آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

نگاهى به اشعار اسماعيل شاهرودى (آینده)

به نقل از «آذين داد» ، يکشنبه 24 آبان 1383 ، 14 نوامبر 2004

 اسماعيل شاهرودى شاعرى بود كه اگرچه با رنج زيست اما اين رنج ها در ذهن و زبان او به چيزى تبديل شد كه شعر «آينده» را ساخت.
او از معدود شاعرانى بود كه در زمينه هاى متفاوت شعر كاركرد و در همه آنها موفق بود. بى شك تعداد زيادى از شعر او تاثير گرفته اند و بى شك بسيارى از شعرهايى كه امروز نوشته مى شود ريشه در تجربه هايى دارد كه شاهرودى در اواخر دهه ۴۰ و ۵۰ داشته، تجربه هايى كه در زمان خود بسيار متفاوت و راهگشا بود.
•••

حامد صفايى‌تبار:
اسماعيل كجاست؟ اسماعيل شاهرودى را مى گويم. نه، مى دانم كه او مرده است. او مرده است و سال ها پيش مرثيه اش را هم سروده اند، بى كم وكاست. اما او كجاست؟ كسى شاعر را به خاطر نمى آورد. كسى از او نمى گويد. نه كسى از آوارگى و تنهايى او مى گويد، نه كسى شعر او را به زبان مى آورد. گويى شاعر ميان كلمات گم شد و به فراموشى سپرده شد. نه، «كجاست آن كه بدو نام خورده اسماعيل».
•••
اسماعيل شاهرودى كه زمانى بيشتر او را به نام «آينده» مى شناختند از شاعرانى بود كه در دهه هاى ،۳۰ ۴۰ و ۵۰ كار كرد. اگرچه شاهرودى ابتدا با نيما و شعر نيمايى آغاز كرد و به لحاظ زبانى و وزن شعرى تحت تاثير نيما بود اما از معدود شاعرانى بود كه در طول مدت شاعرى خود تجربه هاى متعدد و بسيار متفاوتى را در زمينه شعر داشت. شايد همين تجربه هاى متفاوت شعر باشد كه اجازه نمى دهد با شعر او به شكلى يكپارچه و يكنواخت ارتباط برقرار كرد. بلكه شعر او شبيه منشورى است كه هر ضلع آن در نور به رنگى متفاوت درمى آيد.
شاهرودى مانند اكثر هم نسل هاى خود شعر را با چهارپاره آغاز كرد. قالبى كه براى اغلب شاعران آن دوره مقدمه اى براى ورود به شعر نيمايى بود. زبان او اگرچه در چهارپاره زبانى ساده و بى تكلف بود اما تفكرى كه در هر يك از قطعه ها و در مجموع شعر وجود داشت تفكر عميق و گاه پيچيده اى بود و به همين دليل از قالب چهارپاره كمتر براى اشعار عاشقانه استفاده كرد و ترجيح مى داد مفاهيم جدى و حتى گاه پيچيده را با زبانى ساده و در شكل ساده بيان كند. شاهرودى با تجربه چهارپاره به استقبال نيما و شعر نيمايى رفت و با توجه به نوع انديشه در شعر به سرعت مجذوب شعر نيما شد چرا كه شعر نيما نيز به لحاظ مفاهيم بسيار بارور بود و از طرفى هم ساختارهاى سنتى را شكسته بود و با شكلى جديد در وزن و قافيه بستر مناسبى براى مفاهيم مدرن و گسستن از مفاهيم سنتى بود. در مقدمه اى كه نيما براى كتاب شاهرودى مى نويسد اشاره مى كند: «خواننده اين اشعار وقتى كه كتاب كوچكى به دست مى آورد نشانى از گوينده جوانى پيدا مى كند كه توانسته است از خود جدايى گرفته و به ديگران بپردازد.»
