهء حدس و گمان و سلیقه مطلق ، خارج می سازد. این شیوهء برخورد ، هیچ گونه تنافری در نمودهای خلاقانه ایجاد نمی کند ، چرا که  هر عمل خلاقانه ، مبتنی بر قانونمندی هائی است ، که شرائط لازم را برای خلاقیت ، فراهم می سازد.

....

شعر، همانند هر پدیدهء دیگر، پیرو هستی شناسی تشریحی است ، چرا که زائیدهء ذهن خلاقانهء انسان و تابعی از قوانین حاکم بر فیزیک و پسیکولوژی اوست. همانند هر کالبدی ، دارای بطنی است و مانند هر شکلی ، پیرو موضوعی ( منظور از شکل یا فرم در اینجا (( مدل )) نیست ، چرا که مدل پیرو سبک است و سبک پیرو روشهای پذیرفته شده ، تابع شخصیت و یا دیدگاه گروهی است ).

...

زمانی که شعر موجودیت مادی می یابد و در قالب واژه ها بر روی صفحه ای نقش می بندد ، دارای شکلی است ، که آن شکل ، تابعی از موضوعیت نشانه ها ، نماد ها ، اندازهء طولی مصارع ، تکیه های صوتی ، دسته بندی و ترکیب و پرداخت است. سخن شاعر ، و به یک تعبیر ، موضوعی که ذهن او بدان مشغول گشته است، زمانی نمود عینی و مادی ( گذار از گفتار درونی ، به گفتار و نوشتار بیرونی ) می یابد ، که در چهارچوب شکلی ، ساماندهی و سازماندهی گردد ، و این شکل ، کاملا براساس پارامترهای روحی و اندازه های فکری و موضوعیت سخن اوست که تحقق می یابد.

شکل در شعر (( زمانی که مادیت یافته ، یعنی واقعیت دگرگون شدهء کارخانهء ذهن ، که شکل جدید پذیرفته )) همان فیزیک آن است. با این تفاوت که در پدیده های غیر ذهنی ، قابلیت تفکیک و تشخیص مکانیکی فرم از محتوا وجود دارد ، بدین معنی که دفرماسیون ، منتج به شکل پذیری ِ نوین می شود ، بدون اینکه عناصر کیفی ، تغییر پذیرند ، و از این رهگذر ، تشخیص و تفکیک میسر می شود ، ولی در شعر و انواع ادبی ، شکل در انطباق با محتوا و از آن غیر قابل تفکیک است ( منظور زمانی است که به عنوان محصول ادبی ارائه شده است ). بدین معنی که اگر موضوع را از شعر حذف کنید ، موجودیت آن زیر سوال می رود ، یا اگر شکل آن را دفرمه کرده و در هم بریزید ، جز مشتی واژه های بی ارتباط ، چیزی نصیبتان نخواهد شد ، مگر فرم دیگری را بر آن حاکم کنید.

 شعر ، فقط  برای اینکه شعر باشد ، خلق نمی شود ، یعنی بدون اینکه مقصودی بر آن ملحوظ باشد. بلکه شعر، شکلی ! است جدا از اشکال دیگر ِ بیان ، و بیان ، تابعی است از موضوع و محتوا ، که می تواند با شرایط خلق شعر ، دارای همزمانی باشد. به این معنی که زایش آن در قالب ترکیبی ویژه از پدیده های هنر است ، که با معیارهای استتیک و معرفت شناسی (( شعر )) شناخته شده است.

 فرم در شعر ، معرف زبان شناسانهء شخصیت ، افکار و دنیای خاص شاعر است و بر اساس ویژگیهای مذکور ، کلید درک این محتوا ، توسط مخاطب است.

 نظر به اینکه کاربرد فیزیکی زبان توسط هر فرد (( بر اساس علوم زبان شناسی )) منوط به سلامتی قسمتهای مختلف مغز ، نوع ارتباط این مناطق با هم ، میزان آسیب های وارده به این بخش ها و توانائی های مجموعا روانی فرد باز می گردد ، شکل در شعر ، غیر مستقیم زیر نفوذ کارکرد دقیق فیزیکی مغز نیز می باشد. بر این اساس است که واژه های هم معنا و هم آوا و متنافر و متضاد و...،  و یا اندازه های طولی سخن و یا ارتباط واژه ها و جمله ها و سیلابها می توانند در رابطه ای منطقی با هم قرار گیرند و مبین یک حس شاعرانه و یک دیدگاه گردند و یا بالعکس ، مبین روان پریشی دماغی و زبانی و شخصیتی واجتماعی باشند ( پیدایش سبک ها نیز ، در این رابطه ، قابل تامل است! ) .

 نوع ارتباط و قوت و نقصان موارد مذکور، می تواند موضوع را تحت الشعاع قرار داده و از دایرهء ادراک درست خارج سازد و یا آنچنان ، محتوا ، در انطباق با شکل بکار گیری این موارد سوار شود ، که جز تجسم و تصویری زیبائی شناسانه از اندیشه و حس انسانی نباشد.

