آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

طنز حربه ای عليه ابتذال

2004-05-29    ايسنا

سخنرانی جواد مجابی در هفتهً فرهنگی ايران و ترکيه تحت عنوان "همسايه در بگشا" که به مدّت شش روز در خرداد 83 در ترکيه برگزار شد.

اين چراغ كه در روشناى آن رندانه فضاى غير انسانى را بشناسيم و با آن بستيزيم از زمان رودكى و بيهقى در خانه ما ايران روشن بوده است و تا يك نفر هست كه تن به سلطه هيولاى كمين كرده در هر منظر كه شاملو مبتذلش مي‌ناميد نمي‌سپارد همچنان روشن خواهد ماند.


بصيرت شاملو در شناخت ابتذال بود؛ در هر شكل آن و رسوا كردن صورت‌هاى گوناگون ابتذال در منظر همگان. در اين رفتار او خيلى شبيه با صادق هدايت است. هدايت براى اين كار شم غريزى داشت و شاملو شامه‌اى تيز كه ابتذال را از دورترين فاصله درمي‌يافت و به كراهت روى از آن مي‌تافت؛ اما از افشاى آن ساز و كار ناانسانى دمى نمي‌آسود. اين واكنش به سرشت اين دو عزيز بر مي‌گردد و جانمايه‌اى فطرى مي‌خواهد. به يارى دانش و تجربه و اين قضايا ميسر نمي‌شود؛ وگرنه چرا چاره‌اى نمي‌دانند اين همه آدميان گمنام يا بزرگان نامبردار كه تا گلو در ابتذال فردى و فضاى ياوه غوطه‌ورند و به زبان از هر پشتى تبرامى جويند؟

در نوشته‌اى به تفصيل از ?هرم ابتذال? ياد كرده‌ام كه هر كس با صعود از قاعده آن به سوى راس، با مدد شناختى كه از دانش و تجربه فراهم كرده، روابط ابتذال در مدارج پايين‌تر را مي‌شناسد و ارتباطات ميانمايه و سبكسار را با گذر آگاهانه از آن به تدريج در مي‌يابد. مثال زده بودم از سنايى كه با صعود از قاعده هرم اجتماعى تا راس آن، ارتباطات حقير عصرش را هيچ در هيچ يافت و به مدد عرفانى پويا، از بالا كل اين فضا را شوخ چشمانه داورى كرد.

اما حالا كه دوباره به موضوع ابتذال دامن گستر مي‌انديشم، آن را به كوه يخ بيشتر شبيه مي‌بينم كه مردمان فقط جزئى از آن را مشاهده مي‌كنند و نوعى شهود خلاق، مي‌تواند نه‌دهم پنهان آن را هم ببيند. ما به عنوان نويسنده يا فرد‌ آگاه در كجاى اين كوه و درياى پيرامونش قرار داريم؟ شك نيست كه بيرون از آن نيستيم؛ چون ناگزير محصور در فضاى زيستبوم خوديم، اما مي‌توانيم به موقعيت خودآ گاه و از آن برحذر باشيم. اين پرهيز از ابتذال نخست با شناسايى فضا سپس در روند درگير شدن با آن شكل مي‌گيرد. هنرمندانى چون هدايت و شاملو تنها به يك نوع ابتذال شناخته و عادت شده اشراف ندارند؛ از همان نخست با سرشتى عصيانگر، بعد با تجربه اجتماعى ممتد و تاملات رنج‌آميز، لايه‌هاى آشكار و پنهان وضعيت ياوه شده موجود را كشف مي‌كنند كه ديگران يا نمي‌بينند يا نمي‌خواهند آن‌را ببينند؛ چون منافع آن‌ها و مصالح تحميل شده بر آن‌ها چنين بينشى را ايجاب نمي‌كند. كار نويسنده از يك زاويه، كشف مداوم انواع ميانمايگى و دورى جستن از آن و زنهار دادن ديگران از آن است.