نيما همچنين به كرات بيان مى دارد كه شعر شاهرودى در ارتباط با اجتماع و مردم است و اين سبب توفيق شعر و هنر او است. واقعيت هم همين است اغلب اشعار شاهرودى در اواخر دهه ۲۰ و دهه ۳۰ شعرى كاملاً شهرى و عام مبتنى بر زندگى، مشكلات و البته تفكرات شهرنشينى بود. از اين جهت شعر كمتر درونى بود و شاعر بيشتر به پيوندى كه با مردم داشت مى انديشيد و نه به خود و شعر او نيز بازتاب اين گونه تفكرات بود. در ادامه اين مسير آنچه شاهرودى آن را به عنوان پيوندى با اجتماع در ذهن داشت شباهت به نوعى ايدئولوژى يا تفكرات آرمان گرايانه پيدا كرد و حتى در اين زمان در دايره واژگان شعر او كلماتى كه مستقيماً با ايدئولوژى ارتباط داشتند ديده مى شد. واژگانى نظير توده، خلق، ستمكار، ستمكش، رفيق و... نيز به شعر او وارد مى شوند. شعرهاى اين دوره اگرچه نسبت به شعرهاى ماقبل خود شور و هيجان خاصى پيدا مى كنند اما هنوز يك نكته در آن ديده مى شود؛ شعرها اصلاً احساساتى نيستند بلكه داراى تفكر و تعمقى خاص هستند. از اين منظر شعر او را نمى توان در زمره شاعران ايدئولوژيك به حساب آورد. اين تفكر در شعر او حتى سبب مى شود كه گاهى شك كنيم كه آيا اين شعرها بازتاب تفكرات اجتماعى شاهرودى است يا انعكاس درهم ريختگى ها و پيچيدگى هاى ذهن اوست؟!
•••
در مقدمه اى كه نيما براى كتاب شاهرودى نوشت چندين بار از يك نوع نگرانى درباره شعر او سخن گفت: «به خوانندگان مخالف و ملانقطى شما بگويم: «او دور اولش را مى زند كه مى داند دور آخر را كدام سواركار مى برد؟» «كسى از آينده كه با درون شماست و خود شما هستيد خبر نمى دهد. اما چه چيز خواهد بود هنر شما با تكنيك زورمندى كه داشته باشد در پنج، شش سال پيش يا پنج سال بعد اگر هنر شما از حال و واقعيتى حكايت نكند؟»
نيما نماند تا شعرهاى آينده «آينده» را ببيند. شاهرودى در دور پايانى شايد برنده نبود چرا كه كمتر كسى در دور پايانى زندگى او يادى از او مى كرد و پس از آن نيز انگار شعرهاى شاهرودى با خود او دفن شدند. اما هر دور را شاهرودى به شكلى سوارى كرد البته بدون دغدغه مسابقه و سبقت گرفتن از ساير سواركاران و يا عقب ماندن از آنها شايد به همين دليل بود كه وقتى شاهرودى كيلومترها از هم نسلان خود به پيش افتاد كسى او را نديد چرا كه او از مسابقه به دور بود. دهه ۴۰ براى شاهرودى به گونه اى ديگر رقم خورد. شايد پيش بينى نيما درست از آب درآمد. با معيارهايى كه نيما داشت شعر شاهرودى ديگر از «حال و واقعيتى حكايت» نمى كرد.
در اين دوره پيچيدگى شعر او بيشتر مى شود و اين پيچيدگى نه به سمت افكار اجتماعى او بلكه به سمت ويژگى هاى درونى شاهرودى مى رود. شاهرودى در شعرهاى دهه ۳۰ نيز نه تنها گاهى به طرف اين پيچيدگى ها حركت كرده بود بلكه جسارت هايى را نيز در سرودن شعر كرده بود. جسارت هايى كه از ويژگى هاى شخصى او بود، مانند سرودن شعر منثور در سال ۳۲. اگرچه امروز چشم و گوش ما به ديدن و شنيدن شعرهاى منثور آشنا است اما در سال ۳۲ اين حكايت از نوع ديگر بود. در واقع شعر او عصيان عليه هر آنچه بود كه تا آن زمان شعر خوانده مى شد. اين عصيان آن چيزى بود كه نيما قبل تر در شعر شاهرودى ديده بود و گوشزد كرده بود «در همين قطعه است كه تمايلات شما تندروى شما را در قبول نكردن يك وزن و رويه يكنواخت مى شناساند. وزن شعر در اين دو مصراع... بنابر سليقه خود شماست...» اما آن پيچيدگى ها و عصيان ها كه در دهه ۳۰ در شعر شاهرودى هر از گاهى اتفاق مى افتاد و همچنان او خود را متعهد به مفاهيم و اوزان شعر نگه مى داشت در دهه ۴۰ به گونه اى ديگر تبديل شد. اگرچه زبان شعر او عوض نشده و هنوز هم از واژگان و سطرهاى ساده استفاده مى كرد اما فهم شعرهاى اين دهه او ديگر ساده نبود. پيچيدگى ابتدايى كه در شعر او وجود داشت در اين دوره به شكل غالب اشعار او تبديل شد. آنچه كه در شعر او به عنوان زبانى ساده تلقى مى شد ديگر ويژگى هاى منحصر به فردى پيدا كرد. تجربه هاى زبانى