 نکتهء  مهم این است که دریابیم ، شکل و فرم ، در حالت طبیعی خود ، قرینهء محتوا است ، ولی می تواند قرینه و همزمان نیز نباشد و این در صورتی است که شاعر در حالت و موقعیت دماغی سالم قرار نداشته باشد و آشفتگی های دماغی خود را ( که در بر گیرندهء موضوعات بی ارتباط است ) در شکل دهی و آرایش سخن دخالت دهد ! یا به دلیل نبود ِ مطالعه و تجربهء کافی ، عاجز از برقراری ارتباط متناسب بین عناصر سازمان دهنده کلام شاعرانه باشد. در این صورت ، شکل ، سازی می زند ، و ، محتوا ، سازی دیگر! به گونه ای که یک تصویر، مبین موضوعی است ، و تصویر دیگر ، تشریح موضوعی دیگر. چند واژه هم آوا هستند ، ولی هم معنا ( در یک ردیف معنائی و موضوعی ) نیستند و یا بالعکس . موسیقی از هارمونی متناسب و مناسب ِ غنائی ویا هجائی پیروی نمی کند ... سیلاب ها و بندها فاقد حلقهء ارتباط عمودی و یا افقی هستند و الخ . قابل توجه است که همین  عوامل هستند که فرم در شعر را بوجود می آورند. اندیشه ای که از حسی عمیق و شکل یافته پیروی می کند ، لزوما فرمی  است که در انطباق با موضوعی مشخص قرار دارد و با آن رابطه ای متقابل  و تاثیر گذار و تاثیر پذیر برقرار می کند.

 فرم در شعر ، متکی بر تصویر ، و از این رهگذر: تصور ( بازآفرینی تصویر ) ، و اندیشه ( تفکر )  متکی بر موضوع ِ قابل پرداخت است. تصویر ماحصل ، چهره ای فیزیکی است که نقطه ء اتکاء آن (( ابعاد بمثابه قوانین معانی و بیان ))  و سیستم موسیقائی است که متکی بر تکیه - ضرب آهنگ ، طول موج اصوات و اندازهء طولی کلام است.

 دستگاه دماغی ، تنها به منظور ارائهء تصاویر ذهنی و بدیع ، از قدرت پدیدهء  تصور استفاده نمی کند، بلکه همزمان ، در خلق فیزیکی نوین ، بر اساس داده های خام است. اینچنین است که در انواع ِ هنر ِ : نقاشی - پیکرتراشی - سینما و ... ما با تصاویر فیزیکی ( از منظر مکانیسم ) و در شعر، با فرم دگرگون شدهء اشیاء و اجسام و حالات ، بر اساس قوانین معانی و بیان و زیبائی شناسی و روانشناسی واژه ها ، در کار بازآفرینی ، که همان تصور است ، به محصول ( تصویر نوین شعر ) رسیده ، فیزیک بر بستر دینامیسم  را معنا می بخشیم .

اندیشه در شعر ، با گذار از مرحلهء تصاویر فیزیکی ، موضوعیت یافته و پس از اینکه بر منطق حسی و معرفت شناسی استوار گشت ، مضمون و محتوای شعر را تشکیل می دهد. براین اساس فرم در شعر ، تناسب خلاقانه و بدیع تصوراتی است که از مراحل تصویر فیزیکی ( تصویر اولیه ) - موضوع - مضمون ، قوانین معانی و بیان ، عبور کرده و تبدیل به تصویر عینی قابل روءیت و درک ( تصویر ثانوی ) برای مخاطب می گردد. تصویر فیزیکی اخیر ، محصول تصورات است و عینیت کنونی ، ذاتی آن است و با عینیت مادی ( بمثابه ماده خام ) رابطه ای غیر مستقیم دارد ، که پس از طی مراحل فوق الذکر ، تبدیل به محصول هنری ، با شکل معین ( شعر ) ، گشته است.

تهران - (( پائیز 1373 ))

< برگشت >


رابطهً ادبیات با سیاست

برخی مقولات ، در عین حال که بسیار بدیهی و روشن بنظر می رسند ، از پیچیدگیهایی برخوردارند ، که این بغرنجی ها ، عموما ناشی از خلط مبحثی ست که بسیار کهنه است و آنچنان در جان این مباحث نشسته ،  که تفکیک و تمیز و تشخیص خلوص هر مقوله را بسیار مشکل می کند. از جمله اینکه ، هر گاه صحبت از رابطه ادبیات با سیاست می شود ، بلافاصله ، در ذهن بسیاری از مخاطبان ؛ این ذهنیت شکل می گیرد که منظور از سیاست ، علم سیاست ، به عنوان مقوله ای تخصصی و فنی و آکادمیک است ، یا آنچه آنان بشکل روزمره و در ارتباط با حکومتهایشان و احزاب و گروهها و عقایدشان ، برخورد دارند ! یا از طرف دیگر ، وقتی صحبت از ادبیات می شود ، منظور، بیان فنی معنویت و اخلاق انسانی ، در گذر از مفهوم زندگی و خود زندگی ست.

