آرشيو

شعر  

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

سايه ى ابتهاج  به نقل از ادب نامه شرق ۷ تير۱۳۸۵ - ۲۸ ژوئن۲۰۰۶

 

در غربال كردن شعر قرن بيستم   محمدرضا شفيعى كدكنى

انتخاب يا ضرورت: حاشيه اى بر غزل امروز   ضياء موحد

تهمتنى به نازكى گل   مهدى اخوان لنگرودى

گذرى به زندگى سايه     همه بهانه از توست     مسعود بهنود

تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد

تا تو با منى     محمدرضا لطفى

عزاپذيرى در پندار كلمه     سيدعلى صالحى

زير سايه او     پرويز مشكاتيان

مرورى بر تلقى سايه از سياست و اجتماع

خورشيد را به قله زرفام مى بريم…     ميلاد عظيمى

آفتاب غزل ، سايه      سهيل  محمودى

سخنى در نسبت شاعرى و روشنفكرى

رصد سايه در سپهر شعر نو فارسى     هوشيار انصارى فر

تاملى بر جادوى شعر سايه     در قلمرو انزوا     شاهرخ تندروصالح

من اين جا بس دلم تنگ است     مهدى يزدانى خرم


در غربال كردن شعر قرن بيستم   محمدرضا شفيعى كدكنى

اكنون كه نخستين سال هاى قرن بيست ويكم را پشت سر مى گذاريم فرصت بسيار خوبى است كه قرن بيستم ايرانى را در چشم اندازهاى گوناگون اش غربال كنيم. و با نگاهى به پشت سر عرصه هاى گوناگون عقلانيت و خلاقيت هنرى قوم ايرانى را در قرن بيستم دور از جنجال هاى سياسى و ايدئولوژيك در زير ذره بين نقد و نظر قرار دهيم و ببينيم دستاورد قرن بيستم، در اين عرصه ها چه بوده است! امروز به راحتى مى توانيم شعر ايرانى قرن بيستم را غربال كنيم و بعد از ريختن پشم و پيله مانيفست ها و بيانيه ها و مكتب ها و ايسم هاى اش- از رمانتيسم تا پست مدرنيسم- ببينيم در آخر اين پاييز شمار جوجه ها به چند مى رسد و دانه هاى درشت قرن بيستم شعر ايرانى كدام ها خواهند بود! در اين لحظه جاى استدلال نيست اما اگر بگوييم: بهار و ايرج و پروين و شهريار و حميدى
بيتى فروغ و نيما، سهراب و بامداد و اميد
- كه اتفاقاً خودش موزون يا نيمه موزون شد- كمتر كسى مدعى خلاف آن خواهد بود. اين ده تن نمايندگان طراز اول شعر قرن بيستم ايرانند در دو شاخه شعر سنتى و مدرن و از جمع رفتگان اين راه دراز.
اما در ميان اكنونيان داورى قدرى دشوار است كه مدعيان بسيارند و بى شرم و «سى سى يو»ى مطبوعات اين محتضران را با آمپول مصاحبه و عكس و تفضيلات زنده نگاه مى دارد. اگرچه به قيمت نابودى فرهنگ يك ملت تمام شود. بگذريم. بركنار از اين محتضران «سى سى يو»ى مطبوعات، شعر ايرانى زندگى خود را حتى در كوچك ترين شهرها و روستاها خوشبختانه زنده نگه داشته و شاعران جوانى با تلفيق سنت و مدرنيته به كارهاى بسيار اميدواركننده اى مشغول اند كه فروغ ها و اميدهاى آينده اند. در ميان دانه هاى درشت شعر قرن بيستم ايران يعنى اكنونيان، كه زندگى شان دراز باد، سايه در جايگاهى ايستاده كه ديگران چه بخواهند و چه نخواهند بايد بدو برنگرند. و اگر فروتنى ذاتى او اجازه مى داد حق داشت كه به همگان
- جز به يكى دو تن- فرو نگرد اما سايه هر كسى را در جايگاهى كه دارد مى شناسد و مى ستايد.
در طول چهل و اند سال دوستى از نزديك و خوشبختانه بسيار نزديك، هرگز نديدم كه او هنرمند راستينى، از مردم زمانه ما را به چشم انكار نگريسته باشد، در ميان صدها دليلى كه به عظمت او مى توان اقامه كرد همين يك دليل بس كه او بر چكاد بلندى ايستاده كه نيازى به انكار ديگران ندارد و اين موهبتى است الهى. باز هم از همان فرمول دشمن تراشانه هميشگى خودم استفاده مى كنم و مى گويم: متجاوز از نيم قرن است كه نسل هاى پى در پى عاشقان شعر فارسى حافظه هاشان را از شعر سايه سرشار كرده اند و امروز اگر آمارى از حافظه هاى فرهيخته شعردوست در سراسر قلم و زبان فارسى گرفته شود شعر هيچ يك از معاصران زنده نمى تواند با شعر سايه رقابت كند. بسيارى از مصراع هاى شعر او در حكم امثال سايره درآمده است و گاه گاه در زندگى بدان تمثل مى شود. از همان حدود شصت سال پيش كه در نوجوانى سرود:
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين
بسيارى از اين سخنان او حكم امثال سايره به خود گرفته اند، دير زياد آن بزرگوار خداوند...

 


انتخاب يا ضرورت: حاشيه اى بر غزل امروز   ضياء موحد

از غزل رودكى (درگذشته ۳۲۹ هـ.)
شادزى با سياه چشمان شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
تا معروف ترين و شايد بهترين غزل هـ. ا.سايه:
تا تو با منى زمانه با من است
بخت و كام جاودانه با من است
هزار سالى مى گذرد. غزل از زمان رودكى تا حافظ سيرى صعودى داشت و به انواع صنايع لفظى و معنوى آراسته شد. كلمه ها به تناسب حروف، معنى و موسيقى با هم ربط يافتند و مجموعه هاى خويشاوندى ساختند، به گونه اى كه هر كلمه، كلمه هاى متناسبى را احضار مى كرده است. براى مثال «چشم» به اعتبارهاى مختلف كلمه هاى «سياه»، «نرگس»، «گريه»، «جادو»، «ابر»، «چشمه» و بسيارى ديگر از كلمه ها را احضار مى كند. اين كلمه هاى ديگر را مى توان با مراجعه به فرهنگ بسامدى ديوان سعدى يا حافظ و بيت هايى كه در آن «چشم» به كار رفته پيدا كرد. غزل حافظ اوج اين كاربرد و بهره بردارى و در ضمن خلاقيت از مجموعه هاى خويشاوند كلمه ها است۱. پس از حافظ غزل سال ها همه ماندن است در اين روابط كه ديگر كليشه شده اند و درجا زدن، تا مى رسيم به ريزه كارى ها و مضمون سازى هاى سبك هندى و بيت هاى رنگين و اغراق آميزى چون بيت زير كه يكى از ده بيتى است كه منتقدان آن زمان به عنوان شاهكار انتخاب كرده اند:

ز غارت چمنت بر بهار سنت هاست
كه گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند
و البته همين كه شاعران يك دوره طولانى واحد انتخاب را بيت مى گيرند نكته اى است قابل تامل.
غزل در اين سبك هم با شاعران پركار و مضمون سازى چون صائب (۱۰۸۱- ۱۰۱۶هـ) و بيدل (۱۱۳۳- ۱۰۵۴هـ) و انبوه مقلدان آنان به بن بست رسيد و تنها راه نجات را در بازگشت به دوران پيش يافت. اما در اين بازگشت هم،  از چند غزل معروف كه بگذريم ره آوردى نداشت تا دوران مشروطه كه بنا بود پايانى باشد بر استبداد سلطنتى و آغازى بر آزادى و حكومت قانون. تب تغيير و انقلاب جامعه را فراگرفت و شعر نيز با گره خوردن به مضامين اجتماعى و سياسى تكانى خورد اما هنوز آنچه مهدى حميدى آن را با افتخار «كالبدهاى پولادين » مى نامد بر شعر ايران حاكم بود. انقلاب شكست خورد و ايران با دركى نيم بند از آزادى و استقلال و حكومت قانون اما با مجلسى مآلاً فرمايشى پا به دوران جديد گذاشت. استبداد رضاشاهى ادامه همان سلطنت با شكلى تازه بود. غزل نيز همواره با ديگر «كالبدهاى پولادين» شعر كه محصول دوران پيش از مدرنيته در فضاى سنتى به حيات تقليدى و بى طراوت خود ادامه داد. دوباره همان انجمن هاى شعرى، همان استقبال از غزل قدما و همان مراعات نظيرهاى كليشه اى و ماندن در تساوى مصراع ها و قافيه و رديف.
غزل امكانات خود را در طول قرن ها و در محدوده انواع وزن و رديف و قافيه و انواع ارتباط لفظى و معنايى كلمه ها به انتها رسانده است. شاعرى كه در فضاى اين سنت غزل مى سرايد محصول كار او از پيش معلوم است. وقتى غزلى با اين مطلع
چون خواب ناز بود كه باز از سرم گذشت
نامهربان من كه به ناز از برم گذشت۲
(سايه، سياه مشق، ص ۴۷)
شروع مى شود، مى توان حدس زد كه اگر قافيه «تر» را به كاربرد بى درنگ تركيب «چشم تر» به ذهنش مى آيد و با «چشم تر» هم كلمه هاى جاافتاده قديمى و نتيجه اين بيت خواهد شد:
چون ابر نوبهار بگريم در اين چمن
از حسرت گلى كه ز چشم ترم گذشت
(سايه، ۴۷)
يعنى مجموعه «ابر، نوبهار، چمن، گل» همچنين در غزلى با اين مطلع:
يارى كن اى نفس كه در اين گوشه قفس
بانگى برآورم ز دل خسته يك نفس
(سايه، ۹۳)
به «ارس» كه برسد نام چند رود ديگر هم مناسبت تمام دارد:
خونابه گشت ديده كارون و زنده رود
اى پيك آشنا برس از ساحل ارس
(سايه، ۹۳)
يا اگر در غزلى با مطلع
من نه خود مى روم او مرا مى كشد
كاه سرگشته را كهربا مى كشد
(سايه، ۶۸)
به قافيه «آسيا» برسد لابد «گندم» و «نان» و كلمه هاى مناسب ديگر تداعى مى شوند:
لذت نان شدن زير دندان او
گندمم را سوى آسيا مى كشد
(سايه، ۶۹)
تازه در اين غزل از همان مصراع اول سرنوشت مصراع دوم را مى توان با «كاه و كهربا» پيش بينى كرد.
غزل هايى مانند غزل هاى سايه پر از اين مراعات نظيرهاى كليشه اى است. از اين گذشته در اين غزل ها رديف و قافيه از همان اول حال و هواى مضمون را هم رقم مى زند. براى مثال در غزل اگر قافيه و رديفت «شرابى بخوريم» باشد حتماً «كبابى بخوريم» و «مى نابى بخوريم» هم مى آيد، كه آمده است (ص۱۲۳). اما اگر قافيه و رديف «يار كو» باشد غزل تا آخر پرسش هايى خواهد شد مانند «نگار كو»، «بهار كو»، «انتظار كو» و «جويبار كو» كه شده است (ص۱۳۷-۱۳۶). يعنى غزل در حسرت آنچه نيست، برخلاف غزل قبل كه همه بهره جويى بود از آنچه هست و هر دو مضمون به اقتضاى رديف و قافيه در چنين فضايى است كه وقتى دو بيت زير را مى شنويم:
به پاى لاله كدامين شهيد مدفون است
كه از كفن به در افتاده گوشه كفنش
(غمام همدانى)
لاله را بس بود اين پيرهن غرقه به خون
كه شهيدان بلا را به كفن حاجت نيست
(سايه، ۴۲)
مى توان احتمال توارد داد نه مضمون گرفتن از ديگرى. كليشه قديمى «شهيد، لاله، كفن» همين مضمون ها را به شعر تحميل مى كند. مى خواهم بگويم اين گونه شعر گرفتن به واقع ساده است. زيرا اسباب بزرگى همه از پيش آماده شده، كلمه ها ارتباط هايشان با هم روشن، قوافى هم معلوم، كافى است تسلطى بر وزن و قالب غزل داشته باشيم و مرورى هم بر ديوان هاى شاعران گذشته تا غزلى بسازيم كه خواننده معتاد به اين عادت ها را هم راضى نگه داريم.
ضرورت يا اختيار
برداشته شدن قيد وزن و رديف و قافيه از پاى شعر و به هم ريختن مراعات نظيرهاى قديمى و نو شدن استعاره ها و تشبيه ها تصادفى نيست. اختصاصى به شعر نو ايران هم ندارد. در گفته باتيستاويكو (۱۷۷۴ -  ۱۶۶۸) فيلسوف ايتاليايى و نظريه پرداز تاريخ و فرهنگ كه شعر آزاد را شعر جوامع مدرن مى داند بصيرت دقيقى نهفته است. كالبدهاى پولادين شعر معلول كالبدهاى پولادين جوامع قديمى است، جوامعى كه پادشاه سايه خدا بود، قانون بود نه مجرى قانون و فلسفه مسلط جبر بود:
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى
كه بر من و تو در اختيار نگشاده ست
سعدى و حافظ و مولوى اشعرى بودند. با نظريه پرداز جبرى مسلكى چون امام محمد غزالى تكليف همه چيز معلوم بود. همه راه ها را خط كشى كرده بودند:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزش به جاى خويش نيكوست
نقشه اين جهان معلوم بود. نقشه آن جهان را هم كشيده بودند. در اروپا كليسا بهشت خريد و فروش مى كرد. تصور تفسير و دگرگونى هايى كه اكنون دنياى مدرن هر روز تجربه مى كند تصورى محال و جهان فلسفه و سفر در سيطره دنياى مثل تغيير ناپذير افلاطونى بود. در چنين جهانى كه حساب همه چيز معلوم بود چرا شعر رها و آزاد و بيرون از تسلط كالبدهاى پولادين به حال خود رها شود؟ مولوى در همان حالى كه از «مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا» شكايت مى كرد انديشه برهم زدن قواعد ضرورى غزل سرايى در مخيله اش هم خطور نمى كرد. نهايت آن آزادى كه در غزل مى توانست صورت گيرد وحدت موضوع نداشتن و به اصطلاح «پاشان» بودن آن بود. پاشان بودن غزل حافظ در واقع نماينده انقلابى بودن روح حافظ است. قافيه اى را كه از متن كلام روئيده شده باشد در شعرى مى توان يافت كه از پيش چنين قيدى بر خود ننهاده باشد. بيهوده نيست كه خيام، استثنايى در تاريخ شعر ما، قالب كوتاه رباعى را برمى گزيند و سراغ غزل نمى رود كه ناچار به مضمون سازى به اقتضاى قافيه شود. خلاصه آنكه غزل با آن مضامين كلى و انتزاعى و ازلى و ابدى دليلى براى شكستن قواعد خود نداشت. بيهوده نيست كه شاعرانى كه در فضايى سنتى نفس مى كشند يا به شعر جديد نپيوستند و يا اگر زمانى چون توللى و سايه پيوستند از نيمه راه بازگشتند و شعر جديدشان نيز شعر جديد نبود.
انتخاب در امكانات گسترده
مهدى حميدى عبارت «كالبدهاى پولادين» را به عمد و از سر لجاج با شعر جديد به كار مى برد. با اين توصيف مى خواست نشان دهد كه قالب هاى سنتى به جبر حكومتى ابدى بر شعر ايران دارند. غافل از آنكه قالب آزاد، انتخاب نيست ضرورت است و آنكه قالب آزاد را برمى گزيند به ظاهر كار را بر خود آسان كرده است. همين آسان نمايى است كه بعضى را بدون داشتن ذهنيت جديد و بدون هيچ نياز به نوشتن شعر جديد به اين شيوه مى كشاند. آنكه هنر را هنجار شكستن، نوآورى و برتر از همه انعكاس ذهنيات انسان امروز مى داند ناگزير قالب آزاد را برمى گزيند و در اين گزينش اين را هم مى داند كه اگر وزن و رديف و قافيه و تشبيه ها و استعاره هاى كليشه اى و مراعات نظير هاى قديمى واژه ها را كنار گذاشتن بايد چيزى به جاى آنها بگذارى كه از پيش معلوم نيست. شعرهايى چون «در پيش كومه ام» يا «ترا من چشم در راهم» از اينها و بسيارى از شعرهاى باغ آينه شاملو مانند «طرح»، «باران»، «لوح گور» و «ماهى» از روى هيچ نسخه اى نوشته نشده اند، آفرينش محضند و نماينده ذهنيتى متفاوت.
غزل سرايانى چون سايه و گروه كثيرى ديگر غزلى مى نويسند كه گاهى بيش از نيمى از آن از پيش سروده شده بوده است. واقعاً درباره غزل هايى مانند غزل زير چه مى توان گفت؟
ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله من
فغان كه در دل تو ره نيافت ناله من
مرا چو ابر بهارى به گريه  آر و بخند
كه آبروى تو اى گل بود به ژاله من
شراب خون دلم مى خورى و نوشت باد
دگر به سنگ چرا مى زنى پياله من
چو بشنوى غزل سايه چنگ و نى بشكن
كه نيست ساز تو را زهره سوز ناله من (سايه ۱۳۲)
اين است كه مى گوييم اين غزل اصلاً پيش از شاعر بارها سروده شده بوده است. در فضايى چنين اسير، نهايت كارى كه مى توان كرد رو آوردن به ريزه كارى هاى سبك هندى وار با رديف «چشم»:
با خيال دلكشت گل ريخت در آغوش چشمم
صد بهارم نقش زد بر پرده گلپوش چشمم (سايه، ۱۱۵)
يا با رديف «خاكستر»
به جز باد سحرگاهى كه شد دمساز خاكستر
كه هر دم مى گشايد پرده اى از راز خاكستر (سايه، ۸۸)
اگر صائب دست به چنين ريزه كارى هاى مى زد مى خواست در برابر مقلدان شاعران قديم طغيانى كرده باشد و طرز تازه اى بياورد. چنين بود كه صائب در موارد متعدد سخن از «معناى غريب» مى كند. اما امروز پس از به پايان رسيدن آن طرز كه خود نقش بر ايوان بود اين گونه غزل سرايى چه عذرى مى تواند داشته باشد؟ به نظر من در اينجا بايد آسيب شناسى شعر سنتى را بنيادى تر طرح كرد.

وقتى سنتى به بن مى رسد آسان ترين كار روى آوردن به ريزه كارى و حاشيه رفتن است. اين اتفاقى است كه در بخش هاى مختلف فرهنگ و هنر ما روى داده است. براى مثال در فلسفه به جاى نظريه پردازى هاى پويا و نقد، به تعليقه و تحشيه پرداخته ايم. يا در موسيقى آوازى هنوز رديف حرف اول را مى زند. خواننده براى مثال، از درآمد همايون شروع مى كند و بعد چكاوك و بعد بيداد. در بيداد هم چند اختيار مركب خوانى دارد كه نهايت مهارت هنرمند لازم است در تصرف در رديف. در هر گوشه هم نهايت استادى تحريرهاى تازه و درآمدهاى اغلب قديمى است. كثرت گوشه ها و امكانات مركب خوانى و تنوع تحرير ها را هم كه چيزى جز ريزه كارى و خرده كارى نيست دليل غناى موسيقى خود مى خوانيم. شاملو رديف دان نبود اما گوش و هوش حساسش در موسيقى او را به اين نتيجه رسانده بود كه عيبى در كار است. آنچه او مى خواست بگويد درست فهميده نشد. اگر شاملو دلبستگى به موسيقى ايرانى نداشت چگونه شعرى را در باغ آينه به اديب با نوشته «براى اديب خوانسارى و سحر صدايش» تقديم مى كرد. خلاصه آنكه در موسيقى هم به همان بن بستى رسيده ايم كه در غزل هاى سايه وار. همين بن بست ها و پناه به ريزه خرده كارى ها بردن را در ديگر هنر هاى بومى و دستى و فرهنگى خود مى بينيم. ما دير زمانى است كه در محيطى بسته دور خود مى چرخيم و اگر دانشمندان علوم ما توانسته اند سهمى در علم امروز جهان داشته باشند تنها دليل آن گره خوردن به فضاى پوياى فرهنگ جهانى است.
و نكته ديگر اينكه اين گونه شعرها را مى توان در حد سرگرمى و تفنن پذيرفت و از بعضى از آنها لذت برد و گاهى هم آنها را در زير لب زمزمه كرد چنان كه من خود مى كنم و حتى گاهى هم به اصطلاح چون بسيارى ديگر، در آنها طبعى مى آزمايم اما نه به عنوان اثرى هنرى، اثرى كه سهمى در شعر معاصر داشته باشد، راهى نشان دهد يا تجربه اى به تجربه هاى اصيل هنرى بيفزايد.۳
پى نوشت ها:
۱- براى بحثى در اين موضوع مراجعه كنيد به «ضياء موحد» «از تقليد تا خلق: بحثى در اسلوب هنرى حافظ» در شعر و شناخت، انتشارات مرواريد، تهران، ،۱۳۷۷ صص ۱۸۵-۱۵۹
۲- هـ. ا. سايه، سياه مشق، انتشارات توس، تهران، ۱۳۶۴.
۳- غرل سرايى سيمين بهبهانى مقوله ديگرى است كه پيش از آن در دو مقاله بدان پرداخته ام.