كه او در اين دهه كرد امروز شايد پس از گذشت ۴ دهه تكرار مى شود بى آن كه نامى از شاهرودى به ميان آيد. شعر «گل گل در گل» يا «آهنگ و آواز» يا «م و مى درسا» يا «اوج اوج باش» از جمله تجربه هاى شاهرودى بود كه در آن شعر از معنا به طرف زبان حركت مى كرد و در اينجا ديگر زبان بود كه معنا مى ساخت. درهم ريختگى هاى ذهن شاهرودى در برخى از اين شعرها آنقدر پيچيده است كه به سادگى مى توان تشخيص داد شاعر اين شعرها را مرتب نكرده است. او نيست كه واژه ها را پشت هم آورده بلكه صرفاً آنها را روى كاغذ نوشته است. آنچه نوشته شده خود زبان محض است و ديگر شاعر فكر نمى كرده كه آيا بايد زبان را به معنا پيوند دهد يا نه. ممكن است در ابتدا فكر كنيم كه اين شعرها پيوستگى به جريان شعر حجم داشته و يا به نوعى از آوانگارديسم رايج آن زمان تاثير گرفته اند اما اگر دقت بيشترى در آنها كنيم درمى يابيم كه بيش از هر چيز به زبان وابسته است و شعرها كاملاً منوط به زبان و تجربه هاى زبانى است. اين تجربه ها از شعر حجم فاصله بسيارى دارد و نمى توان آن را در همان قالب گنجاند. شعرهاى وابسته به زبان شاهرودى اگرچه به لحاظ تعداد نسبت به ساير شعرهايش به ويژه شعرهاى نيمايى او تعداد بسيار كمى را تشكيل مى دهد اما تجربه هايى جدى در اين زمينه است، تجربه هايى كه اگرچه در نوع خود نخستين محسوب مى شدند اما آنقدر قدرتمند بودند كه هنوز با بسيارى از شعرهاى شاعران زبان گرا برابرى كند. در حقيقت قدرت اين شعرها از عمق انديشه شاهرودى مى آيد. انديشه اى پيچيده كه به يك باره پيش چشم مخاطبش آشكار نمى شود بلكه مخاطب آن بايد بارها آن را بخواند تا اندكى بتواند با آن ارتباط برقرار كند. شايد كليدى ترين نكته شعر شاهرودى همين باشد كه اگرچه در پس شعرش مفاهيم پيچيده اى قرار دارد اما هيچگاه زبان شكلى غريب به خود نمى گيرد. واژه ها در همه شعرها ساده است، جمله ها همين طور، دستور زبان به هم نريخته است اما اين واژه ها زبان را به شكلى ديگر به كار مى برند. شايد شعر «گل گل در گل» يكى از بهترين نمونه هاى اينگونه اشعار او باشد.
اما شاهرودى از تجربه هاى زبانى هم براى به كار بردن مفاهيم خود ارضا نشد. براى اين بحث ابتدا لازم است كه نوع نگاه شاهرودى به اشيا، اتفاقات و كلمات را بررسى كنيم. شاهرودى برخلاف هم نسلان خود كه واژه را به عنوان كوچكترين بخش جمله و در نهايت در خدمت مفهوم جمله شاعرانه مى دانستند، عمل كرد. در شعرهاى شاهرودى واژه ها كنار هم چيده نمى شوند كه يك جمله با يك معناى مشخص ساخته شود بلكه كلمات هر كدام خود بخش اصلى و لاينفكى از شعر هستند. در اين معنا شاهرودى با كلمه برخورد ابزارگونه ندارد كه هر جا كه صلاح بداند، بخواهد از آن استفاده كند بلكه كلمه خود به عنوان سازنده شعر حضور دارد و حضورش قائم به ذات و وابسته به خود است نه صلاحديد شاعر.
در شعر شاهرودى كلمات آزادند هر كدام مى توانند تمام معناهاى خود را همراه داشته باشند چون جملات و مفاهيمى كه با آنها ساخته مى شود يك سرى جملات با معناى واحد نيستند. انگار كه كلمات در دنياى اوهام در كنار هم قرار گرفته اند هر سطر يا هر مصراع و هم خود را دارد. شاهرودى كه نيما او را شاعرى متعهد مى دانست به اين دليل كه مشخصاً از دردهاى مردم حرف مى زند بعدتر به شاعرى تبديل شد كه اگرچه مى توان هاله اى از مفاهيم مدنظر شاعر را در اطراف شعرش ديد اما ديگر هيچ جديتى در قطعيت بخشيدن به مفاهيمش نداشت و نيما در همان مقاله نوشت: «...[او] در همه جاى ميدان پهناور هنر انسان امروزه مى خواهد گردش داشته باشد و جهتش همان بستگى شديد او با زندگانى است. دم به دم مى كاود. دم به دم دور مى شود. نزديك مى شود مثل اينكه درگير و دار زندگى خودش و ديگران در تشنج است» آرى اين تشنج مفاهيم اجازه نمى دهد كه شاهرودى شاعرى قابل پيش بينى باشد و نمى توان از شعرهاى او برداشت مستقيم داشت. تصورات نيما از شاهرودى كاملاً متفاوت با شعرهاى دهه ۴۰ اوست.
