|

در
غربال كردن شعر قرن بيستم
محمدرضا
شفيعى كدكنى
انتخاب
يا ضرورت: حاشيه اى
بر غزل امروز ضياء
موحد
تهمتنى
به نازكى گل مهدى
اخوان لنگرودى
گذرى
به زندگى سايه
همه
بهانه از توست مسعود
بهنود
تقديم
به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى
ايران كم جان حركت مى كرد
تا
تو با منى
محمدرضا
لطفى
عزاپذيرى
در پندار كلمه
سيدعلى
صالحى
زير
سايه او
پرويز
مشكاتيان
مرورى
بر تلقى سايه از سياست و اجتماع
خورشيد
را به قله زرفام مى بريم…
ميلاد
عظيمى
آفتاب
غزل ، سايه
سهيل
محمودى
سخنى
در نسبت شاعرى و روشنفكرى
رصد
سايه در سپهر شعر نو فارسى
هوشيار
انصارى فر
تاملى
بر جادوى شعر سايه
در قلمرو انزوا
شاهرخ
تندروصالح
من
اين جا بس دلم تنگ است
مهدى
يزدانى خرم
در
غربال كردن شعر قرن بيستم
محمدرضا
شفيعى كدكنى

اكنون
كه نخستين سال هاى قرن بيست ويكم
را پشت سر مى گذاريم فرصت بسيار خوبى
است كه قرن بيستم ايرانى را در چشم اندازهاى
گوناگون اش غربال كنيم. و با نگاهى
به پشت سر عرصه هاى گوناگون عقلانيت
و خلاقيت هنرى قوم ايرانى را در قرن
بيستم دور از جنجال هاى سياسى و
ايدئولوژيك در زير ذره بين نقد و نظر
قرار دهيم و ببينيم دستاورد قرن بيستم،
در اين عرصه ها چه بوده است! امروز به
راحتى مى توانيم شعر ايرانى قرن
بيستم را غربال كنيم و بعد از ريختن پشم
و پيله مانيفست ها و بيانيه ها و
مكتب ها و ايسم هاى اش- از
رمانتيسم تا پست مدرنيسم- ببينيم در
آخر اين پاييز شمار جوجه ها به چند
مى رسد و دانه هاى درشت قرن بيستم
شعر ايرانى كدام ها خواهند بود! در
اين لحظه جاى استدلال نيست اما اگر
بگوييم: بهار و ايرج و پروين و شهريار و
حميدى
بيتى فروغ و نيما، سهراب و
بامداد و اميد
- كه اتفاقاً خودش موزون يا
نيمه موزون شد- كمتر كسى مدعى خلاف آن
خواهد بود. اين ده تن نمايندگان طراز
اول شعر قرن بيستم ايرانند در دو شاخه
شعر سنتى و مدرن و از جمع رفتگان اين
راه دراز.
اما در ميان اكنونيان داورى
قدرى دشوار است كه مدعيان بسيارند و بى شرم
و «سى سى يو»ى مطبوعات اين
محتضران را با آمپول مصاحبه و عكس و
تفضيلات زنده نگاه مى دارد. اگرچه به
قيمت نابودى فرهنگ يك ملت تمام شود.
بگذريم. بركنار از اين محتضران «سى سى يو»ى
مطبوعات، شعر ايرانى زندگى خود را حتى
در كوچك ترين شهرها و روستاها
خوشبختانه زنده نگه داشته و شاعران
جوانى با تلفيق سنت و مدرنيته به
كارهاى بسيار اميدواركننده اى
مشغول اند كه فروغ ها و اميدهاى
آينده اند. در ميان دانه هاى درشت
شعر قرن بيستم ايران يعنى اكنونيان، كه
زندگى شان دراز باد، سايه در
جايگاهى ايستاده كه ديگران چه بخواهند
و چه نخواهند بايد بدو برنگرند. و اگر
فروتنى ذاتى او اجازه مى داد حق داشت
كه به همگان
- جز به يكى دو تن- فرو نگرد
اما سايه هر كسى را در جايگاهى كه دارد
مى شناسد و مى ستايد.
در طول چهل و اند سال دوستى
از نزديك و خوشبختانه بسيار نزديك،
هرگز نديدم كه او هنرمند راستينى، از
مردم زمانه ما را به چشم انكار نگريسته
باشد، در ميان صدها دليلى كه به عظمت او
مى توان اقامه كرد همين يك دليل بس
كه او بر چكاد بلندى ايستاده كه نيازى
به انكار ديگران ندارد و اين موهبتى
است الهى. باز هم از همان فرمول دشمن تراشانه
هميشگى خودم استفاده مى كنم و مى گويم:
متجاوز از نيم قرن است كه نسل هاى پى
در پى عاشقان شعر فارسى حافظه هاشان
را از شعر سايه سرشار كرده اند و
امروز اگر آمارى از حافظه هاى
فرهيخته شعردوست در سراسر قلم و زبان
فارسى گرفته شود شعر هيچ يك از معاصران
زنده نمى تواند با شعر سايه رقابت
كند. بسيارى از مصراع هاى
شعر او در حكم امثال سايره درآمده است و
گاه گاه در زندگى بدان تمثل مى شود.
از همان حدود شصت سال پيش كه در نوجوانى
سرود:
روزگارى شد و كس مرد ره عشق
نديد
حاليا چشم جهانى نگران من
و توست
تا به امروز كه غمگنانه با
خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد
مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم
است اين
بسيارى از اين سخنان او حكم
امثال سايره به خود گرفته اند، دير
زياد آن بزرگوار خداوند...
انتخاب
يا ضرورت: حاشيه اى بر
غزل امروز ضياء
موحد

از
غزل رودكى (درگذشته ۳۲۹ هـ.)
شادزى با سياه چشمان شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
تا معروف ترين و شايد
بهترين غزل هـ. ا.سايه:
تا تو با منى زمانه با من است
بخت و كام جاودانه با من است
هزار سالى مى گذرد. غزل از
زمان رودكى تا حافظ سيرى صعودى داشت و
به انواع صنايع لفظى و معنوى آراسته شد.
كلمه ها به تناسب حروف، معنى و
موسيقى با هم ربط يافتند و مجموعه هاى
خويشاوندى ساختند، به گونه اى كه هر
كلمه، كلمه هاى متناسبى را احضار مى كرده
است. براى مثال «چشم» به اعتبارهاى
مختلف كلمه هاى «سياه»، «نرگس»، «گريه»،
«جادو»، «ابر»، «چشمه» و بسيارى ديگر
از كلمه ها را احضار مى كند. اين
كلمه هاى ديگر را مى توان با
مراجعه به فرهنگ بسامدى ديوان سعدى يا
حافظ و بيت هايى كه در آن «چشم» به
كار رفته پيدا كرد. غزل حافظ اوج اين
كاربرد و بهره بردارى و در ضمن
خلاقيت از مجموعه هاى خويشاوند كلمه ها
است۱. پس از
حافظ غزل سال ها همه ماندن است در
اين روابط كه ديگر كليشه شده اند و
درجا زدن، تا مى رسيم به ريزه كارى ها
و مضمون سازى هاى سبك هندى و بيت هاى
رنگين و اغراق آميزى چون بيت زير كه
يكى از ده بيتى است كه منتقدان آن زمان
به عنوان شاهكار انتخاب كرده اند:

ز
غارت چمنت بر بهار سنت هاست
كه گل به دست تو از شاخ تازه تر
ماند
و البته همين كه شاعران يك
دوره طولانى واحد انتخاب را بيت مى گيرند
نكته اى است قابل تامل.
غزل در اين سبك هم با شاعران
پركار و مضمون سازى چون صائب (۱۰۸۱-
۱۰۱۶هـ) و بيدل (۱۱۳۳-
۱۰۵۴هـ) و انبوه مقلدان
آنان به بن بست رسيد و تنها راه نجات
را در بازگشت به دوران پيش يافت. اما
در اين بازگشت هم، از چند غزل معروف
كه بگذريم ره آوردى نداشت تا دوران
مشروطه كه بنا بود پايانى باشد بر
استبداد سلطنتى و آغازى بر آزادى و
حكومت قانون. تب تغيير و انقلاب جامعه
را فراگرفت و شعر نيز با گره خوردن به
مضامين اجتماعى و سياسى تكانى خورد اما
هنوز آنچه مهدى حميدى آن را با افتخار «كالبدهاى
پولادين » مى نامد بر شعر ايران
حاكم بود. انقلاب شكست خورد و ايران با
دركى نيم بند از آزادى و استقلال و
حكومت قانون اما با مجلسى مآلاً
فرمايشى پا به دوران جديد گذاشت.
استبداد رضاشاهى ادامه همان سلطنت با
شكلى تازه بود. غزل نيز همواره با ديگر
«كالبدهاى پولادين» شعر كه محصول
دوران پيش از مدرنيته در فضاى سنتى به
حيات تقليدى و بى طراوت خود ادامه
داد. دوباره همان انجمن هاى شعرى،
همان استقبال از غزل قدما و همان
مراعات نظيرهاى كليشه اى و ماندن در
تساوى مصراع ها و قافيه و رديف.
