آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

   محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذين) در مصاحبه با روزنامهً شرق :سراب زندگی را به رخم نکشيد. 

 محمود اعتمادزاده (به آذين) يك شمايل است. شمايل پنجاه سال جريان روشنفكري ايران! به آذين مردي است در رديف اشخاصي چون محمدقاضي، ابراهيم يونسي، نجف دريابندري و... مطمئنا جوانان ديروز با شنيدن نام به آذين به ياد خاطرات پرشور گذشته مي افتند اما جوانان امروز با ديدن نام به آذين به ياد بالزاك، رومن رولان، شولوخوف و... مي افتند زيرا سن شان آنقدر نيست كه خاطراتي از مبارزات گروه هاي چپ داشته باشند. به هر صورت چه بخواهيم و چه نخواهيم او از كارنامه اي درخشان در ادبيات اين سرزمين برخوردار است كه به هيچ روي قابل انكار نيست.

درباره محمود اعتمادزاده عميقا بايد احتياط كرد. او يك شمايل  است. شمايل پنجاه سال جريان روشنفكري ايران با همه تناقضاتش؛ با مبارزه اش براي آزادي، با مخالفتش با آزادي، با انقلاب كردنش، با زندان رفتنش در هر دو وضعيت قبل و بعد از انقلاب، با گرايشش به چپ ماركسيستي (فراموش نكنيم زماني هر كس در هر جاي دنيا دغدغه روشنفكرانه داشت، چشمي هم به مبارزات چپ دوخته بود)، با تشكيل كانون نويسندگانش، با انشعابش از همان كانون، با تحزبش، با جدا شدنش از حزب، با روي آوردنش به ادبيات، با ترجمه كردنش و... و حالا با اين نگاه عجيب و غريب در چهره اي بس نامأنوس كه از صفحه اول شرق به ما خيره شده. بله! م.الف. به آذين طي اين سال ها تكيده شده. از 1293 رشت تا 1382 تهران راهي بس دراز پيموده كه ميراثش اينك پيش روي ماست. اما از ماترك اعتمادزاده، يكي بيش از مابقي خودنمايي مي كند: زبان فارسي آنجا كه او آن را به خدمت آزادي گرفت. بيانيه اول كانون نويسندگان ايران هنوز زيباترين دستاورد نثر فارسي در ارتباط با آزادي است. از اين پاره خطابه او در اولين جلسه بحث كانون نويسندگان ايران (5 دي ماه 47) هنوز بعد از سي و پنج سال بوي تازگي مي تراود:

مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي دهم، مني كه به بهانه ترس از يك طرف و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمي كنم، رأي نمي دهم، انتخاب نمي كنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده خود را و ايمان خود را، حساب دوستي ها و دشمني هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه سمجي كه نماينده قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه اهانت را به دست خود امضا بكنم، من شايد آزادي را بفهمم ولي جرأت آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم هر چه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته نام انسان نيستم.
براي من و بسياري از هم سن و سال هايم به آذين مردي است در رديف اشخاصي چون محمدقاضي، ابراهيم يونسي، نجف دريابندري و... مطمئنا جوانان ديروز با شنيدن نام به آذين به ياد خاطرات پرشور گذشته مي افتند اما جوانان امروز با ديدن نام به آذين به ياد بالزاك، رومن رولان، شولوخوف و... مي افتند زيرا سن شان آنقدر نيست كه خاطراتي از مبارزات گروه هاي چپ داشته باشند. به هر صورت چه بخواهيم و چه نخواهيم او از كارنامه اي درخشان در ادبيات اين سرزمين برخوردار است كه به هيچ روي قابل انكار نيست. ترجمه آثاري چون باباگوريو، چرم ساغري، زنبق دره، ژان كريستف، جان شيفته، دن آرام، سفر دروني و نگارش كتاب هايي همچون مهمان اين آقايان، نقش پرند، مهره مار، بر دريا كنار مثنوي و... تنها گوشه اي از تلاش هاي پيگير او در اين عرصه است. به آذين در اين سال ها به آساني تن به گفت وگو نمي دهد و اصرارهاي بسيارم پس از مدت ها سبب انجام اين گفت وگو شد. همان طور كه در خلال صحبت ها خواهيد ديد او مردي بي تعارف و صريح است و ضمنا از اينكه استاد ناميده شود بيزار است.