 این نوع نگاه ، اگرچه در یک بیان تخصصی ، کاملا صحیح و قابل درک است ، اما در نظام مند کردن ِ ( در قالب سیستم ریختن و طبقه بندی کردن ) مفاهیم ، علاوه بر اینکه کمکی به درک  رابطهء بین ادبیات و سیاست نمی کند ، که به دلیل نگاه تجریدی ( و استقرائی که شاید در مرحلهء مقدمهء شناخت می تواند کاربرد داشته باشد ) تنها ، ما را از فاصله گرفتن از منظر ، و دیدن کل پدیده ، باز می دارد.

 با چنین نگرشی ، نه تنها بررسی مقولهء رابطهء ادبیات با سیاست ، ممکن نیست ، که بررسی ، و ساختار بندی ِ هیچ مقولهء دیگری نیز امکانپذیر  نیست ! بنا بر این ، ما پیش از اینکه بخواهیم به بحث اصلی وارد شویم ، لازم است متدولوژی خویش را ، در تبیین اینگونه مسائل نظری ، مشخص کرده ، شرح دهیم.

 مبنای حرکت ما ، در پدیدار شناسی مقولات معنوی ، بر خلاف نگرش ذهنی ، مبانی مادی شکل دهی هر پدیده است. پس درهمین ابتدا ، حساب خود را از تمامی نحله های فکری که ماهیت هر پدیده را در استقراء آن پدیده و بررسی مجرد آن در فضای لامکان ، می جویند ، جدا می کنیم.

 دلیلمان نیز، برای رجعت به مبانی مادی ، این است که معنویت را در مرحلهء فعلیت یافتن ، غیر قابل تفکیک از وجود مادی می دانیم. اگر چه عنصر معنوی ، به عنوان حاصل یک فعالیت ، شیء یت مستقل یافته ، خود حیات مستقل می یابد ، اما همین شیئی یت استقلال یافته ، بدون درک ملزوماتی که وجود آن را ایجاب کرده ، قابل درک نیست! جالب تر اینکه بگویم همین استقلال مفهومی نیز، به محض اینکه در بده - بستان روابط انسانی قرار می گیرد ، از حوزهء معنویت صِرف خارج شده ، به عنصری مادی ، در حوزهء عمل اجتماعی تبدیل می شود.

 نکته دوم در این متدولوژی ، تمیز انسان مجرد ، از انسان مشخص ، است ! یعنی چه ؟ ؛

انسان مجرد ، انسانی ست که بنابر درک هر یک از ما ، می تواند در ذهنمان دارای حیات مستقل بوده ، شامل تعریفی خاص شود. تعداد این درک کلی از انسان ، می تواند به تعداد آدمهائی باشد که بر روی کرهء زمین زندگی می کنند ! به زبان ساده تر ، هر کدام از ما تعریفی ذهنی ، یا برداشتی شخصی از مفهوم انسان داریم که بسیار می تواند متکثر شده ، هیچ قرابتی با مفاهیم تعریف شده در اذهان دیگر نداشته باشد ( نگاه ادیان به انسان از این مقوله است ) ، اما انسان مشخص ! همان است که در یک نظام مشخص اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی می زیید ، دارای هویت مشخص است ، جایگاه اجتماعی و طبقاتی دارد. سن و سالش مشخص است ، مسئولیتها و امکاناتش روشن است و در یک تعریف بیولوژیک و فیزیولوژیک ، وجود خارجی دارد !!

 نکته سوم این است که ، روش ما متکی بر  درک انسان ، به عنوان موجودی دوسویه ، یعنی متکی بر غرایز از یکسو ، و متکی بر تفکر ، از سوی دیگر است. منشاء غریزهء او ، حیات ِ فیزیولوژیک ، و منشاء تفکر او را ، حیات اجتماعی ، می دانیم. بنابراین ، انسان مورد نظر ما ، موجودی مادی ، مشخص ، دارای نیازهای غریزی و متفکر است ، که  وجه تمایز او از حیوان ، حیات اجتماعی ست ، که این حیات اجتماعی ، البته بدنبال خود ، تفکر ، تعقل ، اخلاق ، معنویت و مفهوم انسانیت را ، ایجاب و توجیه می کند.

*********

 با علم به نکات مذکور ، اکنون می توان به صراحت گفت ؛ جنس مفاهیم سیاست و ادبیات نیز ، همانند خود انسان ، دو سویه است ! یعنی از یکسو به درک حیات اجتماعی وی باز می گردد و از سوی دیگر به حیات طبیعی وی و نظر به عدم تفکیک این دو مقوله در متدولوژی مذکور ، هر دو مفهوم ( سیاست و ادبیات ) ، در پی پاسخ به هر دوسویه این پدیده ( حیات طبیعی و اجتماعی - احساسات و روابط) ، یعنی انسان ( به عنوان یک موجود مشخص ) هستند.

********

  با این مقدمه ، و شناخت تلخیص شدهء متدولوژی ِ متکی بر دیالکتیک ، اکنون راحت تر می توان به تبیین رابطهء سیاست و ادبیات پرداخت.

