آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

تاريخ معاصر در نگاه متفکران ايراني

«جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى در ايران» كه طبرى در آن تاريخ معاصر را از زاويه جامعه شناسى تاريخى ماركسيستى مى كاود، را مى توان مهمترين ارزيابى ماركسيستى تاريخ معاصر پنداشت. طبرى با تحليل ماركسيستى قصد دارد تا كليدهاى منطقى درك تمام دوران تاريخ معاصر را به دست دهد.

معروف ترين انديشمندان و نويسندگان ايرانى اى كه در حوزه جامعه شناسى تاريخى به تحقيق مشغول اند و از اين منظر به تاريخ معاصر مى نگرند را مى توان همايون كاتوزيان، احمد اشرف، اميرحسين آريان پور، احسان طبرى و پرويز پيران دانست. در ميان ايشان شايد كاتوزيان پراثرترين نويسنده باشد. كتاب اقتصاد سياسى و نظريه «هرج و مرج _ استبداد _ هرج و مرج» از مهمترين آثار اين انديشمند ايرانى است. وى منطق آشوب و استبداد را ويژگى هميشه جامعه ايران مى داند و از اين رو جنبش هاى حادث در تاريخ معاصر را نيز بيش از آنكه آبادكننده بداند ويران كننده نظم پيشين و نه سازنده نظمى نوين مى داند. احسان طبرى در اين ميان شايد ماركسيست گراترين فرد باشد. اثر مهم «جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى در ايران» كه طبرى در آن تاريخ معاصر را از زاويه جامعه شناسى تاريخى ماركسيستى مى كاود، مى توان مهمترين ارزيابى ماركسيستى تاريخ معاصر پنداشت. طبرى با تحليل ماركسيستى قصد دارد تا كليدهاى منطقى درك تمام دوران تاريخ معاصر را به دست دهد.

به زعم وى تاريخ ايران در قرون ۱۹ و ۲۰ تاريخ به هم بسته و به هم پيوسته اى است كه در روند خودش مضمون واحدى وجود دارد و آن مضمون عبارت است از زوال تدريجى جامعه سنتى فئودال _ پاتريارگال و استقرار كند و دردناك جامعه سرمايه دارى. طبرى جنبش ها و حوادث انقلابى تاريخ معاصر همانند انقلاب مشروطيت، جنبش تنباكو، جنبش ملى شدن صنعت نفت و... را امواج خروشانى مى داند كه در اين دوران [تاريخ معاصر] از بطن جامعه اى منكوب ولى بيدارشونده سرزده است. (جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى در ايران، جلد دوم، قسمت اول، ص ۹ و ۱۰)

اميرحسين آريان پور نيز در بررسى مراحل تاريخى ايران علل گرايش حكومت هاى ايران به استبداد را وجود مشكلات اقتصادى و ناهمگونى هاى اجتماعى مى داند كه در نتيجه اين ويژگى ها اجتماعات ايرانى به خشونت اخلاقى و انزواطلبى و ستيزه جويى كشيده شدند و حكومت هايى كه اين اجتماعات را رهبرى كردند در برابر خشونت داخلى و مزاحمت هاى خارجى شديداً به استبداد گراييدند. آريان پور ويژگى هاى تاريخى جامعه ايران را به چند اصل تحويل مى كند: «سير قهقرايى، نااستوارى اشراف زمين دار، عقب افتادگى صنعت و تجارت، آشفتگى و بحران دائم.» (كتاب توسعه، جلد ۱۲، ص ۴۶) پرويز پيران نيز با تاكيد بر اين نكته كه وقايع و حوادث تاريخ معاصر را نمى توان با بسيارى از نظريات غربى تحليل كرد، دو مبناى نظرى را جهت تبيين حوادث تاريخ معاصر پيشنهاد مى كند: ۱- بررسى تحولات تاريخى ايران در گستره و دامنه اى طولانى ۲- بررسى تصادم ايران با سرمايه دارى معاصر غرب و نحوه ادغام اقتصاد و جامعه ايران در اين نظام سرمايه دارى و تبعات آن. (آفتاب، شماره ۱۶)

