آرشيو

شعر  

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

گفت‌وگو با ويدا مشايخي به بهانه انتشار رمان <آذر و امجديه>  

ميوه‌ها لك داشتند اما خوشمزه‌تر بودند - زاون قوكاسيان

 من و ويدا مشايخي در فضاي سبز شهرداري وين نشسته‌ايم و گفت‌وگو مي‌كنيم. شهرداري وين از حدود 17 - 16 سال پيش در ماه‌هاي ژوئيه و آگوست برنامه‌اي را در محوطه مقابل كاخ شهرداري اجرا مي‌كند و آن هم نمايش اپراهاي مشهور و كنسرت‌هاي مختلف است. اولين باري كه شاهد اين برنامه بودم فكر مي‌كنم سال 1990 ميلا‌دي بود. داشتم از كنار كاخ شهرداري مي‌گذشتم و از ديدن صندلي‌هايي كه مقابل پرده سينمايي بزرگي چيده شده بود متعجب به تماشا ايستادم. از كسي پرسيدم كه اينها براي چيست و شنيدم كه از ساعت نه شب به بعد برنامه‌اي پخش مي‌شود.

آن شب خودم را ساعت نه شب به شهرداري رساندم. از آن شب تا كنون تمام تابستان‌ها مشتري پر و پا قرص اين برنامه هستم و بسياري از زيباترين اپراها را از اين طريق تماشا كرده‌ام و كنسرت‌هاي بسيار با ارزشي را ديده‌ام. كم‌كم، هر سال كه گذشت اين برنامه جا افتاد و در قسمت ابتداي ورودي محوطه شهرداري، كيوسك‌هايي كه غذاهاي مختلف از نقاط گوناگون دنيا را ارائه مي‌دهند برپا شد. اينجا مي‌تواني مجاني بنشيني و بهترين برنامه‌ها را تماشا كني. اين يكي از بزرگترين خاصيت‌هاي وين است. در اين شهر زيباي قديمي انسان مي‌تواند حتي با پول كم هم تفريح كند. از اين برنامه‌هاي مجاني در تابستان - بخصوص - بسيار است. فقط همت مي‌خواهد و علا‌قه كه بروي و بنشيني و ساعت‌هاي غروب كه مي‌تواند هم دلگير باشد، همراه با رهبران بزرگ دنيا - برنشتاين، كارايان، موتي، مهتا و غيره - به دنياي بي‌انتهاي موسيقي كلا‌سيك سفر كني. در سال‌هاي اخير گاهي كنسرت‌هاي مدرن هم وارد برنامه شهرداري شده. در چنين جايي با خانم مشايخي كه تجربه‌هايي در موسيقي هم دارد، به بهانه اولين رمان او يعني <آذر و امجديه> كه خردادماه امسال از سوي نشر خجسته در تهران منتشر شده، به گفت‌وگو نشسته‌ايم كه مي‌خوانيد. ‌


نياز به نوشتن چگونه در تو پيدا شد و رشد كرد. آيا يك نياز دروني بود يا ابراز مسائلي كه مي‌خواستي عده‌اي ديگر را در شنيدن اين تجربه‌ها و اين نقطه عطف‌ها شريك كني؟

‌ نوشتن را هميشه دوست داشتم. كشويي در خانه‌ام پر است از دفاتر خاطرات كه قديمي‌ترين آن به بيست سالگي‌ام برمي‌گردد. ولي نوشتن به عنوان حرفه‌اي و داستان‌نويسي واقعا به صورت اتفاق در من به وجود آمد. چند سال پيش، سال 1992، براي اولين بار شروع به نوشتن داستان كردم. ‌

داستان‌نويسي به نظر من - يا براي من - به جرأت نياز داشت. اين داستان را بر اساس يك حادثه واقعي شروع كردم و خواستم كه به اين مسأله از ديدگاه داناي كل نگاه كنم. اين اولين تجربه داستان‌نويسي‌ام است كه در آن از زبان داناي كل قصه گفته مي‌شود. به علت اتفاقاتي كه آن روزها در زندگي‌ام افتاد، نيمه‌كاره ماند و ديگر هرگز به سراغ اين داستان نرفتم. ‌