 از یک منظر کلی ، هر نوع نگاه نوشتاری که حامل معرفتی حسی ، تصویری ، اخلاقی ، معنوی و اجتماعی   ( جدا از کالبد آن (( ژانر )) ) باشد ، یک نگاه ادبی ست و آن نوشتار در زیر مجموعهء مفهوم کلی ادبیات قرار می گیرد. یک محصول ادبی ، نتیجهء تاءمل ، تفکر ، تعمق ، تعقل ، تجزیه و تحلیل و استنتاج ، بر اساس یک متدولوژی مشخص است ، که خود ِ این متدولوژی ، برخاسته از یک جهان بینی معلوم و مشخص است. بنابراین ، د رهمین ابتدا باید گفت ، محصول ادبی ، حاصل فعالیت دماغی انسان و برگرفته از دو جهان حسی ( درونی و بر مبنای غریزی یا به تعبیری ، کارکرد ارگانیک اندامها و بافت عصبی و ساختار هورمونیک ، که مادیت فیزیولوژیک را معنا می دهد ) و مادی  ( بیرونی و اجتماعی ، که مادیت بیولوژیک را شکل می بخشد ) اوست ، که بصورت نوشته ، عینیت می یابد. این عینیت و شیء یت ، منعکس کنندهء همان جهان بینی ای است که ذکر آن رفت و در هر شکلی ، شکل یافته باشد ، در ماهیت ، حامل ِ یک نگرش خاص به جهان پیرامون و انسان و هستی طبیعی و اجتماعی اوست.

فعالیت ادبی ، شباهت بسیاری به فعالیت معده ، در رابطه با غذائی که به آن وارد می شود ، دارد ! یک ادیب ، همانند معده ای عمل می کند که مواد غذائی ( مواد اولیه ) را جذب ، آنها را با آنزیمها و اسید ( عمل تفکر و قیاس و تطابق حسی ) در آمیخته ، تجزیه ( تعقل و تاءمل  ) می کند ، مواد هضم شده ( محصولات شخصی و  محصول ادبی یا واقعیات بازیافت شده ) را به جریان خون ( اجتماع ) وارد می کند. حال اگر این سیستم ( نظام ) با مشکلی روبرو باشد ، زوائد ( مدفوع  ) را دفع نکرده ، یا عمل جذب مجدد ، صورت نپذیرد ، و چرخه کامل نباشد ، حاصل کار، مطلوب بدن ( جامعه ) نخواهد بود !!!

 با چنین نگرشی می توان دریافت که چرا ادبیات ، بصورت محصول ادبی ، گونه گون و متفاوت است و از سوی دیگر ، می تواند دارای خلوص  و یا ناخالصی بوده ، در شکل و محتوی ، متناقض باشد! یا برعکس ، در یک طرح واقع بینانه، حاصل کارکرد منظم برگزیدن ماده ء خام ، گزینش عناصر مطابق با حقیقت ، درآمیختن این عناصر، و در طی یک فرآیند برنامه ریزی شده ، محصولی مشخص ، از یک کار مشخص دماغی باشد.

************  

 بر اساس آنچه آمد ، این انتظار که محصولات ادبی ، در یک ساختار متناقض اجتماعی ، و یک ساختار متعارض طبیعی ، تبلوری همسان داشته باشند ، البته که انتظاری دور از واقع است !

 آنچه به عنوان فعالیت ادبی برنامه ریزی شده آمد ، البته که ایده آل است و به عنوان یک طرح علمی باید مدنظر هنروران قرار گیرد ، اما این ایده آل ، همانند بسیاری از آرمانهای دیگر ، فاصله ای عمیق با واقعیت موجود دارد. در واقع ، یک راهبرد ادبی ست که عالی ترین تفکر ، در یک جهان بینی علمی ، قادر به خلق آن است و تا انسان از نظام اجتماعی پر تناقض کنونی رهائی نیابد ، بجز درانگشت شمارانی خود آگاه ، قابل حصول نیست. ولی آنچه واقعیت دارد ، همان است که در بخش آخر گفتار اخیر بدان اشاره رفت . یعنی گونه گونی همراه با تناقض !

 در چنین شرائطی ، ادبیات بمثابه محصول ادبی ، دقیقا آئینه همان تعارضات و تناقضاتی ست که یک سیاست کلی حاکم بر جامعه ایجاب و توجیه می کند. این بدان معنا نیست که لزوما ، محصول ادبی ، نقد موجودیت سیاست حاکم است ، که همچنین  ، در راستای آنچه هست ، می تواند شکل یافته  ، تعارضی با واقعیت سیاسی نداشته باشد.

قطعا چنین رابطه ای ، هم می تواند مستقیم باشد ، هم غیر مستقیم . این تاثیر حتی می تواند به لحاظ زمانی ، با تاخیر همراه بوده ، در پی حوادث ، بوجود آید.

 همانگونه که می دانیم ، سیاست بمعنای دیپلماسی ، سیاست به معنای روش شناسی فرهنگی ، سیاست به معنای شکل نگرش اجتماعی ، سیاست به معنای یک راهبرد و مدیریت انسانی و یا ضد انسانی و سیاست حتی به معنای یک نگرش فلسفی به مساله حیات ، می تواند نمود یابد و نمادهای خاص خود را خلق کند. با چنین برداشتی ، ادبیات ، درهمهء عرصه ها ، در یک کشمکش دائمی با سیاست موجود ، به عنوان یک واقعیت است. حال اینکه یک ادیب ، چگونه رابطهء خود را با آن هماهنگ می کند ، مساله ای است که به ساخت و بافت تفکر وی ، بمثابه جهان بینی ، خاستگاه اجتماعی ، خواستگاه طبقاتی او ، و همچنین درجهء خود آگاهی وی بر می گردد ، اما در اینکه او هرگز قادر نیست ، در کنار پنجره ای رو به دریا ، خود را فارغ از هیاهوی جهان خارج بداند ، شکی وجود ندارد !!!