• جامعه شناسان سياسى و تاريخ معاصر

از برجسته ترين جامعه شناسان سياسى كه به بررسى تاريخ معاصر از منظر جامعه شناسى سياسى پرداخته اند مى توان به پروانه آبراهاميان و حسين بشيريه اشاره كرد. مشهورترين اثر در اين زمينه بدون شك «ايران بين دو انقلاب» است. آبراهاميان در اين اثر كه مى توان آن را اولين اثر در نوع خود در تبيين وقايع دو سده اخير ايران دانست از چارچوب جامعه شناسى سياسى ماركسيستى تاثير فراوان پذيرفته است هر چند از نوع ارتدوكس آن فاصله گرفته و بعضاً توجه وى به نقش فرهنگ و به ويژه مذهب در وقايع ايران معاصر، وى را به جامعه شناسى سياسى وبرى نزديك ساخته است. وى از ماركسيست هاى ساختارگرا همچون نيكولاس پولانزاس و لويى آلتوسر تاثير فراوان پذيرفته و در شيوه تاريخ نگارى متاثر از برخى مورخين انگليسى همچون ادوارد تامسون است. در مطالعه تاريخ معاصر همچون ماركسيست ها به نقش اجتماعى طبقات و اقشار پايين توجه دارد و رابطه دولت را با كل صورت بندى اجتماعى در نظر مى گيرد و نه با يك طبقه يا طبقات خاص. از اصولى كه آبراهاميان بر آن تاكيد فراوان كرده است مى توان به نظريه توسعه ناهمگون اشاره كرد. وى توسعه ناهمگون را علت العلل انقلاب اسلامى و پيچيدگى صورت بندى اجتماعى در ايران را از علل رخ دادن جنبش ها و انقلاب ها در تاريخ معاصر ايران مى داند.

آبراهاميان در بررسى دوره قاجار معتقد است استبداد حكومتى دوره قاجار را بايد با در نظر گرفتن ساختار اجتماعى، ادارى و سياسى جامعه ريشه يابى كرد. به زعم وى پيش از انقلاب مشروطه مالكيت خصوصى وجود نداشته و نظام استبداد شرقى بر ايران حاكم بوده است و حكام مطلقه در زندگى سياسى افراد دخالت مى كردند و مفهوم ماركس در مورد استبداد شرقى و پيدايش طبقه تاجرپيشه و عدم وجود طبقه اشراف در اين دوره صدق مى كند. پس از انقلاب مشروطه است كه مالكيت خصوصى و طبقه اشراف در ايران ظهور كرد. (مقالاتى در جامعه شناسى سياسى ايران، مقاله اول)

حسين بشيريه از ديگر جامعه شناسان سياسى است. هرچند اشراف او به تاريخ معاصر به دوره پهلوى محدود مى شود. تنها اثرى كه وى بحث تاريخى اش را به پيش از دوره پهلوى كشانده كتاب «موانع توسعه سياسى در ايران» است. بشيريه در مقالات پراكنده اش به طور جسته و گريخته به صدر تاريخ معاصر ايران نيز استناد مى كند.

وى ايران قرن ۱۹ را داراى نظامى بوروكراتيك _ زميندار مى داند كه در نتيجه گسترش نفوذ تمدن صنعتى غرب دچار تحول شد. بشيريه در باب انقلاب مشروطيت مى نويسد: «انقلاب مشروطه براساس ايدئولوژى ليبراليسم و تحديد قدرت دربار موجب ائتلاف موقتى نيروهاى اجتماعى مختلف شد. به هرحال انقلاب مشروطه بيشتر انقلابى شهرى بود و زمينه درگيرى و فعاليت سياسى اكثريت عظيم مردم ايران يعنى دهقانان و روستائيان را فراهم نياورد. همچنين انقلاب مشروطه انقلاب اجتماعى ويرانگرى به شمار نمى رفت كه ساخت هاى اجتماعى و اقتصادى را درهم نوردد.» (جامعه مدنى و توسعه سياسى در ايران، ص ۱۱۵)

وى انقلاب بهمن ۵۷ را نتيجه بحران دولت مطلقه و مدرنيسم پهلوى مى داند كه سرانجام زمينه را براى تبلور سياسى واكنش ضدمدرنيستى جامعه سنتى فراهم كرد. (همان.ص ۱۱۶) در مجموع تنها اثرى كه از منظر جامعه شناسى سياسى به تاريخ معاصر پرداخته و كل اين دوره را صورت بندى كرده است، اثر آبراهاميان است. كار او را مى توان در رديف جامعه شناسان غيرايرانى اى چون جان فوران قرار داد.

