آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

ديدار آقاي مشگيني با امام زمان از زبان همسرش.... 
داريوش دستوري ــ سوئد

به نقل از شهروند

 آنشب تا قبل از صرف شام همه چيز عادي بود. آقا هنگام ورود به منزل يادآور شده بودند که بسيار گرسنه هستند. اتفاقا آنشب براي شام کوفته تبريزي پخته بودم. و از آنجايي که اين روزها ايشان براي رتق و فتق امور در شوراي نگهبان بسيار زحمت مي کشند، لاي هر کوفته بجاي يک تخم مرغ سفت دو عدد نهادينه کرده بوديم.
آقا آستين ها را بالا زدند و تعداد معتنابهي ميل فرمودند. هر چه که ميگذشت صورتشان نوراني تر ميشد. و چشمانش جز صراط المستقيم، به هيچ سويي گردش نداشت. حال و هواي منزل بسيار روحاني شده بود. از آقا خواستم که بيشتر ميل بفرمايند. ولي ايشان در آن عالم رباني آنچنان غرق بودند که فقط با سر اشاره کردند که ديگر ميل نمي فرمايند. نور صورتش آنقدر زياد شده بود که خاطرمان را کمي مکدر کرد. بعد از رها کردن چند بادگلوي ريز، دستها را بر زمين ستون کردند و خود را با زحمت به پشتي نزديک کردند.
کنارش نشستم و پيشانيش را لمس کردم. عرقي سرد بر پيشانيش نشسته بود. با اينکه زندگي با مردان خدا مملو از لحظات مقدس است، ولي حال و هواي آنشب فرق ميکرد. گويي محتويات آن کوفته ها آقا را براي ملاقاتي بزرگ آماده ميکرد. و من که از درون او بي خبر بودم، هر لحظه بر نگراني ام به خاطر احوالات ايشان افزوده ميشد. هرچه سئوال ميکردم، ايشان فقط باد گلو ميزدند. ناگهان چشم راست او به طرف مکه و چشم چپش به طرف مدينه منحرف شد. مي گويند زماني که عاشق مقدمات ملاقاتش با معشوق فراهم ميشود، چشمانش خمار ميگردد ولي چشمان ايشان هر لحظه چپ تر ميشد.
نگاهم به کوفته اي افتاد که در بشقاب آقا به شکل هلال ماه باقي مانده بود، خوب که دقت کردم عکسي از جواني ايشان را درکوفته ديدم. مو بر بدنم سيخ شده بود. ياد قرص واياگرا افتادم که آقا هر شب بعد از شام ميل ميکردند. گره اي که بر گوشه روسري داشتم باز کردم . قرص را با يک ليوان آب نشانش دادم. و ايشان با لبخندي که پر از عطوفت اسلامي بود، نگاهي به من کردند و به سخن آمدند: الان موقع اين قرص نيست خانم، بجاي آن کمي نبات تهيه بفرماييد.
سفره را جمع کردم و باقيمانده کوفته اي که در بشقاب آقا بود به سطل آشغال ريختم. يک تکه نبات در ليوان چاي حل کردم . آقا آنرا سر کشيدند و خوابيدند.
چند دقيقه اي بالاي سرشان نشستم . آرام و قرار نداشتند. مثل مارمولک به خود مي پيچيدند، فکر کنم امام زمان آقا را قلقلک مي دادند.
سرانجام آقا لب به سخن گشودند، بنظر مي رسيد چيزي را به زبان عربي درخواست مي کردند ولي امام زمان متوجه نمي شدند. گويي ايشان بعد از اين همه سال زبان عربي را فراموش کرده بودند. آقا چندين بار درخواستشان را تکرار کردند تا بالاخره آنقدر عصباني شدند که بالش را گاز گرفتند. بيم آن داشتم که بين آنها درگيري رخ دهد، چون آقا آنقدر عصباني بودند که ممکن بود صلاحيت امام زمان را براي هميشه رد کنند. بعد از چند لحظه سکوت، آقا گفتند: a little متوجه شدم که حضرت امام از آقا سئوال کرده بودند که Do you speak English?
تلفيقي از روحانيت و مدرنيته آقا را جذاب تر کرده بود. دوباره نگاهي به گوشه روسري ام انداختم. ولي آقا آنچنان شيفته معشوق شده بودند که هيچ اميدي به ايشان نبود. در ضمن هراس من از اين بود که ايشان از خواب بپرند و خط قطع شود، چرا که چنين ارتباط ملکوتي به آساني براي هر کس پيش نمي آيد. البته آقا در مورد موضوع مذاکراتشان با امام زمان و آن ليستي که به امضاي آن حضرت رسيد مفصل با امت شهيد پرور صحبت کرده اند و لازم به توضيحات بيشتري در اين مورد نيست. آقا در آخر خوابشان بسيار کلافه بودند چون زمان خداحافظي قصد داشتند دعاي ندبه و دعاي فرج را به انگليسي بخوانند که نتوانستند. حتي خودشان معتقد بودند که آبروشان جلوي امام زمان رفت، چون نتوانستند حتي يک لغت ادرکني را به انگليسي بگويند. فقط تنها کاري که کردند، اين بود که محکم بر سر خود ميزدند و ميگفتند : please...please.... البته اين اتفاق بايد تجربه اي شود براي مسئولان که آموزش زبان انگليسي را از همان ابتدا در حوزه علميه قم جزو دروس اصلي قرار دهند. چرا که با توجه به گسترش سريع اسلام در دنياي غرب اين امر بسيار ضروري به نظر ميرسد.
امروز جايزه صلح به يک زن مسلمان داده شد، شايد فردا آقاي مشگيني يک معلول جنگي را شفا دهند و جايزه پزشکي نوبل را از آن خود سازند.

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com