ابتذال سويه‌ها و ژرفاى گوناگون دارد. هنجار تحميلى فريبكار يك ابتذال است. بي‌عدالتى وهن‌آميز و خودكامگى ركن ابتذال است. اقتدار كور و سلطه بر ذهن مردمان سرچشمه ابتذال است. جاه‌طلبى و خودپرستى و انكار و حذف ديگران بستر ابتذال است. توهم يكه بودن و تصور سرورى و انواع تبعيض‌هاى نژادى و جنسى و فرهنگى و تعينات قشرى گستره‌اى ديگر از ابتذال است.

مهمترين خطر ابتذال در اين است كه بپنداريم خود از ابتذال مصون مانده‌ايم؛ درحالى كه در فضاى ناهنجار ابتذالات گوناگون ناگزير از بودن و ماندن شده‌ايم. گريز چاره كار نيست. شاملو از ابتذال نگريخت، رويارو با آن پنجه درافكنده؛ نه با آن توهم كه مي‌تواند كوه ابتذال را بتركاند؛ بلكه با انكار ارزش‌هاى آن و طرح موقعيت نابسامان تاريخى براى ديگران و سوداى نابودى آن را آرزويى براى خود و اميدى براى دگران كردن، اين كارى است كه كامو و كافكا و خيام و كالوينو و چخوف هم كرده‌اند و هر نويسنده آزاده‌اى در درازاى تاريخ به ازاى مبارزه‌اش با ابتذال دامنگستر و سفاهت تاريخى و درگيرى عصيانگرانه با شرايط موهنى كه انسان را از انسانيتش عارى مي‌كند، اعتبار اجتماعى يافته است. اين چراغ كه در روشناى آن رندانه فضاى غير انسانى را بشناسيم و با آن بستيزيم از زمان رودكى و بيهقى در خانه ما ايران روشن بوده است و تا يك نفر هست كه تن به سلطه هيولاى كمين كرده در هر منظر كه شاملو مبتذلش مي‌ناميد نمي‌سپارد همچنان روشن خواهد ماند.

من كمتر هنرمند بزرگى را ديده‌ام كه شادخو و طنزانديش و تندزبان نباشد، انگار آدم‌هاى عبوس، يك چيزي‌شان مي‌شود كه يكى از آن چيزها استبداد راى است. يا پنهان كردن عيب و علتي، يا نفرت از ديگران و مقايسه خودخواهانه خود با اين و آن و يا توهم غريبى كه شخص از مقام فضلايي‌اش دارد و نمي‌تواند در جمع مثل آدم، راحت و طبيعى باشد. هنرمندان بزرگ از مرزبندي‌هاى حقير، از چارچوب‌هاى رسمي، از بسته‌بندي‌هاى مطمئنى كه فقط ارواح كوچك را محافظت مي‌كند فراتر مي‌روند و بر فراز قرادادهاى يك عصر، به هنجار ديگر و اخلاقى فراتر مي‌رسند كه قادرند فقط خود را در ميانه نبينند، با ديگران يكى چون آنان باشند، در ميان گريه چون مولوى و حافظ خندان باشند، مگر نه اينكه طنز سياه واكنش افنجارى عالمى از رنج و اندوه است؟

طنز در شعر بامداد
شاملو يك عصيانگر تمام‌عيار بود؛ در زندگي، در كار و در آفاقى كه شعرش در آن شكل مي‌گرفت. يك بار به من گفت: هنرمندى كه عصيانگر نباشد، مفت نمي‌ارزد. هنر ذات عصيان و گوهر اعتراض است. او نخست عليه شعر قالبى رايج عصر خود عصيان كرد. عليه غزل و وزن و قافيه و بعد عليه منظوم‌انديشى.
در آهن‌ها و احساس (1329) خطاب به حميدى [شيرازى] كه خود را خداى شاعران ناميده بود، عتاب مي‌كند و خطابش با تمام كهن‌سرايان مدعى است:
گورى ز شعر خويش
كندن خواهم
وين مسخره خدارا
با سر درون آن
فكندن خواهم
و ريخت خواهمش به سر
خاكستر سياه فراموشى.
بگذار شعر ما و تو
باشد
تصوير كار چهره‌ى پايان پذيرها:
تصوير كار سرخى لبهاى دختران
تصوير كار سرخى زخم برادران
و نيز شعر من
يك بار لااقل
تصوير كار واقعى چهره‌ى شما
دلقكان
دريوزگان
شاعران...