در پایان ، تنها می توانم بگویم که برای یک ادیب ، سیاست همچون معشوقه ای ست که هر چه  از او بیشتر گریزان باشد ، وی بیشتر به دنبالش خواهد رفت !  این جدال ، نبض درونی حیات اجتماعی ست و ادبیات را گریزی از آن نیست. پس باید  به سراغش رود و رام و آرام اش سازد ! یا اینکه تن به انزوا دهد ، که در آنصورت ،او با دسته گلی به روی سنگ قبر ، برایش ، آرامش ابدی آرزو خواهد کرد !!!

   * 16/4/1383 *

< برگشت >


کار ادبیات چیست ؟

-کار ادبیات چیست ؟ سوال سختی است ، نه ؟... اغلب عادت کرده ایم مسائل را، بیش از آنچه واقعا هست ، پیچیده کنیم ! البته خود ِ همین امر ، ریشه در یک سیاست ِ ادبی ، یا بهتر بگویم : (( ادبیات سیاسی )) دارد. نوعی از ادبیات سیاسی ، که سیاست ِ آن ، غیر سیاسی جلوه دادن ادبیات ، و اولی تر ، خود ِ زندگی ست ! من  اسم این نوع ادبیات را (( ادبیات کثیف )) گذاشته ام. ادبیانی که امروزه ، بر خلاف گذشته ، تنها د رعرصهء کتاب ظاهر نمی شود ، بلکه خیلی بیش از آن ، در هنرهای نمایشی ، تصویری و اطلاع رسانی ( همچون اینترنت ) خود را نمایان می سازد.

- و اما (( بواقع )) چرا ما عادت کرده ایم ، یا عادتمان داده اند ، که مسائل را بیش از آنچه هست ، پیچیده کنیم ؟ من فکر می کنم پاسخ خیلی ساده است ( می خواهم عکس آن سیاست را پیش ببرم ! ) ،  زیرا منافع حامیان چنین روشی ، ایجاب می کند که ادیب ، نویسنده ، هنرمند ، اندیشمند و روشنفکر مترقی ، مخاطب هر چند کمتری داشته باشد. بر این اساس ، خالقان اندیشه ، د رعین آزادی ظاهری ، در اسارت ِ حصارهای خودساخته بسر خواهند برد و ادبیات کثیف ، فرصت خواهد یافت تا محصولات خود را ، در گسترده ترین اشکال بیانی ، به خورد مخاطب داده ، او را طفیلی دست و پابسته منافع غارتگران سازد.

 با این مقدمه ، به اصل سوال باز می گردیم ، تا با علم به نوع نگاهمان ، تا جای ممکن به این سوال ظاهرا سخت ، پاسخی ساده دهیم :

 کار ادبیات را حوزهء عمل آن معین می کند ، خیلی مشخص : بسته به اینکه در کدام حیطه از علوم انسانی می خواهیم از آن استفاده کنیم ، وظایفش تغییر می کند. اما یک چیز مسلم است. ادبیات در هر حوزه ای که وارد شود ، بطور مساوی ، هم برای تخریب ، و هم برای بازسازی بکار می رود. یعنی از یکسو مبارزه می کند و در جهت نابودی ِ (( هنجارهای منفی )) عمل می کند ، و همزمان ، از سوی دیگر به باز سازی ، بنا کردن و بنیان نهادن ِ (( هنجارهای مثبت )) می پردازد. چرا؟ باز هم پاسخ ساده است !:

 همهء عرصهء زندگی اجتماعی انسان ، حداقل در حال حاضر ، نبرد بر سر منافع است ! بی تعارف ، باید بپذیریم که در هیچ عرصه ای از حیات اجتماعی کنونی ما ، عنصر بیطرف معنی ندارد. هیچگاه در تاریخ زندگی بشر ، حیات اجتماعی انسان ، اینگونه که اکنون هست ، طبقاتی نبوده است. نه آب بدون فلسفه خورده می شود ، نه فلسفه بدون آب ساخته می شود : (( هر چند آبکی باشد ! )) . طبیعتا ، ادبیات هم مستثنی از این قاعده نیست.

 وظیفهء ادبیات ، شکل دادن به اندیشه ، به رفتار ، و خلق و خوی انسانی ، و تربیت انسان برای زندگی اجتماعی ست. پس ! می بینید که چقدر ساده ، ادبیات عین سیاست است و سیاست ، عین ادبیات ! چرا؟ به این دلیل که بسته به اینکه نظام حاکم ، خواهان تربیت چه نوع انسانی است ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد.