تهمتنى به نازكى گل   مهدى اخوان لنگرودى

آن سال ها هميشه در حضور «دلتنگى» و عبور از پله هاى «صبورى» پاييز را بيشتر از بهار به تماشا مى ايستادم.
هر وقت از آن طرف خيابان مى آمد يك مشت نور آفتاب را نيز با خود مى آورد. رهايش مى كرد روى شيشه هاى «كافه فيروز» و شعاع خورشيد از لاى پنجره هاى مى آمد و خودش را مى نشاند روى ميز. خسرو گلسرخى را مى گويم.
آن روز هم، يكى از آن روزهاى قهوه اى پاييز بود و خيابان درازحوصله كه قاطى بوى قهوه و ماهى شده بود. انسان هاى تازه صبح كه لحظه به لحظه خيابان «نادرى» را پر مى كردند و سمفونى صبحگاهى گنجشكان پرگوى كه از درختان آن خيابان به گوش مى آمد. چشم هاى من انتظار مى كشيد و لحظه هاى انتظار كه زعفرانى بود و تلنگرهاى «بى طاقتى» كه معلوم نبود از كجاى درون آغاز مى شود. گاه از جايم بلند مى شدم و از تمام پنجره ها سرك مى كشيدم. نگاه هايم را تا دورها مى ريختم كه «دير آمدنش» ناآرامم مى كرد. به طورى كه براى ديگران در آن كافه سئوال برانگيز شده بودم.
«پس چرا نمى آيد؟ ... من به خاطر او از دانشگاه فرار كردم
ديدارش هميشه مثل اولين بنفشه هاى بهارى بود. ايستادن در ايستگاه انتظار، انگار كه پاهايم را از من مى گرفتند.

«نكند چيزى براى او پيش آمده است. هيچ وقت اين همه دير نمى كرد. خودش سه روز پيش تلفن كرد فلان ساعت تو را ببينم
وقتى درون كافه آمد، قبل از همه چيز غصه زير پلك هايش به چشم مى آمد و انگشتانش كه سبيل پرپشت لب هايش را به بازى گرفته بود. چشم هايش دو زنبق كوهى بود با هزاران حرف و گفتار كه همه گفته هايش رهاى سكوت آن چشم ها مى شد. «نفرين به آن كسى كه اين چشم ها را كشت»
«خسرو كجايى؟... چرا اين همه دير كردى؟... مرد! در اين روزگار بد... هيچ چيز بدتر از دلواپسى و دلشوره نيست و انتظار كشيدن...»
لبخند كم رنگى بر لب هايش نشست «شعرى از نصرت» را زمزمه كرد:
«كسى نمى آيد؟/در انتظار نبودى وگرنه مى آمد/در انتظار نماندى وگرنه مى تابيد/ستاره سحرى
«مهدى! نمى دانم سه روز تمام چقدر از من، «سين جيم» كردند. براى يكى از مقاله هايم كه تازه چاپ شده بود. «ساواك» خيلى بى چشم و روست! دفترچه تلفن من توى جيبم نبود. وگرنه فردا «كافه فيروز» از مشترى خالى مى شد. همه شان جايشان آنجا بود و سئوال و جواب... راستى مهدى، صبح كافه فيروز هم قشنگ است مگر نه؟... چرا ما هميشه شب به اينجا مى آييم با تكه اى از غروب و غصه و آخرهاى شب، با تابوت عزايمان بر دوش... به سايه درختى پناه مى بريم و ديدن ستاره ها كه فرو مى ريزند و خاموش مى شوند؟!...»
«خسرو!... مى بينى چه صبح تازه اى از پاييز به ما لبخند مى زند با آدم هاى پر از حركت. زنان و مردان كار، تمام پياده رو خيابان «نادرى» را پر كرده اند و بوى قهوه و ماهى... سرشار بودن «زندگى» را يادآور مى شوند؟ صبح ها، لبريز صدا و حركتند و شب ها پر از سكوت و دلگرفتگى!... بعد از اين گاهى هم صبح ها به اينجا بياييم. وقتى پر شديم آن وقت مى توانيم بهتر و زيباتر شب هاى شاعرانه مان را لبريز شعرهايمان كنيم و آواز ماه را موسيقى خانه ها... راستى مهدى، چشم هاى من خيلى قشنگ است مگر نه؟... چندتا خيابان آن طرف تر كه مى آمدم، نگاه هاى ناآشناى يكى، با دست هايش مى خواست همه نگاه ها را از چشم هايم بچيند، همان چشم ها و نگاه هايى كه تو آنها را زنبق كوهى مى خوانى... چه عاشقانه گذر داشت؟!... كاش همه فصل ها از عشق مى گذشت و دوستى...»
آن گاه به پاهايش چشم دوخت. با زمزمه شعرى از خودش كه تازه سروده بود.
«چشماى تو، هر كدومش چراغيه/توى بيابون دلم، يه باغيه/دستاى تو، يه رودخونه س موهاى تو، يه دامنه س/آدم هارو، تو برف و باد پناه مى ده،/نگاهاتو، تو باغچه ها من مى كارم/تنگ بهار،/يه دسته گل بار مى آرم/هر كه از اين كوچه ما گذر كنه/يه دسته گل بهش مى دم/چشماى تو، هر كدومش چراغيه/موهاى تو، يه دامنه س...»
آن وقت نگاه هايش را از دست زمين گرفت و پخش چهره من كرد.
«مهدى چرا بغض كردى! مرد! «صبح» را داشته باشيم. وقتى ظهر شد با هم مى رويم دانشگاه... دلم براى بچه هاى آنجا تنگ شده... خوب تو بگو، تازه چه خبر؟ هيچى در هيچى... ديشب بروبچه ها و دوستان شاعر همه اينجا بودند. الهيارى، منشى زاده، شهرپور، غلامحسين سالمى، محمود ناطقى... حاجى نورى، ضرابى، شبان، م- مويد، شهرام شاهرختاش، سيروس شفقى، صالح وحدت، حميد مصدق، آستيم، هوتن نجات، ابوالقاسم ايرانى... و بقيه... حتى آرميك هم بود، آنكه هميشه جوك جمع مى كند، همه دلواپس تو بودند كه سه روز از خودت خبر نداده اى!...»
«آخر نمى شد... به هيچ كس و هيچ چيز دسترسى نداشتم... حواسم بيشتر پيش شماها بود! خوب تازه چه خبر؟... از عاشقى بگو. تو كه هميشه ديوانه عشق و عاشقى هستى!... شاعر هميشه عاشق!...»
دوست ندارى؟ هنوز قبول نمى كنى، «عشق» از «شعار» بيشتر مى ماند؟!... بگذريم. هرچند بحث ما تا ابديت ادامه خواهد يافت. يادگارى كه بر اين گنبد دوار بماند. مگرنه؟... ديشب «نصرت»۱ تازه ترين شعرش را اينجا دكلمه مى كرد.
«باديه نشين» هم بود. با چشم هاى «پر از «ابر»، و «آتش» دست هايش را زير چانه اش گذاشته بود نگاه به گلبوته هاى آتش داشت كه از دهان «نصرت» بيرون مى آمد:
«شب چشم/مويت كلاف دود/دامن سپيد/سخى تن/بنگر چگونه دست تكان مى دهم/گويى مرا براى وداع آفريده اند/خنجر شكست/در لاى كتف من/مويت كلاف دود/بدرود!»۲
با تمام شدن شعرخوانى نصرت صداى سئوال «ضرابى» در فيروز پيچيد و نگاهش را به من گرفت. «مثلاً تو چه مى گويى لنگرودى؟» بى هيچ پاسخى شروع كردم به شعر خواندن. البته با شرم و حياى شهرستانى و شعرى را دكلمه كردم. اما نه مثل «نصرت» كه لهجه تهرانى الاصل اش، در شعرخوانى همه را به سكوت طولانى شب مى كشاند. وقتى شعر تمام شد، همه به يكديگر نگاه مى كردند. از كدام شاعر است؟
در جواب گفتم «شاهكارى از سكوت چندين ساله شاعرى است. كسى از او سال ها چيزى نشنيده است و به روايت بعضى ها، او را در منطقه البرج مرگ، بررسى مى كنند. يعنى شاعرى تمام شده...» «لنگرودى! تو هميشه از بهترين ها، تك خال هايى با خود دارى. حالا بگو اين شعر متعلق به كدام شاعر بود؟» تازه ترين شعر ابتهاج «سايه» عزيز است... و بغض من بقيه حرف هايش را از او گرفت و لرزش تارهاى سكوت كه به گوش مى آمد و عمق انزوا كه بر همه نشسته بود.
صداى ضرابى دوباره ادامه گرفت «وصيتنامه سايه مى تواند باشد». در ادامه حرف هايش گفتم: «شاهكار وزن در شعر معاصر» و ضرابى باز ادامه داد: «فقط خود سايه مى تواند اين وزن را به ما بگويد
نگاه خسرو پر از پرسش بود.
«مهدى شعر را دارى؟»
«از ديشب آن را با خود مى گردانم. گفتم تو را ببينم، دست خالى نباشم
شعر را وردگونه، برايش خواندم:
تشويش۳
«بنشينيم و بينديشيم/اين همه با هم بيگانه/اين همه دورى و بيزارى/به كجا آيا خواهيم رسيد آخر/و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دل هاى پراكنده؟
•••
جنگل بوديم/شاخه در شاخه همه آغوش/ريشه در ريشه همه پيوند/اينك، انبوه درختانى تنهاييم
•••
مهربانى به دل بسته ما، مرغى است/كز قفس در نگشاديمش/و به عذرى كه فضايى نيست/.../.../.../و توانايى دانايى است/با تو از خوبى مى گويم/از تو از دانايى مى جويم/خوب من! دانايى را بنشان بر تخت/و توانايى را حلقه به گوشش كن!/من به عهدى كه وفادارى/داستانى است ملال آور/و ابلهى نيست دگر، افسوس/داشتن جنگ برادرها را باور/آشتى را/به اميدى كه خرد فرمان خواهد راند./مى كنم تلقين وندرين فتنه بى تدبير/با چه دلشوره و بيمى نگرانم من.
•••
اين همه با هم بيگانه/اين همه دورى و بيزارى/به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟/و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دل هاى پراكنده/بنشينيم و بينديشيم

«مى بينى خسرو در روزگار چه شاعرانى زندگى مى كنيم؟ خوشحال باشيم كه در روزگار چنين شاعرانى متولد شديم!» «اخوان ثالث» «آواز چگورى» را براى ما مى خواند.
«سهراب، حجم سبز» را سور سفره ها مى كند و آواز چكاوك را به ما هديه مى دهد. «فروغ» با سفر حجمى در خط زمان،  دست هايش را در باغچه مى كارد تا سبز شود. و آتشى در شعر «ظهور» با عبدوى «جط» مى آيد. «با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم» تا صداى همه دشتستان ها را به گوش هايمان برساند و شاملو تازه تر از هميشه در فصل «چلچلى اش»، آغاز مى شود «نه اين برف را ديگر سر بازايستادن نيست» و «سياوش كسرايى» با اعلان زيباترين «درخت» در مرز «ايران» و «توران». تير جان «آرش» را به چله كمان مى گذارد. و «آزاد» گل مى كند به «باغ آشنايى» و «نصرت» در شعرهايش به نازى بلند در آئينه ها، پرحوصله ترين شاعر روزگار مى شود! و مى خواند «آئينه دار رابعه ام بنشين/ بنشين كنار حادثه بنشين/ ياد مرا به حافظه بسپار/ اما... نام مرا/ برلب مبند كه مسموم مى شوى/ من داغ ديده ام... چه مى دانم خسرو... راستى راستى... به قول نصرت «كسى نمى آيد؟ تو منتظر نبودى وگرنه مى آمدى/ ستاره سحر مى سوخت...»
•••
گلسرخى نگاهم مى كرد. با شنيدن شعر «سايه» انگار بغض از چشم هايش سفر كرده بود. او هميشه، با شنيدن هر شعرى كه براى «مردم» سروده مى شد هيئت تازه ترين گل را به خود مى گرفت.
«مهدى اگر باز شعرى از «سايه» مى دانى بخوان. امروز هواى شعرهاى او را دارم».
صبح ديدار ما در آن روز متعلق به سايه شده بود.
«اى كدامين شب!
يك نفس بگشاى جنگل انبوه مژگان سياهت را»۴
«راستى خسرو، هيچ وقت او را نداده ام، با همه شاعران و نويسندگان اينجا زندگى كرده ام، شب هاى بسيارى را با آنها گذرانده ام. اما دو نفر، ديدارشان آرزويم بود. كه هيچ گاه چنين ديدارى اتفاق نيفتاد. يكى «سايه» و يكى «چوبك»! در هيچ كجا آفتابى نمى شوند. هر چند سايه با پسرخاله و پسردايى من «حسن نورى» و «محمود پاينده لنگرودى»، دوستى بسيار نزديكى دارد.
خانه اش در خيابان حقوقى است، طبقه بالاى شركت تبليغاتى «آوازه». روزى نيست كه من از دانشگاه گريز نزنم و به «آوازه» نروم. شايد «سايه» را گذرا ببينم كه هيچ وقت اين اتفاق نصيبم نشد
«چى؟ پاينده، محمود، پسردايى توست؟ آن وقت به ما نمى گويى؟! دلم مى خواهد او را ببينم. با او حرف ها دارم و سئوال ها... او جزء مردان شكست خورده «زمستان» است
و با محمود آشنا شد. و بعدها، خسرو هم بيشتر روزها را با من به «آوازه» مى آمد، به ديدار محمود. اما ديدار «سايه» مقدور نبود. در «گوشه» خودش با «حافظ» به سر مى برد. از بروبياهاى معمولى دور بود و ما هم دلمان به همان جمعيت كافه فيروز خوش. اما پاينده به كافه سرپايى «سوژن» خوش بود. تكه هاى غروب و شب را در آنجا مى گذراند و به «كافه فيروز» نمى آمد تا يك شب با خواهش و تمنا او را به كافه فيروز برديم... نصرت در آغوشش گرفته بود. سرش را روى شانه اش گذاشته بود. «محمود! تو اينجا چه كار مى كنى؟» بعد براى خودش زمزمه كرد «شاعرى كه هيچ وقت زه نزد...» و آينده، «شاهرودى» با ديدن محمود، ابر همه دنيا را از چشم هايش پاك مى كرد. و «باديه نشين»، گذشته جوانش را در چشم هايش نقاشى.
•••
... و نشد كه هرگز «سايه» را ببينم. شب هاى «فيروز» بود و كافه «نادرى» و انتهاى شب، رها شدن در كافه «سلمان» و گاه تا صبح با «نصرت» و آتشى پرسه زدن و شعرهاى آن روزگاران را زمزمه كردن.
بچه هاى جنوب «نصرت» را دوست مى داشتند. آتشى از «گوزن» ماه مى گفت و آن فصل عاشقى اش و ما با چه لذتى، در فصل بى انتهايش تن به سفر مى زديم. نصرت در تمام اين شب ها معترض بود. «آخر اين پسر (يعنى من) چه مى خواهد كه هر شب تا رسيدن سپيده، از اين كوچه به آن كوچه، از اين خيابان به آن خيابان، تا جنوب شهر، تا آن سوى شب گردى ها، تا همه محله هاى سئوال با ما مى آيد بى آنكه پا باشد
«نصرت! زندگى دانشجويى، اجازه كارهاى ديگر را به من نمى دهد. همين ماندن با شماها و رفتن و ديدن در گذرگاه هايتان، تجربه زندگى شاعرانه ام را چندين  برابر مى كند.» آن وقت در آغوشم مى كشيد و خطاب به بچه هاى جنوب مى گفت: «با او به آرامى سخن داشته باشيد. مهربانى سبزه هاى شمال را دارد.» 
غلامحسين سالمى بى جوابش نمى گذاشت و يكى از شعرهايم را از بلنداى سكوت مى گذراند. «پدرم چوب تبرك شده بود
بادى از راه دراز آمد و در ريشه ى هر ساقه دويد/شاخه ها خشكيدند/دانه ها پوسيدند/دشت تنها مانده است.»۵
و دوشنبه هاى «فيروز» و سه شنبه هاى «جمعه فردوسى» كه همه جماعت هنرمند سروكله شان در آنجا پيدا مى شد «موج دار و بى موج» كه گروه «موجى ها» زياد نبودند. برخلاف «پست مدرن »هاى امروز كه گمانم ديگر حالا تعداد پست مدرن ها به ميليون مى رسد و ادبيات بعد از نيما از سر صدقه شعرهاى اين جماعت آن چنان غنى مى شود كه شاعران بزرگ جهان، مثل آراگون، الوار، لوركا، آلن پو، نرودا، پاز و... براى امضا گرفتن از آنها، صف دراز جاده هاى ماه را طى مى كنند. تا در آسمان ها بارگاه و خانه هايشان را پيدا كنند كه بگذريم!...
منظور؟ در همه اين جماعت روشنفكرى و شعر و شاعرى آن روزگار ما همه جور شاعر و نويسنده و هنرمند مى ديديم. اما از «سايه» خبرى نبود. نمى آمد... فقط شعرها و غزل هايش گروه عاشقان شعر را به خود مى خواند. مخصوصاً غزل هايش در آن روزگاران ترس و تلخ كه به صورت كتاب و يا در مطبوعات چاپ مى شد و هاى هاى دلسوختگانى كه او را «مى دانستند» و آتش درونى اش را مى فهميدند:
تا تو با منى زمانه با منست۶/بخت و كام جاودانه با منست/تو بهار دلكشى و من چو باغ/شور و شوق صد جوانه با منست/ياد دلنشينت اى اميد جان/هر كجا روم، روانه با منست/ناز نوشخند صبح اگر توراست/شور گريه ى شبانه با منست/گفتمش: مراد من؟ به خنده گفت/لابه از تو و بهانه با منست/گفتمش من آن سمند سركشم/خنده زد كه تازيانه با منست!/هركسش گرفته دامن نياز/ناز چشمش اين ميانه با منست/خواب نازت اى پرى ز سر پريد/شب خوشت كه شب فسانه با منست. شعرها و غزل هايش زمزمه عاشقانه عاشقان بود. و آواز دلگرفتگان./به جرات مى شود گفت، غزل هايش پهلو به غزليات «حافظ» مى زد/نشود فاش كسى آنچه ميان من و توست۷/تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست/گوش كن! با لب خاموش سخن مى گويم/پاسخى گو به نگاهى كه زبان من و توست/روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد/حاليا چشم جهانى نگران من و توست/.../همه جا زمزمه ى عشق نهان من و توست/.../.../گفت وگويى و خيالى زجهان من و توست/نقش ما.../هر كجا نامه ى عشق است، نشان من و توست/وه از اين آتش روشن كه به جان من توست
•••
نوجوانى و گذشته ام را به ياد مى آورم. تازه شعرخوان شده بودم. يعنى نيماخوانى را شروع كرده بودم و شعر شاعران بعد از نيما... بيشتر شعرهايى مى خواندم كه در قالب نو گفته مى شد. از شاملو، كسرايى، فروغ، سيمين خانم بهبهانى، سپهرى، عالمى، اخوان ثالث، محمود پاينده، نصرت رحمانى، كلانترى، فريدون كار، آتشى، حتى حميدى شيرازى، كارو و سهيلى. سن و سالم از سيزده يا چهارده سال بيشتر نبود. روزها و ماه ها كه در من رشد مى كردند و من با آنها مى رفتم براى «رسيدن» كه در آن سال ها بود به شعر «گاليا» دست يافته بودم. بوى چپ و «زمستان »زدگى و شعر «زمستان» از «اخوان ثالث» ما جوان ها را كنجكاو ماجراها مى كرد كه در درون ما يك شورشى عصيان گرفته زندگى مى كرد كه نمى دانستيم اين سال و ماه است از ما مى گذرد و يا ما از درون زمان آنها را به تماشا نشسته ايم. و «دنيا» اين مهمانخانه بدكنشت است كه خيلى ها را در خود نابود مى كرد.
و از نامه پيدا نيست۸/من دلم سخت گرفته است از اين/مهمانخانه ى مهمان كش روزش تاريك/كه به جان هم نشناخته انداخته است/چند تن خواب آلود/چند تن ناهموار/چند تن ناهوشيار.
در آن روزگاران حضور «سايه» در هر جايى از ادبيات ما خود نعمتى بود. ديگر مى فهميدم «ابتهاج» شاعر جزء سردمداران معاصر است. مخصوصاً غزل هايش ايران گير شده بود به شكلى كه غزل معروفى از او را به مسابقه گذاشته بودند كه بيشتر بزرگان به استقبال آن رفته بودند. مثل آتشى، شهريار، فروغ و...
امشب به قصه ى دل من گوش مى كنى۹/فردا مرا چو قصه فراموش مى كنى/جام جهان زخون دل عاشقان پر است /حرمت نگاهدار اگر نوش  مى كنى./«در غربت، بعدها بيتى از فروغ، همچنان زمزمه گر شب هاى تنهايى من بود.»/«اى ماهى طلايى مرداب خون من۱۰/خوش باد مستى ات كه مرا نوش مى كنى»
•••
وقتى از شهرستان به تهران آمدم، شعر «گاليا» را با تمام وجودم در درونم داشتم. گرچه با «كاروانيان» نبودم ولى مى دانستم «ابتهاج» با سفرش كه از اين دست مى گذشت، چه اندازه خار راه از پاهايش بيرون مى كشد. من هم دردهايش را مى فهميدم. اگر مى ديدم در هر كجا حق كسى پايمال مى شود شعر «گاليا»ى ابتهاج حضور دادگاه و قاضى درستكارى را در من اعلام مى كرد. و ناخودآگاه مى خواندم:
كاروان۱۱
ديرست، گاليا!/در گوش من فسانه ى دلدادگى مخوان!/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!/ديرست گاليا! به ره افتاد كاروان/عشق من و تو؟... آه/اين هم حكايتى است/اما، درين زمانه كه درمانده هر كسى/از بهر نان شب،/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست/شاد و شكفته، در شب جشن تولدت/تو بيست شمع خواهى افروخت تابناك/امشب هزار دختر همسال تو، ولى/خوابيده اند گرسنه و لخت، روى خاك/زيباست رقص و ناز سرانگشت هاى تو/بر پرده هاى ساز/اما، هزار دختر بافنده اين زمان/با چرك و خون زخم سرانگشت هايشان /جان مى كنند، در قفس تنگ كارگاه/از بهر دستمزد حقيرى كه بيش از آن /پرتاب مى كنى تو به دامان يك گدا/.../.../.../ديريست، گاليا! /هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست/هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان/هنگامه رهايى لب ها و دست هاست/عصيان زندگى است/.../.../.../زودست گاليا!۱۲ نرسيدست كاروان/روزى كه بازوان بلورين صبحدم /برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت/روزى كه آفتاب/از هر دريچه تافت/روزى كه گونه و لب ياران همنبرد/رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت/من نيز باز خواهم گرديد آن زمان/سوى ترانه ها و غزل ها و بوسه ها/سوى بهارهاى دل انگيز گل فشان/سوى تو،/عشق من!
•••
... و آن سال ها گذشت اما تا هنوز آن زمزمه ها و خاطره هاى عاشقانه در جان و دل مانده و هر وقت مى خواهم شعرى ناب براى كسى بخوانم شعرهاى «سايه» جايگاه مخصوصى در ذهنم دارند.
بسترم۱۳
صدف خالى يك تنهاييست/و تو چون مرواريد/گردن آويز كسان دگرى.
انسان با خاطره هايش معنى مى گيرد و به قول «سارتر» «گذشته را نمى توان با يك سر تكان دادن به دور ريخت.» من كه نمى توانم! آن سال ها، آن آدم ها و آن شعرهاى «ستاره» و «شب» و «آفتاب» را به «بيضايى» بسپارم.
هنوز اين شعر زيباى آن سال هاى «سايه» چه دلنشين بر گوش هاى جان مى نشيند و آهسته از شاعر بغل دستى پرسيدن... «كدامين» از نظر دستورى چه هست؟ «و فيروز نشين »ها را قلقلك دادن
اى كدامين شب/يك نفس بگشاى/جنگل انبوه مژگان سياهت را/تا بلغزد بر بلور بركه ى چشم كبود تو/پيكر مهتابگون دخترى، كز دور/با نگاه خويش مى جويد/بوسه شيرين روزى آفتابى را/از نوازش هاى گرم دست هاى من/.../.../.../اى كدامين شب!/يك نفس بگشاى مژگان سياهت را.
•••
حالا با اتراق كردن در «وين» به مدت سى وچهار سال و سفر كردن گاهگاهى به بعضى از كشورهاى اروپايى، يك بار چند روزى در شهر كلن آلمان بودم و با «ابتهاج» بزرگ قرار ملاقات داشتم. صداى مهربانش را از آن طرف تلفن مى شنيدم كه روز بعد، از ساعت يازده تا دو بعدازظهر در خانه اش بودم. و او سه ساعت تمام از خاطراتش با نيما، شاملو و بقيه مى گفت. نگاهش مى كردم. ياد پرندگان منقرض شده دوران دوم زمين شناسى مثل «آركوپتريس» افتاده بودم كه از خود فقط نام گذاشتند و پرواز و آتش!...
وقت بيرون آمدن از در خانه اش يك نوار شعر با صداى خودش را به من داد «وقت كردى گوش كن...» نگاهى به او انداختم، خوشحالى مهارنشده من سلامى به دست ها مى داد. مخمل ريش هايش را بوسيدم. هنگامى كه از خانه اش بيرون آمدم با خود مى گفتم، چرا مى گويند او با كسى حرفى نمى زند. پس چطور شد كه اين همه گفت و اين چنين خاطراتش را ورق زد. از نيما، شاملو، كيوان، كسرائى و بقيه گفت. مهربانى اش از «مهر» سرچشمه مى گرفت و صميميتش از صدا و پرواز مى گذشت. در درونش لطافت علف هاى شمال خانه داشت. سبز چونان اولين جوانه هاى بهارى كه در حركت هايش قبراق بودنش را احساس مى كردم.
تهمتنى به نازكى گل، در باغ به گريه نشستگان! و شب زدگانى با چشمانى خونپالا... و ريختن ستاره ها كه مرگ هر عزيزى در او چقدر سخت و سنگين مى گذشت.
•••
«سايه» را بعدها در شب هاى شعر «وين» در دانشگاه هاى مختلف مى ديدم. ديگر برايم «سايه» نبود، حضور سروى در شعرهاى تازه مثنوى و غزل و شعرهاى نيمايى كه در يكى از اين شب ها، از دور وقتى مرا ديد، پيش دستى كرد، از ميان جمعيت خود را به من رساند و ديده بوسى... «تو اينجا چه مى كنى؟» «آمده ام تا شعرهاى شاعر همه دورانم را گوش كنم» ... و آخرهاى شب، در رستوران «آپادانا» با جماعت هواخواهانش، هم ميز و هم سفره شديم و من تازه كتاب شعر «خانه» را از زير چاپ درآورده بودم. وقتى كتاب را به او دادم ناخودآگاه، از خاطراتش مى گفت: «مهدى! يك بار به رشت رفتم. غمى بزرگ تمام درونم را شكست. نه ديگر از آن «خانه» خبرى بود و نه از «گاليا»!... همه چيز را زمان در خود نابود كرده بود. شعرهاى «خانه» تو چقدر مرا به گذشته ام مى برد. چندتا از شعرهاى اين كتاب را پراكنده خواندم و با آن نامه اى كه در آخرين روزى كه «سياوش كسرائى» از بيمارستان براى تو نوشت و از تو خواسته بود در شب شعرت بيشتر شعرهاى «خانه را بخوانى.» راست مى گفت شبى در وين، در جمعى با كسرائى بوديم وقتى شعرهاى «خانه» را مى خواندم، رنگ كسرائى سفيد و سفيدتر مى شد با چشم هايش مرا مى بوسيد. و بغضش را گلى مى زد بر يقه ها... آن شب در آن رستوران سرم با من نبود... اين همان شاعر روياهايم هست كه اين چنين در كنارم نشسته است و اين گونه مى گريد؟ راستى انسان گاه به كجا مى رسد كه هرگز فكرش را هم نمى تواند بكند، آن هم وقتى پيشنهاد شب شعرى را به من مى دهند. شب شعرى در دانشگاه وين، «ابتهاج» بزرگ و من!
•••
خب «سايه» عزيزم! گويى دفتر بسته نمى شود. و در سايه سار «سايه» نشستن و نگاه انداختن به مهربانى بارانى از جانب شما، با ستاره هايى كه بر جاده آسمان ها به شما دل بسته اند، اميد آن مى رود شايد دروازه هر باغى گشوده شود. و شما كنار پنجره ها ياس هاى تازه و جوان را رديف كنيد و آواز آن پرنده سپيد را كه هميشه آرزويتان بود رنگين كمان درها سازيد.
راستى ديگر چه كسى باقى مانده است؟ درازگيسوان عاشق را به اين اميد كه جاى خالى آنانى را كه رفته اند پر كنيد و گوش به تك ضربه هاى دستى بگيريد كه به در مى كوبد. آمده اى با كوله بار عشق!
سايه جان! ما را از خود بدانيد. مايى كه به دلگرفتگى «خانه» معتاديم. اين حرف و حديث ها نه از سر تفنن بلكه از روى ارادت خالصانه اى است كه نسبت به هنر باشكوه تان دارم. و با تمام احساسات و عاطفه ام آن را نوشته ام. هر چند انشاى من هيچ وقت خوب نبوده است. به صفاى «شمالى» بودن و كوهى بودن تان مرا ببخشيد. هميشگى بودنت تا نفس هاى سبز و زنده، تا فردا، آرزوى من است.
•••
حالا «سايه» من! پايان شب است و چشم هاى من خسته، بد نيست اين شعر را با هم بخوانيم و ياد «خانه» باشيم.
پى نوشت ها:
۱- نصرت رحمانى
۲- شعر پياله دور دگر زد، نصرت رحمانى
۳- شعر تشويش، هوشنگ ابتهاج، هـ.ا.سايه
۴- شعر سايه، ابتهاج
۵- شعر مهدى اخوان  لنگرودى
۶- غزل «ترانه»، هوشنگ ابتهاج
۷- هوشنگ ابتهاج، «زبان نگاه»
۸- شعر «برف» نيما يوشيج
۹- غزل «لب خاموش»، هوشنگ ابتهاج
۱۰- بيتى از غزل فروغ كه به استقبال شعر سايه رفته بود
۱۱- شعر كاروان، هوشنگ ابتهاج
۱۲- شعر احساس، هوشنگ ابتهاج، سايه
۱۳- شعر احساس، هوشنگ ابتهاج، سايه