• ديپلماسى و تاريخ معاصر

محققينى كه در حوزه هاى مختلف روابط بين الملل يعنى سياست بين الملل، سياست خارجى، روابط خارجى و فن ديپلماسى تحقيق كرده اند نيز نگاه خاص خود را به تاريخ معاصر داشته اند. در اين زمينه شايد بتوان كتاب «تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس» اثر محمود محمود و بخش سياست خارجى كتاب «اميركبير و ايران» تاليف فريدون آدميت را به مثابه ديباچه اى در باب تاريخ ديپلماسى ايران در دوره معاصر و همچنين تفكرى واقعگرايانه و تاريخى در باب سياست و روابط خارجى ايران معاصر به حساب آورد.

هرچند اين دو نيز صرفاً مورخانه عمل كرده اند و چارچوب نظرى و نظريه هاى سطح خرد و كلان حوزه روابط بين الملل را در جهت تحليل تاريخ روابط خارجى و سياست خارجى ايران در دوره معاصر به كار نبرده اند. محققين كنونى كه در نحله هاى مختلف روابط بين الملل مشغول تحقيق اند همچون حسين سيف زاده، عبدالعلى قوام، ابومحمد عسكر خانى، محمود سريع القلم و ... نيز صرفاً به مبانى تئوريك و چارچوب هاى غربى اين حوزه پرداخته اند و نسبت به تاريخ معاصر به طور كل غافلند. در ميان ايشان فقط روح الله رمضانى است كه به صورت بندى تاريخ سياست خارجى ايران در ۵۰۰ سال اخير پرداخته است. آثار وى يعنى «سياست خارجى ايران از ۱۹۰۰ تا ۱۹۴۱: كشورى در حال توسعه در مسائل جهان» و «سياست خارجى ايران از ۱۹۴۱ تا ۱۹۷۳: بررسى سياست خارجى در كشور هاى در حال نوسازى» گوياى همت بلند وى در اين زمينه است. رمضانى رويكرد خود در مطالعه تاريخ سياست خارجى ايران را «تعامل سه جانبه پويا» يعنى كاربست رويكرد سه وجهى تعاملى ميان اوضاع داخلى، نظام بين المللى و سياست خارجى نام نهاده است.

وى در مورد جامعه ايران با تأثير پذيرى از جيمز روزنا به بحث پيرامون نفوذ پذيرى يا عدم نفوذ پذيرى جامعه ايران در برهه هاى مختلف مى پردازد. رمضانى مى نويسد: «ايران از زمان قدرت گرفتن در آغاز سده ۱۶ بين يك نظام نفوذ پذير و نفوذناپذير در نوسان بوده است. براين اساس قدرت نسبى متغير هاى فردى و سيستمى از يك دوره از تاريخ سياست خارجى ايران به دوره اى ديگر در نوسان بوده است. مثلاً اوايل دهه ۱۹۷۰ متغير هاى فردى بر متغير هاى سيستمى چربيده است.» (چارچوبى تحليلى براى سياست خارجى جمهورى اسلامى. ص ۷۶)

در مجموع مى توان اين گونه بيان كرد كه كشتى تعامل ميان حوزه روابط بين الملل و تاريخ معاصر در محافل آكادميك ما از حوزه هاى پيش گفته بيشتر به گل نشسته است. فقدان محققينى كه هم به شعب مختلف روابط بين الملل به معناى غربى آن و هم به تاريخ معاصر ايران اشراف داشته باشند، شاهدى است براين مدعا.

• فيلسوفان و تاريخ معاصر

از برجسته ترين فلسفه پردازان سال هاى اخير مى توان به افرادى چون عبدالكريم سروش، جواد طباطبايى و محمدرضا نيكفر اشاره كرد. در ميان ايشان طباطبايى بيشترين توجه را به تاريخ معاصر مبذول داشته است چه او خود نيز هدفش را تدوين تاريخ پايه اى ايران زمين ناميده است. تريلوژى وى با عنوان تأملى درباره ايران نشانگر همت بلندش در صورت بندى تاريخ ۵۰۰ ساله ايران با مواد فلسفه سياسى و فلسفه تاريخ است. از نگاه طباطبايى اولين نطفه آگاهى از وجدان نگون بختى ايرانى زمانى بسته شد كه عباس ميرزا در ديدارى با فرستاده ناپلئون به او گفت: اى بيگانه به من توضيح بده كه مايه فلاكت من چيست؟ مگر آن آفتابى كه بر كشور شما مى تابد همانى نيست كه بر اينجا مى تابد و مگر اين خاك همان خاك نيست؟ (شرق. ۱۶ بهمن ۸۲) به تعبير طباطبايى روشنفكر ايرانى زمانى خواهد توانست روشنفكر زمانه خود باشد كه دريافتى از تاريخ جديد ايران كه با مشروطيت آغاز مى شود و همچنين ارزيابى درستى از آن داشته باشد. (همشهرى، ۵ تير ۸۲) گذشته از دستمايه قراردادن تاريخ در جهت نظريه پردازى و صورت بندى نظريه انحطاط ايران، طباطبايى در كتاب «ديباچه اى بر نظريه انحطاط ايران» به شدت متأثر و وامدار انديشه مورخين است.