سال‌ها مسووليت‌هاي متعددي داشتم كه به من فرصت نمي‌داد به اين قبيل كارها برسم. تا سال 1999 كه كم‌كم فراغتي در زندگي‌ام پيدا شد و شروع كردم به ترجمه. چندين فيلمنامه را زير و رو كردم كه اكثر آنها در ايران ترجمه و چاپ شده بود و متاسفانه چون مسأله حق مولف در ايران هنوز برقرار نشده، وسيله‌اي نيست كه انسان بداند كتابي ترجمه شده يا نه و من با كمك خود تو <زاون> پي بردم كه فيلمنامه‌هايي را كه شروع به ترجمه كرده‌ام تماما ترجمه شده است تا رسيدم به فيلمنامه <رفقاي خوب> و ترجمه آن را ادامه دادم كه به وسيله نشر ساقي كه آن زمان به نشر فيلمنامه اقدام كرده بود منتشر شد. بعد از آن ديگر من وارد دنيايي شده بودم كه سخت مي‌توانستم از آن بيرون بيايم؛ دنياي نگارش. فيلمنامه <تسويه حساب> باري لوينسن را در سفري به آمريكا خريدم و ترجمه كردم كه متاسفانه زماني كه اين فيلمنامه از آب و گل در آمد، بساط چاپ فيلمنامه در ايران از رونق افتاده بود و تاكنون نتوانسته‌ام براي چاپ آن ناشري پيدا كنم. ‌

در اين روزها بود كه فكر داستان‌نويسي و تجربه آن دوباره به سراغم آمد. پي در پي چندين داستان كوتاه نوشتم. نمي‌دانم چه شد. اتفاقي در من افتاده بود. ابتدا چون به نوشته‌هاي خودم اطمينان نداشتم حتي جرأت نمي‌كردم آنها را به دست كسي بدهم كه بخواند ولي بعد از خواندن يكي دو داستان توسط خود تو و تشويق‌هاي تو كم كم ترسم از بين رفت. به تو قول دادم كه مي‌نويسم. شروع كردم به نوشتن <آذر و امجديه.> ‌

من هيچ نقشه‌اي براي نوشتن اين كتاب نكشيده بودم. هميشه فوتبال دوست داشتم و واقعا خودم به شكل يك دائره المعارف فوتبال درآمده بودم. اين مسأله در خانه ما ضرب المثل شده بود. با توجه به اينكه در سال‌هاي بعد از انقلا‌ب دختران از شركت در استاديوم‌ها محروم شده‌اند. يكبار كه ايران بودم از برادرزاده‌ام كه علا‌قه‌مند به تماشاي فوتبال در استاديوم است پرسيدم كه عقيده او چيست و آيا موافق شركت دختران در استاديوم هست يا نه و گفت به نظر او بهتراست زن‌ها نباشند؛ نه به خاطر مسأله جنسي بلكه به علت حرف‌هاي ركيكي كه در استاديوم حواله بازيكنان مي‌شود. تمام اينها مرا به ياد روزهايي انداخت كه همراه با برادرها يا پدرم به استاديوم مي‌رفتيم و فوتبال تماشا مي‌كرديم. اولا‌ در آن زمان در مرد‌ها معرفتي ديده مي‌شد كه به ما زن‌ها بيش از حد احترام مي‌گذاشتند و خود آنها ممانعت مي‌كردند اگر كسي بددهني مي‌كرد و يا مزاحمتي ايجاد مي‌كرد. من مي‌توانم اعتراف كنم كه در طي سال‌هايي كه به امجديه رفتم - كه از 8 سالگي‌ام شروع مي‌شود - هيچ وقت پيش نيامد كه مشكلي براي خودم يا مادر و خواهرانم درست شده باشد. ما در نهايت احترام و آرامش مي‌رفتيم و فريادمان را مي‌زديم و همراه با پسران جوان و مردان، تيم ملي‌مان يا باشگاه محبوبمان را تشويق مي‌كرديم و هيچگاه پيش نيامد كه كسي مزاحمتي ايجاد كند و يا حرف زشتي گفته شود. ‌ آن روزها كه من كيهان ورزشي مي‌خواندم آقايي به نام گيلا‌ن‌پور، اگر اشتباه نكنم، هر هفته سرمقاله مي‌نوشت و در اين مقالا‌تش درس اخلا‌ق مي‌داد. مجله كيهان ورزشي فقط يك مجله ورزشي صرف نبود و من چقدر از اين آقاي گيلا‌ن‌پور چيز ياد گرفتم. ‌