•••

 سياسيون شما را با نام محمود اعتماد زاده و اديبان شما را با نام به آذين مي شناسند. آيا هدف شما از انتخاب نام مستعار جدا كردن فعاليت هاي ادبي و سياسي تان بوده است؟

نام «به آذين» را من در سال 1322 هنگامي بر خود پسنديدم كه هنوز افسر نيروي دريايي بودم و نمي توانستم آشكارا در مطبوعات قلم بزنم. انضباط ارتشي مجازش نمي شمرد. اين نام نخستين بار در روزنامه «مردان كار» به كار رفت كه شادروان مهندس پلي تكنيك ديده احمد زيرك زاده به راه انداخته بود، و او دوسالي مي شد كه با درجه سرگردي ارتش را ترك كرده بود. باري روزنامه دوام نياورد، ولي نام «به آذين» در فعاليت سياسي و ادبي ام بر جا ماند.

 نام به آذين را چطور انتخاب كرديد و اين نام از كجا آمد؟

اين نام را من خود سكه زده ام. الگوي من در اين نامگذاري واژه «بهدين» بود كه بر آن زردشتيان شناخته مي شوند: آذين همان آيين است به معناي دين، «به آذين» نيز همتاي «بهدين». اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايي زردشت نبود، هر چند كه تعهدي آرمان خواهانه، با خود داشت. آيا من در زندگي دراز خود توانسته ام بدان وفادار باشم؟

نمي دانم. قضاوت با مردم است.

 آيا همه ترجمه هاي شما از زبان فرانسوي بوده است؟ در غير اين صورت نمونه هايي نام ببريد.

آثار نويسندگان فرانسوي را من از روي متن اصلي به فارسي برگردانده ام. اما از زبان هاي ديگر - انگليسي، روسي، آلماني - كارم از روي ترجمه فرانسوي اثر و سپس مطابقه با متن اصلي بوده است. از اين ميان، تنها «زمين نو آباد» مستقيما از روسي ترجمه شد، و اين كار برايم نوعي تمرين زبان آموزي بود. بد نيست هم اكنون بگويم كه زبان فرانسه را تا اندازه اي خوب فرا گرفته ام، برخلاف روسي و انگليسي كه مي لنگم، يا آلماني كه هيچ نمي دانم. همين فرانسه را هم، امروزه كه در هشتاد و نه سالگي هستم، هنگام گفت و شنود بسا كه دچار فراموشي مي شوم. آري، واژه ها گريزپا شده اند.

 آيا نخستين مترجم آثار شولوخوف در ايران شما هستيد؟

در ايران، اگر اشتباه نكنم، نخستين مترجم اثري از ميخاييل شولوخوف، نويسنده بزرگ روس، آقاي ضياءالدين خروشاني است، به هر حال من نيستم.

 برايمان تعريف كنيد سرچشمه هاي علاقه به ادبيات در شما از كجا ريشه گرفت؟ تربيت خانوادگي، دوستان اهل ادب يا ...؟