گذرى به زندگى سايه     همه بهانه از توست     مسعود بهنود

كيست كه از آن سوراخ سوزن كه شاملو مى گفت زندگى گذر از آن است گذشته باشد بى آن كه از ديد ديگران چنان لاغر و نحيف شده باشد كه از خود بازش نتوان شناخت. كيست كه به درياى زندگى دل زده باشد، جامه تر نشده. از سايه نوشتن قلم را به سر مى دواند، اما سهل است و ممتنع. هم از اين رو داستانواره اى مى آورم. حكايت دو نسل، آتش گرفته و سوخته.
نسلى، حكايتى
نسلى كه مشروطه آورد، آخرين تن از شاعران متقدم را با خود داشت، و پشت ملك الشعراى بهار تا قاآنى خالى بود. و نسلى كه از آن حكايت مى گويم بعد از ملك به دوران رسيد.

 

روزهايى، چه روزهايى، ملت آخرين قهرمان بزرگ عرصه سياست، دكتر مصدق را تازه در سكوت بدرقه كرده بود. دوازده سيزده سالى از كودتا مى گذشت، و هم از مرگ ملك شاعران بهار، و هم از مرگ سر خيل روشنان زمان صادق هدايت. يعنى ده سالى بعد از مرگ نيما. سكوت گرچه در دل خود فرياد داشت اما سكوت بود بارى. نسلى كه تازه وارد ميدان مى شد، هنوز بوى كتاب هاى سوخته را در شهر حس مى كرد، صداى تير جوخه هاى اعدام هنوز در گوش ها بود. اين نسل چندان كه كتابى برمى گرفت، شعرى مى خواند، نوايى مى شنيد جز ياس در آن نمى ديد. و اين در دهه افسانه اى شصت ميلادى مى گذشت. در اوج شور و شيدايى جهان آرمانخواه، در اوج سارتر، چه گوارا، كامو، راسل، با خبرهاى هرروزه از جنگ ويتنام. اين نسل تازه هنوز دماوند را كشف نكرده كوه هاى سيراماسترا، جنگل هاى هوئه و آبراه دانانگ در جان شيفته اش مى نشست و احساس خفقانى به خواندن هر چه ممنوع چاپش و سرسپردن به هر كه ممنوع بود بردن نامش. نيمه هاى دهه چهل است.
تهران هزار حلقه داشت. در گوشه اى ابراهيم گلستان در كار ساختن انسان و فيلم بود، در كنارى جلال آل احمد در فكر ويران كردن بنايى كه به خيالش از سكوت و بى خيالى پر بود و جز شكستنش چاره نمانده. آقا جلال در پى اين كار رفت و خانه به آذين را در كوبيد. همه دشمنى هايى كه از تجربه حزب در دل بود، به اين تدبير آل احمد تمام شد چرا كه اصل حكايت را باد برده بود. از اين كوبيدن در كانون نويسندگان پديد آمد اما شاعر بهاريه ها كه سخن آل احمد نشنيد و به جشن دربار رفت هم شعرى در عذاب از جنگ ويتنام خواند. گلستان مگر چه ساخت، جز گنج دره جنى، توللى مگر چه مى نوشت جز التفاسير. احسان نراقى مگر چه مى كرد جز هموار كردن راه تك نگارى هاى ساعدى و آل احمد و ديگران. فروغ مگر چه مى سرود جز كسى مى آيد. مى رفت تا دستانش را در باغچه بكارد مى دانست سبز خواهد شد.
در صوفيانه ترين بخش شعر كه كنج سهراب بود، باز حسرت قطارى بود كه خالى مى رفت. چه رسد به شاملو كه فرياد برداشته بود ناصرى شتاب كن.
نيمه دهه چهل اما از اعتراض- به همين نشانه ها- پر بود، اما از سكوت، از ياس و دلمردگى هم لبريز. نه تازيانه اى كه دكتر براهنى تازه از گرد راه رسيده كشيده بود بر تن اهل كار، نه جوشى كه آل احمد مى زد تا مبادا كس دكان دونبش بگشايد، مى پنداشتى اثر ندارد. و نه صداى شاملو كه فرياد را لاى ترانه هاى لوركا گم مى كرد. در مجسمه هاى تناولى هيچ بود، در هنر تجسمى مميز خنجرهاى آويخته از سقف. در قصه هاى گوهرمراد عزاداران بيل. و اينها تصوير جامعه بود. تازه خبر رسيده بود كه از مشهد كس آمده است كه از فرانتس فانون و سارتر به ابوذر پل زده، هنوز تهران خود دكتر شريعتى را نمى شناخت و شناخت بازرگان و طالقانى در دستور كار جوانان نبود. حلقه هايى كه فرماندارى نظامى و قزل قلعه پراكنده شان كرده بود، داشتند به فشارى كه جوان ها بر بزرگترها وارد مى كردند دوباره شكل مى گرفتند. هنوز تفرقه هاى دوران مصدق و كودتا و زندان ها در بين بزرگترها بود اما تازه واردها وقعى نمى نهادند. خبرشان نبود از داغى كه آخرين تجربه آزادى بر دل ها نهاده بود. شهر مى خواست از خواب و ياس و دلمردگى بعد كودتا به در آيد، اما به گوش جوانان كس جز شرح شكست و نوميدى نمى خواند. همه زده بودند به ترجمه- زبان دانسته و ندانسته- تا مگر پژواك صداى درون جامعه را از صداى لوركا و چخوف، داستايفسكى و كافكا، سارتر و كامو بشنوند.
اوج صداى سكوت از شاملو بود، كه بعد از سال بد و سال باد، زده بود به عشق تا ياس را ميان غزلواره هايش گم كند اما مگر مى شد. جوان هاى يك نسل انگار داشتند زير چراغ هاى خيابان، حاشيه پارك شهر، بلوار كرج، موقع امتحان به جاى درس از بر مى كردند پريا را، قصه هاى دختراى ننه دريا را. و در هر كلام آن پيامى مى شنيدند پنهان از هم مى خواندند شبانه ها را.
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كارى با كار اين قافله ندارم
كسرايى سراينده جهان پهلوانا و آرش كمانگير همان روزها سروده بود:
همى گويم كه خوابى بود و بگذشت
بيابان را سرابى بود و بگذشت
به اين اميد مى بندم دو ديده
كه شايد بينم آن خواب پريده
اين همان روزهاست كه مهدى اخوان ثالث- به قول خودش- كه از ياد برده بود كه قرارست م. اميد باشد.
بده بد بد... چه اميدى. چه ايمانى
كرك جان خوب مى خوانى
من اين آواز پاكت را در اين غمگين خراب آباد
چو بوى بال هاى سوخته ت پرواز خواهم داد
و سايه زندگينامه را چنين سرود:
يادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنين خسته افسوس نيست
رفته ها را بازگشت
سهراب سپهرى هم پكى به سيگارش زد و خواند:
نفس آدم ها سر به سر افسرده است
روزگارى است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطى مرده است
حتى نصرت رحمانى كه ت نصرت را كشيده چنان مى خواست كه تا ابديت برود. نصرت كشيده رحمانى، آن لولى تن رها كرده هم از گزند زمان در امان نبود
رها در باد
من از فرياد ناهنجار پى بردم سكوتى هست
و در هر حلقه ى زنجير خواندم راز آزادى
شاعران و قصه نويسان تازيانه خورده فرماندارى نظامى پشت كرده بودند به استادان مطنطن كه از ديد آنان لابه لاى متون داشتند مى پوسيدند. تازه آنان هم مى رفتند بى آنكه كس جانشين شان باشد. فرهنگ دلمرده سرزمينى بود كه از جنگ دوم جهانى، آزادى را نصيب برد و دهه اى با آن زيست. در آن دهه چپ را فهميد. تئاتر را با نوشين شناخت، با روزنامه در هياهوى ترور و غوغا آشنا شد، با نيما در مجله موسيقى، با هدايت در بوف كور، به پاورقى خوان ها كه كارى جز دنبال كردن آقابالاخان و حسنعلى مستعان نداشتند پشت كرد و در آن شب مردادى شكست. شكست در اتاق هاى قزل قلعه و در زندان زرهى. همان جا كه پير شير احمدآبادى مى غريد. از فرداى كودتا شهر پر شد از راديو نيروى هوايى و ساز و ضرب تا بلكه صداى دلمردگى ها را نهان كند.
هر گوشه شهر پاتوقى بود، دلمردگان در آن مشق شب ها را براى هم مى خواندند بى اميدى به چاپ و انتشارشان كه سانسور حاكم شده بود و فرماندار نظامى شعر نمى شناخت، داستان نمى فهميد. جز دفتر جناب سرهنگ آجودان تيموربختيار كه نام كسان در آن بود، كسانى كه بايد نامه شان پاك مى شد. در اين حال، خبر از جهان دهه شصت ميلادى مى رسيد كه داشت فرياد مى زد و پوست مى انداخت. در اينجا جوانان نشسته بودند به رونويسى از شعر شاملو، غرب زدگى آل احمد، قصه هاى آل احمد و سروده هاى سايه و كسرايى مشغول و در آن سوى جهان غوغا بود.
روزنامه نويسى خالى شده بود از هر چه داشت در سال هاى خوش. روزنامه ها از سكوت پرشده، به صفحه ترحيم و تسليت زنده بودند و همه يكدست، مجلات پر شده بود از پاورقى ها، اگر مستعان و آقابالاخانش نبودند، سپيده و ارونقى كرمانى و قاضى سعيد بودند. همان مجله ها كه روزگارى تصوير مصدق و دكتر فاطمى و كاريكاتور چرچيل بر جلدشان بود و افشاى ماسون ها، اينك صحنه جنگ خوانندگان و بازيگران بودند. گيرم هر كدام در صفحه شعرى شعله شمعى نيمه جان را روشن نگاه داشته بودند. نسل بعد ادبيات بايد از درون همين صفحه ها سر مى زد كه زد. يك «فردوسى» بود به نقدهاى دكتر براهنى تازه از راه رسيده و جنجالى كه فغان از آل احمد، فروغ، گلستان، شاملو بلند كرده. اما باز در همان يك دريچه آنها كه سهمى از اعتراض مى جستند به ترجمه جوانى از بيروت رسيده نزار قبانى مى خواندند و در لفاف شرح ظلم بر فلسطينى ها را مى خواندند.
خاك مرده چرا؟
اين فضا، روزنامه نگار جوان را به فكر انداخت، به خود گفت برو ببين، خاك مرده چرا بر شهر پاشيده اند. برو از اينها كه قصه هايشان و شعرهايشان را مى خوانى بپرس. جوان به راه افتاد. اين مى دانست كه در عالم شعر بايد سرنخى را پى بگيرد كه از نيما آغاز مى شد، رهروان نيما. در قصه بايد دنبال آنان بگردد كه دنباله صادق هدايتند. هيچ نمى دانست كه اگر نيما بود، شهريارى هم هست. اگر صادق هدايت بود جمالزاده و صادق چوبك هم هستند.
اول از همه رفت سراغ گوهرمراد. دكتر ساعدى در مطب برادر در ميدان قزوين كشيك مى داد تا مجبور به طبابت وقت گير نشود. چند روزى هم در هفته همان نزديكى به بيمارستان روزبه مى رفت و دستيار دكتر بطحائى روانپزشك بود. چه بختى براى يك روزنامه نگار تازه از تخم سر به درآورده. آن روز جوانى به ظاهر زمخت، اما با دلى به مهربانى گنجشك، با كلاهى مانند شهريار به سر كشيده، با همان لهجه شهرياروار دفتر مشقى زير بغل آمده بود كه براى بچه ها قصه نوشته ام. ساعدى روزنامه نگار جوان را سنگ قلاب كرد كه با اين صمدخان حرف بزن كه سه روز مرخصى گرفته و آمده تا بلكه قصه اش را چاپ كنند. كسى حاضر نمى شود. روزنامه نگار روزها را با ساعدى و صمد گذراند. پاسخ سئوال را نيافت اما آنان را شناخت.
روز ديگر رفت تا همان را كه آقاجلال گفته بود از شاملو بپرسد، در دفتر خوشه، روبه روى خانقاه صفى عليشاه. همان جا گير افتاد روزها، هفته ها، عمو نجف دريابندرى را شناخت، مترجمى كه همينگوى و اشتاين بك را با او شناخته بود، و رويايى شاعر دريايى ها و كويرى ها، در همان دفتر كوچك روزنامه نگار اوجى، آتشى، نيستانى، مشفقى را شناخت و همه آنها كه مى آمدند تا شعرى به خوشه دهند كه نظر شاملو برايشان مهمتر از چاپ شعرشان بود. و ديد همگان همه آن مى جويند كه او.
به سراغ فروغ رفت كه پر پرواز گرفته بود و به بالى كه گلستان به او بخشيده بود به سرعتى باورنكردنى از جمع كسانى كه در صف منتظران چاپ شعرى در صفحه شعر روشنفكر بودند جدا شده و خودش شده بود سرحلقه. نه كه ديگر به نادرپور و فريدون مشيرى و سهراب التماس نمى كرد كه شعرش را بخوانند و نظر بدهند كه خود ده ها مانند گلسرخى و احمدرضا احمدى داشت كه داشت باورشان مى كرد. كسى ندانست كه چطور فروغ در دو سالى شد هم طراز شاملو، اخوان و سپهرى.