- به عنوان مثال ، ژانر ِ پلیسی در ادبیات داستانی ، شاخه ای مهیج ، تفکر برانگیز و سرگرم کننده است ،  که بخاطر این خصوصیات ، نوعی از ادبیات جذاب و توده پسند است. بر اساس این ادبیات ، سناریو نوشته می شود و فیلم ساخته می شود. تا اینجای کار ، این هنر ، مانند انواع دیگر هنر ، پاسخی حسی و زیباشناسانه به نیازهای انسان است ، و بخودی خود ، به آن نیز ایرادی وارد نیست ، چرا که با کنکاش در وجوه مختلف بِزِه ، راه را برای تصحیح رفتار اجتماعی باز می نماید. و اما مشکل از آنجا آغاز می شود که نظام حاکم ، با تغییر اهداف این نوع ادبیات ، آن را به ضد خود بدل ساخته  ، و از آن در جهت منافع خود بهره برداری می کند . کافی ست نگاهی به محصولات سینمای انگلیس ، امریکا و ... انداخته شود تا معلوم شود تا چه حد این دیدگاه صحت دارد. نظام حاکم ، دو مولفهء (( نیاز بازار )) و (( سیاست حاکم و رابطه مردم با آن )) را به عنوان سرلوحهء شکل دهی ِ ادبیات کثیف در نظر می گیرد . بر این اساس ، با تزریق خشونت غیر طبیعی و غیر واقعی ، روابط اغراق آمیز ، تشدید عوامل منفی ِ روانی ، و سکس (( در شکل ِ بیان ِ متعارف ِ اشکال ِ نامتعارف )) ، تبلیغ انواع خاصی از گفتار و بیان ، رفتار و منش ، و فکر و اندیشه (( که محوریت در آن منافع فردی ست  )) ... و حتی تبلیغ نوع پوشش ، مدل سازی و الگو سازی برای نوع زندگی ، همه چیز در خدمت دو مولفه فوق الذکر قرار می گیرد.

 نظر عده ای بر آن است که : (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ، نه در موءلفه های بیرونی ، چرا که ادبیات ، هنگامی که ساختار ِ معین خود را در چارچوب داستان ، نمایشنامه ، سناریو و غیره ... یافت ، دیگر یک پدیدهء مستقل از منبع است. در اینجاست که دیگر ، این تفسیر ِ اثر ، از دید ِ خواننده، است که به اثر ادبی هویت می بخشد )).

این حرفها همانقدر که در ظاهر منطقی به نظر می رسند ، به همان نسبت ، بی پایه و اساس و غیر منطقی اند ، و تنها برای رد گم کردن ، و خاک پاشیدن به چشم مردم بیان می شوند. در اثبات ادعای خود و رد این قبیل نظریه ها ، که متاسفانه امروز دامنگیر حتی نظریه پردازان بظاهر چپ نیز شده است ، گام بگام به تحلیل آن می پردازیم . اولین نکته برجسته در دیدگاه ایشان این است که : (( هدف ادبیات را باید در خود ادبیات جست ! )). درست مثل اینکه بگوئیم ، هدف از ساختن ساختمان ، در بکار گیری خاک و شن و سیمان و گچ و فولاد است. ساختمان ساخته می شود برای اینکه ساختمان ساخته شود ، و اگر قرار باشد ساختمان تعریف شود ، باید دید هر کس چه برداشتی از ساختمان دارد ؟!! اهداف بیرونی ، یعنی انگیزه ، و سپس نتیجه ، و مورد ِ استفاده ، ارتباطی با ماهیت ساختمان ندارد !

 می بینید این حرفها چقدر مهمل است. این نظریه پردازان عزیز ، بسیار ساده فراموش می کنند که : اساسا در حوزهء علوم انسانی ، هیچ چیز ، صرفا برای اینکه چیزی خلق شده باشد ، خلق نمی شود ، و در این حوزه ، اساسا ، تفکیک مفاهیم انسانی ، از خود ِ انسان ، و زندگی او امکان ناپذیر است. مفاهیم شکل می گیرند ، چرا که می خواهند به انسان ، شکل ، و تعریف جدیدی ، ارائه دهند . اگر قرار بود ادبیات به عنوان یک مفهوم عام در خود بغلتد و در خویش بیافریند و با دنیائی که در آن شکل می گیرد ، ارتباطی نداشته باشد ، اساسا شکل نمی یافت  و به طریق اولی ، اکنون هنوز هم انسان ، درون غارها به نقش زدن بر سنگها مشغول بود.

پدیدهء ادبی ، از هر نوعی ، حلقهء واسط بین ِ (( انسان ِ در تکاپوی زوایای وجودی )) و (( انسان ِ دست یافته به تعاریف نوین از خود )) است. درست از همین زاویه نیز هست ، که مورد بهره برداری گروههای مختلف اجتماعی قرار می گیرد ، چرا که هر گروه تلاش می نماید که انگاره های حقانیت یافتهء خود را در آن بجوید ، یا از این طریق ، آن را بیان کند.

 نکتهء دوم این گفتار چنین است که : (( این ، تفسیر ِ اثر از دید ِ خواننده است ، که به اثر ادبی ، هویت می بخشد )).