روي آوردنم به ادبيات داستاني شايد از تاثير ماندگاري باشد كه در كودكي شنيدن قصه هاي ديو و پري در من داشت و نيز تماشاي تصوير هاي خيال انگيز كتاب هاي پدرم كه برايم سراسر شگفتي بود: يال وكوپال و گرز و كمان و ريش دوشاخ رستم پهلوان، يا كنيزكي كه، گاوي گرفته بر دوش، سبك از پله هاي كاخ شاه بهرام بالا مي رفت، همه فراتر از ديده ها و شنيده هاي رنگ باخته هر روزه. باز از اين همه گذشته، فضاي پر كشاكش و اضطراب جنگ و انقلاب گيلان كه سال هاي نخست كودكي را در خود فرو مي گرفت و نقش هاي خيال را در ذهنم به پرواز درمي آورد. چنين بود كه سپس در دبستان از راه كتاب هايي كه مي خواندم، با شعر و داستان آموخته شدم. با فرو نشستن آشوب خونبار آن سال ها كه پدرم رامانند بسا كسان ديگر به ورشكستگي كشاند، خانواده مان به مشهد كوچ كرد. آنجا در كنار آموزش دبيرستاني، بيشتر وقتم به خواندن همه جور كتاب مي گذشت، و از آن ميان به ويژه ديوان هاي شاعران كه در كتابخانه شهر بدان دسترسي مي يافتم. كم كم غناي خوش آهنگ زبان فارسي بر من آشكار مي گشت و همزمان به سنگلاخ پهناوري كه نثر سنتي گذشته را از شعر جدا مي كرد پي مي بردم. عزم ساده و روان نويسي در زبان نوشتاري ام بدين سان در من نطفه مي بست.

 اگر از شما بخواهند كه درباره م.ا. به آذين و آثار او صحبت كنيد چه مي گوييد؟

من زير فشار تلاش معاش، پيوسته باشتاب نوشته ام و گذشته ام. فرصت بازنگري نداشته ام و درباره كارم به داوري ننشسته ام. از اين رو شايسته مي دانم كه اگر نوشته هايم به نيم نگاهي بيارزند، ديگران درباره شان سخن بگويند.

 آيا با اين نظريه كه هر نويسنده مترجم خاصي داشته باشد موافقيد؟

بگذريم از مزدوراني كه به سفارش و گزينش ناشر روي به ترجمه مي آورند و چندان پيوندي با نويسنده و فضاي انديشه و احساس او ندارند. اما آن كه خود اثري را براي ترجمه برمي گزيند، دور نيست كه با نويسنده و ساختار انديشگي اش هماهنگ باشد؛ شايد هم آن دونوعي خويشاوندي معنوي در سرشت و منش داشته باشند. همچو كسي، كارش از سرشوق و شيفتگي است و طبعا مي تواند به ترجمه ديگر آثار نويسنده بپردازد، بي آنكه اين كار را به خود منحصر بداند. آري راه به روي همه باز است و بايد باز بماند.

 آخرين اثر چاپ شده شما - غير از «ازهردري» - كدام است؟

از هفت جلد نوشته و آماده چاپ «ازهردري ...» كه ناخواسته رها شده ناتمام مانده است، تنها دو جلد نخستين اجازه چاپ و انتشار يافته است. در سال هاي پس از آن آ نچه توانسته ام به چاپ برسانم يكي «فاوست» گوته است، ديگري «شاه لير» شكسپير و سپس «اولن اشپيگل» نوشته شارل دو كوستر، و آخري «نامه هايي به پسر» كه كار خودم است.

 نثر شما از سبك خاصي پيروي مي كند: استفاده از كلمات استوار، انعطاف پذيري جملات، ايجاد حس نشاط و نوعدوستي در خواننده و ... چگونه به چنين نثري دست يافتيد؟

در گوش ايراني واژه هاي فارسي آهنگي آشنا دارند كه به دل مي نشيند. كاركرد اين واژه ها نيز در گفتار آ هنگين مي نمايد. من، سنجيده و خواسته كوشيده ام در نوشته هاي خود به گونه اي خوش آهنگي برسم. در پي رها ساختن سخن فارسي از فشار خفه كننده واژه هاي زايد عربي به ويژه با دور ريختن مترادفات بي جا، اين علف هاي هرز، سبكي پديد آمد كه جايي براي خود بازكرد و پيرواني يافت. اكنون هم با بهره گرفتن از ويژگي بسيار پرتوان زبان فارسي در ساخت و پرداخت معاني نو از به هم پيوستن واژه ها و به كار گرفتن پسوند ها و پيشوندها، بي غلتيدن در سراشيب افراط كه رنگ و بوي كهنگي با خود مي آورد، اميد است كه فارسي به صورتي برروي هم نامحدود باز غني تر و آهنگين تر گردد.