او از اعتراض به كهنگى و تقليد و تكرار شروع مي‌كند و با خشم بقعه بانان شپشوى كلاسى سيسم را مسخره مي‌كند. هنوز او به طنز نرسيده است، چون عصبانى است خود را مدعيانه در ميانه مي‌يابد نه رندانه در فراسو.
به تعبير من طنز نگاهى است ترديدبرانگيز به موقعيت بشري، اين بينش در بداهت عادت‌ها و يقينى بودن امروز ترديد مي‌كند و براى كشف وضعيت حقيقى جهان و كار آدميان به فراسوى واقعيت موجود مي‌نگرد و با شكى فلسفى و تاملى فاجعه آميز و مضحكه ساز، به هيچ وضعيتى به عنوان شكل نهايى سر فرو نمي‌آرد، با تقلا به عزم انقلاب مداوم ذهنى.
در اولين شعر هواى تازه (1336)، در بهار خاموش به تاريخ 1328، شاعر از فضاى راكد به طنز و فسوس ياد مي‌كند جايى مي‌گويد:
بهار منتظر بي‌مصرف افتاد
در آخرين شعر همين كتاب وضعيت بي‌پناه و اندوهبارش را در خلاصه‌ترين شكل تصوير مي‌كند:
من پرواز نكردم
من فرو رفتم...

در شعر ناتمام كه مثنوي‌اى است ميوه گر بر سى سال حرام شده، موقعيتى اسفبار را با لحنى شوخ چشمانه بيان مي‌كند. البته غلظت اندوه نمي‌گذارد طنزانديشي‌اش آشكار شود، اما در اين كه وضعيت خود را ثابت ارزيابى نكرده و هوشمندانه جا به جايى علت و معلول را ادراك مي‌كند، تحرك ذوقى نشان مي‌دهد:
من كيم جز باد و خارى پيش رو
من كيم جز خار و باد از پشت او،
من كيم جز وحشت و جرات همه
من كيم جز خامشى و زمزمه؟
من كيم جز شت و زيبا خوب و بد
من كيم جز لحظه‌هايى در ابد؟
اى دريغ از آن صفاى كودنم
چشم دد فانوس چوپان ديدنم.

در شعر نگاه كن راز يگانگى تضادهاى ظاهرى را تبيين مي‌كند و مرزهاى جدى كه بين نام گذاري‌ها و قيد صفات و حالات كشيده‌ايم پاك مي‌كند؛ جايى كه هر چيز خود و ديگرى ضد خود است و اين دريافتى تازه بود:
من عشقم را در سال بعد يافتم
كه مي‌گويد: مايوس نباش؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در شب يافتم
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامى كه داشتم خاكستر مي‌شدم گر گرفتم.

گاهى كار به هجو مي‌كشد، ميراث هجاى شاعران خمشگيني‌، كه رقبايشان به عكس آن‌ها معززند. شاملو در حرف آخر خطاب به آن‌ها كه براى تصدى قبرستان‌هاى كهنه تلاش مي‌كنند، كه همان شعراى سنت‌پرست انجمنى باشند، با لحنى هتاك، دشنام مي‌دهد و بر ديوان‌هاى گردگرفته آن‌ها شلنگ‌انداز مي‌گذرد:
وسط ميز قمار شما قوادان مجله‌اى ـ منظومه‌هاى مطنطن
تكخال قلب شعرم را فرو مي‌كوبم من
چراكه شما
مسخره‌كنندگان ابله نيما
و شما
كشندگان انواع ولاديمير
اين بار به مصاف شاعر چموشى آمده‌ايد
كه بر راه ديوان‌هاى گردگرفته شلنگ مي‌اندازد.
و كسى كه مرگى فراموش‌شده، يكبار
به‌سان قندى در دلش آب شده است
از شما مي‌پرسم، پااندازان محترم شعرهاى هرجايى
اگر به جاى همه ماده‌تاريخ‌ها، اردنگى به پوزه‌تان بياويزد
بارى چه توانيد كرد؟
باز:
من به دربان پرشپش بقعه امامزاده كلاسى سيسم
گوسفند مسمطى هم نذر نكردم.