غزل امكانات خود را در طول
قرن ها و در محدوده انواع وزن و رديف
و قافيه و انواع ارتباط لفظى و معنايى
كلمه ها به انتها رسانده است. شاعرى
كه در فضاى اين سنت غزل مى سرايد
محصول كار او از پيش معلوم است. وقتى
غزلى با اين مطلع
چون خواب ناز بود كه باز از
سرم گذشت
نامهربان من كه به ناز از
برم گذشت۲
(سايه، سياه مشق، ص ۴۷)
شروع مى شود، مى توان
حدس زد كه اگر قافيه «تر» را به كاربرد
بى درنگ تركيب «چشم
تر» به ذهنش مى آيد و با «چشم تر» هم
كلمه هاى جاافتاده قديمى و نتيجه
اين بيت خواهد شد:
چون ابر نوبهار بگريم در اين
چمن
از حسرت گلى كه ز چشم ترم
گذشت
(سايه، ۴۷)
يعنى مجموعه «ابر، نوبهار،
چمن، گل» همچنين در غزلى با اين مطلع:
يارى كن اى نفس كه در اين
گوشه قفس
بانگى برآورم ز دل خسته يك
نفس
(سايه، ۹۳)
به «ارس» كه برسد نام چند
رود ديگر هم مناسبت تمام دارد:
خونابه گشت ديده كارون و
زنده رود
اى پيك آشنا برس از ساحل ارس
(سايه، ۹۳)
يا اگر در غزلى با مطلع
من نه خود مى روم او مرا
مى كشد
كاه سرگشته را كهربا مى كشد
(سايه، ۶۸)
به قافيه «آسيا» برسد لابد
«گندم» و «نان» و كلمه هاى
مناسب ديگر تداعى مى شوند:
لذت نان شدن زير دندان او
گندمم را سوى آسيا مى كشد
(سايه، ۶۹)
تازه در اين غزل از همان
مصراع اول سرنوشت مصراع دوم را مى توان
با «كاه و كهربا» پيش بينى كرد.
غزل هايى مانند غزل هاى
سايه پر از اين مراعات نظيرهاى كليشه اى
است. از اين گذشته در اين غزل ها رديف
و قافيه از همان اول حال و هواى مضمون
را هم رقم مى زند. براى مثال در غزل
اگر قافيه و رديفت «شرابى بخوريم» باشد
حتماً «كبابى بخوريم» و «مى نابى
بخوريم» هم مى آيد، كه آمده است (ص۱۲۳).
اما اگر قافيه و رديف «يار
كو» باشد غزل تا آخر پرسش هايى خواهد
شد مانند «نگار كو»، «بهار كو»، «انتظار
كو» و «جويبار كو» كه شده است (ص۱۳۷-۱۳۶).
يعنى غزل در حسرت آنچه
نيست، برخلاف غزل قبل كه همه بهره جويى
بود از آنچه هست و هر دو مضمون به
اقتضاى رديف و قافيه در چنين فضايى است
كه وقتى دو بيت زير را مى شنويم:
به پاى لاله كدامين شهيد
مدفون است
كه از كفن به در افتاده گوشه
كفنش
(غمام همدانى)
لاله را بس بود اين پيرهن
غرقه به خون
كه شهيدان بلا را به كفن
حاجت نيست
(سايه، ۴۲)
مى توان احتمال توارد داد
نه مضمون گرفتن از ديگرى. كليشه قديمى «شهيد،
لاله، كفن» همين مضمون ها را به شعر
تحميل مى كند. مى خواهم بگويم اين گونه
شعر گرفتن به واقع ساده است. زيرا اسباب
بزرگى همه از پيش آماده شده، كلمه ها
ارتباط هايشان با هم روشن، قوافى هم
معلوم، كافى است تسلطى بر وزن و قالب
غزل داشته باشيم و مرورى هم بر ديوان هاى
شاعران گذشته تا غزلى بسازيم كه
خواننده معتاد به اين عادت ها را هم
راضى نگه داريم.
• ضرورت يا اختيار
برداشته شدن قيد وزن و رديف
و قافيه از پاى شعر و به هم ريختن
مراعات نظيرهاى قديمى و نو شدن استعاره ها
و تشبيه ها تصادفى نيست. اختصاصى به
شعر نو ايران هم ندارد. در گفته
باتيستاويكو (۱۷۷۴ - ۱۶۶۸)
فيلسوف ايتاليايى و
نظريه پرداز تاريخ و فرهنگ كه شعر
آزاد را شعر جوامع مدرن مى داند
بصيرت دقيقى نهفته است. كالبدهاى
پولادين شعر معلول كالبدهاى پولادين
جوامع قديمى است، جوامعى كه پادشاه
سايه خدا بود، قانون بود نه مجرى قانون
و فلسفه مسلط جبر بود:
رضا به داده بده وز جبين گره
بگشاى
كه بر من و تو در اختيار
نگشاده ست
سعدى و حافظ و مولوى اشعرى
بودند. با نظريه پرداز جبرى مسلكى
چون امام محمد غزالى تكليف همه چيز
معلوم بود. همه راه ها را خط كشى
كرده بودند:
جهان چون خط و خال و چشم و
ابروست
كه هر چيزش به جاى خويش
نيكوست
نقشه اين جهان معلوم بود.
نقشه آن جهان را هم كشيده بودند. در
اروپا كليسا بهشت خريد و فروش مى كرد.
تصور تفسير و دگرگونى هايى كه اكنون
دنياى مدرن هر روز تجربه مى كند
تصورى محال و جهان فلسفه و سفر در سيطره
دنياى مثل تغيير ناپذير افلاطونى
بود. در چنين جهانى كه حساب همه چيز
معلوم بود چرا شعر رها و آزاد و بيرون
از تسلط كالبدهاى پولادين به حال خود
رها شود؟ مولوى در همان حالى كه از «مفتعلن
مفتعلن مفتعلن كشت مرا» شكايت مى كرد
انديشه برهم زدن قواعد ضرورى غزل سرايى
در مخيله اش هم خطور نمى كرد.
نهايت آن آزادى كه در غزل مى توانست
صورت گيرد وحدت موضوع نداشتن و به
اصطلاح «پاشان» بودن آن بود. پاشان
بودن غزل حافظ در واقع نماينده انقلابى
بودن روح حافظ است. قافيه اى را كه از
متن كلام روئيده شده باشد در شعرى مى توان
يافت كه از پيش چنين قيدى بر خود ننهاده
باشد. بيهوده نيست كه خيام، استثنايى
در تاريخ شعر ما، قالب كوتاه رباعى را
برمى گزيند و سراغ غزل نمى رود كه
ناچار به مضمون سازى به اقتضاى
قافيه شود. خلاصه آنكه غزل با آن مضامين
كلى و انتزاعى و ازلى و ابدى دليلى براى
شكستن قواعد خود نداشت. بيهوده نيست كه
شاعرانى كه در فضايى سنتى نفس مى كشند
يا به شعر جديد نپيوستند و يا اگر زمانى
چون توللى و سايه پيوستند از نيمه راه
بازگشتند و شعر جديدشان نيز شعر جديد
نبود.
• انتخاب در امكانات گسترده
مهدى حميدى عبارت «كالبدهاى
پولادين» را به عمد و از سر لجاج با شعر
جديد به كار مى برد. با اين توصيف مى خواست
نشان دهد كه قالب هاى سنتى به جبر
حكومتى ابدى بر شعر ايران دارند. غافل
از آنكه قالب آزاد، انتخاب نيست ضرورت
است و آنكه قالب آزاد را برمى گزيند
به ظاهر كار را بر خود آسان كرده است.
همين آسان نمايى است كه بعضى را بدون
داشتن ذهنيت جديد و بدون هيچ نياز به
نوشتن شعر جديد به اين شيوه مى كشاند.
آنكه هنر را هنجار شكستن، نوآورى و
برتر از همه انعكاس ذهنيات انسان امروز
مى داند ناگزير قالب آزاد را برمى گزيند
و در اين گزينش اين را هم مى داند كه
اگر وزن و رديف و قافيه و تشبيه ها و
استعاره هاى كليشه اى و مراعات
نظير هاى قديمى واژه ها را كنار
گذاشتن بايد چيزى به جاى آنها بگذارى
كه از پيش معلوم نيست. شعرهايى چون «در
پيش كومه ام» يا «ترا
من چشم در راهم» از اينها و بسيارى از
شعرهاى باغ آينه شاملو مانند «طرح»،
«باران»، «لوح گور» و «ماهى»
از روى هيچ نسخه اى نوشته نشده اند،
آفرينش محضند و نماينده ذهنيتى متفاوت.
غزل سرايانى چون سايه و
گروه كثيرى ديگر غزلى مى نويسند كه
گاهى بيش از نيمى از آن از پيش سروده
شده بوده است. واقعاً درباره غزل هايى
مانند غزل زير چه مى توان گفت؟
ز داغ عشق تو خون شد دل چو
لاله من
فغان كه در دل تو ره نيافت
ناله من
مرا چو ابر بهارى به گريه
آر و بخند
كه آبروى تو اى گل بود به
ژاله من
شراب خون دلم مى خورى و
نوشت باد
دگر به سنگ چرا مى زنى
پياله من
چو بشنوى غزل سايه چنگ و نى
بشكن
كه نيست ساز تو را زهره سوز
ناله من (سايه ۱۳۲)
اين است كه مى گوييم اين
غزل اصلاً پيش از شاعر بارها سروده شده
بوده است. در فضايى چنين اسير، نهايت
كارى كه مى توان كرد رو آوردن به
ريزه كارى هاى سبك هندى وار با
رديف «چشم»:
با خيال دلكشت گل ريخت در
آغوش چشمم
صد بهارم نقش زد بر پرده
گلپوش چشمم (سايه، ۱۱۵)
يا با رديف «خاكستر»
به جز باد سحرگاهى كه شد
دمساز خاكستر
كه هر دم مى گشايد پرده اى
از راز خاكستر (سايه، ۸۸)
اگر صائب دست به چنين ريزه كارى هاى
مى زد مى خواست در برابر مقلدان
شاعران قديم طغيانى كرده باشد و طرز
تازه اى بياورد. چنين بود كه صائب در
موارد متعدد سخن از «معناى غريب» مى كند.