 قطعه هايي مانند خرد، خواب و در بازار تهران در نقش پرند نمونه هايي از نثر انديشمندانه و در عين حال شاعرانه شما است كه متاسفانه ادامه پيدا نكرد. چرا؟

«نقش پرند» آزمايشي بود براي تازه كردن سبك حكايت پردازي سعدي در گلستان، اما نه براي باز هم پند و اندرزگويي كه به تكرار، ملال انگيز شده است. بل باز گفتي باشد ساده و صميمي از انديشه ها وتاثرات زودگذر نويسنده چنان كه به آساني در شنونده يا خواننده بازتاب يابد. آزمايش اين گونه مرقع پردازي شايد باز مي توانست پيگيري شود. ولي من خود، با فراغت بسيار كمي كه تكاپوي معاش برايم باقي مي گذاشت، نمي توانستم در چنان چارچوب تنگي خود را زنداني كنم.

 در يكي از حكايت هاي نقش پرند به نام «قسمت - همت» قسمت و تقدير را همت اجتماع ناميده ايد. آيا اكنون نيز همان عقيده را داريد؟

باور به «قسمت» در كسي رسوخ دارد كه خود را به يكباره مقهور سرپنجه جبر مي داند. حادثه هاي زندگي بر او مي رود بي آنكه خود در تكوين شان موثر بوده باشد. همه را تاب مي آورد و دست كم به ظاهر خرسند است. اما «همت» - كه من اراده عملش مي شمارم - در كسي است كه با پذيرش اصل جبر در هستي، خود را كارگزار جبر مي داند و آمادگي عمل دارد. بود و كرد او با خواست و عمل اجتماع - كه خود پاره اي از هستي است - همگام است. همت اجتماع با او و در اوست.

 در ميان نويسندگاني كه از آنها ترجمه كرده ايد به نظر مي آيد بيش از همه تحت تاثير رومن رولان بوده ايد: زودرنج، پرجوش و خروش، شاعر پيشه و احساسي، آرمانگرا و ... آيا با اين حرف موافقيد؟

با آثار رومن رولان، آن هم نه همه كه در توان كم كسي است من دير آشنا شدم و بر اين افسوس مي خورم. او را مردي يافته ام در اوج انديشه و عاطفه و شور پژوهندگي. بي لغزشي آشكار، درستكار است. سر سازش با فريب و رياي جهانخواران جنگ افروز ندارد. از پيكار در راه آزادي و برابري و پيشرفت دمي از پا نمي نشيند. پرواي آسايش خويش ندارد. از كشور خود، فرانسه جنگجوي تشنه انتقام مي گريزد و به سوئيس پناه مي برد و كار ارتباط اسيران در اردوگاه را با خانواده هاشان سازمان مي دهد. او مرد صلح و برادري مردم در جهان است. چشمي است گشاده بر رنج و اميد آدمي در هر گوشه خاك. مردي است مردانه، نمودار زنده و فعال آرمان تابناك آدميگري. من و صدها چون من به گردپاي او نمي رسيم.

 در ميان علاقه مندان تان به فردي كاوشگر و پرجوش و خروش شهرت داريد. منشاء چنين روحيه اي را از كجا مي دانيد؟

هر آنچه در خورآفرين كه دوستداران به من نسبت مي دهند، بي گزافه خودشكني، من آن نيستم. آنان خود را در نويسنده مي جويند و از خود به او وام مي دهند.