درابتدا قرار بود <آذر و امجديه> يك داستان كوتاه شود. دلم مي‌خواست تصويري از محيط آن زمان استاديوم‌هاي ورزشي بدهم. چون ما همان مردم هستيم. مگر اين مردم ايران را كه امروز زندگي مي‌كنند از جاي ديگري وارد اين كشور كرده‌اند؟ نه، اينها پسران همان پدراني هستند كه در زمان من به استاديوم مي‌رفتند و مودبانه كنار زن‌ها مي‌نشستند. چطور شد كه اين فرهنگ ناسزاگويي وارد فرهنگ ما شد، به شدتي كه امروزه نمي‌شود زن‌ها را در كنار مردها نشاند! ‌

‌ در تاريخ سينما و داستان‌نويسي ايران برخي از موضوعات و مسائل هرگز مطرح نشده و يا فرصت تجلي پيدا نكرده‌اند؛ اكثرا هم بي‌دليل و از روي سهو. يكي از اينها تصويركردن يا نوشتن در مورد مسائل ورزشي است كه هميشه مالا‌مال از مسائل مختلف بوده است. آيا آن فراموش‌كردن به عمد يا به سهو بوده است؟ و ديگر آنكه چگونه شد كه هم زمان با ساخت فيلم <آفسايد> جعفر پناهي، <آذر و امجديه> را نوشتي؟

‌ اين مسأله خيلي جالب است كه آقاي پناهي و من در دو نقطه مختلف دنيا - او در ايران و من در اتريش - تقريبا در يك زمان نياز كاركردن روي مسأله فوتبال را احساس كنيم. او فيلمي بسيار عالي مي‌سازد به نام <آفسايد> و من هم <آذر و امجديه> را مي‌نويسم. فكر مي‌كنم برخلا‌ف گذشته، فوتبال بيش از حد وارد زندگي مردم شده. آن وقت‌ها كه من فوتبال دوست داشتم و تماشا مي‌كردم، خانم‌ها مثل امروز خيلي دل به فوتبال نمي‌دادند ولي حالا‌ وضع فرق كرده. وقتي مسابقه ايران و استراليا بود من تهران بودم و از نزديك شاهد بودم كه خانم‌ها از سنين مختلف پاي تلويزيون مسابقه را تماشا مي‌كردند و بعد هم كه ايران مسابقه را برد ريختند توي خيابان و شيريني پخش كردند. به نظر من فوتبال يك وسيله شادي دسته‌جمعي است و خيلي خوب است كه مردم در يك مسأله مشترك با هم شادي كنند. من كه آرزو دارم درهاي استاديوم‌ها را در ايران به روي زن‌ها باز كنند و اين شادي از آنها گرفته نشود. ‌

چند سال پيش تيم ملي ايران به اتريش آمد و در استاديوم وين مسابقه داد. بسياري از ما ايراني‌ها براي تماشا رفتيم. شايد بيشتر تماشاچيان ايراني را زن‌ها تشكيل مي‌دادند كه صورت‌هايمان را با پرچم ايران نقاشي كرده بوديم.البته بايد بگويم وقتي ايران 50 تا گل خورد نمي‌دانستيم چه طوري رنگ‌ها را از روي صورت‌هايمان پاك كنيم. آخر اين تيم فوتبال ايران خيلي وقت‌ها آدم را انگشت به دهان مي‌گذارد.