در شعر تا شك از كتاب باغ آينه 1339 او از يقين‌ها و جزميت‌هاى متعصبانه‌اش به طرف شكلى معقول حركت مي‌كند و اين ترديد طنزانديشانه را براى ذهنى هوشمند امرى ناگزير تلقى مي‌كند:
اى مسافر، همدرد من
به سرمنزل يقين اگر فرود آمده‌اى
ديگر تو را تا به سرمنزل شك
جز پرتگاهى ناگزير
در پيش نيست.

مضمون و مفهوم طنزآميز گاهى در عبارت آشكار است و گاه در تمثيلى و شرح واقعه‌اى و اين ساده‌ترين شكل بروز طنز به قصد خنداندن يا عبرت‌اندوزى است كه در ادبيات كهن نظاير درخشانى از اين دست داريم.
در پاره‌اى از يك شعر، زيستن ترس آلودگان و بي‌پروايى خود را از مرگ مبتذل به نيشخندى تصوير مي‌دهد؛ حتا هياهوى صور را قادر به لرزندان آن چه در حلاج مي‌لرزد، نمي‌يابد و سرناى اسرافيل را جار شلخته‌اى مي‌شمارد:
اكنون جمجمه‌ى برهنه‌ات
به آن همه تلاش و تكاپوى بي‌حاصل
فيلسوفانه لبخندى مي‌زند:
به حماقتى خنده مي‌زند كه تو
از وحشت مرگ
بدان تن دردادى
به زيستن.
زمين
مرا و تو را و اجداد ما را به بازى گرفته است
و اكنون
به انتظار آن كه جاز شلخته اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست
اما من آنگاه نيز از جاى به نخواهم جنبيد
حتا به گونه‌ى حلاجان
چراكه ميان تمامى سازها
سرنا را بسى ناخوش مي‌دارم...

او شيطان را به خاطر ?نه? گفتنش به تقدير فرشتگي، مي‌ستايد و شاعر را با شيطان همذات مي‌پندارد.
در شعر ضيافت به سرنوشت هنرمند عاصى و مطرود، به شيطان اشاره مي‌كند. او به وضعيت خود و وضع ديگران مي‌انديشد و حيترش از درهم آميختگى فقر و نادانى در اوضاع واژگون است:
من از آتش و آب سر در آوردم
از توفان و پرنده
من از شادى و درد
سر در آوردم
اما گل خورشيد را هرگز ندانستم
كه ظلمتگردان شب
چگونه تواند شد؟
طنزپرداز نمي‌تواند اوضاع را به سخره بگيرد؛ مگر چنان منصف باشد كه خود را نيز در آن مضحكه بيابد:
در شعر ?تا شكوفه سرخ يك پيراهن? او همچون سنايى و عبيد خود را نيز دست مي‌اندازد؛ تا گرانجان نباشد.
و فردا كه فرو شدم در خاك خونالود تبدار
تصوير مرا به زير آريد از ديوار
از ديوار خانه‌ام.
تصويرى كودن كه مي‌خندد
در تاريكي‌ها و در شكست‌ها
به زنجيرها و دست‌ها
و بگوييدش
تصوير بي‌شباهت
به چه خنديده‌اي؟
و بياويزيدش ديگر بار
واژگونه
رو به ديوار