اما امروز پس از به پايان رسيدن آن طرز
كه خود نقش بر ايوان بود اين گونه غزل سرايى
چه عذرى مى تواند داشته باشد؟ به نظر
من در اينجا بايد آسيب شناسى شعر
سنتى را بنيادى تر طرح كرد.

وقتى
سنتى به بن مى رسد آسان ترين كار
روى آوردن به ريزه كارى و حاشيه رفتن
است. اين اتفاقى است كه در بخش هاى
مختلف فرهنگ و هنر ما روى داده است.
براى مثال در فلسفه به جاى نظريه پردازى هاى
پويا و نقد، به تعليقه و تحشيه پرداخته ايم.
يا در موسيقى آوازى هنوز رديف حرف اول
را مى زند. خواننده براى مثال، از
درآمد همايون شروع مى كند و بعد
چكاوك و بعد بيداد. در بيداد هم چند
اختيار مركب خوانى دارد كه نهايت
مهارت هنرمند لازم است در تصرف در رديف.
در هر گوشه هم نهايت استادى تحريرهاى
تازه و درآمدهاى اغلب قديمى است. كثرت
گوشه ها و امكانات مركب خوانى و
تنوع تحرير ها را هم كه چيزى جز ريزه كارى
و خرده كارى نيست دليل غناى موسيقى
خود مى خوانيم. شاملو رديف دان
نبود اما گوش و هوش حساسش در موسيقى او
را به اين نتيجه رسانده بود كه عيبى در
كار است. آنچه او مى خواست بگويد
درست فهميده نشد. اگر شاملو دلبستگى به
موسيقى ايرانى نداشت چگونه شعرى را در
باغ آينه به اديب با نوشته «براى اديب
خوانسارى و سحر صدايش» تقديم مى كرد.
خلاصه آنكه در موسيقى هم به همان بن بستى
رسيده ايم كه در غزل هاى سايه وار.
همين بن بست ها و پناه به ريزه
خرده كارى ها بردن را در ديگر هنر هاى
بومى و دستى و فرهنگى خود مى بينيم.
ما دير زمانى است كه در محيطى بسته
دور خود مى چرخيم و اگر دانشمندان
علوم ما توانسته اند سهمى در علم
امروز جهان داشته باشند تنها دليل آن
گره خوردن به فضاى پوياى فرهنگ جهانى
است.
و نكته ديگر اينكه اين گونه
شعرها را مى توان در حد سرگرمى و
تفنن پذيرفت و از بعضى از آنها لذت برد
و گاهى هم آنها را در زير لب زمزمه كرد
چنان كه من خود مى كنم و حتى گاهى هم
به اصطلاح چون بسيارى ديگر، در آنها
طبعى مى آزمايم اما نه به عنوان اثرى
هنرى، اثرى كه سهمى در شعر معاصر داشته
باشد، راهى نشان دهد يا تجربه اى به
تجربه هاى اصيل هنرى بيفزايد.۳
پى نوشت ها:
۱- براى بحثى در
اين موضوع مراجعه كنيد به «ضياء موحد»
«از تقليد تا خلق: بحثى در اسلوب هنرى
حافظ» در شعر و شناخت، انتشارات
مرواريد، تهران، ،۱۳۷۷
صص ۱۸۵-۱۵۹
۲- هـ. ا. سايه،
سياه مشق، انتشارات توس، تهران، ۱۳۶۴.
۳- غرل سرايى
سيمين بهبهانى مقوله ديگرى است كه پيش
از آن در دو مقاله بدان پرداخته ام.
تهمتنى
به نازكى گل مهدى
اخوان لنگرودى

آن
سال ها هميشه در حضور «دلتنگى»
و عبور از پله هاى «صبورى» پاييز را
بيشتر از بهار به تماشا مى ايستادم.
هر وقت از آن طرف خيابان مى آمد
يك مشت نور آفتاب را نيز با خود مى آورد.
رهايش مى كرد روى شيشه هاى «كافه
فيروز» و شعاع خورشيد از لاى پنجره هاى
مى آمد و خودش را مى نشاند روى ميز.
خسرو گلسرخى را مى گويم.
آن روز هم، يكى از آن روزهاى
قهوه اى پاييز بود و خيابان
درازحوصله كه قاطى بوى قهوه و ماهى شده
بود. انسان هاى تازه صبح كه لحظه به
لحظه خيابان «نادرى» را پر مى كردند
و سمفونى صبحگاهى گنجشكان پرگوى كه از
درختان آن خيابان به گوش مى آمد. چشم هاى
من انتظار مى كشيد و لحظه هاى
انتظار كه زعفرانى بود و تلنگرهاى «بى طاقتى»
كه معلوم نبود از كجاى درون آغاز مى شود.
گاه از جايم بلند مى شدم و از تمام
پنجره ها سرك مى كشيدم. نگاه هايم
را تا دورها مى ريختم كه «دير آمدنش»
ناآرامم مى كرد. به طورى كه براى
ديگران در آن كافه سئوال برانگيز
شده بودم.
«پس چرا نمى آيد؟ ... من به
خاطر او از دانشگاه فرار كردم.»
ديدارش هميشه مثل اولين
بنفشه هاى بهارى بود. ايستادن در
ايستگاه انتظار، انگار كه پاهايم را از
من مى گرفتند.

«نكند
چيزى براى او پيش آمده است. هيچ وقت
اين همه دير نمى كرد. خودش سه روز پيش
تلفن كرد فلان ساعت تو را ببينم.»
وقتى درون كافه آمد، قبل از
همه چيز غصه زير پلك هايش به چشم
مى آمد و انگشتانش كه سبيل پرپشت لب هايش
را به بازى گرفته بود. چشم هايش دو
زنبق كوهى بود با هزاران حرف و گفتار كه
همه گفته هايش رهاى سكوت آن چشم ها
مى شد. «نفرين به آن كسى كه اين چشم ها
را كشت»
«خسرو كجايى؟... چرا اين همه
دير كردى؟... مرد! در اين روزگار بد... هيچ چيز
بدتر از دلواپسى و دلشوره نيست و
انتظار كشيدن...»
لبخند كم رنگى بر لب هايش
نشست «شعرى از نصرت» را زمزمه كرد:
«كسى نمى آيد؟/در انتظار
نبودى وگرنه مى آمد/در انتظار
نماندى وگرنه مى تابيد/ستاره سحرى.»
«مهدى! نمى دانم سه روز
تمام چقدر از من، «سين جيم» كردند.
براى يكى از مقاله هايم كه تازه چاپ
شده بود. «ساواك» خيلى بى چشم و روست!
دفترچه تلفن من توى جيبم نبود. وگرنه
فردا «كافه فيروز» از مشترى خالى مى شد.
همه شان جايشان آنجا بود و سئوال و
جواب... راستى مهدى، صبح كافه فيروز هم
قشنگ است مگر نه؟... چرا ما هميشه شب به
اينجا مى آييم با تكه اى از غروب و
غصه و آخرهاى شب، با تابوت عزايمان بر
دوش... به سايه درختى پناه مى بريم و
ديدن ستاره ها كه فرو مى ريزند و
خاموش مى شوند؟!...»
«خسرو!... مى بينى چه صبح
تازه اى از پاييز به ما لبخند مى زند
با آدم هاى پر از حركت. زنان و مردان
كار، تمام پياده رو خيابان «نادرى»
را پر كرده اند و بوى قهوه و ماهى...
سرشار بودن «زندگى» را يادآور مى شوند؟
صبح ها، لبريز صدا و حركتند و شب ها
پر از سكوت و دلگرفتگى!... بعد از اين
گاهى هم صبح ها به اينجا بياييم.
وقتى پر شديم آن وقت مى توانيم
بهتر و زيباتر شب هاى شاعرانه مان
را لبريز شعرهايمان كنيم و آواز ماه را
موسيقى خانه ها... راستى مهدى، چشم هاى
من خيلى قشنگ است مگر نه؟... چندتا
خيابان آن طرف تر كه مى آمدم،
نگاه هاى ناآشناى يكى، با دست هايش
مى خواست همه نگاه ها را از چشم هايم
بچيند، همان چشم ها و نگاه هايى
كه تو آنها را زنبق كوهى مى خوانى...
چه عاشقانه گذر داشت؟!... كاش همه فصل ها
از عشق مى گذشت و دوستى...»
آن گاه به پاهايش چشم
دوخت. با زمزمه شعرى از خودش كه تازه
سروده بود.
«چشماى تو، هر كدومش چراغيه/توى
بيابون دلم، يه باغيه/دستاى تو، يه
رودخونه س موهاى تو، يه دامنه س/آدم هارو،
تو برف و باد پناه مى ده،/نگاهاتو،
تو باغچه ها من مى كارم/تنگ بهار،/يه
دسته گل بار مى آرم/هر كه از اين كوچه
ما گذر كنه/يه دسته گل بهش مى دم/چشماى
تو، هر كدومش چراغيه/موهاى تو، يه
دامنه س...»
آن وقت نگاه هايش را از
دست زمين گرفت و پخش چهره من كرد.
«مهدى چرا بغض كردى! مرد! «صبح»
را داشته باشيم. وقتى ظهر شد با هم مى رويم
دانشگاه... دلم براى بچه هاى آنجا تنگ
شده... خوب تو بگو، تازه چه خبر؟ هيچى در
هيچى... ديشب بروبچه ها و دوستان شاعر
همه اينجا بودند. الهيارى، منشى زاده،
شهرپور، غلامحسين سالمى، محمود ناطقى...
حاجى نورى، ضرابى، شبان، م- مويد،
شهرام شاهرختاش، سيروس شفقى، صالح وحدت،
حميد مصدق، آستيم، هوتن نجات،
ابوالقاسم ايرانى... و بقيه... حتى آرميك
هم بود، آنكه هميشه جوك جمع مى كند،
همه دلواپس تو بودند كه سه روز از خودت
خبر نداده اى!...»