•••
شعرهاى اوايل دهه ۵۰ شاهرودى باز هم از نوعى ديگر بود كتاب «آى ميقات نشين» شايد تنها كتابى در شعر ما باشد كه نويسنده بدون آن كه آگاهى از پيش تعيين شده اى داشته باشد از مفاهيم مى گريزد. در اين شعرها ديگر براى شاهرودى پيچيده شدن معنا مورد توجه نبوده است بلكه اجزاى شعر به گونه اى كنار هم مى آيد كه ديگر انگار نمى خواهد معناى معين بدهد. در برخى از اين شعرها حتى هر سطر از معناى سطر پيشين يا پسين خود فاصله مى گيرد و از آن مى گريزد. در شعر شاهرودى بحث معنازدايى يا ساخت شكنى و... وجود ندارد بلكه گريختن معنا از شعر (متن) كاملاً به صورت ناخودآگاه و در تمام شعر جارى است. به طورى كه در ابتدا گمان مى شود شعر را فهميده باشيم اما اگر در پايان كسى بپرسد اين شعر درباره چه بود؟ يا حتى مفهوم يك سطر از شعر و ارتباط آن با سطر ديگر چيست؟ ديگر نمى توان پاسخ داد.
چهار سطر اول شعر آتشفشان و درد يكى از بهترين نمونه ها براى اينگونه از شعرهاى اوست «در من حريق و لوله درد/ دردى دوباره گشت/ تا انفجار زد!/ اينك «وزو» سياحت دستان پمپئى است/» سه سطر اول كاملاً بيانگر احساسات درونى شاعر است. سطر چهارم به يك حادثه خارج از متن يعنى آتشفشان شهر پمپئى اشاره مى كند. از طرفى واژه هاى سه سطر اول نيز با بيان لحظه آتشفشان هماهنگى دارد _ انفجار حريق، درد _ حالا آيا شعر توصيف حادثه يك آتشفشان است يا بيان احساس شاعر است و يا يك استعاره از وضعيت شاعر، استعاره اى كه خود او ساخته و ما هيچ آشنايى با آن نداريم. همچنين است تمام سطرهاى شعر «اوج اوج باش» هيچ سطر و هيچ تكه از شعر با سطرها و تكه هاى ديگر همخوانى ندارد. «رنگين كمان قهوه، پديدار چشم/ چشم/ چشم پديدار/ ز اقصى نقاط عالم/ تا اوج/ اوج/ اوج من آورده است/ دريا دريا/ درياى بارآور كشتى ها!/...» اين اتفاق در صورتى مى افتد كه انسجام ظاهرى و زبانى شعر از بين نمى رود و ما احساس نمى كنيم با چيزى متفاوت روبه روييم اما قبل از آن كه بخواهيم به معنا پى ببريم معنا گريخته است، سطر بعدى مى آيد و معناى ديگرى به اندازه خواندن يك سطر دوام مى آورد و با خواندن سطر بعد باز هم معنا گريخته است.
شايد راز اينكه اين شعرها به راحتى خوانده مى شود و خواننده پى نمى برد كه چگونه اين معانى از پى هم مى آيند فقط سادگى زبان و نوع بيان شاهرودى باشد.
•••
اسماعيل شاهرودى شاعرى بود كه اگرچه با رنج زيست اما اين رنج ها در ذهن و زبان او به چيزى تبديل شد كه شعر «آينده» را ساخت.
او از معدود شاعرانى بود كه در زمينه هاى متفاوت شعر كاركرد و در همه آنها موفق بود. بى شك تعداد زيادى از شعر او تاثير گرفته اند و بى شك بسيارى از شعرهايى كه امروز نوشته مى شود ريشه در تجربه هايى دارد كه شاهرودى در اواخر دهه ۴۰ و ۵۰ داشته، تجربه هايى كه در زمان خود بسيار متفاوت و راهگشا بود.
***
پى نوشت ها:
۱- اسماعيل _ نوشته رضا براهنى
٢- شعر "كجاست آن كه" از كتاب آى ميقات نشين _ اسماعيل شاهرودى

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com