در شعرهاى بعدى او به روابط اجتماعى مي‌نگرد با نوعى ارزشداورى اخلاقى و اصولى و هرچه را كه وهنى براى انسان باشد به تمسخر و دشنام مي‌گيرد، در دهه چهل، انسان، بسامدى است كه در شعر شاملو بسيار ديده مي‌شود. اين انسان مطلق است. گاهى ستودنى و پرستش كردنى است و زمانى كه به تباهى و دروغ و ستم آلوده شده باشد، نكوهيدني، هنوز در نظام انديشگى شاعر انسان بنا بر موقعيتش ارزيابى نمي‌شود؛ تا ارزش‌هاى نسبي‌ متغيرش ملاك داورى باشد. درهم آميختگى مفاهيمى چون انسان و مردم و ملت و خاص و عام در اين گونه شعرها ارزش‌هاى متناقضى را با خود حمل مي‌كند كه در طيفى از بازتاب‌هاى جدى و شوخى مورد داورى است. اين انسان به ازاى شكست سال 32 غالبا ستم‌پذير است؛ اما مي‌تواند به يارى پيشگامان، كه به باور شاملو نخبگان جامعه‌اند، خود را از ستم برهاند:
از شبانه در كتاب آيدا درخت خنجر و خاطره (43-44) تصوير اردوى مغلوبان كژومژ در چشم‌انداز مي‌آيد:
اكنون كه مسلك
خاطره‌اى بيش نيست
يا كتابى در كتابدان
و دوست نردبانى است
كه نجات از گودال را
پا بر گرده او مي‌توان نهاد
و كلمه انسان
طلسم احضار وحشت است و
انديشه آن
كابوسى كه به رؤياى مجانين مي‌گذرد.

و در پاره نهم شعر، پاكمردى در حد مسيح هم پاكى خود و مادرش را در برابر شايعه آسيب‌پذير مي‌يابد و خيل چاپلوسان و نان‌به‌مزدان چنان عرصه را بر اهل فضيلت تنگ كرده‌اند كه اسطوره‌هاى خرد و پاكى و بي‌نيازى نيز چه بسا در گودالى سرنگون شوند كه اقتدار و اعوان و انصارش در راه مردم دانا و شريف تعبيه كرده‌اند. در اين پاره شعر او شرايط تباهي‌انگيز را كه براى جامعه برقرار كرده‌اند باز مي‌شناسد و در اين نظم مستقر، در غلتيدن پيلان را نيز در گل و لاى ساختگي، با تاسف امكان‌پذير مي‌بيند و شوخ‌چشمانه هشدار مي‌دهد:
مسخى است دردناك
كه مسيح را
شمشير به كف مي‌گذارد
در كوچه‌هاى شايعه
تا به دفاع از عصمت مادر خود برخيزد
و بودا را
با فريادهاى شوق و شور هلهله‌ها
تا به لباس مقدس سربازى درآيد
يا ديوژن را
با يقه شكسته و كفش برقى
تا مجلس را به قدوم خويش مزين كند
در ضيافت شام اسكندر

و در لوح از اين كتاب او رسالت شاعران را نيز چون يقينى كشته شده در مذبح ترديدهاى زمانه مي‌يابد؛ چرا كه درك حقيقت را براى بسيارتر از بسياران دشوار و درنهايت افسانه‌وار مي‌پندارد. مخاطبان را بيشتر دل با قصه و افسانه خوش است؛ نه با حقايق عصر خويش. او ايمانش را كم كم به ابرمرد رهاننده از دست مي‌دهد و عيسايان بسيارى را به افسون مي‌نگرد كه در زرادخانه‌ها خون خود را هدر مي‌بينند. او كه دوران شكست را به يارى خلاقيت شكوفا و شاد خوبى و اميد به فردا تحمل كرده بود و چون ديگران به اعماق مرثيه سرايى نوميدانه درنغلتيده بود، اكنون در اعمال ذهنش ملالى بي‌موج حس مي‌كند كه آن را حاصل بي‌جنبش بودن درياى انسان‌ها مي‌داند برابرى تنها در مرگ است در موج قربانيان بي‌عدالتى كه همسر نوشت و رو به مسلخ روانند. شرايط خفقان اور آن سال‌ها همچنين احوال شخصى او، در پيدايى اين ملال خشم‌آلود مؤثر بوده است.
در شعر پستموس حسبحالى مي‌دهد و ترديدهاى سوزان از شعر پرهيمنه لب پر مي‌زند:
تا پناهى از بيمم باشد
محرابى نيافتم
تا پناهى
از ريشخند اميدم باشد
تضاد كشنده را در درون خود به نحوى قتال حس مي‌كند و در شعر عقوبت از كتاب شكفتن در مه 1349:
ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك
طلسم معجزتى
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده
منم

در شعر ‌تعويذ ‌خنديدن به ديكتاتور را تجربه مي‌كند و به ديگران نيز مي‌آموزد؛ چرا كه مي‌داند جبروت پوشالى ديكتاتورهاى عبوس كه خود را به ياوه جدى مي‌گيرند، با نيشخندى باد هوا مي‌شود:
به چرك مي‌نشيند
خنده
به نوار زخمبنديش ار
ببندى
رهايش كن
رهايش كن
اگر چند
قيلوله ديو
آشفته مي‌شود.