«آخر نمى شد... به هيچ كس
و هيچ چيز دسترسى نداشتم... حواسم
بيشتر پيش شماها بود! خوب تازه چه خبر؟...
از عاشقى بگو. تو كه هميشه ديوانه عشق و
عاشقى هستى!... شاعر هميشه عاشق!...»
دوست ندارى؟ هنوز قبول نمى كنى،
«عشق» از «شعار» بيشتر مى ماند؟!...
بگذريم. هرچند بحث ما تا ابديت ادامه
خواهد يافت. يادگارى كه بر اين گنبد
دوار بماند. مگرنه؟... ديشب «نصرت»۱
تازه ترين شعرش را
اينجا دكلمه مى كرد.
«باديه نشين» هم بود. با
چشم هاى «پر از «ابر»،
و «آتش» دست هايش را زير چانه اش
گذاشته بود نگاه به گلبوته هاى آتش
داشت كه از دهان «نصرت» بيرون مى آمد:
«شب چشم/مويت كلاف دود/دامن
سپيد/سخى تن/بنگر چگونه دست تكان مى دهم/گويى
مرا براى وداع آفريده اند/خنجر شكست/در
لاى كتف من/مويت كلاف دود/بدرود!»۲
با تمام شدن شعرخوانى نصرت
صداى سئوال «ضرابى» در فيروز پيچيد و
نگاهش را به من گرفت. «مثلاً تو چه مى گويى
لنگرودى؟» بى هيچ پاسخى شروع كردم
به شعر خواندن. البته با شرم و حياى
شهرستانى و شعرى را دكلمه كردم. اما نه
مثل «نصرت» كه لهجه
تهرانى الاصل اش، در شعرخوانى
همه را به سكوت طولانى شب مى كشاند.
وقتى شعر تمام شد، همه به يكديگر نگاه
مى كردند. از كدام شاعر است؟
در جواب گفتم «شاهكارى
از سكوت چندين ساله شاعرى است. كسى
از او سال ها چيزى نشنيده است و به
روايت بعضى ها، او را در منطقه البرج
مرگ، بررسى مى كنند. يعنى شاعرى تمام
شده...» «لنگرودى! تو
هميشه از بهترين ها، تك خال هايى
با خود دارى. حالا بگو اين شعر متعلق به
كدام شاعر بود؟» تازه ترين شعر
ابتهاج «سايه» عزيز است... و بغض من بقيه
حرف هايش را از او گرفت و لرزش
تارهاى سكوت كه به گوش مى آمد و عمق
انزوا كه بر همه نشسته بود.
صداى ضرابى دوباره ادامه
گرفت «وصيتنامه سايه مى تواند باشد».
در ادامه حرف هايش گفتم: «شاهكار وزن
در شعر معاصر» و ضرابى باز ادامه داد: «فقط
خود سايه مى تواند اين وزن را به ما
بگويد.»
نگاه خسرو پر از پرسش بود.
«مهدى شعر را دارى؟»
«از ديشب آن را با خود مى گردانم.
گفتم تو را ببينم، دست خالى نباشم.»
شعر را وردگونه، برايش
خواندم:
تشويش۳
«بنشينيم و بينديشيم/اين همه
با هم بيگانه/اين همه دورى و بيزارى/به
كجا آيا خواهيم رسيد آخر/و چه خواهد آمد
بر سر ما با اين دل هاى پراكنده؟
•••
جنگل بوديم/شاخه در شاخه همه
آغوش/ريشه در ريشه همه پيوند/اينك،
انبوه درختانى تنهاييم
•••
مهربانى به دل بسته ما، مرغى
است/كز قفس در نگشاديمش/و به عذرى كه
فضايى نيست/.../.../.../و توانايى دانايى
است/با تو از خوبى مى گويم/از تو از
دانايى مى جويم/خوب من! دانايى را
بنشان بر تخت/و توانايى را حلقه به گوشش
كن!/من به عهدى كه وفادارى/داستانى است
ملال آور/و ابلهى نيست دگر، افسوس/داشتن
جنگ برادرها را باور/آشتى را/به اميدى
كه خرد فرمان خواهد راند./مى كنم
تلقين وندرين فتنه بى تدبير/با چه
دلشوره و بيمى نگرانم من.
•••
اين همه با هم بيگانه/اين همه
دورى و بيزارى/به كجا آيا خواهيم رسيد
آخر؟/و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دل هاى
پراكنده/بنشينيم و بينديشيم.»

«مى بينى
خسرو در روزگار چه شاعرانى زندگى مى كنيم؟
خوشحال باشيم كه در روزگار چنين
شاعرانى متولد شديم!» «اخوان
ثالث» «آواز چگورى» را براى ما مى خواند.
«سهراب، حجم سبز» را سور
سفره ها مى كند و آواز چكاوك را به
ما هديه مى دهد. «فروغ» با سفر حجمى
در خط زمان، دست هايش
را در باغچه مى كارد تا سبز شود. و
آتشى در شعر «ظهور» با عبدوى «جط» مى آيد.
«با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم» تا
صداى همه دشتستان ها را به گوش هايمان
برساند و شاملو تازه تر از هميشه در
فصل «چلچلى اش»، آغاز مى شود «نه
اين برف را ديگر سر بازايستادن نيست» و
«سياوش كسرايى» با اعلان زيباترين «درخت»
در مرز «ايران» و «توران».
تير جان «آرش» را به چله كمان مى گذارد.
و «آزاد» گل مى كند به «باغ
آشنايى» و «نصرت» در شعرهايش به نازى
بلند در آئينه ها، پرحوصله ترين
شاعر روزگار مى شود! و مى خواند «آئينه دار
رابعه ام بنشين/ بنشين كنار حادثه
بنشين/ ياد مرا به حافظه بسپار/ اما...
نام مرا/ برلب مبند كه مسموم مى شوى/
من داغ ديده ام... چه
مى دانم خسرو... راستى راستى... به
قول نصرت «كسى نمى آيد؟ تو منتظر
نبودى وگرنه مى آمدى/ ستاره سحر مى سوخت...»
•••
گلسرخى نگاهم مى كرد. با
شنيدن شعر «سايه» انگار
بغض از چشم هايش سفر كرده بود. او
هميشه، با شنيدن هر شعرى كه براى «مردم»
سروده مى شد هيئت تازه ترين گل را
به خود مى گرفت.
«مهدى اگر باز شعرى از «سايه»
مى دانى بخوان. امروز هواى شعرهاى او
را دارم».
صبح ديدار ما در آن روز
متعلق به سايه شده بود.
«اى كدامين شب!
يك نفس بگشاى جنگل انبوه
مژگان سياهت را»۴
«راستى خسرو، هيچ وقت او
را نداده ام، با همه شاعران و
نويسندگان اينجا زندگى كرده ام، شب هاى
بسيارى را با آنها گذرانده ام. اما
دو نفر، ديدارشان آرزويم بود. كه هيچ گاه
چنين ديدارى اتفاق نيفتاد. يكى «سايه»
و يكى «چوبك»! در هيچ كجا آفتابى نمى شوند.
هر چند سايه با پسرخاله و پسردايى من «حسن
نورى» و «محمود پاينده لنگرودى»،
دوستى بسيار نزديكى دارد.
خانه اش در خيابان حقوقى
است، طبقه بالاى شركت تبليغاتى «آوازه».
روزى نيست كه من از دانشگاه گريز نزنم و
به «آوازه» نروم. شايد «سايه»
را گذرا ببينم كه هيچ وقت اين اتفاق
نصيبم نشد!»
«چى؟ پاينده، محمود،
پسردايى توست؟ آن وقت به ما نمى گويى؟!
دلم مى خواهد او را ببينم. با
او حرف ها دارم و سئوال ها... او
جزء مردان شكست خورده «زمستان» است!»
و با محمود آشنا شد. و بعدها،
خسرو هم بيشتر روزها را با من به «آوازه»
مى آمد، به ديدار محمود. اما ديدار «سايه»
مقدور نبود. در «گوشه» خودش با «حافظ»
به سر مى برد. از بروبياهاى معمولى
دور بود و ما هم دلمان به همان جمعيت
كافه فيروز خوش. اما پاينده به كافه
سرپايى «سوژن» خوش بود. تكه هاى غروب
و شب را در آنجا مى گذراند و به «كافه
فيروز» نمى آمد تا يك شب با خواهش و
تمنا او را به كافه فيروز برديم... نصرت
در آغوشش گرفته بود. سرش را روى شانه اش
گذاشته بود. «محمود! تو اينجا چه كار مى كنى؟»
بعد براى خودش زمزمه كرد «شاعرى
كه هيچ وقت زه نزد...» و آينده، «شاهرودى»
با ديدن محمود، ابر همه دنيا را از چشم هايش
پاك مى كرد. و «باديه نشين»،
گذشته جوانش را در چشم هايش نقاشى.
•••
... و نشد كه هرگز «سايه» را
ببينم. شب هاى «فيروز» بود و كافه «نادرى»
و انتهاى شب، رها شدن در كافه «سلمان» و
گاه تا صبح با «نصرت» و آتشى پرسه زدن و
شعرهاى آن روزگاران را زمزمه كردن.
بچه هاى جنوب «نصرت» را
دوست مى داشتند. آتشى از «گوزن» ماه
مى گفت و آن فصل عاشقى اش و ما با
چه لذتى، در فصل بى انتهايش تن به
سفر مى زديم. نصرت در تمام اين شب ها
معترض بود. «آخر اين پسر (يعنى
من) چه مى خواهد كه هر شب تا رسيدن
سپيده، از اين كوچه به آن كوچه، از اين
خيابان به آن خيابان، تا جنوب شهر، تا
آن سوى شب گردى ها، تا همه محله هاى
سئوال با ما مى آيد بى آنكه پا
باشد.»