 از دیدگاه مذکور : (( اثر ادبی ، پدیدهء سیالی ست که جدا از ماهیت آن ، درون هر ظرفی ، شکلی نوین می یابد )). مثل اینکه بگوئیم یک اثر عشقی ، در ذهن کسی دیگر جنائی ، در ذهن بنده سیاسی و شاید در ذهن جنابعالی ، حقوقی ، جلوه نماید!!! آیا تا کنون غیر منطقی تر از این حرف چیزی شنیده اید . آیا ماهیت پرتقال از دیدگاه من ِ نوعی می تواند به هندوانه تفسیر شود ؟ صرفا به این دلیل که من دوست دارم یا میل دارم و یا حتی اراده می کنم که چنین باشد ؟ قطعا خیر !

 هر پدیدهء ادبی ، بنابر نیازی که موجبات خلق آن را فراهم آورده است ، بیان ِ هویتی روشن و تعریفی مشخص است.

 پیچیدگی ساختاری ، مهارت نویسنده یا خالق ِ اثر ، نوع زبان آن ، زمان ِ شکل گیری ، و حتی گاهی ارادهء صاحب ِ اثر ، قادر نیست پدیدهء ادبی ارائه شده را ، جدا از آنچه  واقعا هست ، تعریف نماید. اتفاقا اگر حقیقتی وجود داشته باشد ، این است که : همهء نکات مذکور دخالت کرده اند تا اثر ، به تمام معنا ، فرزند محیط خود باشد.

 در اینجا لازم به ذکر است که ، آنچه اثر ادبی را از زمان خود فرا می کشد ، دقیقا ، با نکته مذکور ، رابطهء مستقیم دارد ، و اتفاقا ، نقطه ضعف ادبیات کثیف نیز در همین است که ، سعی دارد این رابطه را مغشوش نماید. این نوع ادبیات ، با تلاش در جهت ِ هر چه ذهنی و خصوصی تر کردن اهداف ِ اثر ادبی ، می خواهد اثر را از موجبات خود جدا سازد ، تا بتواند از آن به عنوان ابزار تحمیق مردم استفاده کند و درست به همین دلیل ، غیر قابل باور ، مقطعی ، و ناتوان از برقراری ارتباط دراز مدت با مخاطب است.

 در ابتدای سخن گفتیم : (( بسته به اینکه نظام حاکم ، خواهان تربیت ِ چه نوع انسانی ست ، بستر ساز ِ نوعی خاص از ادبیات نیز می گردد )).

 کار ادیب امروز ما نیز همین است : (( اگر خواهان جامعه ای انسانی ، مبتنی بر نوع دوستی ، احترام به حقوق ، احساسات ، و ارزش های همه بشری ، و عشق به زیبائی است ، باید که با اثر خویش ، بسترساز ِ چنین اهداف والائی باشد ، و تمامی توانائی های فنی و تکنیکی خود را و همهء احساسات انسانی خویش را ، در شکیل ترین بیان ، در خدمت چنان اهدافی قرار دهد )).

 

 (( بیستم شهریور ماه 1381 )) 

< برگشت >


ياد نامهً صمد بهرنگی ، پدر ادبیات کودکان ایران 

صمد بهرنگی

آذربایجان ، سرزمین آتش ، سرزمین ستایش روشنائی و خرد ، سرزمین مبارزه و استقامت ، سرزمین زنان و مردان کاری و زحمتکش و سرزمین شاعران و نویسندگان پرشوری ست که همواره ایرانیان را در تاریکترین دوران ، روشنائی بخشیده است. این سرزمین ، سرزمین شگفت انگیز زرتشت ها و بابک ها و ستارخان و باقرخان ها و صدها چهرهء شاخص دیگر ، اما گوهری در دامان خویش پرورانده است که به حق او را باید پدر ادبیات کودکان ایران لقب داد. مردی که نامش ، به تنهائی ، از آنچنان شور و جذبه ای برخوردار است که در طی چند دهه ، هر نام دیگری را در سایه قرار داده است. مردی که شاگردانش ، انقلاب بهمن را آفریدند  و هنوز هم ، همان شاگردان اند که امید بهروزی ایرانیان ، در فردای نابودی حاکمیت سرمایهء اسلامی اند! این بزرگمرد ، کسی نیست جز: (( صمد بهرنگی )).

 این نوشته ، تنها یک یادنامه است و قصدم در اینجا بررسی آثار این نویسندهء برجستهء میهنمان ، ایران ، نیست ، که بررسی آثار و نوشته های او را به فرصتی مناسب تر موکول می کنم. شرائطی که دیگر هموطنان خوش فکرم ، قادر باشند در فضائی آزاد، مرا در این نقد واجب و مهم همراه باشند.