 

روزنامه نگار جوان در هر منزلگه ماند و در يك زمان در چند منزل. تا آن روز كه گذارش به طبقه ششم ساختمان وزارت آبادانى و مسكن افتاد، شمال پارك شهر، آن جا مى بايد از سياوش كسرائى كه به كارى جز شاعرى مشغول بود، از خاك مرده بپرسد. راز سكوتى را كه همه مى گفتند سرشار از فرياد است. سياوش سبيلش را جويد و تاس را به شرق تهران انداخت. آن جا در مدرسه اى محمود اعتمادزاده- آقاى به آذين- با يك دستى كه داشت مانند مظهرى از يكى از خدايان باستان بود، سنگى و سنگين. از به آذين رسيد به سايه. و اين جا بايد ايستاد. روزنامه نگار جوان به سايه رسيد انگار سرپناه خنكى در تابستان داغ. كسرايى تا عهد خود نشكسته باشد كه با نشريه اى مصاحبه نمى كرد، گفته بود: چرا از من مى پرسى، از سايه بايد پرسيد چرا ده سال است غزلى نسروده.
سايه كه بود
هوشنگ ابتهاج [هـ. الف. سايه]، اگر بخواهم به كارى برسم كه خود آن را خوش ندارد، يعنى شكافتن سلسله نسب، بايدم گفت نوه ابراهيم خان ابتهاج الملك رشتى است كه همزمان با نهضت جنگل نام و رسمى داشت در گيلان گرچه اصالتاً تفرشى بود و صاحب املاكى در گيلان. و سرانجام نيز با تيرى كه در قلبش نشست در همان روزهاى جنگل، در خطه گيلان جان داد. پسران ابراهيم خان چهار بودند. بزرگتر از همه ميرزا آقاخان [شوخى روزگار نگر كه وى زمانى كه رضاشاه القاب را حذف كرد، بى نام شد چون بخشنامه اركان حزب ميرزا و خان و آقا را ثبت نكرد و او همان نام گرفت كه مادر صدايش مى كرد، عنايت]. پسران ديگر غلامحسين و ابوالحسن و احمدعلى، همه در ملك عجم صاحب عنوان. تنها ميرزا آقاخان دلبسته خاك و نان خرده اربابى ماند. آن سه ديگر زود راهى بيروت و بعد پاريس شدند. غلامحسين ابتهاج تا برگشت از اعضاى عالى رتبه وزارت داخله و خارجه شد، چند دوره اى رئيس جلب سياح و شيلات، دو دوره نماينده مجلس و سه بارى شهردار تهران. ابوالحسن خان ابتهاج همان رئيس بلندآوازه بانك ملى و سازمان برنامه است كه در بانك ميليسپو را بيرون كرد و در سازمان برنامه با شاه و شاهپور نساخت و همينش به حبس انداخت. بارها نامش براى نخست وزيرى و حتى بالاتر از آن بر زبان ها نشست. احمدعلى ابتهاج آخرين فرزند ابتهاج الملك بنيانگذار سيمان تهران و احياكننده صنايع ساختمانى- از جمله اولين بناى بلند مسكونى تهران كه سامان باشد- او از نامدارترين شخصيت هاى صنعت و مدير برجسته بخش خصوصى در كشور بود.
هوشنگ ابتهاج، خيلى زود هـ. الف. سايه شد و از هيبت نام خاندان گريخت. او از مادرى به خاندان رفعت، باز سلسله بزرگى از نام آوران گيلان مى رسد. سال ها پيش جايى خواندم كه شور شاعرى را گلچين گيلانى در سر خاله پسر خود انداخت. اما گمان ندارم كودكى كه هشت نه سالگى شاعرى كرد و نوشت تا سال ها بعد دانسته باشد فرزند خاله اش [دكتر مجدالدين ميرفخرائى] همان گلچين گيلانى است كه در بعضى منابع در نوآورى همپاى نيما يوشيج نوشته اند. كه نبود.
اين نوه بزرگ ميرزا ابراهيم خان ابتهاج الملك، از همان تازه جوانى به آتشى كه جنگ جهانى در جان هاى شيفته انداخت، وقتى به قول هدايت دم كنى از در ديگ برداشته شد و رضاشاه رفت، دفتر شعر به بغل گرفت و راهى تهران، نه به دنبال موقع خانواده اش كه صف آرمانخواهان عدالت جو. و چنان دور شد از يار و ديار كه هرگز به ياد نياورد و ياد نكرد از القاب و عنوان خانواده و نسب. چون همه آتش به جانان بعد شهريور بيست نيمايى شد. اما تا نيمايى شود چندين غزل ناب ساخته بود. و زودا كه شهريار را شناخت. پس پلى زد از يوش به تبريز، از وازنا به ساوالان، از رى را به حيدربابا.
روزنامه نگار هرگاه به عكسى نگاه مى كند كه نيما و شهريار را در كنار پسران خود نشان مى دهد، كه در عكاسخانه اى در تبريز گرفته اند، در سفرى كه نيما براى ديدار شهريار به آذربايجان رفت، جاى سايه را در ميان آن دو خالى مى بيند. چرا كه از خيل آن ده پانزده رهروى كه به رهگشايى نيما، بند هزارساله از پاى شعر خويش بريدند، و در آخراى دهه بيست بلند آوازه شدند، هيچ كس همچون سايه به غزل و رباعى وفادار نماند و در ميان نيما و شهريار جا نگرفت. اخوان [م. اميد] همين مقام را در خود ديده است، منقدان نادرپور و كسرائى و توللى و فريدون مشيرى را هم در تقسيم بندى نيمائيان در رديف سنت گرايان نشانده اند، اما درست اين كه از ميان همه آنان، هيچ كدام بهترين سروده هاشان موزون و مقفا نيست. تنها سايه است كه هنوز غزل مى سرايد و هنوز غزلش طعم حافظانه است. از برش مى خوانيم هنوز. گرچه از بهترين نمونه هاى شعر آزاد هم از وى نشانه ها دارد.
شيفتگى به حافظ، مهرى كه به شهريار داشت، و بى پرده بگوييم دستى كه از آستين غزل به در آورد، مانعش شد كه همه نيمايى شود. جسورترين نيمائيان كه احمد شاملو باشد هم با حافظ حالى و كارى داشت، همو كه در زمان حيات نيما چندان بند گسست كه فغان از پير يوش هم برخاست. اما در بند حافظ ماند. اما اين از بزرگى اش كم نمى كند كه حافظ شيرازش نه به حافظانه بودن كه بيشتر به خاطر خود شاملو خوانده و خريده شده است. اما سايه كه همه عمر را در انس با لسان الغيب گذراند. و آن چاپ منقح كه گذاشت، به تصريح آقاى انجوى شيرازى مى گويم كه حافظانه ترين ديوان لسان الغيب است. همان كه به سعى سايه اينك بر دست ماست. و اين «به سعى سايه»، تنها حاصل شيفتگى نيست. بلكه به شناختى است كه ساعى از غزل دارد. به ترازوى مثقالى كه براى يافتن وزن و بار هر كلمه دارد، و به شب ها و شب ها كه چونان رياضيدانى، يا همچون فيزيكدانى در آزمايشگاهى بر غزل هاى لسان الغيب عمر گذاشت. جدول كشيد و علامت ساخت و نشانه گذاشت. تا مجموعه اى فراهم آمده است كه در سخت ترين و تاريك ترين روزها نگران بود كه مبادا دستش كوتاه شود و اين مجموعه روى دست ها بماند.
نه تنها خبرنگار جوان آن روزگار كه خيلى ها از زبان شهريار، آن پادشاه غزل شنيده اند سخنى. شهريار مى گفت «از همان روز كه لسان الغيب از دنيا رفت، هر كس در زبان فارسى شاعرى كرد به اين اميد بود كه به حافظ نزديك شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت مى دهم كه هيچ كس به اندازه آقاى سايه به لسان الغيب نزديك نشد.» گوينده سخن شهريار است. در آن روزگار پرغوغا شهريار در گوشه تهران منزل گرفته بود،  اى واى مادرم هم در كنارش، خيابان باستيون، سه پله از كوچه باريك به حياط، صبر بايد كرد خانم جان از نامحرم رو گرفته، از ديد پنهان بود. آن وقت پا به حياط بگذار و باز دو پله بالاتر مهتابى و آب شهريار. هميشه خود را در كلاه و شال پيچيده مبادا تصرف هوا شود. آخر شهريار خود پزشك بود گيرم نيمه كاره رها كرده به عاشقى. كمترى از نسل تازه در آن اوج گيرى مدرنيسم و نويى مى دانستند خانه شهريار شعر كجاست. اما هر كه آن سال ها گذرش به آن خانه پشت باستيون افتاده باشد اين شنيده است: «آقاى سايه الان مى آيند، محبت دارند شرمنده مى كنند
و اين بگويم كه زمانى كه سايه به قول خودش به مرخصى رفت و از سال گذشت، آن كسان كه به تبريز گذر كرده اند مى گويند شهريار سخن به آقاى سايه مى كشاند و زارزار مى گريست. و شهريار چون نام سايه را بر زبان مى آورد جز شاعرى به صفتى ديگر مشخصش مى دانست: نجابت.
پاسدار يادها
آنان كه سير قافله را مى دانند و از سر آن هم باخبرند مى دانند لايه ها و اشارت هاى نهانى شعرش را، از بين نگفته ها و عطر كلماتش درمى يابند مثلاً وقتى از شكوه جام جهان بين مى گويد كه شكست و نماند جز من و چشم تو مست، از چه حكايت مى كند. مثنوى ناله نى را كه هنوزش تراش مى دهد هر بار بشنوى قوى ترين بث الشكوى است. شاعر نمى خواهد پذيرفت و نمى خواهد ديد. و كس به تاريخ شعر پربار ايران قصه شكستن را چنين به اندوه نسرود كه سايه در ناله نى.
يادتان باشد پنجاه سال پيش، نسلى كه خواست بداند در راه زندگى خواند در گوش جان خود:
در بگشاييد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يك سو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفرى همنشين گمشده باشد
و در اين ربع قرن چه بر ما و بر اين قوم كه ماييم گذشت. چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابى. و گذشت و خاطره ماند و سايه پاسبان مهربان و باانصاف بسيار خاطره ها است. با همان وسواس كه سال ها نوارها و صفحه هايش را مراقبت مى كرد و انگار نت به نت و گام به گام آنها را در جاى خود مى نهاد، با جديت باغبانى كه گل هاى سرخش را مراقبت مى كند كه نپژمرد، موسيقى ايران و موسيقى كلاسيك جهان را. سايه با ياد ياران چنين است. يارانى كه رفته اند، يا مانند نادر حالا در گورستانى در لس آنجلس خفته اند، يا در پرلاشز و بعضى هم در امامزاده طاهر كرج. آن يكى سياوش در گوشه قبرستانى در وين. اين قوم كه در آن سال ها چنين پريشان نبود.
و تا سخن بدين جا رسيد بايد از آن كس ياد كرد كه اينك پنجاه و دو سال از مرگش مى گذشت و داغش در دل آنها كه ديده بودنش هنوز تازه. مرتضى كيوان، كه سايه نام او را به فرزند خود داده و در ديباچه خون نوشت «سال ها پيش مرا با كيوان كشتند» همان كه سرود «كيوان ستاره بود» و در ده ها سروده خود اثر اين داغ نهاد. كه داغ كيوان به بسيار دل ها است. چنان كه هم امسال ديديم شاهرخ مسكوب را كه تا به عهد وفا نكرد و كتابى در باب مرتضى كيوان ننوشت تن رها نكرد.
مرتضى را بعد از آن صبحدم كه به آتش بستند با جمعى كه هم سرنوشت اش بودند، بردند و پراكنده در مسكرآباد به خاك سپردند. هر كدام در گوشه اى. سايه، گاه و بى گاه با پورى خانم مى رفت و آبى بر آن گلاب مى زد. تا آن سال كه وحشت زده بازآمد. گفتند مسكرآباد را قرارست پاركى كنند. آتشش به جان افتاده بود كه سنگى هم دارد از رفيق دريغ مى شود. تاب نگريستن بر روى پورى نداشت و ما هم جرات نگريستن بر صورت سايه كه هر گوشه اش مى پريد. كسى كارى نتوانست كرد. مسكرآباد باغى شد و اين بار سايه در هايكومانندى سرود:
ساحت گور تو سروستان شد
اى عزيز دل من، تو كدامين سروى
و اين سرو را سايه به شهيدان وام داد. از او به يادگار مانده است اين نشانه. دلا اين يادگار خون سروست.
گفتم كه شهريار گفت نجابت. چه معنا در خيال داشت وقتى اين مى گفت درباره آقاى سايه. امروز چون به راه هاى رفته مى نگريم، به ياران رفته، به حكايت هاى فراموش شده، به ياران يار نمانده، به خنجر، به آهن، به زخم، به طعنه، شحنه، به رفته، به هست مى توانيم معنا كرد سخن شهريار را.
در اين شصت سال كه به ميدان است، با اين همه دام فريب كه در هر گوشه اين تاريخ گسترده بود، با اين همه نيم رفيقى، و نيم راهى، از سايه كس سخن به درشتى درباره ياران نشنيد، حتى آنها كه حق بزرگى خود ادا نكردند و پيرانه سر، احترامى از حد بيرون را در از هر درى، پاسخى ديگر دادند. تا بدانى كه همه كس را تاب آن شأن نيست كه سايه راست.
بعد چهل سال
روزنامه نگار جوان، چهل سال گذشت و پير شد. ديد و شنيد كه چقدر كسان غزل از سايه مى خوانند و مى پندارند از حافظ است. او گمان ندارد كه در شاعرى كس به چنين مرتبت رسيده باشد. تنها معلم ادبيات دبيرستان اديب نبود كه از بر مى خواند و به جد اصرار داشت كه اين غزل حافظ است.
امشب به قصه دل من گوش مى كنى
فردا مرا چو قصه فراموش مى كنى
و ماه پيش نشسته بود روزنامه نگار پير، در سالنى چند ده صدى آمده بودند تا مگر سايه شعر بخواند. معمولاً دچار حجب مى شود و راه گريز مى جويد در اين احوال. و يكى از جمع از او خواست تا ارغوان را بخواند. سايه اول از ارغوانش گفت كه چرا وقتى به مرخصى بود، او را از همه جهان مخاطب شعرش قرار داد. آنگاه از او پرسيد:
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
بايد در آن خانه خيابان كوشك در حياط كوچكش نشسته باشى و آن ارغوان را ديده باشى كه سايه به چه وسواسش نگاه داشت از حادثات. از زمانى كه شاخه اى بود و در خاكش نشاند تا زمانى كه تنه اى شده بود. تا بدانى چه سوزى است در اين كلام وقتى مى پرسد از او:
ارغوان اين چه رازى است كه هر بار بهار
با عزاى دل ما مى آيد
يا وقتى خواند:
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منى
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
اما سايه است. در نوميدى رهايت نمى كند. با غمى تنهايت نمى گذارد. از همين روست كه رو به جوان ها مى خواند:
بسان رود
كه در نشيب دره سر به سنگ مى زند
رونده باش
اميد هيچ معجزى ز مرده نيست
زنده باش
تو بمان
بايد اينك همان را كه زمان روزگارى خطاب به شهريار گفته بود در گوش سايه بخوانم: تو بمان بر سر اين خيل يتيم. پدرا، يارا، انده گسارا، تو بمان.


تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد

تا تو با منى     محمدرضا لطفى

نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد:
«تا تو با منى زمانه با من است
بخت و كام صد جوانه با من است»

اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد.
ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت.
روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود
بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره  برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد.
هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند.
به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم.
محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و  اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود»
چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد. چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان،  سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند. اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد: «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى
من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم»
خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل  تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد


عزاپذيرى در پندار كلمه     سيدعلى صالحى

 

«زيبايى شناسى حسرت»، همواره حيات هول  آور و غالب شعر فارسى بوده، و نيز با تاسف بسيار همچنان استمرار شادمانى كش خويش را حفظ كرده است. عجب رنجِ بيراهى ست كه همه نهاد و گزاره انسان ايرانى را به سود «بغض ملى» مصادره كرده است: حسرت مخفى رودكى، حسرت معنوى مولانا، حسرت رندانه حافظ، حسرت روستايى نيما، و امروزه و اين عصر نزديك تر، حسرت پرسشگرانه هوشنگ ابتهاج بزرگ. امسال، شصتمين سال كار شاعرى «سايه»اى است كه روشن ترين خورشيد غزل زنده ما به شمار مى رود. شعر سراب - سروده سال ۱۳۲۵ خورشيدى- در حسرت مطلق سرشته شده است، چنين كه پايانش، بى پرده مى گويد: «بيچاره من، كه از پس اين جست وجو، هنوز/مى نالد از من اين دل شيدا كه: يار كو؟»
و همين شاعر، يك دهه بعد، باز بنا به نقشه ژنتيك، همان راه پرحسرت گريزناپذير را ادامه مى دهد؛ شعر «گريز» به تاريخ ۱۳۳۶ خورشيدى: «اينك من و توايم دو تنهاى بى نصيب/هر يك جدا گرفته رهِ سرنوشتِ خويش/سرگشته در كشاكشِ توفانِ روزگار/گم كرده همچو آدم و حوا بهشتِ خويش
پس اين «حسرتِ ويرانگر» كى پايان خواهد گرفت؟ چرا غمگين ترين شعرها، ترانه ها، تصنيف ها و آهنگ ها در سرزمين ما پرفروش ترين ها هستند؟ ريشه هاى نوحه پذيريِ  اين مردم به كدام رنج هاى مزمن و پنهان و آشكار بازمى گردند؟ طبيعى است كه ذاتِ شعر فارسى- حتى على الظاهر كلام شاد آن نيز- آبشخورى جز حسرت نداشته و ندارد هنوز. و شاعرانِ اندوه نيز اولادِ همين مردم و همين فرهنگِ عزاپذير است. و ابتهاج، در سومين دهه خلاقيتِ كلامى خويش، به هر مسير كه مى رود، باز به سرمنزل حسرت و اندوه بازمى گردد؛ شعر «گريه» به تاريخ ۱۳۴۴ خورشيدى؛ شگفتا از اين حسرت و از اين جراحتِ پراصرار كه گويى با سرشت و سرنوشتِ كلام فارسى يكى ست: «باغ، حسرتناكِ بارانى است،/چون دلِ من در هواى گريه ى سيرى...»
سير و سفرِ بى خللِ «ژن حسرت» پابه پاى شاعر، همه عمر، پايانى براى آن قابل تصور نيست. و «سايه» صبورانه تحملش مى كند، بى كه قرارش گريز يا كه توانش گزير، شعر «بهار سوگوار» سروده به سال ۱۳۵۴ بر اين حلولِ تحمل ناپذير گواهى مى دهد: «نه لب گشايدم از گل، نه دل كشد به نبيد/چه بى نشاط بهارى كه بى رخ تو رسيد!/نشانِ داغ دلِ ماست لاله اى كه شكفت/به سوگواريِ زلفِ تو اين بنفشه دميد
مويه سرايى، ستونِ خيمه خواب هاى همه ماست. به خود دروغ نگوييم، اين افسردگى ملى، دالانى هزارتو و تاريك است كه صداى رپ رپه سم اسبانِ اسكندر و عرب و تاتار و مغول و... در آن طنينى ابدى و اهريمنى دارد. آيا اين مردم يك روز خوش داشته اند كه حالا گلايه كنيم چرا شعر ما، شعر حسرتِ محض است؟ عاشقانه ترين شعرهاى شاملو نيز در خاكسترِ اندوه و مويه سوخته و سروده شده اند، اجتماعى ترين شعرهاى فروغ، و اخوان كه سرتاپا عظمتِ غم انگيز عزاست. يك شعر شادِ رنگين به من نشان دهيد!
دهرى گرى متفلسفِ خيام يا شور مولوى؟ پرده را كنار بزنيد تا رخسار فاجعه حسرت در كلام هر شاعر آشكارتر شود. «هـ . الف. سايه» هم فرزندِ خلاقِ همين خداوندان است. سال ۱۳۶۳ در شعر «غروب چمن» باز صدا، همان صداى حسرت بارِ بى بديل است:
«با اين غروب از غمِ سبزِ چمن بگو/اندوهِ سبزه هاى پريشان به من بگو/آن شد كه سر به شانه شمشاد مى گذاشت/آغوشِ خاك و بى كسيِ نسترن بگو
چه بگويم از اين داغ درياكُش، كه دريغ از يكى قطره شادمان! راهِ دور نخواهم رفت. ابتهاج خود در شعر «پند رودكى» به اين پرسشِ پرده نشين، پاسخ داده است:
«من خواستم ولى نتوانستم/تا خود چه خواهى و چه توانى
كه اين نيز قرائتِ ديگرى از همان كلام حضرت حافظ است، هم  آلوده به گلايه اى تلخ، كه: «كى شعر تر انگيزد، شاعر كه حزين باشد.» حالا چه شاعر و چه خاطر، خطر همين است كه خواب هاى ما از خنياى شوق و طرب تهى شده است، نه حرف امروز، كه سابقه بس بيدارگريز دارد اين گمانِ عجيب. و ابتهاج بزرگ، ناراضى خلوت نشين و معترضِ مغموم، هم يكى از دردشناسان منحصر به فرد روزگار ماست. هم در مسيرى كه آن حسرت مشترك را برشمردم، هـ . الف. سايه... هموست كه پاره روشنى از روحِ جادوگر بزرگ كلمات را ربوده، از گردنه قرن هشتم هجرى عبور داده، ادوارِ خاموشِ بعد از شورشِ معنا را در قفا نهاده، و تا عصر ما آورده است، هم با ذهن زمانه خود و هم با زبانِ زَبورْوَشِ حضرتِ حافظ. ابتهاج سايه او و همسايه اوست: منزه ماندن، بى فريب گفتن، بى نقاب سرودن و بى دروغ زيستن. اين رسم و راه هوشنگِ ابتهاج ماست. شعر نابِ سايه، همان سيلِ آبِ ديده اى است كه گِل و دل و سنگ و سياهى را از جاى برمى كند تا طعمِ قرائتى ديگرتر از اين جهان را به ما بنماياند. رَد و راهِ روشنِ شعر او، خاصه در غزل، غلغله سايِ توتياصفتِ كلامِ معاصرِ ماست.


