عقربههاي
ساعت درست روي دو و چهل و پنج دقيقه خشكيده
بودند وقتي به صفحه آخر كتاب <آذر و
امجديه> رسيدم. ميشد گفت نفس نفس زنان
در كمتر از دو ساعت نخستين داستان بلند
ويدا مشايخي را خوانده بودم.
تاكنون داستاني نخوانده بودم كه شتاب
زيستن قهرمان خود را به خوانندهاش تحميل
كند. نثري كه در نوشتن <آذر و امجديه> به
كار گرفته شده، از حاشيه رفتن و توصيف
جزئيات به عمد طفره ميرود و حتي از آن
دوري ميورزد؛ شاخص داستاني كه از زاويه
ديد يك دخترك نوجوان پانزده شانزده ساله
روايت ميشود.
قهرمان داستان، زندگياش را
دوان دوان تجربه ميكند و تصاويرش مختصر و
مجمل اند؛ تصاويري كه در مقابل آنها نه ميايستد
و نه تامل ميكند. دنياي او دنيايي ساده و
عاري از تجربيات پيچيده دنياي بزرگسالان
است. حوادثي كه در آن رخ ميدهند تنها به
رفت و آمد به مدرسه، به همكلاسي مغروري
كه كنجكاوي يا شايد تا حدي حسادت او را
تحريك ميكند و به فوتبال محدود ميشوند.
ساختارهاي داستان چون دنياي ذهني قهرمان
آن سادهاند و تا پايان داستان ساده باقي
ميمانند.
بازسازي قدم به قدم و گزارش لحظهاي
بازيهاي فوتبال در امجديه، داستان را به
ادبيات روزنامهاي ستون هاي ورزشي نزديك
ميكند، ادبياتي كه قهرمان داستان به
خوبي آن را ميشناسد و چون گزارشگر ورزشي
راديو در انتقال هيجان به خواننده موفق
عمل ميكند، به طوري كه حتي براي خوانندهاي
چون من كه نه فوتبال را دوست دارم و نه
درعمرم به استاديوم رفتهام، ميدان
فوتبال و حجم پر ولوله و فريادهاي پرهيجان
تماشاگران، و اميد و ياسي كه هر از چندي بر
فضاي استاديوم غالب ميشده و حتي صداي بوق
ممتد ممد بوقي كه با شعارهاي <ايران
ايران> همراه شده است را زنده و مجسم ميكند.
داستان <آذر و امجديه> در شيوه
نگارشي خود نبايد ساده انگاشته شود. روايت
داستان از زبان دختري نوجوان و بيتجربه،
ماموريتي دشوار است.
مشايخي از تحقيق براي بازسازي
محيط فيزيكي دهه چهل در تهران پارس و
تاريخچه بازي هاي فوتبال و امجديه ياري
جسته و خلا هاي باقي مانده را با حافظه
خود پركرده است. با اين وجود <آذر و
امجديه> يك داستان با شخصيتهايي تخيلي
است؛ شخصيتهايي كه ذهن خواننده آنها را
در روندي ناخودآگاه به خاطرات شخصي خود و
يا نويسنده پيوند ميدهد؛ فرآيندي ذهني
كه در نهايت كار مشايخي را در حد يك
اتوبيوگرافي ناتمام پايين آورده و از ارزش
داستاني آن به شدت ميكاهد.
مقايسه اين اثر در شرايط متغير
اجتماعي و ارزشي حاكم برادبيات معاصر
ايران كاري بس دشوار است. از آن فراتر بيانصافي
است اگر كار اول يك نويسنده را با آثار
بزرگاني كاركشته چون ماركز يا همينگوي
بسنجيم.
پر بيراه نيست اگر<آذر و امجديه>
ويدا مشايخي را با <چراغها را من خاموش ميكنم>
زويا پيرزاد مقايسه كنيم. پيرزاد ما را با
بياني روزمره به دنيايي راه داد كه تا پيش
از آن در فضايي خصوصي و براي ما غيرمسيحيان
غيرقابل لمس و محرمانه بود. ويدا مشايخي
اما به كمك دختري پانزده ساله، پنجرهاي
به مكانها و زمانهايي گشود كه انگار
هرگز نبوده يا رخ ندادهاند.
<آذر و امجديه> با استعدادي
شگرف نگاشته شده، استعدادي كه كار تخيل و
حاشيهپردازي را به خواننده خود محول ميكند
و در اين كار موفق است. ازهمه اينها گذشته
نخستين اثري است كه در آن به تحسين از
پيشكسوتان فوتبال سرزمينمان و نقش
اجتماعي آنها پرداخته شده است.
سلب ارزش ادبي از اين كتاب و يا
تعيين حد و مرز و تعريف براي ادبيات به طور
اعم، وراي اختيار منتقدان ادبي است.
ادبيات و هنر غيرقابل تعريفند، چرا كه
همواره در تلاش براي گسستن قيود و
محدوديتهاي موجود و حاكم بر خود شكل ميگيرند.
عصري كه ما در آن به سر ميبريم عصري سمعي
و بصري است، عصري كه در تصاوير بيان و باور
ميشود. زبان اين عصر زبان باروري است كه
با شتاب و به اختصار ساخته شده تا تصاوير
را تكميل كند. عصر ما متعلق به نسل هاي بي
صبري است كه هنرمند را سخت زير سوال ميبرند
و پاسخي صريح و نه عبارتي مزين به تشبيه و
توصيف يا استعاره ميطلبند. پاسخي كه نياز
به آكروباتيك لغت معني و تفسير و توضيح
نداشته باشد. <آذر و امجديه> را بايد به
حق پاسخي به اين نيازمندي دانست و از آن
درس گرفت.