در <آذر و امجديه> با تاكيد سعي مي‌كني در پس يك قصه بسيار ساده و مطرح‌كردن بخشي از خاطرات خودت، نگاهي روانكاوانه بر جامعه‌شناسي و اوضاع اجتماعي ايران هم داشته باشي. حاصل اين رمان از لحاظ اغنا خودت چيست؟

‌ من با نوشتن اين داستان مي‌خواستم تصويري از زندگي در همان سال‌هاي 40 را پيش روي خواننده بگذارم. زندگي ما در آن زمان ساده‌تر بود. شهر كوچكتر بود و مي‌توانم بگويم صميميت هم بيشتر بود. هميشه وقتي ياد آن سال‌ها مي‌افتم، فورا فيلمي از مارتين اسكورسيزي را به خاطر مي‌آورم؛ <سال‌هاي بي‌گناهي.> من از آن سال‌ها به سال‌هاي بي‌گناهي ياد مي‌كنم. نه اينكه گناهي اتفاق نمي‌افتاد، بلكه مردم به هم نزديك‌تر بودند. عشق معصومانه بود و بيشتر در تخيل آدم اتفاق مي‌افتاد. زندگي در آن سال‌ها در همه جاي دنيا فرق داشت. ما عاشقانه فيلم‌هاي هاليوودي را تماشا مي‌كرديم، ولي امروز همه چيز را با چشم انتقادي مي‌بينيم. امروز وقتي كنار دستمان بچه‌هاي عراقي زير بمب‌هاي آمريكايي كشته مي‌شوند، فيلم‌هاي هاليوودي به ما نمي‌چسبند؛ هر چند كه آن سال‌ها هم همين اتفاق در ويتنام مي‌افتاد ولي وسائل ارتباط جمعي به اين قوت نبود كه ما لحظه به لحظه در جريان وقايع قرار بگيريم و هنوز تصورمان از آمريكا كشوري بود كه ناجي جنگ جهاني دوم بود و اروپا را از تسلط فاشيسم نجات داده بود. خيلي از موضوع دور شدم، درسته؟

‌ با اينكه بيست و چند سال اخير زندگي تو در غربت چهره غم انگيز و لحظات ناب دارد، اما چرا بخش اعظم قصه‌هايت در دوران كودكي، نوجواني و جواني در ايران مي‌گذرد؟

‌ ببين، در تمام داستان‌هايم يك خطي از ايران ديده مي‌شود. درست است؟ داستاني ندارم كه فقط از اتريش بگويد. حتي اگر شده يك اشاره، مثلا‌ يك شماره تلفن كه مال ايران است. براي اينكه من نمي‌توانم خودم را از زندگي‌ام در ايران جدا كنم. من شايد خيلي بيش از مردمي كه در ايران زندگي مي‌كنند در جريان اخبار ايران هستم. هر روز تيتر روزنامه‌هاي ايران را در اينترنت مي‌خوانم. با مشكلا‌ت شماها احساس ناراحتي مي‌كنم. با گشايشي كه در زندگي شماها رخ مي‌دهد احساس شادي مي‌كنم. روزهايي كه جوان‌ها به خاطر پيروزي تيم ملي فوتبال به خيابان‌ها مي‌ريزند، من هم پا به پاي آنها شادي مي‌كنم. روح من در ايران است. كاريش هم نمي‌توانم بكنم. ولي تجربه‌هايم را در اتريش هم سعي مي‌كنم بنويسم. منتها من اصولا‌ آدم مثبتي هستم و به همين دليل در نوشته‌هايم هم تلخكامي‌ها را گاهي به شكل طنز مي‌نويسم كه قلب خواننده‌ام را به درد نياورم. فكر مي‌كنم گرياندن آسان‌تر از خنداندن است و به همين دليل داستان‌هاي ويني من با اينكه از تجربه‌هاي سخت مي‌گويند، اما اكثرا خط طنزي را در آنها مي‌توان مشاهده كرد. ‌