زير سايه او     پرويز مشكاتيان

سايه ام، ديوار بودم كاشكى
تكيه گاه يار بودم كاشكى
سايه، در ايام شباب، اين چُنين مرواريدگونه، كلمات را كنار هم مى نشاند، حالا كه ديگر مگو و مپرس.
زندگى زيباست اى زيباپسند
زنده  انديشان به زيبايى رسند
آنقدر زيباست اين بى بازگشت
كز برايش مى توان از جان گذشت
مردن عاشق نمى ميراندش
در چراغ تازه مى گيراندش
باغ ها را گرچه ديوار و درست
از هواشان راه با يكديگر است
شاخه ها را از جدايى گر غم است
ريشه هاشان دست در دست هم است
و در همين مثنوى كه الوانى است و بى بديل، پير رند ما ادامه مى دهد:
سال ها بگريستم با چشم جان
تا نگريد هيچ چشمى در جهان
وين جهان دردمند تيره روز
مى تپد در اشك و خون خود هنوز
سايه در تغزل بى ترديد حافظ زمان است، زبان او به بيان رسيده و زيبايى به سادگى هرچه تمام تر در كلام او به بار نشسته است.
از روى تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازى خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
خون مى چكد از ديده در اين كنج صبورى
اين صبر كه من مى كنم افشردن جان است
از دوران كودكى با سروده هاى او آشنا بودم، يادم هست كه گاليا كه سروده شده بود من در نيشابور چندم دبيرستان خيام بودم. دبيرستان خيام رياضى مى آموخت و البته نيشابور هميشه علاقه مندان پروپاقرص ادبى نيز داشت.
نمى دانم دبير ادبيات مان هنوز زنده است يا نه، ولى گاليا را يك روز در كلاس برايمان خواند. بى اندازه تحت تاثير قرار گرفتم و از آقاى ادبيات خواهش كردم اجازه دهد از روى آن نسخه اى يادداشت بردارم. وقتى به خانه رفتم و براى پدرم خواندم، مژگانش به گونه هايش دويدن گرفت.
سال هاى بعد كه به هنرهاى زيبا آمدم، از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى كه مديريتش را استاد نازنينم دكتر داريوش صفوت عهده دار بودند به جشن هنر شيراز رفتم و در مهمانسراى شيراز براى اولين بار سايه را از نزديك ديدم. در نگاه هاى اول بسيار مغرور، بسيار به خويش مطمئن و نيز كم حوصله به نظر مى آمد. ولى بعدها كه افتخار هميارى و همگامى را در راديو با او داشتم، دريافتم كه در پشت آن نگاه مغرور، روحى به غايت و نهايت لطيف و آرام و پاك نهفته است. گروه شيدا و گروه عارف دو گروهى بودند كه به اصطلاح از بچه هاى ما تشكيل شده بودند. نام عارف را به ياد و خاطره عارف قزوينى، آهنگساز و شاعر ميهنى دوران مشروطيت، سايه براى گروه ما برگزيد.

 

بعد از آن در گلچين هفته در كنارش و زير سايه اش بوديم، سايه، خانه اى در خيابان كوشك داشت كه اغلب اوقات در آنجا دور هم جمع مى شديم. مى توانم گفت كه مامن هنرمندان بود خانه اش.
طرح خانه را هم خودش داده بود و تا آنجا كه به ياد دارم از طرح زيبايى برخوردار بود. در حياط خلوت خانه ارغوان كوچكى با دستان خودش كاشته بود كه اكنون ديگر درخت تناورى بايد شده باشد. بعد از اينكه بچه هاى سايه آهنگ رفتن را از اين ديار كردند، سايه و آلما (همسرش) نيز به دنبال آنان روانه آلمان شدند، خانه را نيز فروختند، سايه مى گفت، روزى براى تسويه حساب به آنجا رفتم شركتى شده بود. همين طور كه نگاهم به حياط  خلوت رفت، ارغوان را ديدم، پيش از آنكه نگاهمان تلاقى كند صندلى را جابه جا كردم، چون اگر مرا مى ديد بى گمان گلايه مى كرد كه چرا تنهايش گذاشته ام.
حالا هم گاهى مى رود به خيابان كوشك و از گوشه و كنار، ارغوان را نگاه مى كند، مى بايست با سايه زندگى كرد تا به ظرافت هايش پى برد.
ظرافت هايى كه بسيارند و البته او براى نماياندن آنها هيچ اصرارى ندارد.
ما اعضاى گروه عارف و شيدا، روز ۱۸ شهريور،۵۷ از راديو استعفا كرديم به خاطر اعتراض به كشتار ۱۷ شهريور ميدان ژاله.
سايه با ما استعفا كرد. او رياست موسيقى راديو را كه عهده دار بود.
همگى كانون چاووش را پى افكنديم كه سال   ها هم در آنجا زير سايه اش بوديم و مى آموختيم تا آنجا نيز مهر و موم شد و هر كدام به راهى و ديارى رفتيم تا اكنون. به گذشته كه بازمى گردم، خيلى دلم مى گيرد. چه آرمان ها و چه آرزوهايى داشتيم. مدينه فاضله را در چندقدمى مان مى ديديم.
يك روز در آلمان (دوسلدورف) در بوگا (باغ گل)، اركسترى بزرگ از جوانان را ديدم كه از همان محله بودند. با چه لباس هاى زيبايى، چهار فصل ويوالدى را مى نواختند، چقدر باشكوه بود، گفتند موزيسين ها از مهدكودك كه موسيقى مى آموزند در دوران دبستان، دبيرستان، دانشگاه، اركسترهايى كه در محله شان برپاست روزهاى يكشنبه در پارك محله خودشان مى نوازند و مردم محله هم آنان را مى شنوند، اين گونه هست كه استعدادها نمودار مى شوند، خود مى نمايانند و بهترين ها به اركسترهاى بزرگ رهنمون مى شوند.
من هم عين حسن مشكاتيان آن روز كه گاليا را برايش مى خواندم، مژه هايم به گونه ام مى دويد، به ايران كه آمدم به چاووش رفتم كه فيلم آن روز را براى چاووشيان بگذارم كه ببينند، ولى با يك در بسته مهر و موم شده رو به رو شدم.
گناه ما اين بود كه با شهريه بسيار اندك، به بچه هاى بااستعداد اين سرزمين، موسيقى  مادرى شان را مى آموختيم، در جريان انقلاب هم، كم اذيت  و آزار نشده بوديم. الان كه سال  ها از آن تاريخ مى گذرد هنوز همه مان در حيرت به سر مى بريم. حالت سيلى خورده اى را داريم كه هنوز به جرم خود واقف نشده ايم.
به قول سايه: گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز
كه هست در پى شام سياه صبح سپيد
از صميم دل دوستش داريم، او پدر معنوى گروه عارف است. الان كه در ايران است مى بينمش ولى هميشه هر كجاست خدايا به سلامت دارش


 

مرورى بر تلقى سايه از سياست و اجتماع

خورشيد را به قله زرفام مى بريم…     ميلاد عظيمى

1 - اگر خواننده نكته ياب به منظور كشف جوهره نگاه هوشنگ ابتهاج (هـ.الف. سايه) به جهان و جامعه مرورى بر مجموعه آثار او داشته باشد، به گمانم، «اميد» به آينده و شوق سوزان نيل به «فردا»ى آرمانى را ستون و فقرات جهان بينى شاعر مى يابد؛ به نظر مى رسد تجربيات تاريخى سهمگين، وقتى در سرند ذهن و ضمير شاعر سرد و گرم چشيده سبك - سنگين مى شود، او را به اين نتيجه مى رساند كه [به روزگار شبى بى سحر نخواهد ماند / چو چشم باز كنى صبح شب نورد اينجاست].
۲ - سايه از نسلى است كه آرمان داشت، درد داشت و براى آرمان ها و آرزوهايش هزينه هاى گزاف هم پرداخت. پرسش اينجا است كه با وجود آوار تجربيات تلخ و مهيب كه نتيجه طبيعى و قهرى آن على القاعده مى بايست «نااميدى» و «انتظار خبرى نيست مرا» گفتن باشد، چرا شاعر همچنان به آينده اميدوار است؟ اگر در جوانى مى سرود كه [ره مى سپريم همره اميد / آگاه ز رنج و آشنا با درد / يك مرد اگر به خاك مى افتد / برمى خيزد به جاى او صد مرد / اين است كه كاروان نمى ماند... در سينه گرم تست، اى فردا / درمان اميدهاى غم فرسود / در دامن پاك تست، اى فردا / پايان شكنجه هاى خون آلود / اى فردا اى اميد بى نيرنگ...]
مى توان «عجب و ساده دلى جوانى» را علت آن تصور كرد، اما چرا در روزگار پختگى، شاعرى كه «زندگينامه»اش را چنين فشرده كرده [يادها انبوه شد / درسر پرسرگذشت / جز طنين خسته افسوس نيست / رفته ها را باز بازگشت] باز از [روزى كه بجنبد نفس باد بهارى / بينى كه گل و سبزه كران تا به كران است] سخن مى گويد؟ تحليل اين نكته آموزنده است.
۳ - شاعر در همه مدت عمر هرگز شكى درباره حقانيت «آرمان» خود نداشته است. جوهره آرمان شاعر چه بوده است؟ اول «آزادى» كه [اى شادى! / آزادى! / اى شادى آزادى! / روزى كه تو بازآيى / با اين دل غم پرورد / من با تو چه خواهم كرد / وقتى كه فريب ديو / در رخت سليمانى / انگشتر را يكجا با انگشتان مى برد / ما رمز تو را، چون اسم اعظم / در قول و غزل قافيه مى بستيم] و دوم «عدالت» كه [درد برهنگان جهانم به ره كشيد / هرگز نخواستم كه به اسب و قبا رسم] شاعر از كليت آرمان خود با عنوان «آرزوى روزبهى» ياد مى كند و آن را همزاد جهان و هم سرشت انسان مى داند [اى كوه تو آواز من امروز شنيدى / دردى است در اين سينه كه همزاد جهان است + نمى روى ز دل اى آرزوى روزبهى / كه چون وديعه غم در نهاد انسانى]؛ چنين آرمان مقدسى كه ريشه در سرشت بشر دارد و اعتبار آن جاودانى است، طبعاً در شاعر نوعى ايمان و اعتقاد راسخ و فروزان به وجود مى آورد [من در تمام اين شب يلدا / دست اميد خسته خود را / در دست هاى روشن او مى گذاشتم / من در تمام اين شب يلدا / «ايمان» آفتابى خودرا / از پرتو ستاره او گرم داشتم]. اين ايمان هرگز دستخوش تزلزل نشده است. [من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم / پيمان شكستن نيست در آيين مردان]. بلى، بسيارى از حاملان آرمان شاعر البته از بوته آزمايش ايام سربلند بيرون نيامده اند [سياه دستى آن ساقى منافق  بين / كه زهر ريخت به جام كسان به جاى نبيد / ندانم آنكه دل و دين ما به سودا داد / بهاى آن چه گرفت و به جاى آن چه خريد] اما از آنجا كه اعتبار آرمان شاعر، در ذات آن نهفته است، سياه دستى و پيمان شكنى كسان خللى در آن ايجاد نمى كند پس اين درست كه [قدح زهر كه گرفتم به جز خمار نداشت اما با اين همه هنوز مريد ساقى خويشم كه باده اش ناب است] و... [شكوه جام جهان بين شكست  اى ساقى / نماند جز من و چشم تو مست  اى ساقى / صفاى خاطر دردى كشان ببين كه هنوز / زدامنت نكشيدند دست اى ساقى]. ايمان راسخ شاعر به آرمان خويش تا بدانجا است كه رد و قبول ديگران بر او هيچ اثرى ندارد [سهلست كه با سايه نياميزند / ماييم و همين غم كه خوش آميز است] چرا كه او ارزش آرمان خود را از همه چيز بيشتر مى داند [چه مايه جان و جوانى كه رفت در طلبت / بيا كه هر چه بخواهى هنوز ارزانى / روندگان طريق تو راه گم نكنند / كه نور چشم اميد و چراغ ايمانى / هزار فكر حكيمانه چاره جست و نشد / تويى كه درد جهان را يگانه درمانى].
۴ - البته شعر سايه، از منظرى ديگر، آينه نااميدى  هاى نسلى پرشور و فداكار است؛ نسلى كه تا آستانه درآغوش كشيدن آرزوى روزبهى پيش مى آيد و ناگهان [باز اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت / تنها نه من گرفتگى عالم است اين / يكدم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى / چندين هزار اميد بنى آدم است اين]. چرا آمال شاعر و نسل او برآورده نمى شود و پى در پى رنگ غم بر شعر او مى نشيند؟ شاعر تحليل درست و بسامانى از اين وضعيت در شعر خود عرضه نمى كند. البته بى وفايى و پيمان شكنى ياران درونمايه اى است كه در شعر او بسيار تكرار شده است، اما طبعاً بار اين همه ناكامى را صرفاً نبايد بر شانه بى وفايان گذاشت. در يك برآورد كلى شعر سايه بيشتر تجلى گاه شكايت از شكست ها است تا اشاره به علل و دلايل آن [نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم / منم آن درخت پيرى كه نداشت برگ و بارى + ديدى آن يار كه بستيم صد اميد در او / چون به خون دل ما دست گشود اى ساقى + عنكبوت زمانه تا چه تنيد / كه عقابى شكسته مگسى است و...]
۵ - «ايمان» و «عشق» دو روى يك سكه اند؛ شاعر ما به آرمان خود ايمان دارد و اين ايمان او را به سرحد عشق مى كشاند و عشق و ايثار دوستان قديمند. شعر سايه ستايشنامه فداكارى هاى عاشقانه سروهاى دلاورى است كه خون آنها بر خاك ريخت. [در آن شب هاى توفانى كه عالم زير و رو مى شد / نهانى شبچراغ عشق را در سينه پروردم / وفادارى طريق عشق مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زين راه خون آلود برگردم] جهان بينى «عاشقانه» شاعر، البته تحمل و شكيب او را در برابر موج خيز حادثه ها افزايش داده است. مى توان ادعا كرد كه اميد شاعر به فرداهاى روشن ريشه در ژرفاى نگاه عاشقانه او به زندگى و انسان و درد ديرينه او دارد [درد تو سرشت تست، درمان ز كه خواهى جست / تو دام خودى اى دل تا چون برهانندت / تو آب گوارايى، جوشيده ز خارايى / اى چشمه مكن تلخى گر زهر چشانندت]. بارى [طريق سايه اگر عاشقى است عيب مكن / ز كارهاى جهان ما همين هنر دانيم].
۶ - در كنار عشق، نوعى نگاه حكيمانه نيز «اميد» را در جهان بينى سايه تقويت مى  كند. نگاهى به سير زندگى بشر نشان مى دهد كه اساساً زندگى آدمى روى در پيشرفت داشته است. اين پيشرفت البته هم مادى و هم معنوى بوده است اگرچه تعالى معنوى بشر هرگز همپاى پيشرفت مادى او نبوده است؛ اما به نظر شاعر «زمان» اكسيرى است كه مس بيدادى ها و حقارت هاى نوع بشر را به زر «داد و وداد» مبدل خواهد ساخت. [گر مرد رهى غم مخور از دورى و ديرى / دانى كه رسيدن هنر گام زمان است]. «زندگى» سرانجام به انسان ها خواهد آموخت كه طرحى نو دراندازند و عالمى و آدمى از نو بسازند ولو اينكه درك اين سعادت نصيبه شاعر و نسل او نباشد [هزار عمر در اين آرزو توانم بود / تو هر چه دير بيايى هنوز باشد زود / تو سخت ساخته مى آيى و نمى دانم / كه روز آمدنت روزى كه خواهد بود]. آرى [زمان بى كرانه را / تو با شمار گام عمر ما مسنج / به پاى او دمى است اين درنگ درد و رنج].
۷ - ايمان شاعر به حقانيت آرمان هايش، نگاه عاشقانه و فداكارانه او به انسان و سرنوشت او به انضمام تلقى سايه از بى كرانگى زمان و سير كلى روبه بهبود بودن اوضاع جهان، رسالت تازه اى براى او تعريف مى كند؛ رسالت شاعر اميد است و تلاش است و سپردن «آرزوى روزبهى» [چونان وديعه اى به كودك فردا. [رود رونده سينه و سر مى زند به سنگ / يعنى بيا كه ره بگشاييم و بگذريم + آبى كه برآسود زمينش بخورد زود / دريا شود آن رود كه پيوسته روان است]. از اين رو، شعر سايه اگرچه يكى از درخشان ترين جلوه گاه هاى اندوه و نااميدى جريان پيشرفت طلب ايران معاصر است، اما از نظرگاه اجتماعى و انسانى مروج نگاهى مثبت و روشن انديش به انسان و سرنوشت اوست؛ حاصل اين نگاه مسئوليت پذيرى، آرمان طلبى و كوشش فداكارانه براى بهبود زندگى بشر است. [من آن ستاره شب زنده دار اميدم / كه عاشقان تو تا روز مى شمارندم / سرى به سينه فرو برده ام مگر روزى / چو گنج گم شده زين كنج غم برآرندم / كدام مست مى از خون سايه خواهد كرد / كه همچو خوشه انگور مى فشارندم].
۸ - و سخن آخر اينكه: بسان رود / كه در نشيب دره سر به سنگ مى زند / رونده باش / اميد هيچ معجزى زمرده نيست / زنده باش.