«نصرت! زندگى دانشجويى،
اجازه كارهاى ديگر را به من نمى دهد.
همين ماندن با شماها و رفتن و ديدن در
گذرگاه هايتان، تجربه زندگى
شاعرانه ام را چندين برابر مى كند.»
آن وقت در آغوشم مى كشيد و خطاب به
بچه هاى جنوب مى گفت: «با او به
آرامى سخن داشته باشيد. مهربانى سبزه هاى
شمال را دارد.»
غلامحسين سالمى بى جوابش
نمى گذاشت و يكى از شعرهايم را از
بلنداى سكوت مى گذراند. «پدرم چوب
تبرك شده بود
بادى از راه دراز آمد و در
ريشه ى هر ساقه دويد/شاخه ها
خشكيدند/دانه ها پوسيدند/دشت تنها
مانده است.»۵
و دوشنبه هاى «فيروز»
و سه شنبه هاى «جمعه فردوسى» كه
همه جماعت هنرمند سروكله شان در
آنجا پيدا مى شد «موج دار و بى موج»
كه گروه «موجى ها» زياد نبودند.
برخلاف «پست مدرن »هاى امروز كه
گمانم ديگر حالا تعداد پست مدرن ها
به ميليون مى رسد و ادبيات بعد از
نيما از سر صدقه شعرهاى اين جماعت آن چنان
غنى مى شود كه شاعران بزرگ جهان، مثل
آراگون، الوار، لوركا، آلن پو،
نرودا، پاز و... براى امضا گرفتن از
آنها، صف دراز جاده هاى ماه را طى مى كنند.
تا در آسمان ها بارگاه و خانه هايشان
را پيدا كنند كه بگذريم!...
منظور؟ در همه اين جماعت
روشنفكرى و شعر و شاعرى آن روزگار ما
همه جور شاعر و نويسنده و هنرمند مى ديديم.
اما از «سايه» خبرى نبود. نمى آمد...
فقط شعرها و غزل هايش
گروه عاشقان شعر را به خود مى خواند.
مخصوصاً غزل هايش در آن روزگاران
ترس و تلخ كه به صورت كتاب و يا در
مطبوعات چاپ مى شد و هاى هاى
دلسوختگانى كه او را «مى دانستند» و
آتش درونى اش را مى فهميدند:
تا تو با منى زمانه با منست۶/بخت
و كام جاودانه با منست/تو بهار دلكشى و
من چو باغ/شور و شوق صد جوانه با منست/ياد
دلنشينت اى اميد جان/هر كجا روم، روانه
با منست/ناز نوشخند صبح اگر توراست/شور
گريه ى شبانه با منست/گفتمش: مراد
من؟ به خنده گفت/لابه از تو و بهانه با
منست/گفتمش من آن سمند سركشم/خنده زد كه
تازيانه با منست!/هركسش گرفته دامن
نياز/ناز چشمش اين ميانه با منست/خواب
نازت اى پرى ز سر پريد/شب خوشت كه شب
فسانه با منست. شعرها و غزل هايش
زمزمه عاشقانه عاشقان بود. و آواز
دلگرفتگان./به جرات مى شود گفت، غزل هايش
پهلو به غزليات «حافظ» مى زد/نشود
فاش كسى آنچه ميان من و توست۷/تا
اشارات نظر، نامه رسان من و توست/گوش
كن! با لب خاموش سخن مى گويم/پاسخى گو
به نگاهى كه زبان من و توست/روزگارى شد
و كس مرد ره عشق نديد/حاليا چشم جهانى
نگران من و توست/.../همه جا زمزمه ى
عشق نهان من و توست/.../.../گفت وگويى و
خيالى زجهان من و توست/نقش ما.../هر كجا
نامه ى عشق است، نشان من و توست/وه از
اين آتش روشن كه به جان من توست
•••
نوجوانى و گذشته ام را به
ياد مى آورم. تازه شعرخوان شده بودم.
يعنى نيماخوانى را شروع كرده بودم و
شعر شاعران بعد از نيما... بيشتر
شعرهايى مى خواندم كه در قالب نو
گفته مى شد. از شاملو، كسرايى، فروغ،
سيمين خانم بهبهانى، سپهرى، عالمى،
اخوان ثالث، محمود پاينده، نصرت
رحمانى، كلانترى، فريدون كار، آتشى،
حتى حميدى شيرازى، كارو و سهيلى. سن
و سالم از سيزده يا چهارده سال بيشتر
نبود. روزها و ماه ها كه در من رشد مى كردند
و من با آنها مى رفتم براى «رسيدن»
كه در آن سال ها بود به شعر «گاليا»
دست يافته بودم. بوى چپ و «زمستان »زدگى
و شعر «زمستان» از «اخوان ثالث» ما
جوان ها را كنجكاو ماجراها مى كرد
كه در درون ما يك شورشى عصيان گرفته
زندگى مى كرد كه نمى دانستيم اين
سال و ماه است از ما مى گذرد و يا ما
از درون زمان آنها را به تماشا نشسته ايم.
و «دنيا» اين مهمانخانه
بدكنشت است كه خيلى ها را در خود
نابود مى كرد.
و از نامه پيدا نيست۸/من
دلم سخت گرفته است از اين/مهمانخانه ى
مهمان كش روزش تاريك/كه به جان هم
نشناخته انداخته است/چند تن خواب آلود/چند
تن ناهموار/چند تن ناهوشيار.
در آن روزگاران حضور «سايه»
در هر جايى از ادبيات ما خود نعمتى بود.
ديگر مى فهميدم «ابتهاج» شاعر جزء
سردمداران معاصر است. مخصوصاً غزل هايش
ايران گير شده بود به شكلى كه غزل
معروفى از او را به مسابقه گذاشته
بودند كه بيشتر بزرگان به استقبال آن
رفته بودند. مثل آتشى، شهريار، فروغ و...
امشب به قصه ى دل من گوش
مى كنى۹/فردا
مرا چو قصه فراموش مى كنى/جام جهان
زخون دل عاشقان پر است /حرمت نگاهدار
اگر نوش مى كنى./«در غربت، بعدها
بيتى از فروغ، همچنان زمزمه گر شب هاى
تنهايى من بود.»/«اى ماهى طلايى مرداب
خون من۱۰/خوش
باد مستى ات كه مرا نوش مى كنى»
•••
وقتى از شهرستان به تهران
آمدم، شعر «گاليا» را با تمام وجودم در
درونم داشتم. گرچه با «كاروانيان»
نبودم ولى مى دانستم «ابتهاج» با
سفرش كه از اين دست مى گذشت، چه
اندازه خار راه از پاهايش بيرون مى كشد.
من هم دردهايش را مى فهميدم. اگر
مى ديدم در هر كجا حق كسى پايمال مى شود
شعر «گاليا»ى ابتهاج حضور دادگاه و
قاضى درستكارى را در من اعلام مى كرد.
و ناخودآگاه مى خواندم:
• كاروان۱۱
ديرست، گاليا!/در گوش من
فسانه ى دلدادگى مخوان!/ديگر زمن
ترانه شوريدگى مخواه!/ديرست گاليا! به
ره افتاد كاروان/عشق من و تو؟... آه/اين
هم حكايتى است/اما، درين زمانه كه
درمانده هر كسى/از بهر نان شب،/ديگر
براى عشق و حكايت مجال نيست/شاد و
شكفته، در شب جشن تولدت/تو بيست شمع
خواهى افروخت تابناك/امشب هزار دختر
همسال تو، ولى/خوابيده اند گرسنه و
لخت، روى خاك/زيباست رقص و ناز سرانگشت هاى
تو/بر پرده هاى ساز/اما، هزار دختر
بافنده اين زمان/با چرك و خون زخم
سرانگشت هايشان /جان مى كنند، در
قفس تنگ كارگاه/از بهر دستمزد حقيرى كه
بيش از آن /پرتاب مى كنى
تو به دامان يك گدا/.../.../.../ديريست،
گاليا! /هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست/هر
چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان/هنگامه
رهايى لب ها و دست هاست/عصيان
زندگى است/.../.../.../زودست گاليا!۱۲
نرسيدست كاروان/روزى كه بازوان بلورين
صبحدم /برداشت تيغ و پرده تاريك شب
شكافت/روزى كه آفتاب/از هر دريچه تافت/روزى
كه گونه و لب ياران همنبرد/رنگ نشاط و
خنده گمگشته بازيافت/من نيز باز خواهم
گرديد آن زمان/سوى ترانه ها و غزل ها
و بوسه ها/سوى بهارهاى دل انگيز
گل فشان/سوى تو،/عشق من!
•••
... و آن سال ها گذشت اما تا
هنوز آن زمزمه ها و خاطره هاى
عاشقانه در جان و دل مانده و هر وقت مى خواهم
شعرى ناب براى كسى بخوانم شعرهاى «سايه»
جايگاه مخصوصى در ذهنم دارند.
• بسترم۱۳
صدف خالى يك تنهاييست/و تو
چون مرواريد/گردن آويز كسان دگرى.
انسان با خاطره هايش معنى
مى گيرد و به قول «سارتر» «گذشته را
نمى توان با يك سر تكان دادن به دور
ريخت.» من كه نمى توانم! آن سال ها،
آن آدم ها و آن شعرهاى «ستاره» و «شب»
و «آفتاب» را به «بيضايى»
بسپارم.