در شعر عاشقانه جهان در نظر كوردلان سالوسي، به بيتوته كوتاهى در فاصله گناه و دوزخ تعبير مي‌شود و خورشيد چون دشنامى و روز همچون شرمسارى جبران ناپذيرى كه در آن در ختان نشان جهل معصيت بار نياكان است و مهتاب كفرى كه جهان را مي‌آلايد و در اين مصيبتكده:
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ژوليده آبروى جهانند.

در مدايح بي‌صله شعر خواب‌آلوده حكايتگر قافله‌اى است كه در صبح كاذب قطبى خوشحال از رسيدن به مقصد است؛ اما مسافران وقتى به مقصد مي‌رسند كه مردگانند. شاعر به حيرت‌ انگار از خود مي‌پرسد چرا بايد براى رسيدن به مقصدى چنين بديهي، تاوانى چون مرگ بپردازي، مگر نمي‌شود مثل آدميزا با هم زندگى كنيم؟ نگاه طنزآاميز شاعر مضحكه‌اى را وراى يك وضعيت غم‌انگيز مي‌بيند و فاجعه‌اى را در ظاهر يك اميد در هم شكسته.
در شعر سحر به بانك زحمت و جنون وضعيت فردى يك قربانى بي‌گناه در فضايى كافكايي، بازتابى از وضعيت عمومى انسان‌ها در فضايى گروتسك است. راوى در حيرت است كه هنوز عقلش زير فشار اين همه تداركات شرورانه، سر جايش است و براى دفع چشم‌زخم انگشت به چوب مي‌زند و هنوز اميدوار شعور است:
سحر به بانگ زحمت و جنون
ز خواب چشم باز مي‌كنم
كنار تخت چاشت حاضر است
بيات وهن و مغز خر
به عادت هميشه دست سوى آن دراز مي‌كنم
تمام روز را پكر
به كار هضم چاشتى چنين غروب مي‌كنم
شب از شگفت اين كه فكر
باز
روشن است
به كورى حسود لمس چوب مي‌كنم.

در آخرين مجموعه‌اش حديث بي‌قرارى ماهان 1379 شعرى قديمى را نقل مي‌كند از سال 51، شادمانگى مشكوك حيات و تقلاى مرگ ستيزى را با لحنى آرام و فيلسوفانه، با لحنى چالاك و رند طرح مي‌كند:
سراسر روز
پيرزنانى آراسته
آسان‌گير و مهربان و خندان از برابر خوابگاه من گذشتند
نيم شب پلنگك پرهياهوى قاشقكى برخاست
از خيالم گذشت كه پيرزنان بايد به پايكوبى برخاسته باشند.
سحرگاهان پرستار گفت بيمار اتاق مجاور مرده است.
در اين كتاب تمامى حسرت اندوهبار شاعر از تكه پاره شدن يقين سوزان انسانى است كه ديگرانش به مذبح اقتدار جهانى فرستادند:
اكنون كه سراچه‌ى اعجاز پس پشت مي‌گذارم
به‌جز آه حسرتى با من نيست:
تبرى غرقه‌ى خون
بر سكوى باور بي‌يقين و
باريكه‌ى خونى كه از بلنداى يقين جارى است.
كوتاه سخن اين كه: عصيان او در آغاز عليه گذشته بود، به سود آن چه در فردا اتفاق مي‌افتد، به ضد سنت به خاطر تجدد،‌ براى شعر حقيقى عليه آنچه ادبيات بافى مي‌ناميد، او عميقا پيام نيما را دريافت كه بايد نگاه عوض شود، ذهن نو شود، تعبير ما از جهان بايد تغيير كند، حرف عصر خودمان را بزنيم، بي‌پروا و از عمق جان زبان.
منبع: ايسنا

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com