آفتاب غزل ، سايه      سهيل  محمودى

شهود شرقى
شهود شاعرانه شرقى. آنچه مى توان درباره غزل هاى استاد همه ما، جناب اميرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) گفت. مى گويى شعر متكى بر زبان است؟ يا حتى حادثه اى در زبان؟ مى گويى شعر تصوير است؟ مى گويى شعر ساختار و فرم است؟ شعر محتواست؟ شعر به كارگيرى غيرمتعارف زبان است؟ نمى دانم. شايد اين همه بخشى يا بخش هايى از شعر باشند. شايد اينها دلخوشى اهل نقد و اهل ادب باشد. عيبى هم ندارد. اما آنچه موجب مى شود تو با شعر به خلوت برسى، با دل و جان و رگ و پى حس اش كنى، به زمزمه اش بپردازى، بارى از روى شانه روحت بردارد، همان شهود است، انگار تو با كلمات يكى شده اى و كلمات در تو به يگانگى رسيده  اند. غزل سايه از اين دست است؛ آرام، بى مزاحمت، به دور از تظاهر و بى افاده فرم و محتوا و پز مضمون و موضوع. شعرند؛ بدون آن كه بتوان جزء به جزء را جراحى كرد، در كليت تو را به خلوت خود راه مى دهند و براى همين هم بوده كه اهل موسيقى در اين سال ها بيش از همه به غزل سايه اقبال نشان داده اند. يعنى راحت آن را زمزمه كرده اند و به كار تغنى مى آمده: يا به آوازى يا به آهنگى و در ميان معاصران غزلپرداز، تنها اين غزل رهى بوده كه پيش از سايه اين همه توجه جلب كرده و به كار موسيقى و تغنى آمده و البته با اين تفاوت كه غزل رهى با همه متانت و وقارش و گزيدگى و روانى اش، دور از حال و هواى امروز بيگانه با نفس نيما و نفس شعر نيمايى است و سايه جانى آگاه در حال و هواى شعر امروز داشته است.

اين شهود شاعرانه شرقى كه مى گويم، در غزل دو شاعر ديگر هم روزگار سايه هم بروزى بسيار داشته است.
يكى شهريار كه مراد و پير سايه بوده و ديگرى عماد خراسانى. كه اين دو نيز مانند سايه در زمان خويش و به روزگار پرحيات از اقبال جدى خواص اهل شعر و عموم مردم برخوردار بوده اند. اين دو بزرگوار، شيدايى و شوريدگى شان در غزل از سايه افزون تر بوده. اما انضباط و گزيده گويى و خويشتن دارى سايه بيش از آنان است و نيز آگاهى سايه بر شرايط روزگارش، حوادث پيرامونى اش.
وقايع جارى زمانه اش و حضورش در جمع و ارتباطش با بزرگان اهل انديشه و هنر، بسيار جدى تر به نظر مى رسد.
غزل سايه، در كنار غزل شهريار و عماد شهودى ترين شكل غزل در اين چند دهه بوده است. رگه  هاى كم رنگ ترى از اين شهود و شيدايى را در غزل على اشترى «فرهاد» و محمود ثنايى «شهر آشوب» هم مى توان ديد و نيز در برخى از غزل هاى آن امى درس ناخوانده و مكتب نديده  و شيداى روزگار ما، حيدر يغمايى خشتمال كه البته جهان يغماى خشتمال در جايگاهى ديگر و مجالى بهتر بايد به بحث و بررسى درآيد و بايد با فرصتى و مجالى افزون تر به گشودن دريچه هايى بر شعر ساده، مردمى و متفاوت او پرداخت.
غزل نيمايى
استاد بزرگ غزل امروز، سايه، از اولين كسانى است كه رنگ و بوى غزلش، با غزل پيشينيان متفاوت بوده و زبان و عوامل غزل را به تاثير از نيما و پيشنهادهاى او، ديگرگونه به كار گرفته است. در دهه ۱۳۲۰ و ،۱۳۳۰ گروهى از شاعران يا يكسره در كار سرودن به اسلوب پيشينيان اند؛ كه نمونه هاى موفق آن، غزل هاى رهى و استاد اميرى فيروزكوهى و ابوالحسن ورزى، پژمان بختيارى و على اشترى و شهر آشوب و... است و يا گروهى ديگرند كه در پى شيوه نيمايند؛ كار اصلى شان شاگردى نيماى عزيز است و اگر هم مثل زنده ياد مهدى اخوان، ساز ذوق خود را در مايه غزل كوك  مى كنند، همان غزل به اسلوب قديم و پيشينيان برايشان مهم است. اينان در كار جمع و تلفيق قالب غزل با زاويه ديدى كه نيما پيشنهاد كرده نيستند. اما سايه با دستمايه اى از سنت غزل فارسى - به ويژه غزل حافظ- در كار پيوندى خجسته و مبارك است.
نمونه را از چند مطلع غزل سايه ياد مى كنم. با تاريخ سرودن آنها. اينها پلى ميان پيشنهادهاى نيما و ساختار و اسلوب غزل فاخر گذشته فارسى است:
نشود فاش كسى، آنچه ميان من و توست/تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
(آبان ۱۳۲۸)
تا تو با منى، زمانه با من است/بخت و كام جاودانه با من است
(تير ۱۳۳۳)
اى عشق همه بهانه از توست /من خامشم اين ترانه از توست
(فروردين ۱۳۳۶)
امشب به قصه دل من گوش مى كنى/فردا مرا چو قصه فراموش مى كنى
(خرداد ۱۳۳۸)
در اين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند/به دشت پرملال ما، پرنده پر نمى زند/اى دل، به كوى او ز كه پرسم كه يار كو؟/در باغ پرشكوفه كه پرسد بهار كو؟
(ارديبهشت ۱۳۴۰)
شب آمد و دل تنگ من هواى خانه گرفت/دوباره گريه بى طاقتم بهانه گرفت
(شهريور ۱۳۴۰)
و اين گونه است كه غزل نيمايى آرام آرام خودى نشان مى دهد. يعنى ميان گذشته غزل و امروز شعر، ارتباطى ظريف و مقبول پديد آمده است، بعدها در غزل زنده ياد منوچهر نيستانى، غزل سيمين بهبهانى، برخى از غزل هاى اوستا و مشفق، غزل استاد دكتر شفيعى كدكنى، برخى از غزل هاى زنده ياد منوچهر آتشى، اين رويه پى گرفته مى شود و در نسلى ديگر غزل نيمايى كاملاً ظهور پيدا مى كند. نمونه نسل بعدتر، حسين منزوى، اصغر واقدى، هومن ذكايى، محمدعلى بهمنى، عليرضا طبايى، عمران صلاحى و... هستند و نسل پس از اينها نيز هم نسلان من اند: قيصر امين پور، حسن حسينى، يوسفعلى ميرشكاك، محمدرضا محمدى نيكو، ساعد باقرى، عبدالرضا رضايى نيا، عبدالجبار كاكايى و... و هنوز «تقدم فضل» و «فضل تقدم» در غزل امروز، به جهت پذيرش عموم و توجه خواص، با استاد هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) است.
حماسه در غزل
غزل، قالبى غيرسياسى است. نمونه ناموفق غزل سياسى روزگار مشروطه پيش روى ماست. اگر هم از فرخى يزدى و يكى دو تن ديگر از آن روزگار غزلى در ذهن و ضمير ما مانده، غزل هاى غيرسياسى آنهاست. غزل هاى شهريار و رهى و اميرى فيروزكوهى و ورزى و ديگران و ديگران همه به دور از حس و حال و شعارهاى سياسى اند.
اما سايه، شاعرى است با شم و ذائقه سياسى. و از روزگار جوانى آن مايه هوشمندى در كارش بوده كه شور اجتماعى و نگاه امروزين خود را در غزل، جايگزين شعارهاى روزنامگى سازد. آرامش غزل او، گاه با شور اجتماعى اش درمى آميزد و نوعى حماسه ظريف و غيرصريح را در غزل دامن مى زند و اتفاقاً اين ويژگى از تاثيرگذارترين شئون غزل اوست. پنهان است و دير به چشم مى آيد. يعنى دوست داشتنى ترين بخش غزل سايه همين حماسه خاموشى است كه ناخودآگاه تو را به او پيوند مى دهد.
گفتمش: من آن سمند سرشكم /خنده زد كه تازيانه با من است
•••
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد/حاليا چشم جهانى نگران من و توست
•••
كشتى مرا چه بيم دريا؟/توفان ز تو و كرانه از توست
•••
اى كه نهان نشسته اى، باغ درون هسته اى/هسته فرو شكسته اى، كاين همه باغ شد روان
•••
ديوانه چون طغيان كند، زنجير و زندان بشكند/از زلف ليلى حلقه اى در گردن مجنون كنيد
•••
شرارانگيز و توفانى، هوايى در من افتاده ست/كه همچون حلقه آتش در اين گرداب مى گردم/در آن شب هاى توفانى كه عالم زير و رو مى شد/نهانى شب چراغ عشق را در سينه پروردم/ز خوبى آب پاكى ريختم بر دست بدخواهان/دلى در آتش افكندم سياووشى برآوردم/من آن صبحم كه ناگاهان چو آتش در شب افتادم/بيا اى چشم روشن بين كه خورشيدى عجب زادم/تنم افتاده خونين زير اين آوار شب، اما /درى زين دخمه سرى خانه خورشيد بگشادم
•••
مى دانيم اين لحن و لهجه و زبان، در غزل كمياب است. پيشينيان ما در غزل بيشتر شكوه و گلايه كرده اند. نمونه  هايى از لحن و لهجه پنهان حماسى در غزل گذشته را، مى توان در برخى از غزل هاى عطار، مولانا، حافظ و عرفى شيرازى و بيدل دهلوى و ميرزا حبيب خراسانى سراغ گرفت و سايه هم در غزل امروز، در اين عرصه طرحى نو درافكنده است.
زيبايى هاى زبان فارسى
اين روزها كه تب فوتبال بالا گرفته، چند بار از تلويزيون شعر و آهنگى را شنيدم، كه دقت در مثلاً شعر آن، تهوعى در جانم ايجاد كرد. ببينيد اين بافته  هاى بچگانه را به نام شعر ميليون ها فارسى زبان محترم، ناخودآگاه و بى اراده نيوشيدند و از اين شاهكار به شور آمدند:
«هر كه به ما شاخه گلى هديه داد /ملت ما باغ گلش تحفه داد!!!»/«گر به ميان آيدمان آبرو/كيست كه بتواندمان رو به رو !!!»/«جام جهان دست شما بايدش /حامى تان دست خدا بايدش!!!»/«در ميكده مى رقصم از باديه مى نوشم!!!»/«شكر انه انعام است جامه ام به تن جام است/دستى مى و ديگر دست حوراست در آغوشم!!!»/«مردى كه حريفم شد در كار نمى بينم»/.../دريغ از سر سوزنى معنا و دانه ارزنى ذوق!
بيچاره و بى پناه و پريشان و دلزده، براى آرامش حال خود برخاستم و تعدادى كتاب را از قفسه  ها برداشتم و گذاشتم كنار دستم تا با تورق آنها به ياد خودم بياورم كه زبان رسا، فاخر و درست و سالم فارسى، برخلاف شعر ها و نثر روزنامگى و رسانگى در آثارى ارزنده هنوز جريان دارد. يكى نمايشنامه استاد اكبر رادى بود. يكى شراب خانگى استاد مهرداد اوستا بود. يكى مجلداتى از كليدر استاد محمود دولت آبادى بود. يكى هم مجموعه سياه مشق استاد غزل سايه بود.
مى خواهم به ياد بياورم كه در اين وانفساى «چت كردن» و پيام هاى اس.  ام. اسى ابتر و هاى وهوى غلط هاى رايج نگارش در رسانه هاى مكتوب و ديدارى و شنيدارى، پناه بردن به زبان سالم و فاخر و در عين حال صميمانه فارسى، آرامش جان ماست؛ كه با اين زبان متولد شده ايم، عاشقى كرده ايم و زيسته ايم. زبان غزل استاد ابتهاج، نمونه بارز زبان فاخر و استوار و در عين حال بى تكلف فارسى است.
نه آن زبان ناسفته دشخوارى كه امروزه براى ما هضم آن آسان نيست و نه آن زبان سطحى به دور از اشارت و بشارت كه بى هيچ عمقى لقلقه ماست كه به آگهى  هاى تجارى شبيه شده. همه نوع و همه جور و همه دست . غزل هايى چون «كمند مهر» با اين مطلع:
چو شبروان سرآسيمه، گرد خانه مگرد/تو خود بهانه خويشى، بى بهانه مگرد
و غزل «شبگرد» با اين مطلع:
بر آستان تو دل پايمال صد درد است/ببين كه دست غمت بر سرم چه آورده ست
و نيز غزل «آئينه عيب نما» با اين مطلع:
رفتى اى جان و ندانيم كه جاى تو كجاست/مرغ شبخوان كجايى و نواى تو كجاست
شبكه تداعى ها، هارمونى كلمات و جمله بندى ها، تناسب هاى آشكارا و پنهان كلمات غزل سايه، آبروى شعر امروز است. آن شاهكارى كه پيشتر از آن ياد كردم و در هياهوى فوتبال گوش را مى آزرد كجا و اين زيبايى هايى كه در غزل سايه آبروى زبان فارسى امروز است كجا؟ براى غوطه خوردن در چشمه سار زبان زلال و شفاف و روشن فارسى در روزگار ما، سياه مشق سايه، آبى ترين مجال است.
حكمت و معرفت در غزل
قالب غزل- با پشتوانه عميق و گسترده اش در تاريخ ادب فارسى- در آميخته با نوعى حكمت معنوى و معنويت شرقى است. حال هر طور كه مى خواهى بينديش و هر گونه كه مى خواهى به جهان بنگر و به هر شكلى كه مى خواهى هستى را تماشا كن. اين حكمت معنوى و دل مشغولى معرفتى بخشى از ماهيت غزل فارسى شده. تغزل و عاشقانگى با نوعى دريافت معرفتى پيوند پيدا كرده و حتى اگر فضاى اجتماعى هم بر غزل سايه اندازد، باز اين حال و هواى معرفتى، ناگزير خود را مى نماياند.
بحث نفى و اثبات جهان نگرى هاى متفاوت و متنوع نيست. حرف از آن است كه ساختار و اسلوب غزل نوعى طلب معرفتى را از ديرباز در خود پرورده و تا به امروز عرضه داشته است. حتى «شطح» و «شك» و «حيرت» در غزل فاصله اى بسيار با «انكار» و «الحاد» و «طرد» داشته است. يكى از دلايل ايهام وار غزل فارسى هم، همان دل سپردگى به زيبايى رازگونگى در اين شكل و قالب است.
يك وقت سهرات سپهرى است كه در قالب نيمايى آگاهانه به سمت نوعى «اشراق» حركت مى كند. يك زمان، فروغ فرخزاد است كه با درك تنهايى انسان معاصر، هوشمندانه از «ايمان» كه مثل «پرنده غمگين از قلب ها گريخته» ياد مى كند؛ و يك وقت بيژن جلالى است كه به نكته يابى در مفاهيم ازلى- ابدى در سپيد سروده هاى كوتاهش مى پردازد. اما قالب غزل خودآگاه و ناخودآگاه شاعر را با كلمه ها و تعابير و ادراكاتى معرفتى و حكمت آميز و طلب انگيز همسو و هم جريان مى سازد.
غزل سايه، به عنوان غزلى ريشه دار و با پشتوانه، از اين طلب و جست وجو و غيرت و حكمت و معرفت و معنويت برخوردار است.
من نمى دانم كه در آن سال  ها، كنه جهان نگرى سايه به كدام سمت و سو متمايل بوده است. اما او مصاديق شاعرانه را به نحوى درخشان در حوزه وحدت وجود كشانده است:
اى دل، به كوى او ز كه پرسم كه يار كو/در باغ پرشكوفه كه پرسد بهار كو
و اين نيايش كه لحن توامان با طلب در آن صبغه اى عرفانى يافته:
خداوندا دلى دريا به من ده /در او عشقى نهنگ آسا به من ده/تن آسايان بلايش برنتابند/بلى من گفتم، آن بالا به من ده
و در غزل «كهربا» سايه كه استاد استفاده ايهام واره از تخلص خويش است اين گونه همراه با تخلص به كلمه «سايه» يا «ظل» كه در منظر اهل معرفت از «ذات» برآمده، توجه كرده. مطلع و مقطع غزل را با هم نقل مى كنم كه در فضايى يك دست و مشتركند:
من نه خود مى روم، او مرا مى كشد/كاه سرگشته را كهربا مى كشد.../سايه او شدم، چون گريزم از او؟/در پى اش مى روم تا كجا مى كشد.
و باز:
مست نياز من شدى، پرده ناز پس زدى/از دل خود برآمدى: آمدن تو شد جهان
و:
پيش رخ تو اى صنم! كعبه سجود مى كند /در طلب تو آسمان، جامه كبود مى كند/حسن ملائك و بشر جلوه نداشت اين قدر/عكس تو مى زند در او: حسن نمود مى كند
و:
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مى نگرم/بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
خوشتر است اين بخش و كل اين يادداشت را با يكى از شگفت ترين و بهترين غزل هاى استاد غزل سايه، كه حاصل همين سال هاى نزديك است به پايان ببرم. غزلى راز و نيازگونه و با همان دستمايه هاى حيرت و معرفت كه در سنت غزل فارسى سراغ داريم. هول مرگ، هراس جدايى، حيرت پرتاب شدن به سمتى ناپيدا در اين غزل - كه گفتم از بهترين غزل هاى سايه در اين سال هاست - موج مى زند.
وقتى «در آستانه» شاملو را مى خوانيم، نوعى «پوچى» يا در نهايت تفكر مادى (كه بى شباهت به بوديسم و ذنيسم نيست يا حتى شبه عرفان آمريكاى لاتينى) بر جان ما سايه مى افكند. شعر «در آستانه» بيشتر تاريك است، و در تقابل آن، اين غزل سايه ما را كه مخاطب اوييم به سمت روشنايى كشانده. حيرتى روشن بر تيرگى مرگ غلبه پيدا كرده. لحن غزل گوارا و شيرين است و اين همان وجه معرفتى و شهودى غزل فارسى است كه «بشارت» در او بيش از «دهشت» جارى است، حتى اگر لحن اين غزل توام با گلايه اى از آفرينش و آفريننده باشد.
تا يادم نرفته بگويم كه استاد ما دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى هم در آخرين برگ از «هزاره دوم آهوى كوهى» در «خطابه بدرود» چنين لحن و لهجه اى را به كار گرفته؛ با اين مطلع:
چون بميرم - اى نمى دانم كه؟ - باران كن مرا/در مسير خويشتن از رهسپاران كن مرا
و با اين پايان بندى درخشان:
خوش ندارم زير سنگى، جاودان خفتن خموش/هر چه خواهى كن ولى از رهسپاران كن مرا
كه اين غزل استاد شفيعى كدكنى با غزل سايه هم شانه است و هم افق: بارى غزل آفتابى سايه اين است ؛ كه اميدوارم سراينده دير بماناد و بسيار زيد:
غزل كهنه!
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى!/از اين سراى كهن راهى كجام كنى!/در اين جهان غريبم از آن رها كردى/كه با هزار غم و درد آشنام كنى!/بسم نواى خوش آموختى و آخر عمر/صلاح كار چه ديدى كه بى نوام كنى!/چنين عبث نگهم داشتى به عمر دراز/كه از ملازمت همرهان جدام كنى!/تو خود هر آينه جز اشك و خون نخواهى ديد/گرت هواست كه جا م جهان نمام  كنى!/مرا كه گنج دو عالم بهاى مويى نيست/به يك پشيز نيرزم اگر بهام كنى!/زمانه كرد و نشد، دست جور رنجه مكن /به صد جفا نتوانى كه بى وفام كنى!/هزار نقش توام در ضمير مى آمد/تو خواستى كه چو سايه غزل سرام كنى!/لب تو نقطه پايان ماجراى من است/بيا كه اين غزل كهنه را تمام كنى!
* آنچه در اين يادداشت از غزل سايه آمده برگرفته از سياه مشق، نشر كارنامه، چاپ پنجم، دى ماه ۱۳۸۱ است.

رمزى از آن خوش حال ها

عبدالله كوثرى

سال ۱۳۷۷. آن روز براى اولين بار به ديدار محمد زهرايى ناشر قديمى و خوش سليقه مى رفتم. گفته بود دفترش در خيابان حقوقى است و همين نام كافى بود تا آشوبى در دل و ذهن من برپا كند. وقتى بعد از ساليان سال قدم به آن خيابان گذاشتم گويى پيشاپيش به انتظار رويدادى نامنتظر نيز بودم. يادم نيست كه بعد از چند سال گذارم به خيابان حقوقى افتاده بود. اما خاطراتى كه از آنجا داشتم به سال هايى بس دور، بس دور مى رسيد.
بارى، پلاكى را كه زهرايى گفته بود يافتم. از آستان درى باز گذشتم و آن پله ها را روبه روى خود ديدم. ديگر ترديدى برايم نمانده بود. گويى آن كس كه از پله بالا مى رفت مردى پنجاه ساله نبود. دفتر نشر كارنامه را باز كردم و وارد شدم. انگار رنگ رخسار من بى هيچ كلامى آشوب درون را آشكار مى كرد،  چرا كه زهرايى بعد از سلام و احوالپرسى گفت: چه شده، اتفاقى افتاده؟ گفتم اول تو بگو ببينم اينجا قبلاً خانه سايه نبوده؟ گفت تمام اين ساختمان مال سايه بوده، چطور مگر؟ به گوشه اى از سالن اشاره كردم و گفتم: من هفده ساله بودم كه مى آمدم و درست همانجا مى نشستم و خانم ابتهاج توى فنجان چينى سفيد برايم قهوه مى آورد.