هنوز اين شعر زيباى آن سال هاى
«سايه» چه دلنشين بر گوش هاى جان مى نشيند
و آهسته از شاعر بغل دستى پرسيدن... «كدامين»
از نظر دستورى چه هست؟ «و
فيروز نشين »ها را قلقلك دادن
اى كدامين شب/يك نفس
بگشاى/جنگل انبوه مژگان سياهت را/تا
بلغزد بر بلور بركه ى چشم كبود تو/پيكر
مهتابگون دخترى، كز دور/با نگاه خويش
مى جويد/بوسه شيرين روزى آفتابى را/از
نوازش هاى گرم دست هاى من/.../.../.../اى
كدامين شب!/يك نفس بگشاى مژگان سياهت
را.
•••
حالا با اتراق كردن در «وين»
به مدت سى وچهار سال و سفر كردن
گاهگاهى به بعضى از كشورهاى اروپايى،
يك بار چند روزى در شهر كلن آلمان
بودم و با «ابتهاج» بزرگ قرار ملاقات
داشتم. صداى مهربانش را از آن طرف تلفن
مى شنيدم كه روز بعد، از ساعت يازده
تا دو بعدازظهر در خانه اش بودم. و او
سه ساعت تمام از خاطراتش با نيما،
شاملو و بقيه مى گفت. نگاهش مى كردم.
ياد پرندگان منقرض شده دوران دوم
زمين شناسى مثل «آركوپتريس»
افتاده بودم كه از خود فقط نام گذاشتند
و پرواز و آتش!...
وقت بيرون آمدن از در خانه اش
يك نوار شعر با صداى خودش را به من داد «وقت
كردى گوش كن...» نگاهى به او انداختم،
خوشحالى مهارنشده من سلامى به دست ها
مى داد. مخمل ريش هايش را بوسيدم.
هنگامى كه از خانه اش بيرون آمدم با
خود مى گفتم، چرا مى گويند او با
كسى حرفى نمى زند. پس چطور شد كه اين
همه گفت و اين چنين خاطراتش را ورق
زد. از نيما، شاملو،
كيوان، كسرائى و بقيه گفت. مهربانى اش
از «مهر» سرچشمه مى گرفت و صميميتش
از صدا و پرواز مى گذشت. در درونش
لطافت علف هاى شمال خانه داشت. سبز
چونان اولين جوانه هاى بهارى كه در
حركت هايش قبراق بودنش را احساس مى كردم.
تهمتنى به نازكى گل، در باغ
به گريه نشستگان! و شب زدگانى با
چشمانى خونپالا... و ريختن ستاره ها
كه مرگ هر عزيزى در او چقدر سخت و سنگين
مى گذشت.
•••
«سايه» را بعدها در شب هاى
شعر «وين» در دانشگاه هاى مختلف مى ديدم.
ديگر برايم «سايه» نبود، حضور سروى در
شعرهاى تازه مثنوى و غزل و شعرهاى
نيمايى كه در يكى از اين شب ها، از
دور وقتى مرا ديد، پيش دستى كرد، از
ميان جمعيت خود را به من رساند و ديده بوسى...
«تو اينجا چه مى كنى؟» «آمده ام
تا شعرهاى شاعر همه دورانم را گوش كنم»
... و آخرهاى شب، در رستوران «آپادانا»
با جماعت هواخواهانش، هم ميز و هم سفره
شديم و من تازه كتاب شعر «خانه» را از
زير چاپ درآورده بودم. وقتى كتاب را به
او دادم ناخودآگاه، از خاطراتش مى گفت:
«مهدى! يك بار به رشت رفتم. غمى بزرگ
تمام درونم را شكست. نه ديگر از آن «خانه»
خبرى بود و نه از «گاليا»!... همه چيز
را زمان در خود نابود كرده بود. شعرهاى
«خانه» تو چقدر مرا به گذشته ام مى برد.
چندتا از شعرهاى اين كتاب را پراكنده
خواندم و با آن نامه اى كه در آخرين
روزى كه «سياوش كسرائى» از بيمارستان
براى تو نوشت و از تو خواسته بود در شب شعرت
بيشتر شعرهاى «خانه را بخوانى.» راست
مى گفت شبى در وين، در جمعى با
كسرائى بوديم وقتى شعرهاى «خانه» را مى خواندم،
رنگ كسرائى سفيد و سفيدتر مى شد با
چشم هايش مرا مى بوسيد. و بغضش را
گلى مى زد بر يقه ها... آن شب در آن
رستوران سرم با من نبود... اين همان شاعر
روياهايم هست كه اين چنين در كنارم
نشسته است و اين گونه مى گريد؟
راستى انسان گاه به كجا مى رسد كه
هرگز فكرش را هم نمى تواند بكند، آن
هم وقتى پيشنهاد شب شعرى را به من مى دهند.
شب شعرى در دانشگاه وين، «ابتهاج» بزرگ
و من!
•••
خب «سايه» عزيزم!
گويى دفتر بسته نمى شود. و در سايه سار
«سايه» نشستن و نگاه انداختن به
مهربانى بارانى از جانب شما، با ستاره هايى
كه بر جاده آسمان ها به شما دل بسته اند،
اميد آن مى رود شايد دروازه هر باغى
گشوده شود. و شما كنار پنجره ها ياس هاى
تازه و جوان را رديف كنيد و آواز آن
پرنده سپيد را كه هميشه آرزويتان بود
رنگين كمان درها سازيد.
راستى ديگر چه كسى باقى مانده
است؟ درازگيسوان عاشق را به اين اميد
كه جاى خالى آنانى را كه رفته اند پر
كنيد و گوش به تك ضربه هاى دستى
بگيريد كه به در مى كوبد. آمده اى
با كوله بار عشق!
سايه جان! ما را از خود
بدانيد. مايى كه به دلگرفتگى «خانه»
معتاديم. اين حرف و حديث ها نه از سر
تفنن بلكه از روى ارادت خالصانه اى
است كه نسبت به هنر باشكوه تان دارم.
و با تمام احساسات و عاطفه ام آن را
نوشته ام. هر چند انشاى من هيچ وقت
خوب نبوده است. به صفاى «شمالى» بودن
و كوهى بودن تان مرا ببخشيد. هميشگى
بودنت تا نفس هاى سبز و زنده، تا
فردا، آرزوى من است.
•••
حالا «سايه» من! پايان شب
است و چشم هاى من خسته، بد نيست اين
شعر را با هم بخوانيم و ياد «خانه»
باشيم.
پى نوشت ها:
۱- نصرت رحمانى
۲- شعر پياله
دور دگر زد، نصرت رحمانى
۳- شعر تشويش،
هوشنگ ابتهاج، هـ.ا.سايه
۴- شعر سايه،
ابتهاج
۵- شعر مهدى
اخوان لنگرودى
۶- غزل «ترانه»،
هوشنگ ابتهاج
۷- هوشنگ
ابتهاج، «زبان نگاه»
۸- شعر «برف»
نيما يوشيج
۹- غزل «لب
خاموش»، هوشنگ ابتهاج
۱۰- بيتى از غزل
فروغ كه به استقبال شعر سايه رفته بود
۱۱- شعر
كاروان، هوشنگ ابتهاج
۱۲- شعر احساس،
هوشنگ ابتهاج، سايه
۱۳- شعر احساس،
هوشنگ ابتهاج، سايه
گذرى
به زندگى سايه همه
بهانه از توست مسعود
بهنود

كيست
كه از آن سوراخ سوزن كه شاملو مى گفت
زندگى گذر از آن است گذشته باشد بى آن
كه از ديد ديگران چنان لاغر و نحيف شده
باشد كه از خود بازش نتوان شناخت. كيست
كه به درياى زندگى دل زده باشد، جامه تر
نشده. از سايه نوشتن قلم را به سر مى دواند،
اما سهل است و ممتنع. هم از اين رو
داستانواره اى مى آورم. حكايت دو
نسل، آتش گرفته و سوخته.
• نسلى، حكايتى
نسلى كه مشروطه آورد، آخرين
تن از شاعران متقدم را با خود داشت، و
پشت ملك الشعراى بهار تا قاآنى خالى
بود. و نسلى كه از آن حكايت مى گويم
بعد از ملك به دوران رسيد.
روزهايى،
چه روزهايى، ملت آخرين قهرمان بزرگ
عرصه سياست، دكتر مصدق را تازه در سكوت
بدرقه كرده بود. دوازده سيزده سالى از
كودتا مى گذشت، و هم از مرگ ملك
شاعران بهار، و هم از مرگ سر خيل روشنان
زمان صادق هدايت. يعنى ده سالى بعد از
مرگ نيما. سكوت گرچه در دل خود فرياد
داشت اما سكوت بود بارى. نسلى كه تازه
وارد ميدان مى شد، هنوز بوى كتاب هاى
سوخته را در شهر حس مى كرد، صداى تير
جوخه هاى اعدام هنوز در گوش ها
بود. اين نسل چندان كه كتابى برمى گرفت،
شعرى مى خواند، نوايى مى شنيد جز
ياس در آن نمى ديد. و اين در دهه
افسانه اى شصت ميلادى مى گذشت. در
اوج شور و شيدايى جهان آرمانخواه، در
اوج سارتر، چه گوارا، كامو، راسل،
با خبرهاى هرروزه از جنگ ويتنام. اين
نسل تازه هنوز دماوند را كشف نكرده كوه هاى
سيراماسترا، جنگل هاى هوئه و آبراه
دانانگ در جان شيفته اش مى نشست و
احساس خفقانى به خواندن هر چه ممنوع
چاپش و سرسپردن به هر كه ممنوع بود بردن
نامش. نيمه هاى دهه چهل است.