‌ يكي از ويژگي‌هاي <آذر و امجديه> خلق فضايي واقعي از زندگي فرهنگي يك نسل در يك دوران است. در يك بستر تاريخي از كتاب‌هاي دلخواه تا فيلم‌ها و موسيقي، بين همه يك ارتباط همه‌جانبه برقرار مي‌كني تا بتواني آدم‌ها را راحت‌تر آناليز كني، اما همچنان نيم نگاهي هم به روابط سنتي خانوادگي داري و حتي نه با نگاه انتقادي. چرا؟

‌ دلم مي‌خواسته كه تصويري از زندگي در آن زمان را ارائه بدهم. من نمي‌خواهم بگويم كه اين تصوير زندگي تمام ايراني‌ها در سال‌هاي 43- 42 است. اصلا‌ اين طور نيست. اين تصوير زندگي از مدل يك خانواده متوسط است با كمي اشاره به مشكلا‌تشان، عروسي بچه‌هاشان و فروختن خانه‌شان براي مخارج عروسي، تفريحات، نوع مدرسه و غيره. كتاب‌هايي كه نام برده ام، در آن زمان اكثر جوانان كتابخوان آنها را مي‌خوانده‌اند، همان فيلم‌ها را مي‌ديده‌اند و درواقع با اين داستان سعي كرده‌ام هم رابطه‌اي بين خودم و ساير هم سن و سال‌هايم برقرار كنم و خاطراتي را به يادشان بياورم و هم براي نسل‌هاي بعدي گوشه‌اي از يك مدل زندگي در تهران را نمايش دهم.

يك مسأله ديگر كه دلم مي‌خواهد به آن اشاره كنم اين است كه در آن سال‌ها براي بسياري از جوانان مثل خودم اصلا‌ مطرح نبود كه جواني يا كسي كه با او دوست مي‌شوند يا ممكن است عاشقش شوند مسيحي است، مسلمان يا كليمي. زندگي آن روزها ساده‌تر بود. ماشين كمتر بود. ميوه‌ها لك داشتند اما خوشمزه‌تر بودند. خانه‌ها اكثرا حياط داشتند، هرچند كه توالت آن سر حياط بود و چله زمستان تا خودت را به آن سر حياط برساني از سرما خشك مي‌شدي. همسايه‌ها به درد هم مي‌رسيدند، هرچند كه در كار هم دخالت هم مي‌كردند. زندگي به پيچيدگي امروز نبود. شايد هم تمام اينها به خاطر نوستالژي است. هميشه، گذشته با لبخندي تلخ زيباتر به نظر مي‌آيد.

‌ با اينكه نويسنده زني پنجاه و چند ساله است ولي خواننده مفتون و شيداي يكرنگي و صداقت نوشته‌هاي دختر 17 ساله قهرمان كتاب مي‌شود. چگونه به اين مهم دست پيدا كردي؟

‌ از زماني كه نوشتن اين داستان را شروع كردم ذهنم آنچنان به گذشته‌ها رفت كه حتي حرارت آفتاب آن روزها را هم مي‌توانستم روي پوستم حس كنم. با اينكه سال‌ها در تهرانپارس زندگي كرده‌ام، تهران‌پارسي كه با 40 سال پيش خيلي فرق كرده، تهران پارسي كه از خانه‌هاي قديمي حياط دار دوران گذشته حتي يك نمونه هم باقي نمانده، توانستم تصاوير نزديك را از ذهنم كنار بزنم و زماني را مجسم كنم كه خيلي دور بود. بعد خودم را در آن فضا قرار دادم. با اين داستان نشستم توي اتوبوس تهران پارس و سعي كردم اسم ايستگاه‌ها را به خاطر بياورم. من حافظه خوبي دارم و فكر مي‌كنم حافظه‌ام نقش مهمي در نوشتن اين داستان داشته. بسياري مي‌پرسند كه آيا اين داستان خاطرات من است؟ نه. اين خاطرات من نيست، اما از خاطراتم براي نوشتن اين داستان كمك گرفته‌ام. مسأله ديگر اين است كه اگر آن را به حساب اين نگذاريد كه از خودم تعريف مي‌كنم، من اصولا‌ آدم صادق و ساده‌اي هستم. آن پيچيدگي‌هايي كه در شخصيت خيلي‌ها ديده مي‌شود در من نيست. شايد به همين علت است كه نثرم هم ساده است. آنچه را كه حس مي‌كنم مي‌نويسم. ‌