 آيا از راهي كه رفته ايد رضايت كامل داريد؟ صريحا بگويم اگر فرصت دوباره اي براي زيستن به شما بدهند باز هم همين راه را در پيش خواهيد گرفت؟

كيست كه از راه رفته اش در زندگي به تمامي خشنود باشد يا نباشد؟ چنين كسي، اگر يافت شود، بايد گفت كه خويشتن را نخواسته است ببيند و كمكي بشناسد. در هستي هر چه هست، چون هست، نمي توانسته و نمي تواند جز آن باشد. هستي، در جنبش و گردش خود كه دائم است، دگرگون مي شود، اما به راهي و جايي كه زماني بوده باز نمي گردد، امكان بازگشت به هيچ رو ندارد. بدين سان، براي هيچ آدمي فرصت دوباره زيستن نيست. چه آنگاه، همه شرايط و احوال گذشته هستي بايد با او از سرگرفته شود و اين محال است. دوست ارجمند، بر من ببخشيد و سراب زندگي دوباره را به رخم نكشيد، پرسشي كه پاسخ نمي تواند داشت از من نكنيد. من جز آنچه بوده ام نمي توانم بود. در هستي مانندگي هست، تكرار نه.

 از كتاب «بردريا كنار مثنوي» برايمان بگوييد. چه تغييراتي درافكار شما باعث شد كه براي نخستين بار به ادبيات كهن و عرفاني ايران رو كنيد؟

من ايراني ام. باادب و فرهنگ ايران از نوجواني انس داشته ام، به ويژه با شعر ايران كه در پوست و گوشت و رگ و پي خود به عرفان آغشته است. باريك انديشي بيباك عرفان در جهش هاي بلندش براي شكافتن راز هستي ستايشم را همواره برانگيخته است. بگذريم از هرزه كاري هاي صوفيان دروغين كه زخمي است نشسته بر پيكر ايران، عرفان ايراني را من ايدئولوژي نفي و انكار نظم خودكامه و غارتگر حاكم شناخته ام كه زمينه را براي خيزش محرومان فراهم مي كرده، هر وقت و هر جا كه فرصت مي يافته شمشير به دست گرفته جنگيده و سركوب شده، باز از نو سر بلند كرده است. من، در گرما گرم شور پرخاشگري سياسي ام همچون سربازي در صف، بي آنكه چيزي آشكار كنم، شير از پستان عرفان مي نوشيده ام. برخي نوشته هاي آن دورانم گواهند. بدين سان بافت عرفاني انديشه ام در «بر دريا كنار منثوي » ديد و دريافت چيز تازه اي نيست. هسته دروني انديشه ام رنگ و لعاب عرفان دارد، از ديرباز. با اين همه، بايد اين نكته را روشن بكنم كه من سرسپرده هيچ نحله اي نيستم، كسي را هم هيچگاه به سر سپردگي نخوانده ام و نمي خوانم. راه خود رفته ام و مي روم، تنها، افتادن و خيزان. و اينك به پايان راه خود رسيده ام، شادم كه در آرزوي شناخت زندگي كرده ام و گاه جلوه اي از هستي بر من تافته است، گرچه باز مي ترسم كه به لاف و گزافم بگيرند.

 خود شما چه تعريفي از ادبيات ايدئولوژيك داريد؟ و آيا هر اثري كه در تاييد يك ايدئولوژي نوشته مي شود شامل اين دسته بندي است؟ آيا با اين گفته كه ادبيات ايدئولوژيك تاريخ مصرف دارد و ماندني نيست موافقيد؟

ايدئولوژي دستگاه سنجيده و نظم انديشگي يافته نگرشي است كلي به جهان و از جمله، به جامعه آدمي. سنجيدگي و نظم يافتگي انديشه در ايدئولوژي آن را در چارچوب بسته اي جاي مي دهد و ميدان ديدش را تا اندازه اي محدود مي كند. ادبيات ايدئولوژيكي هم، به جز بخشي از آن كه به راستي داراي ارزش هنري است، از همين محدود بودن ديد رنج مي برد و چنان كه گفته مي شود «تاريخ مصرف» دارد. اما اين به معناي بيهوده بودن آن نيست. ادبياتي از اين دست مي تواند به وقت خويش بسيار هم برانگيزنده و شورآفرين باشد. نمي توان و نبايد ناچيزش شمرد، از آن روي گرداند. «پاييز برگ ريز» يا «آرش كمانگير» سياوش كسرايي همچنان گيرا و ماندني اند. همچنين «آي گفتي» محمدعلي افراشته و «چهار فصل» او كه به گيلكي است.