يكى از اين مورخين كه آثارش در حوزه تاريخ معاصر شهره است عبدالهادى حائرى است. طباطبايى در بخش «سفارت و سفر نامه هاى ايرانيان» كتاب خويش به شدت متأثر از اثر ارزشمند حائرى يعنى كتاب «رويارويى انديشه گران ايران با دو روياى بورژوازى تمدن غرب» است.از ديگر فيلسوفانى كه هر چند به نحوى محدودتر تاريخ معاصر را دستمايه نظريه پردازى قرارداده است مى توان به محمدرضا نيكفر اشاره كرد. نيكفر از مواد تاريخ معاصر كمك مى گيرد تا يك نظريه بومى در باب سكولاريزاسيون را مطرح نمايد. (آفتاب. شماره ۲۷) وى مى نويسد: «مسئله سكولاريزاسيون در ايران در دوره مشروطيت مطرح مى شود و صف بندى مهمى كه بر مى انگيزد مشروطه خواه/ مشروعه خواه است.» (همان.ص ۱۲۸) وى روحانيونى چون شيخ فضل الله نورى را آغاز گر انديشه راديكال مخالف سكولاريزاسيون مى داند و مشروطيت را به عنوان مهم ترين حادثه اى كه راهگشاى دموكراتيزاسيون است داراى ماهيتى سكولار. نيكفر تا آنجا پيش مى رود كه مسئله قانون و سكولاريزاسيون در جامعه ايران را همزاد هم مى داند و مى نويسد: «آنانى كه چون يوسف خان مستشارالدوله در آستانه انقلاب مشروطيت نجات ملت را در «يك كلمه» ديدند؛ كلمه قانون، روند سكولاريزاسيون را برانگيختند. اگر همگان بدانند يك كلمه كنايه اى چيست، سكولاريزاسيون را مى توانيم يك كلمه گرايى ترجمه كنيم.» (همان. ص۱۳۳)

اما سرسلسله جنبان روشنفكرى دينى در روزگار ما يعنى عبد الكريم سروش همچون سلف خويش على شريعتى- كه نه فيلسوف بلكه جامعه شناس بود- نسبت به تاريخ معاصر التفات چندانى ندارد. هر چند بعضاً در جهت اثبات قرائت هاى مختلف از دين كه از جانب عالمان دينى در طول تاريخ بيان شده است به طور جسته و گريخته به آرا و اقوال روحانيونى چون شيخ فضل الله نورى استناد كرده است. اگر شريعتى از تاريخ معاصر تا آنجا پيش رفت كه ميرزا ملكم خان ناظم الدوله را عمله استعمار ناميد (ما و اقبال، حسينيه ارشاد [بى تا]) سروش نيز همچون وى محمد على فروغى را عمله استبداد رضاخانى مى نامد. (تأملات ايرانى، مصاحبه با سروش) سروش اما به طور كل نسبت به مقوله تاريخ غافل نيست، چرا كه اين فلسفه تاريخ بود كه او را به سوى تئورى تكامل معرفت دينى يا قبض و بسط تئوريك شريعت رهنمون ساخت.

شايد او با توجه بيشتر به كنه وقايع تاريخ معاصر مى توانست دريچه هاى جديدى را بگشايد. گذشته از اين نبايد از وام گران مورخين بر گردن انديشمندى چون سروش به سادگى گذشت، چه اگر نبودند محققينى كه آثار غزالى را بيابند و تصحيح نمايند و يا مثنوى و ساير متون را تصحيح نمايند، چگونه سروش و ساير متفكرين قادر به نظريه پردازى بر مبناى اين آثار بودند؟ و يا براى مثال در نظر بگيريد در فقدان آثار فريدون آدميت در باب جنبش مشروطيت چگونه تريلوژى «تأملى پيرامون ايران» شكل مى گرفت؟


به نقل از روزنامه شرق

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com