‌ سينما راديوسيتي يا فيلم <شكوه علفزار> و شرايطي كه جواني نسل ما را تداعي مي‌كند، به خوبي حال و هواي تهران دوران جواني را مي‌سازد. چرا تا اين اندازه آن دوران براي تو مهم است؟

‌ مي‌توانم بگويم سينما رفتن در دوران جواني من مهمترين تفريح بود. براي تماشاي اولين روز اكران يك فيلم جديد از درسي تجديد مي‌شديم، كلا‌س دانشكده را ترك مي‌كرديم، از سر كار به بهانه‌اي در مي‌رفتيم، فقط براي اينكه اولين روز موفق به ديدن آن فيلم شويم. ساعت‌ها با دوستانمان فيلمي را تحليل مي‌كرديم و بسيار اتفاق مي‌افتاد كه فيلمي را براي چندمين بار ببينيم تا تمام نقاط تاريك آن را درك كنيم. آن روزها ويدئو نبود و براي تماشاي چندباره يك فيلم بايد كلي از پول توجيبي‌مان مايه مي‌گذاشتيم. دوران <شكوه علفزار> دوران مهمي در زندگي‌ام بود؛ دوراني كه از كودكي وارد نوجواني شدم؛ دوراني كه براي اولين بار تپيدن دل را تجربه كردم. و فكر مي‌كنم براي همه اولين روزهاي عاشقي هميشه در خاطر بماند. ‌

‌ آيا ورزش و حضور دختران در امجديه بدون يادآوري جام جهاني امكان بروز نداشت؟

‌ مسأله عدم حضور دختران در استاديوم‌هاي ورزشي هميشه مرا متاثر كرده. من اصولا‌ از ‌ خط‌كشي‌هاي زنانه و مردانه خوشم نمي‌آيد. اين اخلا‌ق را هم از بچگي داشتم. دوست داشتم كارهاي پسرها را تجربه كنم، در عين حال كه از دختر بودن هم بسيار راضي بودم. تماشاي يك مسابقه ورزشي هيجان انگيز است به‌خصوص وقتي كه انسان مسابقه‌اي را در استاديوم تماشا كند و محروم كردن زن‌ها از شركت در استاديوم‌ها برايم غم انگيز است. ‌

‌ در اين داستان من به جام جهاني اشاره‌اي نكرده‌ام بلكه داستان از تماشاي يك مسابقه فوتبال بين ايران و آلمان شروع مي‌شود. فكر مي‌كنم به دنبال بهانه‌اي بودم كه داستاني در رابطه با فوتبال بنويسم. چون علا‌وه بر اينكه طرفدار پروپا قرص فوتبال هستم، از اينكه از ورود زن‌ها به استاديوم‌ها جلوگيري مي‌شود خيلي شاكي هستم. تازگي در جايي خواندم كه فدراسيون فوتبال طبق قوانين فيفا حق ندارد از ورود تماشاگران زن به استاديوم‌ها جلوگيري كند و اين حتي در اساسنامه فدراسيون فوتبال ايران هم آمده كه اعمال هرگونه تبعيض بر اساس جنسيت از سوي اعضاي فدراسيون فوتبال ممنوع است. اميدوارم اين سد از جلوي راه دختران و زنان مقيم ايران برداشته شود.