 در كتاب «از هر دري» با خستگي ها و - حتي گهگاه - ابراز پشيماني هاي مردي باتجربه و ميدان ديده مواجه هستيم. اين خستگي ها از كجا ناشي مي شود؟

بهتر بود مشخص مي كرديد كه نويسنده در چه جاهاي «از هر دري...» از خودخستگي و گاه پشيماني نشان داده است. من به يقين مي دانم كه پشيماني در من نيست. نخواسته ام و نمي خواهم احساسي است بيهوده و سخت آزاردهنده، دست كم در من، نيك و بد و روا و ناروا، آنچه بردست من رفته است و مي رود، از ديرباز دانسته ام كه از آن چاره نبوده است. هر بار هم تاوان آن را داده ام و مي دهم، به سادگي بي چانه زدن. در جايي هم كه از من در لغزشي تاوان خواسته نشود، مي كوشم دگرباره بر سر چنان لغزشي نروم. اين روش من در زندگي است، از بيست و دو سه سالگي، در پي آزمون هايي كه مي توانست در هم بشكند. با اين همه، روش خود را قاعده اي براي همه نمي دانم. اما خستگي... آري هست. پنهانش نمي كنم و از آن شرمنده نيستم. من هم يكي از مردمم، از آهن و پولادم نساخته اند. تا در توانم هست، تاب مي آورم، پس از آن وامي دهم و به كنج راحت مي روم، درست مانند خود شما.

 در مصاحبه اي كه سال گذشته از شما به چاپ رسيد - در فرهنگ توسعه - گفته ايد كه به مطالعات پيرامون اسلام شناسي روي آورده ايد - به خصوص در زمان زندان - ممكن است در اين باره توضيحات بيشتري برايمان ارائه دهيد؟

اسلام، در وجود يك ميليارد و باز بيشتر مسلمان در سراسر جهان، واقعيتي است مهم و اثرگذار. نمي توان بر آن چشم بست. به دوستي يا به دشمني، اسلام را بايد شناخت، به راه و روش تاريخي پيشرفت برق آسايش در آغاز پي برد. ديروز و امروزش را سنجيد، سادگي و صلابت ايمان وحدت آفرينش را دريافت، ديد كه فرد مسلمان چگونه از رويدادهاي صدر اسلام الگو مي گيرد و آرزوي تكرار آن را در سر مي پروراند و نتيجه گرفت كه از به هم پيوستن و در تلاش افتادن اين آرزوها كه امروز پراكنده اند چه نيروي سهمگيني مي تواند پديد آيد. اين نكته را سده هاست كه دشمنان دريافته اند و سياست خدعه گر و تجاوز كار خود را برپايه آن بنياد نهاده اند. غافل نمي توان بود. اعتراف مي كنم كه دعوي اسلام شناسي را من مسلمان زاده به هيچ رو ندارم. كار، تخصصي است. با اين همه، من گام هاي كوچكي در اين راه برداشته ام كه مي دانم هيچ كافي نيست. ديگر وقتي برايم نمانده است. بر جوانترهاست كه برجنبه هاي قوت ضعف امروز جهان اسلام آگاه شوند. هزار و چند صد سال است كه ايران در رگ و ريشه تاريخ و فرهنگ و ساختار اقتصادي خود با اسلام پيوند دارد، با آن گره خورده است. جدا گرفتن و جدا خواستن اين دو از هم شكست را و نه تنها شكست، بل فروپاشي ايران را، در پي مي آورد. براي دوام و بقاي اين مجموعه شگرف نژادها، زبان ها، آيين ها كه ايران نام دارد، بايد با اسلام كنار آمد و با آن نيرومند و پايدار ماند. چاره نيست..

Note: به نقل از روزنامه شرق

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com