تهران
هزار حلقه داشت. در گوشه اى ابراهيم
گلستان در كار ساختن انسان و فيلم بود،
در كنارى جلال آل احمد در فكر ويران
كردن بنايى كه به خيالش از سكوت و بى خيالى
پر بود و جز شكستنش چاره نمانده. آقا
جلال در پى اين كار رفت و خانه به آذين
را در كوبيد. همه دشمنى هايى كه از
تجربه حزب در دل بود، به اين تدبير آل احمد
تمام شد چرا كه اصل حكايت را باد برده
بود. از اين كوبيدن در كانون نويسندگان
پديد آمد اما شاعر بهاريه ها كه سخن
آل احمد نشنيد و به جشن دربار رفت هم
شعرى در عذاب از جنگ ويتنام خواند.
گلستان مگر چه ساخت، جز گنج دره جنى،
توللى مگر چه مى نوشت جز التفاسير.
احسان نراقى مگر چه مى كرد جز هموار
كردن راه تك نگارى هاى ساعدى و آل احمد
و ديگران. فروغ مگر چه مى سرود جز كسى
مى آيد. مى رفت تا دستانش را در
باغچه بكارد مى دانست سبز خواهد شد.
در صوفيانه ترين بخش شعر
كه كنج سهراب بود، باز حسرت قطارى بود
كه خالى مى رفت. چه رسد به شاملو كه
فرياد برداشته بود ناصرى شتاب كن.
نيمه دهه چهل اما از اعتراض-
به همين نشانه ها- پر بود، اما از
سكوت، از ياس و دلمردگى هم لبريز. نه
تازيانه اى كه دكتر براهنى تازه از
گرد راه رسيده كشيده بود بر تن اهل كار،
نه جوشى كه آل احمد مى زد تا مبادا
كس دكان دونبش بگشايد، مى پنداشتى
اثر ندارد. و نه صداى شاملو كه فرياد را
لاى ترانه هاى لوركا گم مى كرد. در
مجسمه هاى تناولى هيچ بود، در هنر
تجسمى مميز خنجرهاى آويخته از سقف. در
قصه هاى گوهرمراد عزاداران بيل. و
اينها تصوير جامعه بود. تازه خبر رسيده
بود كه از مشهد كس آمده است كه از
فرانتس فانون و سارتر به ابوذر پل زده،
هنوز تهران خود دكتر شريعتى را نمى شناخت
و شناخت بازرگان و طالقانى در دستور
كار جوانان نبود. حلقه هايى كه
فرماندارى نظامى و قزل قلعه پراكنده شان
كرده بود، داشتند به فشارى كه جوان ها
بر بزرگترها وارد مى كردند دوباره
شكل مى گرفتند. هنوز تفرقه هاى
دوران مصدق و كودتا و زندان ها در
بين بزرگترها بود اما تازه واردها
وقعى نمى نهادند. خبرشان نبود از
داغى كه آخرين تجربه آزادى بر دل ها
نهاده بود. شهر مى خواست از خواب و
ياس و دلمردگى بعد كودتا به در آيد،
اما به گوش جوانان كس جز شرح شكست و
نوميدى نمى خواند. همه زده بودند به
ترجمه- زبان دانسته و ندانسته- تا مگر
پژواك صداى درون جامعه را از صداى
لوركا و چخوف، داستايفسكى و كافكا،
سارتر و كامو بشنوند.
اوج صداى سكوت از شاملو بود،
كه بعد از سال بد و سال باد، زده بود به
عشق تا ياس را ميان غزلواره هايش گم
كند اما مگر مى شد. جوان هاى يك
نسل انگار داشتند زير چراغ هاى
خيابان، حاشيه پارك شهر، بلوار كرج،
موقع امتحان به جاى درس از بر مى كردند
پريا را، قصه هاى دختراى ننه دريا را.
و در هر كلام آن پيامى مى شنيدند
پنهان از هم مى خواندند شبانه ها
را.
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله
ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كارى با كار اين قافله ندارم
كسرايى سراينده جهان
پهلوانا و آرش كمانگير همان روزها
سروده بود:
همى گويم كه خوابى بود و
بگذشت
بيابان را سرابى بود و بگذشت
به اين اميد مى بندم دو
ديده
كه شايد بينم آن خواب پريده
اين همان روزهاست كه مهدى
اخوان ثالث- به قول خودش- كه از ياد برده
بود كه قرارست م. اميد باشد.
بده بد بد... چه اميدى. چه
ايمانى
كرك جان خوب مى خوانى
من اين آواز پاكت را در اين
غمگين خراب آباد
چو بوى بال هاى سوخته ت
پرواز خواهم داد
و سايه زندگينامه را چنين
سرود:
يادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنين خسته افسوس نيست
رفته ها را بازگشت
سهراب سپهرى هم پكى به
سيگارش زد و خواند:
نفس آدم ها سر به سر
افسرده است
روزگارى است در اين گوشه
پژمرده هوا
هر نشاطى مرده است
حتى نصرت رحمانى كه ت نصرت
را كشيده چنان مى خواست كه تا ابديت
برود. نصرت كشيده رحمانى، آن لولى تن
رها كرده هم از گزند زمان در امان نبود
رها در باد
من از فرياد ناهنجار پى بردم
سكوتى هست
و در هر حلقه ى زنجير
خواندم راز آزادى
شاعران و قصه نويسان
تازيانه خورده فرماندارى نظامى پشت
كرده بودند به استادان مطنطن كه از ديد
آنان لابه لاى متون داشتند مى پوسيدند.
تازه آنان هم مى رفتند بى آنكه كس
جانشين شان باشد. فرهنگ دلمرده
سرزمينى بود كه از جنگ دوم جهانى،
آزادى را نصيب برد و دهه اى با آن
زيست. در آن دهه چپ را فهميد. تئاتر را
با نوشين شناخت، با روزنامه در هياهوى
ترور و غوغا آشنا شد، با نيما در مجله
موسيقى، با هدايت در بوف كور، به
پاورقى خوان ها كه كارى جز دنبال
كردن آقابالاخان و حسنعلى مستعان
نداشتند پشت كرد و در آن شب مردادى شكست.
شكست در اتاق هاى قزل قلعه و در
زندان زرهى. همان جا كه پير شير
احمدآبادى مى غريد. از فرداى كودتا
شهر پر شد از راديو نيروى هوايى و ساز و
ضرب تا بلكه صداى دلمردگى ها را نهان
كند.
هر گوشه شهر پاتوقى بود،
دلمردگان در آن مشق شب ها را براى هم
مى خواندند بى اميدى به چاپ و
انتشارشان كه سانسور حاكم شده بود و
فرماندار نظامى شعر نمى شناخت،
داستان نمى فهميد. جز دفتر جناب
سرهنگ آجودان تيموربختيار كه نام كسان
در آن بود، كسانى كه بايد نامه شان
پاك مى شد. در اين حال، خبر از جهان
دهه شصت ميلادى مى رسيد كه داشت
فرياد مى زد و پوست مى انداخت. در
اينجا جوانان نشسته بودند به رونويسى
از شعر شاملو، غرب زدگى آل احمد،
قصه هاى آل احمد و سروده هاى
سايه و كسرايى مشغول و در آن سوى جهان
غوغا بود.
روزنامه نويسى خالى شده
بود از هر چه داشت در سال هاى خوش.
روزنامه ها از سكوت پرشده، به صفحه
ترحيم و تسليت زنده بودند و همه يكدست،
مجلات پر شده بود از پاورقى ها، اگر
مستعان و آقابالاخانش نبودند، سپيده و
ارونقى كرمانى و قاضى سعيد بودند. همان
مجله ها كه روزگارى تصوير مصدق و
دكتر فاطمى و كاريكاتور چرچيل بر
جلدشان بود و افشاى ماسون ها، اينك
صحنه جنگ خوانندگان و بازيگران بودند.
گيرم هر كدام در صفحه شعرى شعله شمعى
نيمه جان را روشن نگاه داشته بودند.
نسل بعد ادبيات بايد از درون همين صفحه ها
سر مى زد كه زد. يك «فردوسى» بود به
نقدهاى دكتر براهنى تازه از راه رسيده
و جنجالى كه فغان از آل احمد، فروغ،
گلستان، شاملو بلند كرده. اما
باز در همان يك دريچه آنها كه سهمى از
اعتراض مى جستند به ترجمه جوانى از
بيروت رسيده نزار قبانى مى خواندند
و در لفاف شرح ظلم بر فلسطينى ها را
مى خواندند.
• خاك مرده چرا؟
اين فضا، روزنامه نگار
جوان را به فكر انداخت، به خود گفت برو
ببين، خاك مرده چرا بر شهر پاشيده اند.
برو از اينها كه قصه هايشان و
شعرهايشان را مى خوانى بپرس. جوان به
راه افتاد. اين مى دانست كه در عالم
شعر بايد سرنخى را پى بگيرد كه از نيما
آغاز مى شد، رهروان نيما. در قصه
بايد دنبال آنان بگردد كه دنباله صادق
هدايتند. هيچ نمى دانست كه اگر نيما
بود، شهريارى هم هست. اگر صادق هدايت
بود جمالزاده و صادق چوبك هم هستند.
اول از همه رفت سراغ
گوهرمراد. دكتر ساعدى در مطب برادر در
ميدان قزوين كشيك مى داد تا مجبور به
طبابت وقت گير نشود. چند روزى هم در
هفته همان نزديكى به بيمارستان روزبه
مى رفت و دستيار دكتر بطحائى
روانپزشك بود. چه بختى
براى يك روزنامه نگار تازه از تخم سر
به درآورده. آن روز جوانى به ظاهر زمخت،
اما با دلى به مهربانى گنجشك، با كلاهى
مانند شهريار به سر كشيده، با همان
لهجه شهرياروار دفتر مشقى زير بغل آمده
بود كه براى بچه ها قصه نوشته ام.
ساعدى روزنامه نگار جوان را سنگ قلاب
كرد كه با اين صمدخان حرف بزن كه سه روز
مرخصى گرفته و آمده تا بلكه قصه اش
را چاپ كنند. كسى حاضر نمى شود.