 صمد بهرنگی ، همانند هر نویسندهء دیگری ، محصول شرائط اجتماعی بخصوصی ست که قادر است چنین مرواریدی را در صدف خویش بپروراند. صمد در آغوش خانواده ای زحمتکش ، و در اعماق اجتماع بالیده است. دوستانی دارد از جنس شور و خرد و اخلاق و ایمان به انسان ، کسانی همچون غلامحسین ساعدی ، علیرضا نابدل ، بهروز دهقانی  و ... ، او یک معلم است. محل تدریس او ، محروم ترین نقاط کشور است. به آثار نویسندگان و اندیشمندان بزرگ عصر خود دسترسی دارد. او خواننده ای عمیق است که کتاب را نمی خواند ، که هضم می کند ! او رسالت خویش را به عنوان یک انسان ، د رتفسیر جهان نمی داند ، او بدنبال تغییر زندگی ست. می خواهد بداند، و در این راه ، هیچ محدودیتی را به رسمیت نمی شناسد . و اما دانستن صرف را بی فایده می داند ، دانستن را برای روشنگری می خواهد و روشنگری را د رخدمت دگرگونی محیط قرار می دهد . اهل لاف و گزاف نیست. قیافه نمی گیرد. گیس بلند نمی کند ! ریش انبوه و یا بُزی نمی گذارد ، عینکش را در نوک بینی قرار نمی دهد و با این ریخت و قیافه در کافه ها و پاتوقهای روشنفکران خرده بورژوای عقده ای نمی نشیند و بحثهای صد تا ، یک غاز نمی کند. اهل مصاحبه و چاپ عکسهای 30*20  در مجلات و روزنامه ها و رنگین نامه های پوشالی خر رنگ کن نیست ! دلیلش هم ساده است؛ او بدنبال منافع شخصی نیست ، مساله اش شهرت و پول نیست . دردش ، احترام و آداب چندش آور بورژوائی نیست . صمد انسانی هدفمند است. او قرار است ... ، یعنی قراری با خودش گذاشته است ، می خواهد جامعهء خویش را از نکبت برهاند ، پس ! بدنبال راه و ابزار لازم در اینجهت است . می اندیشد و می اندیشد و می اندیشد. اما در اندیشه وا نمی ماند! افکار را بکار می گیرد. در آزمون ، خطاها را تصحیح می کند. وقتی به قطعیت می رسد، با خلوص و صفا و صداقت  تمام و بدون تکلف ، آنچه را یافته است ، به ساده ترین شکل ، در اختیار مستعدترین افراد قرار می دهد. او عمیقا درک کرده است که شخصیت های دایناسوری شکل گرفته در یک جامعهء طاعون زده را نمی شود دگرگون کرد ، پس یکسره امیدش را از آنها بریده است. مخاطبین او ، نهالهائی هستند که قرار است فردا ، درختان تنومند و پرباری باشند ، در نتیجه، امروز ، به هرس و آبیاری و آفت کش نیاز دارند. او  می داند که در اولین فرصت ، بورژوازی ، از در و دیوار ، فرهنگ ضایع خود را بر سر کودکان ، آوار می کند ، پس باید جنبید ! از همینجا باید شروع کرد. در نتیجه، دست به قلم می برد. قصه و افسانه و داستان می نویسد. به کالبد  شکافی انسان ، اجتماع ، طبقات مختلف ، نیازها و انگیزه ها و روابط می پردازد. شخصیتها را از غشاء کاذب خود بیرون می کشد و عریان در برابر چشم جستجو گر می گذارد. او اعتقاد به پند و نصیحت ریاکارانه، به سبک و سیاق جماعت روحانی، ندارد. نیازی هم به اینکار ندارد، چرا که با خود می اندیشد ؛ چه افشاگری و روشنگری ای بهتر از خود واقعیت؟ اما به بیان واقعیت بسنده نمی کند و نباید بکند ! او می داند که درک واقعیت، نیمی از حل مشکل است. نیمی دیگر ، نسخه های عملی برای دگرگون کردن واقعیت است. تنها از جمع این دو است که دستیابی به حقیقت  ممکن است. پس دست بکار می شود. قهرمانانش را در سیر حوادث تنها نمی گذارد. راه را به آنها نشان می دهد ، دشمنان را شناسائی می کند و ابزار لازم برای نابودی  آنها را در اختیارشان می گذارد. صمد می داند که جامعه ای که قرار است فرزندانش آن را تغییر دهند ،  سراسر، آلوده به خرافات و سم مهلک دین و خرافات مذهبی است ، پس هر جا که فرصتی پیدا می کند ، نظر کودک مخاطب خود را به دستاوردهای علوم جدید ، جلب می کند . او می خواهد کودکان بفهمند  که با ابزار کهنه و فرسوده و کاذب نمی توان به جنگ نادرستی ها رفت ، باید مسلح به سلاح آگاهی زمینی شد ، چون آنچه قرار است تغییر کند در آسمان و ذهن ما نیست، بلکه در روی زمین و در اطراف ماست!...

و اما صمد بهرنگی ، تنها یک معلم ، نویسنده کودکان ، محقق درادبیات عامه ، یک انسان دوست عدالت طلبِ آزادیخواه نیست ، که علاوه بر همهء اینها ، یک  ادیب برجسته است ! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش ، آثاری خلق کند  که هنوز که هنوز است ، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد. او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان ، آگاهانه ، کارکرده و به راستی موفق است . اگر توجه کنیم که او تنها  بیست و نه سال زیسته است ، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت ، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن ، انسان بودن ، تلاش کردن ، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی ، نمونهء عینی یک انسان والاست!

(( 14/3/1383 ))

< برگشت >

 

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com