 

سال ،۱۳۴۲ هفده سالگى. شوروشيدايى و شعر. هزار زمزمه آشنا و ناشناخته بر پرده هاى زير و بم جان. سال بلوغ دل و بازتاب زيبايى جهان در هزارهزار آينه پنهان در وجود. و جوشش چيزى شگفت در جانت كه به صورت سيل وارى از كلمات بر كاغذ مى ريخت و تو را حيرت زده و گاه ترسان برجا مى نهاد. و آنگاه ميل به تنهايى. هواى گريز. تا در اتاق بنشينى به انتظار آن حادثه خجسته بهت آور. به انتظار آن جادو. سكوتى راهب وار در برابر كاغذ سپيد. در برابر عالمى كه ذره ذره بر تو گشوده مى شد. هفده سالگى. سال خواندن هاى بى پايان. از حافظ و سعدى و مولوى به «شعر نو» از گلستان و خسرو و شيرين به رومن رولان و بالزاك و هوگو و همينگوى. از تاريخ مشروطه كسروى به ديوان عارف و عشقى و بهار. و باز خواندن و خواندن. و جان چه زيبا مى شد با هر شعر تازه،  حتى با هر كلام تازه. و اين همه سرنوشت تو را رقم مى زد و راهى پيش پايت مى نهاد كه از آن گريزى نداشتى، بگذريم از اينكه قصد گريزى هم در كار نبود هرگز.
در همين سال بود كه هاشم كاردوش،  مردى كه از سال هاى كودكى در چشم من نماد مهربانى و فرهنگ و انسانيت بود (و هنوز هم چنين است) در شعرهاى من به نظر لطف نگاه كرد و آن نوجوان هفده ساله را درخور آن ديد كه او را به ه. ا. سايه كه دوست ديرينش بود،  معرفى كند. سايه هم بعد از خواندن دفتر شعر من با لطف بسيار پذيرايم شد. از آن پس من هر دو هفته يك روز به خانه سايه در خيابان حقوقى مى رفتم. شعرهاى تازه ام را مى بردم و برايش مى خواندم. سايه كمتر از خودش شعرى مى خواند. اما براى من حرف مى زد. هر پرسشى را پاسخ مى داد. و كتاب هايى معرفى مى كرد. اما جدا از همه اينها نفس نشستن در برابر شاعرى نامدار از نسل پيشگام براى من غرورآفرين بود و به من اعتمادبه نفس مى بخشيد. حس مى كردى آن شب  نخوابى ها،  آن تب و تاب ها و آن خواندن ها بيهوده نبوده و قطره باران تو اگر گوهر يكدانه اى نشده، بارى چندان بى ارج هم نيست، ورنه امروز كنار اين مرد ننشسته بودى. آرى سايه درست در زمانى كه شاعر يا نويسنده نوجوان نياز به تاييد و حمايت داشت و حتى نيازمند گوشى براى شنيدن حرف هايش بود به يارى من آمده بود. اين وامى است بس گران كه اين بزرگوار مرد بر گردن من دارد و هرگز فراموشش نخواهم كرد.
آن ديدارهاى به ياد ماندنى شايد نزديك به دو سال به درازا كشيد. بعدها گرفتارى هاى دانشگاه و سيل رويدادها و تجربه هاى ديگر مرا از خانه خيابان حقوقى دور كرد بى آنكه تعمدى در كار باشد.
در اوايل دهه پنجاه رويداد فرخنده ديگرى نام و ياد سايه را ديگر بار در دل من بيدار كرد و آن برنامه «گلچين هفته» بود كه روزهاى جمعه از راديو تهران پخش مى شد. من كه از ديرباز دل به نواهاى شيدا و عارف و درويش و جاهد سپرده بودم در اين برنامه با شكلى ديگر، تفسيرى ديگر يا بهتر بگويم طرزى ديگر از موسيقى سنتى آشنا شدم. و در همين برنامه بود كه شجريان و لطفى و عليزاده و پريسا و هنگامه اخوان را شناختم. سرپرست اين برنامه تا آنجا كه مى دانم سايه بود. اين سرآغازى بود براى احياى آن بخش از موسيقى سنتى ما كه به عقيده من گذشت زمان را در آن راهى نخواهد بود. در همين برنامه بود كه از سايه چند ترانه به ياد ماندنى شنيدم. هنوز در خاطرم هست آن حالى كه نخستين بار با شنيدن ترانه به ياد عارف بر من رفت و بعدها هم آن غزل حيرت انگيز با صدا و نوايى كه وصفش به كلام درنمى آيد:
آه كه مى زند برون از سروسينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو مى كشد كمان
من حتى از همان دهه چهل كه برخى تند و بى پروا به غزل مى تاختند و آن را قالبى نه درخور شعر امروز مى شمردند با اين سخن هم آواز نمى شدم، حتى در زمانى كه سراپا مفتون شعر شاملو بودم. آخر تمام تاروپود جانم آغشته به غزل حافظ و سعدى و مولوى بود. غزل براى ما ايرانى ها همواره زمزمه اى صميمى بود براى بيان بى تابى ها و شوروشرى كه شايد در هيچ زبان ديگرى اينچنين خوش نمى نشيند كه در غزل. اصولاً هيچ قالب هنرى يكسره منسوخ نمى شود بلكه در هر دوران مى توان با دميدن نفسى نو آن را تازه كرد. اما اين را نيز بگويم كه غزل بسيارى از معاصران را خوش نمى داشتم و نمى دارم. چراكه اينان با تعصب تمام يا به سبب ناتوانى هنوز همان «ذهن و زبان» قديمى را با واژه هايى زمان فرسود به خواننده امروزى تحميل مى كنند. غزل سايه چنين نيست. شعر او اغلب نسيمى از جان انسان امروزى دارد و راستش را بخواهيد بيشتر از خيلى «شعرهاى نو» بر خواننده ايرانى تاثير نهاده و مى نهد. به راستى نمى دانم جز شعر چند شاعر بزرگ معاصر، كدام شعر امروز مى تواند مثل مثنوى هاى يادگار خون سرو و بهار غم انگيز يا غزل هاى چون به نام شما، حسرت پرواز،  حصار، زندان شب يلدا،  پاييز، شبيخون،  بيداد همايون و بسيارى ديگر از غزل هاى سايه گوياى سرنوشت انسان ايرانى در اين چند دهه اخير باشد.
اما اگر بخواهم از شعر و از شعر سايه سخن بگويم از آن مى ترسم كه بسيار حرف هاى ديگر نيز به ميان آيد حال آنكه قصد من بيش از هرچيز زنده كردن مهرى و يادى است كه به ساليان سال در دل نشسته، مهرى و يادى كه بيرون نمى توان كرد حتى به روزگاران.
سال ،۱۳۸۳ مشهد. اينكه خانمى محترم از آن سوى خط تلفن با صدايى كم و بيش خسته و با زبانى بس فرهيخته از ترجمه هاى ناچيز تو قدردانى كند و كلاه گوشه اين قلمزن كمترين را با لطف بى دريغش به آفتاب برساند بى گمان شيرين است و اعتمادبخش، اما تو هنوز نمى دانى روزگار در هر چرخش چه شگفتى ها براى مات كردن تو رو مى كند. پس رسم سپاس به جا مى آرى و نام خانم را مى پرسى. «من آلما ابتهاج هستم». فرياد حيرت و شوقت به هوا مى رود كه: خانم ابتهاج شما مرا به ياد مى آريد؟ من هفده ساله بودم كه به خانه شما مى آمدم. خانم مى گويد: بله وقتى نام شما را به هوشنگ گفتم،  گفت اين همان دوست جوانى است كه سال ها قبل به خانه مان مى آمد. الان هم خودش اينجا ايستاده و مى خواهد با شما صحبت كند.
و اين ديگر فراتر از حد شكيبايى است. اشك در چشمم مى جوشد. درست نمى دانم چه گفتم و چه شنيدم، اينقدر يادم هست كه نشانى خانه سايه را گرفتم تا در اولين فرصت به ديدارش بروم.
اين بارديگر به خيابان حقوقى نمى روم. با چند شاخه گل و چند كتاب زنگ در خانه را مى زنم. سايه خود در را باز مى كند با همان چهره گيرا و دلپذير. در آغوشش مى گيرم و آن پسرك هفده ساله بار ديگر سر بر سينه گشاده سايه مى گذارد. سرى با موهايى سراسر سپيد.


سخنى در نسبت شاعرى و روشنفكرى

رصد سايه در سپهر شعر نو فارسى     هوشيار انصارى فر

براى سيروس فتاحى متخلص به «ساقى»
زين بيابان گذرى نيست سواران را ليك
دل ما خوش به فريبى ست غبارا تو بمان
سايه
از سايه كه سخن مى شود قبل از هرچيز از نسلى سخن مى شود كه سايه از آن سر بلند كرده است، و اين سخن را كه به يك اعتبار در حق هركسى مى توان گفت، در حق سايه و نسل سايه على الخصوص ادا مى توان كرد. نسلى كه بى شك نه فقط موسس ادبيات جديد فارسى، كه نسل بنيانگذار روشنفكرى ايرانى است به طور كلى. متولدان ۱۳۱۰- ۱۲۹۰. فرزندان مشروطه و ما بعد. نسلى كه نويسندگان و هنرمندان و روشنفكرانش در حد فاصل دهه ۲۰ تا اواخر ۴۰ تولد تاريخى پيدا كردند با نقطه عطف ۲۸ مرداد ۳۲ در نيمه راه.
و چه بسيار بزرگانمان كه مى گويند نه، مى گويند حقيقت عريان تاريخ معاصر ما ايرانيان جز اين نيست كه نه تنها پنجاه شصت سال پيش در دهه ۲۰ و ،۴۰ كه حتى امروز در سال ۸۵ هم، پايمان را از دايره مشروطه خواهى بيرون نگذاشته ايم. كلامى است حكيمانه، اما تاريخ نگارى على القاعده از آنجا كه با امر درزمان(diachronic) سروكار دارد معطوف به تفاوت ها است و لاجرم بيش از آن كه نگاشتن پرسش هاى گاه ازلى باشد قلم انداز كردن پاسخ ها است و بر مبناى همين قبيل تفاوت هاى مغفول مانده است كه حد فاصل ۵۰-۱۳۲۰ را خاستگاه پديده اى جديد بايد تلقى كنيم، پديده اى كه فاقد هر سابقه اى در تاريخ چند هزار ساله ما، دست كم به صورت پيكره اى اجتماعى بوده است. پديده اى جديد كه بدون استقرار نسبى حداقلى از مدنيت مدرن به د شوارى مصور بود، چراكه در حقيقت پيش از هرچيز ديگر عبارت بود از پاسخى، يا مجموعه اى از پاسخ ها، به پرسش هاى برآمده از مدنيت مدرن: آرى روشنفكرى ايرانى، كه قبلاً اگر از خود اسم پر طمطراقى هم داشت («منورالفكرى»)، رسم قابل ذكرى نداشت، و پيشگامان اغلب منفردش چون دهخدا و عشقى و رفعت و بهار و تقى زاده و هدايت و ديگران، اگرچه از همان ساليان مشروطه خواهى و حتى پيشتر، سرى هم در ميان سرهاى «رجال» وقت خود داشتند، تا پيش از شهريور ۲۰ خود را به صورت نهادهاى اثرگذار، و مستقل از تجدد خواهى سياسى، نتوانسته بود تجسم و تجسد ببخشد.

 

و روشن است كه روشنفكرى را برخلاف برخى ديدگاه هاى رايج اخص از تجدد يا تجدد خواهى مراد مى كنيم، ازجمله برخلاف آل احمد كه احتمالاً نخستين نظريه پرداز روشنفكرى ايرانى و خود البته روشنفكرى بود برآمده از همان نسلى كه سايه هم از آن سر بلند كرده است. نخستين نسلى كه خود را ناگزير از پاسخ به پرسش هاى برآمده از شهرنشينى جديد و به طور كلى امر مدرن مى ديد، اگرچه پاسخ هاى خود را اغلب به صورتى نقيضه وار در مخالفت سياسى با همان حكومت مركزى ارائه مى كرد كه از قضا دست اندركار برنامه آمرانه مدرن سازى كشور و خود عامل اصلى توسعه شهرهاى مدرن بود.
و چطور؟ اين خود يكى از هزار و يك حكايت ناخوانده تجدد ايرانى است.
•••
و اما از سخن سايه كه حرف مى شود قبل از هر چيز از غزلش حرف مى شود و از شعر به اصطلاح نيمايى اش و در ميان آن دسته از شاگردان بلافصل نيما كه نظير كسرايى، زهرى و حتى اخوان بيشتر از ديگران به او شبيه اند، استادى و تردستى بى ترديد او در غزل به راستى آدمى را به فكر مى برد كه چيست، كه معناى سخن سايه چه مى تواند باشد از منظر تاريخ نگارى روشنفكرى ايرانى؟
تاريخ نگاران اندك شمار تاريخ روشنفكرى ايرانى، در رواياتى كه از ماجراهاى «سنت و مدرنيت» در ايران مى كنند، نسبت ساير شخصيت ها را با اين دو قهرمان يا ضد قهرمان از سه حال خارج ندانسته اند: طرفدارى از سنت و مخالفت با مدرنيت، طرفدارى از مدرنيت و مخالفت با سنت و سرانجام طرفدارى از بخشى سنت و مدرنيت و در عين حال مخالفت با بخش هايى از هر دو و البته در اين ميان كمتر كسى است كه مانند تقى زاده جوان يا شيخ فضل الله سالخورده، خود را سنت گراى محض يا مدرنيست ناب بداند… البته هميشه اين ديگرانند كه پاى در سراشيب «افراط و تفريط» دارند. بارى اين گرايش به ساده سازى كيفيت چندرگه صد سال گذشته و تقليل آن به تقابلى دوتايى، همان قدر دامنگير روشنفكران بوده است كه ديگران و بلكه درست تر اين است كه اين سخن اساساً سخنى است روشنفكرانه. سينماى ملى، تئاتر ملى، موسيقى ملى و تعداد بى شمارى از ديگر آرمان هاى ملى ما بر همين جزميت روشنفكرانه بنا شده اند و براى رصد كردن شعر سايه در سپهر شعر  نو فارسى راهى نيست لاجرم جز آن كه آن را در اين سپهر بزرگ تر رصد كنيم.
تاريخ حيات سايه در مقام شاعر مانند برخى معاصرانش از قبيل اخوان، مشيرى، زهرى، كسرايى و شگفتا، معاصر دير از راه رسيده اش جلالى، تاريخ به نسبه كم فراز و نشيبى بوده است. او برخلاف شاملو، شاهرودى، سپهرى، رحمانى، نادرپور، مفتون، ايرانى و حتى ديگر غزلسراى هم نسل خود سيمين، در بخش عمده دوران شاعرى به تعريف و تصور اوليه اى كه از تجدد ادبى داشته كمابيش وفادار مانده است، شعر نيمايى به معناى عام، در ساليانى كه روى كردن به «قالب نيمايى» فى نفسه نشان نا رضايى از وضع موجود بود و زبان جديدالتاسيس شعر نيما كه على القول خودش زبان دل-افسردگان بود، در عين حال زبان طيفى از روشنفكران تندرو چپگرا هم بود كه گاه، قوالب قديم شعر فارسى را هم بسته و هم ارز هرگونه ظلمت و ارتجاعى تلقى مى كردند.
شاعر ما اگرچه «نو پردازى» را به صورت پيشرس با چار پاره سرايى احساساتى آغاز كرده بود، خيلى زود در بيست و سه سالگى با تحرير توبه نامه در مقدمه سراب (۱۳۳۰)، با جوانى به غفلت گذشته، با عشق، با رويا و با سراب وداع مى گويد. دير است گاليا به ره افتاد كاروان و تشرف پيدا مى كند تو گويى به كيش مهر مغان، به آئين نياكان، كه به صورتى نقيضه آميز همان مذهب باطنى گرانه منورالفكرى است و مثل بيشتر هم نسلانش ناگهان شروع مى كند به نوشتن اينگونه سطرها بلافاصله بعد از سراب:
آرى اين پنجره بگشاى كه صبح/ مى درخشد پس اين پرده تار./مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.
وز رخ آينه ام مى فسرد زنگ فسوس:
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار،/خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
بارى اين سطرها از شعر بسيار مشهور «شبگير» خود جامع صناعت هاى گاه متناقض شعر نو سايه، على الخصوص در ساليان ابتداى شاعرى است. گرايش به زبان معقول و رسمى كه بعدها به زبان روان و عراقى وار شعر سال هاى ۴۰ و ۵۰ او منجرشد از همين شعر ۱۳۳۰ هويدا است و عدم تساوى مصاريع، تكيه بر اركان عروضى و طرز پايان بندى سطر را هم از شعر نيمايى اخذ مى كند، و از شعر شخص نيما پاره اى تمهيدات را، فى المثل در نحو و قافيه پردازى و چه بسيار بزرگانمان كه بر همين خصوصيات بسيارى از نسل سايه انگشت مى گذارند كه همين است برزخ و بحران «سنت و تجدد» كه دامنگير ايران و ايرانى است، و على الخصوص روشنفكرى ايرانى است. يك سخن حكيمانه ديگر، و طبق معمول انتظار حكيمانه تر از آن كه ما را سرانجام به گونه اى تاريخ نگارى يكصد سال گذشته مان نائل كند، و فى المثل فرق فارق مهر گرايى مضمر در چنين بيتى را:
نفحات صبح دانى ز چه روى دوست دارم/كه به روى دوست ماند كه برافكند نقابى
با مهر گرايى دو و بلكه چند رگه (hybrid) مضمر در اين سطرها نشان دهد:
در نهفت پرده شب، دختر خورشيد/نرم مى بافد/دامن رقاصه صبح طلايى را...
و كيست نداند كه ما هنوز قدمى براى تبار شناسى همان به اصطلاح «سنت» چند رگه قرن هفتمى شيخ اجل مان هم بر نداشته ايم؟
و بارى همين ها ما را مى رساند به مهمترين نسبت سايه  نوپرداز با شعر نيما كه همان مشاركت او است در خوانش «سنتى» و بسيار رايج تمثيل گرايانه از «سمبوليسم نيمايى»، ميراث مشتركى كه سايه با چند نفر ديگر از هم نسلان اش از قبيل كسرايى و زهرى و بخش هايى از اخوان و بخش هايى از شاملو، براى نسل جوان دهه ۵۰ باقى گذاشت. نسل جوانى كه با شليك اولين گلوله ضد حكومتى در آسمان سياست ايران و با صعود دستورى سرعت توسعه اقتصادى و تاسيس سينما تك راديوسيتى در خيابان اصلى تهران، ديگر البته نمى توانست صداى نايكدست خود را، از حنجره شعر نيمايى، به گوش ها برساند. آن اولين گلوله پيش از آن كه بر هر هدفى، بر آن حنجره شيوا نشست و آن جمعيت شكوهمند را دچار تفرقه كرد. شعر نيمايى را كه بى ترديد مهمترين جواب روشنفكرى ايرانى بود تا سال ،۵۷ به جهان جديد و جوانى كه او را خطاب كرده بود.
سواى «غول»هايى مثل سايه، از منظرى كلى چشم انداز شعر نو فارسى را در دهه ،۵۰ شعر بدنه، كه برخى محققان از آن تحت عنوان شعر «چريكى» (؟) ياد كرده اند، به علاوه جريان هاى اقليت باقى مانده از دهه چهل نظير موج نو و شعر ديگر و جريان هاى جديدترى از قبيل شعر ناب، و شاعران منفردى نظير براهنى و سپانلو و... ترسيم مى كنند. در حالى كه اين جريان هاى اقليت براى تحقق جنبه هاى آوانگاردتر و تجربى تر شعر نيمايى تاسرحد مخالفت با شعر نيمايى جدوجهد مى كردند، شاعران بدنه و جريان اصلى شعر فارسى آن سال ها، اعم از نوخاستگان و سالخوردگان، دل به آن روى ديگر شعر نيمايى بستند و چنان كه دانى كار آن را يكسره كردند. آنها به نجات شعر از سرمايه دارى و زمين دارى و سلطنت، امپرياليسم و استبداد و بى عدالتى، از يزيد و فرعون و از هرچه پليدى ديگر، كمر بسته بودند، و نام ديگر اين همه البته «فرماليسم» بود. و به راستى براى آن شاعران جوان خشمگين، با سبيل هاى چخماقى با موهاى بلند با عينك هاى سياهشان شبيه فرامرز قريبيان فيلم گوزن ها، فرماليسم، اجرا، سطر بندى، زبان و لحن و آهنگ... چه كاربردى داشت؟ «فرماليسم» اگر خود عين «سوء نيت» سارترى به شمار نمى آمد، در جهانى كه در او ديويد راكفلر و يزيد بن معاويه هل من مزيد مى طلبيدند، دست كم نوعى بلاهت و بى رگى به حساب مى آمد. اين بود كه در دفتر شعر نيما يوشيج كه به راستى موسس شعر نو فارسى است با تمام تناقضاتش، شعرهايى مانند ماخ اولا و ققنوس و همه شب ناخوانده ماند تا شعرهايى از قبيل  آى آدم ها در سرسراى شعر معاصر طنين انداز و مستولى شود. و همين بود كه بار ديگر اسم سايه را بر سر زبان ها مى انداخت و بهتر بگوييم، بر سر زبان ها نگه مى داشت.
در همين سال ها غزل او هم كه البته پيشاپيش خريدار داشت و از جمله به واسطه برنامه بسيار مهم و پر مخاطب گل ها مورد اقبال خاص و عام بود، به گل سرسبد هنرجويان و برآمدگان مركز حفظ و اشاعه، و بعدها چاوش، بدل شد. نسلى از نوازندگان جوان روشنفكرى كه نوع خاص «سنت گرايى» آنها در كنار گرايش هاى تند سياسى شان، ايشان را در شمار مهمترين جنبش هاى فرهنگى دهه انقلاب اسلامى قرار مى دهد. اين غزل به تدريج با از دست دادن مايه هاى مضمونى رمانتيك اوليه خود و با تكيه بر مهارت هاى اجرايى غزل كلاسيك فارسى، با درونى كردن ويژگى هاى بيانى شهريار، حافظ و بعدها مولوى، سايه را صاحب صدايى كرد كه در گوش آن نسل و دو سه نسل بعد، همان صداى هويت از دست رفته موعود ايرانيان بود، خويشتن گمشده اى كه باز جستن اش دغدغه مشترك «روشنفكران» و «مردم» در آن ساليان بود. و غزل هاى سياسى آن سال هاى سايه به يكى از صداهاى مهم آن انقلاب مردمى و يكى از مهمترين مشاركت هاى روشنفكران در جريان آن بدل شده بود.
چون شب به سايه هاى پريشان گريختى/چون آفتاب از همه سو جلوه گر بيا/در خاك و خون تپيدن اين پهلوان ببين/سيمرغ را خبركن و چون زال زر بيا
بارى، همان نسبتى كه ميان موج نو و شعر ديگر با شعر شاعرى مثل ايرانى برقرار بود، ميان شعر نو بدنه دهه پنجاه با شعر شاعرى مثل سايه برقرار بود، اعم از اين كه آن را «متعهد»، «چريكى» يا هر چيز ديگر بخوانيم. شاعران جوان تعهد به مبارزه با حكومت پهلوى، و از لحاظ جمال شناختى، گونه اى تمثيل گرايى كاربردى را از شعر سايه اقتباس كردند، بدون طى طريقى طولانى، چرا كه «شب» پر دلالت و پر ابهام نيما را سايه خود سال ها پيشتر به حكومت پهلوى تقليل داده بود. در اين ميان زوائد و اضافات را هم به دور ريختند، فكر زبان و بيان و سبك و سياق را، هر چيزى را كه نشانى از فرماليسم منحط در خود داشت، و گويا به زباله دان تاريخ، در سال هايى كه استاد خود در وصف آن مسلك تناقض آميز داعيانه- روشنفكرانه چنين نوشت، و البته با زبانى به مراتب «شفاف»تر و «بى پيرايه»تر:
از مى، از گل، از صبح/از آيينه، از پرواز،/از سيمرغ، از خورشيد،/مى گفتيم./از روشنى، از خوبى،/از دانايى، از عشق،/از ايمان، از اميد،/مى گفتيم.
و بارى به اين ترتيب اگر هم به تاسى از بزرگان حيات يكصد سال گذشته ايرانى را ميدان نبرد اين دو نيروى به ظاهر رقيب بشماريم، از پافشارى بر اين نكته نمى توانيم خوددارى كنيم كه حاصل جمع آمدن سنت و مدرنيت اگر نه به چيزى ثالث، به چيزى يكسره ديگر منجر شود، به هيچ چيز منجر نمى شود الا عقب نشينى تدريجى يكى به نفع ديگرى، عقب نشينى بيان تصويرى در برابر بيان خطابى، سمبليسم مدرن در برابر تمثيل سنتى، و شعر نيمايى در برابر غزل. گمان نمى كنم كسى پيدا شود كه شعر سايه را به اعتبار جمال شناسى محافظه كارانه يا شعارهاى راديكال اش، يكسره سنتى يا يكسره مدرن بداند و اگر كسى پيدا شود كه شعر او را شعر حاصل جمع التقاطى سنت و مدرنيت بخواند، به راستى كه دچار همان اشتباهى است كه سايه و غالب شاعران هم نسل او بودند: تفكيك فن مدرن از فكر مدرن، تفكيك صورت از محتوا. و شعر سايه در فراسوى نيك و بدش شعر چنين تفكيكى است.