روزنامه نگار روزها را با ساعدى و
صمد گذراند. پاسخ سئوال را نيافت اما
آنان را شناخت.
روز ديگر رفت تا همان را كه
آقاجلال گفته بود از شاملو بپرسد، در
دفتر خوشه، روبه روى خانقاه صفى
عليشاه. همان جا گير افتاد روزها، هفته ها،
عمو نجف دريابندرى را شناخت، مترجمى كه
همينگوى و اشتاين بك را با او شناخته
بود، و رويايى شاعر دريايى ها و
كويرى ها، در همان دفتر كوچك
روزنامه نگار اوجى، آتشى، نيستانى،
مشفقى را شناخت و همه آنها كه مى آمدند
تا شعرى به خوشه دهند كه نظر شاملو
برايشان مهمتر از چاپ شعرشان بود. و ديد
همگان همه آن مى جويند كه او.
به سراغ فروغ رفت كه پر
پرواز گرفته بود و به بالى كه گلستان به
او بخشيده بود به سرعتى باورنكردنى از
جمع كسانى كه در صف منتظران چاپ شعرى در
صفحه شعر روشنفكر بودند جدا شده و خودش
شده بود سرحلقه. نه كه ديگر به نادرپور
و فريدون مشيرى و سهراب التماس نمى كرد
كه شعرش را بخوانند و نظر بدهند كه خود
ده ها مانند گلسرخى و احمدرضا احمدى
داشت كه داشت باورشان مى كرد. كسى
ندانست كه چطور فروغ در دو سالى شد هم طراز
شاملو، اخوان و سپهرى.

روزنامه نگار
جوان در هر منزلگه ماند و در يك زمان در
چند منزل. تا آن روز كه گذارش به طبقه
ششم ساختمان وزارت آبادانى و مسكن
افتاد، شمال پارك شهر، آن جا مى بايد
از سياوش كسرائى كه به كارى جز شاعرى
مشغول بود، از خاك مرده بپرسد. راز
سكوتى را كه همه مى گفتند سرشار از
فرياد است. سياوش سبيلش را جويد و تاس
را به شرق تهران انداخت. آن جا در
مدرسه اى محمود اعتمادزاده- آقاى به آذين-
با يك دستى كه داشت مانند مظهرى از يكى
از خدايان باستان بود، سنگى و سنگين. از
به آذين رسيد به سايه. و اين جا
بايد ايستاد. روزنامه نگار جوان به
سايه رسيد انگار سرپناه خنكى در
تابستان داغ. كسرايى تا عهد خود نشكسته
باشد كه با نشريه اى مصاحبه نمى كرد،
گفته بود: چرا از من مى پرسى، از سايه
بايد پرسيد چرا ده سال است غزلى نسروده.
• سايه كه بود
هوشنگ ابتهاج [هـ. الف. سايه]،
اگر بخواهم به كارى برسم كه خود آن را
خوش ندارد، يعنى شكافتن سلسله نسب،
بايدم گفت نوه ابراهيم خان ابتهاج الملك
رشتى است كه همزمان با نهضت جنگل نام و
رسمى داشت در گيلان گرچه اصالتاً تفرشى
بود و صاحب املاكى در گيلان. و سرانجام
نيز با تيرى كه در قلبش نشست در همان
روزهاى جنگل، در خطه گيلان جان داد.
پسران ابراهيم خان چهار بودند.
بزرگتر از همه ميرزا آقاخان [شوخى
روزگار نگر كه وى زمانى كه رضاشاه
القاب را حذف كرد، بى نام شد چون
بخشنامه اركان حزب ميرزا و خان و آقا را
ثبت نكرد و او همان نام گرفت كه مادر
صدايش مى كرد، عنايت]. پسران ديگر
غلامحسين و ابوالحسن و احمدعلى، همه در
ملك عجم صاحب عنوان. تنها
ميرزا آقاخان دلبسته خاك و نان خرده اربابى
ماند. آن سه ديگر زود راهى بيروت و بعد
پاريس شدند. غلامحسين ابتهاج تا برگشت
از اعضاى عالى رتبه وزارت داخله و
خارجه شد، چند دوره اى رئيس جلب سياح
و شيلات، دو دوره نماينده مجلس و سه
بارى شهردار تهران. ابوالحسن خان
ابتهاج همان رئيس بلندآوازه بانك ملى و
سازمان برنامه است كه در بانك ميليسپو
را بيرون كرد و در سازمان برنامه با شاه
و شاهپور نساخت و همينش به حبس انداخت.
بارها نامش براى نخست وزيرى و حتى
بالاتر از آن بر زبان ها نشست. احمدعلى
ابتهاج آخرين فرزند ابتهاج الملك
بنيانگذار سيمان تهران و احياكننده
صنايع ساختمانى- از جمله اولين بناى
بلند مسكونى تهران كه سامان باشد- او از
نامدارترين شخصيت هاى صنعت و مدير
برجسته بخش خصوصى در كشور بود.
هوشنگ ابتهاج، خيلى زود هـ.
الف. سايه شد و از هيبت نام خاندان
گريخت. او از مادرى به خاندان رفعت، باز
سلسله بزرگى از نام آوران گيلان مى رسد.
سال ها پيش جايى خواندم كه شور شاعرى
را گلچين گيلانى در سر خاله پسر خود
انداخت. اما گمان ندارم كودكى كه هشت نه سالگى
شاعرى كرد و نوشت تا سال ها بعد
دانسته باشد فرزند خاله اش [دكتر
مجدالدين ميرفخرائى] همان گلچين
گيلانى است كه در بعضى منابع در نوآورى
همپاى نيما يوشيج نوشته اند. كه نبود.
اين نوه بزرگ ميرزا ابراهيم خان
ابتهاج الملك، از همان تازه جوانى
به آتشى كه جنگ جهانى در جان هاى
شيفته انداخت، وقتى به قول هدايت دم كنى
از در ديگ برداشته شد و رضاشاه رفت،
دفتر شعر به بغل گرفت و راهى تهران، نه
به دنبال موقع خانواده اش كه صف
آرمانخواهان عدالت جو. و چنان دور شد
از يار و ديار كه هرگز به ياد نياورد
و ياد نكرد از القاب و عنوان خانواده و
نسب. چون همه آتش به جانان بعد
شهريور بيست نيمايى شد. اما تا نيمايى
شود چندين غزل ناب ساخته بود. و زودا كه
شهريار را شناخت. پس پلى زد از يوش به
تبريز، از وازنا به ساوالان، از رى را
به حيدربابا.
روزنامه نگار هرگاه به
عكسى نگاه مى كند كه نيما و شهريار
را در كنار پسران خود نشان مى دهد،
كه در عكاسخانه اى در تبريز گرفته اند،
در سفرى كه نيما براى ديدار شهريار به
آذربايجان رفت، جاى سايه را در ميان آن
دو خالى مى بيند. چرا كه از خيل آن ده
پانزده رهروى كه به رهگشايى نيما، بند
هزارساله از پاى شعر خويش بريدند، و در
آخراى دهه بيست بلند آوازه شدند،
هيچ كس همچون سايه به غزل و رباعى
وفادار نماند و در ميان نيما و شهريار
جا نگرفت. اخوان [م. اميد] همين
مقام را در خود ديده است، منقدان
نادرپور و كسرائى و توللى و فريدون
مشيرى را هم در تقسيم بندى نيمائيان
در رديف سنت گرايان نشانده اند،
اما درست اين كه از ميان همه آنان، هيچ
كدام بهترين سروده هاشان موزون و
مقفا نيست. تنها سايه است كه هنوز غزل
مى سرايد و هنوز غزلش طعم حافظانه
است. از برش مى خوانيم هنوز. گرچه از
بهترين نمونه هاى شعر آزاد هم از وى
نشانه ها دارد.
شيفتگى به حافظ، مهرى كه به
شهريار داشت، و بى پرده بگوييم دستى
كه از آستين غزل به در آورد، مانعش شد
كه همه نيمايى شود. جسورترين نيمائيان
كه احمد شاملو باشد هم با حافظ حالى و
كارى داشت، همو كه در زمان حيات نيما
چندان بند گسست كه فغان از پير يوش هم
برخاست. اما در بند حافظ ماند. اما اين
از بزرگى اش كم نمى كند كه حافظ
شيرازش نه به حافظانه بودن كه بيشتر به خاطر
خود شاملو خوانده و خريده شده است. اما
سايه كه همه عمر را در انس با لسان الغيب
گذراند. و آن چاپ منقح كه گذاشت، به
تصريح آقاى انجوى شيرازى مى گويم كه
حافظانه ترين ديوان لسان الغيب
است. همان كه به سعى سايه اينك بر دست
ماست. و اين «به سعى سايه»،
تنها حاصل شيفتگى نيست. بلكه به شناختى
است كه ساعى از غزل دارد. به ترازوى
مثقالى كه براى يافتن وزن و بار هر كلمه
دارد، و به شب ها و شب ها كه چونان
رياضيدانى، يا همچون فيزيكدانى در
آزمايشگاهى بر غزل هاى لسان الغيب
عمر گذاشت. جدول كشيد و
علامت ساخت و نشانه گذاشت. تا مجموعه اى
فراهم آمده است كه در سخت ترين و
تاريك ترين روزها نگران بود كه
مبادا دستش كوتاه شود و اين مجموعه روى
دست ها بماند.
نه تنها خبرنگار جوان آن
روزگار كه خيلى ها از زبان شهريار،
آن پادشاه غزل شنيده اند سخنى.
شهريار مى گفت «از همان روز كه لسان الغيب
از دنيا رفت، هر كس در زبان فارسى شاعرى
كرد به ا |