‌ جغرافياي تهران پارس و به طور كلي تهران نوساز دهه 40 به گونه‌اي با نوجواني قهرمان داستان يكي مي‌شود و فضاي داستان را ملموس‌تر مي‌سازد، اما به هيچگونه نوستالژي نسل قبل اشاره‌اي نمي‌كني و ظاهرا تمام علا‌يق به يك دوران معطوف مي‌شود. چرا؟ ‌

‌ داستان من داستان يك سال زندگي دختري شانزده ساله است. در اين سنين فكر مي‌كنم انسان اصلا‌ در بند اين نيست كه نسل قبلش چه كار مي‌كرده و كي بوده. در اين سنين انسان از نسل قبلش فراري است و تنها تمركز زندگي‌اش نسبت به خودش است. تنها به خودش فكر مي‌كند و انتظار دارد كه تمام دنيا هم متوجه او باشد. همه چيز را در رابطه با خودش مي‌سنجد. نسل قبلي را به كهنه‌پرستي، بي‌احساسي و خودخواهي محكوم مي‌كند.

‌ چرا در اين رمان از فرم و ساختارهاي مدرن و امروزي داستان نويسي دوري كرده‌اي؟ ‌

‌ بايد اعتراف كنم كه من با حسم مي‌نويسم. هيچ وقت تكنيك نويسندگي را به‌طور آكادميك ياد نگرفته‌ام. نويسندگي‌ام بيشتر غريزي است تا تكنيكي. به اين علت بايد بگويم كه از فرم يا ساختاري فرار نمي‌كنم.

‌ چه بخشي از خاطرات دوران كودكي، نوجواني و جواني را دوست داري بنويسي؟ ‌

‌ من خاطره نمي‌نويسم. داستان‌هايم گاهي برگرفته از تجربه‌هاي خودم يا ديگران است ولي هيچ كدام آنها خاطره نيست. داستان‌هايي كه نوشته‌ام يا در دست نوشتن دارم دوره‌هاي متفاوتي را در بر مي‌گيرد. ‌ ‌ فكر مي‌كنم مسائل خاصي را كه دوست داشته‌ام مطرح كنم در لا‌به‌لا‌ي صفحات كتاب مشهود است. اما دلم مي‌خواست زندگي در تهران را آن گونه كه ديده‌ام بنويسم. اين به آن معني نيست كه همه در تهران اين طور زندگي مي‌كردند ولي چيزهايي بود كه مشترك بود، اسم‌هايي كه ديگر وجود ندارد. وقتي از خيابان نادري اسم مي‌برم در ذهن هم‌سن و سال‌هاي من تصويري از خياباني نقش مي‌بندد كه پر بود از اسباب بازي فروشي و كيف و كفش فروشي و كافه‌ها و بوي قهوه‌اي كه در فضاي خيابان پيچيده بود. آن خيابان به كلي با خياباني كه امروز جمهوري ناميده مي‌شود فرق داشت. مي‌خواستم يادي كنم از بسياري چيزها كه به مرور فراموش مي‌شوند. ‌

‌ از ديگر آثار آماده انتشار و يا در دست نوشتنت چه خبر؟

مجموعه داستاني دارم كه به‌زودي در برلين چاپ مي‌شود. با وجود علا‌قه زيادي كه به چاپ داستان‌هايم در ايران دارم تصميم گرفتم اين مجموعه را در برلين چاپ كنم. علتش بر مي‌گردد به زمان طولا‌ني كه براي چاپ يك كتاب در ايران بايد سپري كرد. براي كتاب <آذر و امجديه> يك سال و نيم منتظر بودم تا بعد از حذف چند صفحه مجوز چاپ بگيرم. اميدوارم واقعا فكري براي مميزي كتاب بكنند.

‌ در ضمن از اين فرصت استفاده مي‌كنم و مراتب تشكر قلبي‌ام را از ناهيد طباطبايي نويسنده ارزشمند كه ويراستارمجموعه <كار اول> انتشارات خجسته هستند و رضا يكرنگيان ناشر بامعرفت اين مجموعه ابراز مي‌دارم.

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

مطالب ديگر از ويدا مشايخي

آذر و امجديه نگاهي به خاطرات دختري از تهران دور

افتتاح بخش فارسی در كتاب خانه مرکزی  شهر وین    20 ژوئن 2007

 

 

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون     |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون     |    آدرسهای مفيد
تماس با کانون: kanun@andischeh.com