 


 

تاملى بر جادوى شعر سايه     در قلمرو انزوا     شاهرخ تندروصالح

(۱)
توفندگى شعر سياسى- اجتماعى، ماهيتى متفاوت با شعر ناب دارد. به طورى كه هر چقدر شعر سياسى- اجتماعى در قلمرو مطالبات عمومى سير مى كند، شعر ناب جست وجوگرى را به مخاطبان خود مى آموزد. قلمرو شعر مورد نظر در ادبيات ما گستره اى به وسعت «رفتن» اما همه جا تا نرسيدن رفتن دارد. از مشخصه اصلى اين گونه شعرى، كاملاً شخصى بودن آن است، هر چند كه موضوع و درونمايه اش عموميت داشته باشد. اين پررنگ ترين شاخص را مى توان در مسير طولانى ستيز شعر با قدرت به خوبى ديد.

با اين همه نمى توان سابقه چنين شعرى را از شاعر امروز تا رودكى عقب كشاند؛ كه سنت بازگشت به گذشته براى بازشناخت آن مسئله اى را حل نمى كند. زيرا آنچه همواره از اين شعر مدنظر بوده، گويايى اش در مناسبات گفتمانى شاعر و جامعه است و اين گويايى به خاطر آميختگى شعر با جلوه هاى شعار و عموماً پيچش تو در توى استعاره ها و تعابير انتزاعى گمشده اى بى نام و نشان مانده است. عبور از گمشدگى رابطه انسان با شعر و به تعبيرى، آدمى با درونمايه هاى عاطفى خود خاصه در رويارويى با مصائب و مشكلات روزمره نخست در قالب طنزهاى سياه و پس از آن در حجم قابل توجهى از شعرهاى عامه پسند تجربه شد. ادبيات شعرى ايران كه بيش از چهار قرن در محاق استعاره ها و خاصه سرايى ها مانده بود و بازگشتى بى رمق را نيز به تجربه نشسته بود، با ظهور نيما و پيروانش زاويه اى براى گفت وگو از انسان با گوشت و پوست و خون را برگزيد؛ زاويه اعتراض مليح: من كيستم؟ كيستى و چيستى «من» اجتماعى همراه با پررنگ شدن «فرديت» در شعر فارسى دستاورد تلاش هايى بود كه در اين دوره باليد و شعر فارسى، در مقطع تاريخى دگر شدن ساختار قدرت سياسى- اجتماعى ايران با رويكردى خاص، وارد عرصه گفتمان با جامعه شد. به طور خلاصه و گذرا مى توان اين رويارويى را سنگ بناى اصلى شعر سياسى- اجتماعى ايران به حساب آورد. تلاقى اين شعر با قد كشيدن احزاب آن زمان با يكديگر را مى توان عظيم ترين چالش ادبيات با چيزى به نام سياست بازى دانست. چالشى كه بسيارى از شاعران را در تور و تنور خود به انتها رساند. با اين همه نمى توان اين عرصه آزمون را يك سره مقهور ترفندهاى رنگارنگ ديد. چهره هايى هستند كه شعرشان آينه تمام نماى انديشه و دغدغه شان نسبت به انسان و مايملك داشته و نداشته اش در جهان است. و شعرهايى هستند كه فراتر از جدول ضرب  هاى محاسبات حزبى، از آدمى، رنج ها، شادى ها، زخم هاى پيدا و پنهان و عشق هاى سوخته در ياد او مى سرايند. اين شعرها را مى توان برگى از شناسنامه تاريخ قومى و انديشه اجتماعى شاعر دانست. يكى از عرصه نوردان اين طيف شعر در ادبيات ما، هوشنگ ابتهاج است؛ شاعرى كه در قلمرو انزوا و سلطانى واژه هايش راوى زخم هاى استخوان سوز، عشق به آزادى، ستايش تلاش انسان براى «شدن» و حريم دارى از حرمت عشق و اميد هميشه است:
گنج بى قدرم به دست روزگار مرده دوست
آنگهم داند كه خود در خاك بسپارد مرا
سينه صافى گرفتم پيش چشم روزگار
تا در اين آينه هر كس خود چه انگارد مرا
(۲)
شعر در ذات خود، تامل عاطفى شاعر در لحظه به لحظه زندگى كردن و اميد در دل نو ساختن است و كلمات در نزد او جان مايه آفرينش جهانى ديگرند؛ جهانى كه مى توان آنجا زير سايبان شعر شاعر، از «انزوا» و «بى خودى» گريخت و به «شادى»،   «آزادى» و «عشق» رسيد: جايى براى خيال نمودن اميد.
بيش از شش دهه شاعرى ابتهاج دعوت شاعرانه او به گريز از انزوا، پذيرفتن مسئوليت انديشه  داشتن بر ديگرى و كاشتن نهال اميد در جان هايى است كه هول و ولاى رفتار پيچيده اهل جداول و دروغ، بوى خوش آن را از جان هاى شيفته حقيقت و فرزانگى زائل كرده اند و آدميان اين قلمرو از جزيره رنج، نو و كهنه شدن هاى متوالى آن را سايه به سايه با تاريخ آزموده و پيموده اند. سياست، شكارچى است و شاعر شكارى بى پناه و جان پناه. مرور كنيم خاطره هاى قومى خود را در آثار شعرى كسانى چون: اديب الممالك فراهانى، عارف، ايرج ميرزا، لاهوتى، عشقى، فرخى يزدى و آمد و شدشان در تور و تنور سياست. آيا مى توان اين قافله را با شاعرانى از ديارى ديگر مثلاً آلن پو، رمبو، بودلر، مالارمه و پل ورلن مقايسه كرد؟ به نظرم پاسخ منفى است. چون ما داراى تجربه و افق فرهنگ عمومى و مطالبات مشترك با فرهنگ هاى ديگر نبوده و نشان مى دهيم كه نيستيم. از همين رو مطالبات اجتماعى- سياسى آنگاه كه بر زبان شاعرانمان جارى مى شود رنگ و رويى ديگر مى گيرد. مى توانيم كارنامه شعرى رحمانى، اخوان، نادرپور، كسرايى، كيانوش و ابتهاج را ورق بزنيم. اينان كه هركدام به نوعى همسو با جهان بينى نيما يوشيج در شعر مدرن ايران داراى صداى خاص خويشند. از اين خيل شايد تامل بر شعر سايه و سلوك شاعرانه او، در رويارويى با شعبده سياست و قدرت، بتواند نوعى عقلانيت انتقادى شاعرانه را به ما معرفى كند؛ عقلانيتى كه در چرخشت دگر شدن، شاعر ما را از «مجازيت عشق» به صحن و سراى آشوب ها و هياهوى تاس بازان كشانده مى بيند و پس آن گاه در بازگشتى جانانه پيامى انسانى را به درونمايه شعر ما مى بخشد: سياست به جز خدمت خلق نيست...
(۳)
دشوار است بتوان منش  خاصى را براى شعر سياسى- اجتماعى ايران تعريف كرد. بى شك اين دشوارى ريشه در چيستى ورود شاعران ايرانى و فارسى زبان به قلمرو پرخار و خطر سياست و سياست زدگى دارد. آنچه ما امروزه به عنوان سياست مى شناسيمش و بازى با  آتش آن را در ذهن داريم، رفتارهايى رنگارنگ و غيرقابل پيش بينى است كه پرداختن به آن هست و نيست آدمى را در داو اول مى طلبد. اين بازى از قرار معلوم ابتدا و انتهايى ندارد، اما برنده و بازنده آن به خوبى معلومند. شايد اكنون راحت تر بتوان اميدهاى ملك الشعراى بهار را در كنار دغدغه هاى نسيم شمال در بوته نقد گذاشت و سنجيدشان كه آنها در رويارويى با سياستمداران و شعبده بازان اين عرصه، چه مطالباتى را رقم مى زده اند؟
فرو افتادن تشت سياست ورزان قاجار از بام سلطنت موروثى، شكسته شدن پيله انزوا در بازگشت ادبى را به دنبال داشت. مضامين و درونمايه شعر فارسى رو به دگرگونى گذاشت: ابوالقاسم لاهوتى و ميرزاده  عشقى، لاهوت و ناسوت انسان ايرانى را در شعرهاى خود به تجربه نشستند. آنچه كه از اين تجربه هاى شاعرانه به جامعه آن روز رسيد مطالباتى بودند كه همچنان جامعه ما در پى رسيدن به آن سرگرم واژه گزينى است: توسعه،  آزادى، عقلانيت، انتقاد و... شاعران آن عهد و دوران نيز مانند دل مشغولان به وادى شعر در زمان حاضر، درگير با حوادث و مسائلى متنوع بودند؛ مسائلى كه گويى هيچ وقت براى ما تمامى ندارد و در لايه پنهان خود نشانه اى بر معلق بودن ما در برهوت از گذشته تا هنوز است. اينجا اما چيزى، اتفاقى بايد صورت ببندد تا شعر اجتماعى مان صاحب تجربه اى روزآمد شود: تجربه همراهى با طبقات جامعه. توازن در اين معادله را چه ويژگى ها و شاخص هايى برقرار مى سازند؟ روشنفكران، سياستمداران، حاشيه نشينان، گزارشگران و يا چهره هاى پنهان؟ كدام؟!
آنچه مسلم است و تاريخ ادبيات نيز مهر گواه بر آن مى گذارد اينكه: خردترين سهم، سهم خرد روشنفكرى و عقلانيت انتقادى است. چگونه مى توان اين نبود را در شعر به بازخوانى نشست؟
شاعرى كه اين همه را مى بيند و دم بر نمى آورد يا دم برمى آورد و بر جان نمى نشيند و زمزمه نمى شود، جايى بايد قافيه اى را باخته باشد كه قلندران حقيقت خفته در زير خاكستر قرون به نيم جوش نمى خرند. اين طايفه، طايفه شاعران تماشايند. تامل بر چيستى آرمان انسان ايرانى خاصه در كشاكش هاى آرمانى، تامل بر انتخاب او از جهانى است كه دم به دم در حال نو شدن و پوست انداختن است. شاعرى كه بار اين دگرشدگى را بر دوش جان مى گيرد، نمى تواند بى تفاوت تر از ابرهاى عقيم، در «من» شاعرانه و مصطلح يا «من» عارف خود متوقف بماند و دم برنياورد و همچون سلاطين جزيره متروك رنج ما، خطبه خوان «اين مباد» «آن باد» باشد. شاعرى كه درك اين هندسه زمخت را دارد، مى تواند «سايه» وار تجربه عبور از «من» فردى به «من» اجتماعى را براى شعر سكوت به ارمغان بياورد. از خيل شاعران يكى هم كه بتواند «سايه» باشد براى ما غنيمت فهم و انديشه همواره سرخورده و پا پس كشيده از تكاپوى عقلانيت است. چنين است شايد كه در حاشيه قافله ها، كسى به نظاره حقيقت جان آدمى و حقوق فرزانگى آدميان رد پاى گمشده اش را مى جويد؛ گمشده اى به نام آزادى.
(۴)
زمانه فرصتى خوب براى زيستن تجربه ها است و شاعر، گاهى بهترين انسان تجربه زيست است. همواره چيزى از تاريخ در زمانه جريان پيدا مى كند كه شاعر با قدرت شگرفش مى تواند زير و بم آن را كشف كند. اين زير و بم ها سپيد نوشته هاى زمان است. شاعر اگر شاعر باشد و در چنته تجربه هاى زيسته خود فهم توامان رودكى تا حافظ را دريافته باشد نسبت به رعايت فاصله اش با تاريخ سازان و شعبده بازان، سر تا پا هوش و نبوغ خواهد بود؛ هوش و نبوغى كه بازتاب دهنده تجربياتش از زمانه خود است. تجربه فهم آزادى و مطالبه عمومى آن عمده ترين تجربه اى است كه ايران ما پير و جوان و خرد و كلان سنگش را بر سينه زده اند و عجبا شعر بى دروغ و بى نقاب چگونه شعرى مى تواند باشد وقتى كه پرنده هاى شعر، بى جنگل و بى سرو و بى بهار و بى نغمه هستند؟ چيزى نزديك به دو دهه از فروپاشى قاجار و جبه گردانى رضاخان ميرپنج، شاعران آزادى فرصت تجربه اى را در ادبيات مى آزمايند كه تجربه سهيم ساختن شعر در فهم آزادى است.
ابتهاج با تامل بر نخستين تجربه هايش در شعر دريافت هايش از نو شدن روزگار، دگرشدگى مطالبات و پررنگى حضور در كنار ساير آدميان را صورتى ديگر مى بخشد. حركت نخست او در شعر هر چند از همراهان تجربه نيما به حساب مى آيد، فرم غزل و ملاطفت هاى عاشقانه آن را دارد؛ ملاطفتى كه در گام بعدى اش بدل به نيروى محرك جست وجوى حقيقت مى شود. سايه در زمانه خود جوياى حقيقتى است كه در مسير آن عشق به ديگرى نيز رخ مى نمايد. او به خوبى و با هوشيارى دريافته كه چگونه عبور از تاريخ سازان را بدل به تجربه اى منفرد سازد، چه اينكه مى داند تاريخ ساز بندبازى است كه به حكم غريزه طلب قدرت مطلق، مدام در حال شكار است. آيا عبور «سايه» از نقاب هاى تاريخ و تاريخ سازان قابليتى نيست كه به مددش شعر سياسى- اجتماعى ما بى آلوده دامانى، تجربه اى ارزشمند از هندسه شعر اجتماعى را از آن خود ساخت؟ ايجاد توازن در قالب غزل، زبان مخملين آن پشتوانه دايره واژگان عميق و انديشه ورزى با آن در حوزه تفكر اجتماعى، مسئله اى است كه غزل هاى ابتهاج معرف ويژگى هاى ساختارى آن است. گوياترين اين ويژگى ها را در حداقل پنج دهه شعر سياسى- اجتماعى ايران مى توان در تاثيرپذيرى شعر ايران در دهه هاى شصت و هفتاد ديد. با اين تفاوت ماهوى كه شعر ابتهاج خاصه شعرى كه از درونمايه  اى سياسى- اجتماعى برخوردار است در پرهيز مدام از گفتمان با قدرت سياسى به سر مى برد و از سوى ديگر، ارائه نمى دهد. بدين ترتيب ابتهاج شاعر، مبدع نگاهى عقلانى به زمانه و فرصت شاعرانه زيستن در تجربه هايى است كه پاى بسيارى از شاعران در مسير آن لغزيده است. چهره نگرش هاى شاعرانى از اين دست را مى توان در خيل شاعران دربارپسند، ناسيوناليست و مرام نواز ديد و با سايه سنجيد.
(۵)
غليان و جوش و خروش احساسات و عواطف حجم وسيعى از ساختمان غزل را در شعر فارسى اشغال كرده اند. شايد به واسطه پرداختن بيماروار و رمانتيسيستى شاعران ما به مقوله عاطفه و عشق به ديگرى باشد كه به غلط قالب غزل، قالب تمام شده شعر كلاسيك فارسى خوانده مى شود. آنان كه بر چنين باورى پافشارى خودآزارانه و دگرآزارانه دارند به يقين فرصت خلوت با شعر شاعرانى چون هوشنگ ابتهاج را در خودبينى نديده اند. تامل بر شعر سايه، تامل بر نيم قرن شعر شريف بى دروغ است كه غزل دهه هاى شصت تاكنون به خوبى حتى از نظر دايره واژگانى و پرداخت هندسى زبان از آن متاثر است. چه بخواهيم چه نخواهيم رگه هايى پررنگ از اين تاثيرپذيرى را در شعر شاعران پس از انقلاب مى توان ديد. شاعرانى كه با سخت كوشى در پى كسب تجربه منهاى هزينه از توشه عقلانيت انتقادى بودند. اما غزل اين طايفه كجا، غزل هاى سايه كجا؟
«ابتهاج» شاعر چهره قابل تاملى از شاعرى انديشمند در قلمرو عقلانيت و انتقاد را در حافظه ملى ما دارد. شاعرى كه مى تواند قدرت تشخيص مجازيت عشق و قدرت طلبى را در زمانه پرآشوب خود در بوته نگاه منتقدانه خود بسنجد و شتك زدن خون را بر كتيبه هستى پايمال شده بسرايد و صدايش را به چلچله هاى بهارى ببخشد كه سروهايش در خون خويش افتاده اند، چنين شاعرى حرفى از جنس حقيقت در خود دارد كه مى تواند سراينده آه آينه باشد. ابتهاج شاعر سروها، جنگل، آفتابگردان و آينه است؛ آميزه اى از   آزادى و بالندگى، رازآميزى و سرسبزى، روشنگرى و بينش. اين همه شيدايى و زيبايى كفايت مى كند تا شيفتگان جادوى شعر، عطر نفس هاى تغزل نيز به درون كشند؛ بوى خوش استغنا...


 

ادب نامه روزنامه شرق 7 تیر 1385

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون     |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون     |    آدرسهای مفيد
تماس با کانون: kanun@andischeh.com