آرشيو

شعر

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه

نمايشگاه

 موسيقی

   

قصه لنگه کفش و سیندرلا و پسر حاکم ، ابراهيم نبوي

دوشنبه 29 تیر 1383 , 20 ژوئيه 2004

یکی بود، یکی نبود....
روزی روزگاری در زمانهای قدیم دختری بود به اسم سیندرلا، این دختر وقتی بچه بود مامانش عمرش رو داد به شما و باباش اونو ورداشت و رفت کانادا. اونجا خیلی سرد بود و سیندرلا هیچ کسی رو نداشت که به دادش برسه. همیشه مجبور بود خونه رو تمیز کنه و از سر چشمه های تورنتو آب بیاره خونه شون یا بره برای یه آژانس عکاسی عکس بگیره. و چون خیلی دختر شیطونی بود و زیاد حرف می زد رفت و خبرنگار یک روزنامه شد. کم کم سیندرلا بزرگ شد و یادش افتاد که ایرونی هست. از طرف دیگه باباش هم رفته بود و با یک خانوم بد قیافه که دو تا دختر بی ریخت داشت ازدواج کرد. سیندرلا هم خیلی غصه می خورد و از صبح تا شب کار می کرد و چون خیلی دختر مهربونی هم بود همه اش می رفت افغانستان و عراق و تاجیکستان برای اینکه عکس بگیره.

تا اینکه یک روز سیندرلا داشت تلویزیون نگاه می کرد که شنید که کریستین امانپور که خبرنگار سی ان ان بود اعلام کرد که ای مردم ایران! در ایران پسر حاکم تصمیم گرفته که اصلاحاتی انجام بده و از همه ایرونی ها دعوت کرده که بیان ایران و در مهمونی پسر حاکم شرکت کنن. خواهرای سیندرلا که این خبر رو شنیده بودن تصمیم گرفتن بیان ایران و در مهمونی پسر حاکم شرکت کنن، خواهر بزرگه که اسمش گرسیلا بود گفت من می رم ایران و در مهمونی شرکت می کنم و زن ممد جون می شم، آناستازیا گفت: ممد جون دیگه کیه؟ گرسیلا گفت: مگه نمی دونی، ممد جون پسر حاکم هست که داره در ایران اصلاحات می کنه و من قراره برم و زنش بشم. اون دو تا دعواشون شد و تا مامانشون نیومد و سواشون نکرد، همدیگه رو ست و سیر کتک زدن. بالاخره مامانشون که خیلی ایران رو دوست داشت و از صبح تا شب توی تورنتو قورمه سبزی و آش رشته می پخت برای آناستازیا و گرسیلا لباس مهمونی آماده کرد. دو تا پیراهن بلند براشون دوخت با دو تا مانتو سورمه ای و دو تا روسری گل گلی، بعد هم یه تک پا رفت سفارت ایران و گفت دخترای من می خوان برن ایران و در مراسم اصلاحات پسر حاکم شرکت کنن. کنسول ایران هم دو تا پاسپورت داد به اونا و گفت به سلامت، برین و به سازندگی ایران اسلامی کمک کنین.
اما بشنوین از سیندرلا، اون چون می ترسید بیاد ایران تا چند روز قبل از مهمونی به هیچ کس هیچی نگفت. از طرفی هیچی لباس برای اومدن به ایران نداشت، خیلی غصه می خورد و داشت اشک می ریخت. در همین موقع سه تا پری مهربون ظاهر شدن، سیندرلا تا اونا رو دید تعجب کرد و گفت: شما کی هستین؟ پری گفت: ما اومدیم تا کاری کنیم که تو بری ایران و در مهمونی پسر حاکم شرکت کنی. سیندرلا گفت: ببینم! شما از عوامل جمهوری اسلامی نیستین؟ پری گفت: نه عزیزم! زبونتو گاز بگیر، ما پری های مهربون هستیم که اومدیم به تو کمک کنیم تا بری ایران. سیندرلا گفت: ولی من که لباس برای رفتن به مهمونی پسر حاکم ندارم. پری مهربون گفت: ما برات همه چیز آماده می کنیم.
بعد، پری جادوگرچوب جادویی خودش رو تکون داد و در یک لحظه کاپش و شلوار لی سیندرلا تبدیل شد به یک پیراهن آستین بلند زنونه که همه جاش پوشیده بود، بعد پری جادوگر عصای خودش رو تکون داد و کت سیندرلا تیدیل شد به یک مانتوی زنونه که آستینش هم بلند بود. بعد پری جادوگر گل سر سیندرلا رو جادو کرد و اون تبدیل شد به یک روسری بلند که تمام موهای سیندرلا رو می پوشوند. سیندرلا که از دیدن خودش هم تعجب کرده بود و هم وحشت کرده بود، گفت: من که پاسپورت و ویزا ندارم، در همین موقع پری جادوگر عصای خودش رو تکون داد و کنسول ایران در کانادا فورا همون جا ظاهر شد و گفت: خواهر محترم! اسم شما چیه؟ سیندرلا گفت: سیندرلا. کنسول گفت: بفرمائین زهرا خانوم، ما توی ایران به سیندرلا می گیم زهرا و سه سوت گذرنامه ایرانی و ویزای ایران رو بهش داد. سیندرلا گفت: من که بلیط هواپیما ندارم. پری جادوگر فورا یک دوچرخه قراضه رو جادو کرد و اون تبدیل به هواپیمای ایران ایر شد( که چند ماه بعد هم مثل بقیه هواپیماهای ایران ایر سقوط کرد) بعد سیندرلا دوربین و کیف و وسایلش رو برداشت و سوار هواپیما شد و به مهمونی پسر حاکم اومد.
اما بشنوید از مهمونی پسر حاکم، وقتی مهمونی پسر حاکم راه افتاد، همه دخترهای شهر راه افتادن و به مهمونی رفتن تا با پسر حاکم ازدواج کنن و آینده خوبی داشته باشن، از طرف دیگه همه خبرنگارها و عکاس ها هم جمع شدن تا از اصلاحات پسر حاکم عکس بگیرن، اما در همین موقع از یک طرف ماشین نیروی انتظامی اومد و همه دختر ها رو بازداشت کرد و با خودش برد و از طرف دیگه پسر کوچیکه حاکم که قاضی دادگاه مطبوعات بود، همه خبرنگارها و عکاس ها رو بازداشت کرد. برای همین هم وقتی زهرا خانوم( سیندرلای سابق) به مهمونی پسر حاکم رسید، پسر بزرگ حاکم داشت گریه می کرد و استعفا می داد. سیندرلا وارد مهمونی شد و سراغ پسر حاکم رو گرفت و چون دیده بود که دارن چند تا خبرنگار رو بازداشت می کنن شروع کرد عکاسی کردن از اونا، در همین موقع چند تا مامور اومدن و سیندرلا رو بازداشت کردن و بردنش پیش پسر کوچیک حاکم، پسر کوچیک حاکم تا اونو دید پرسید: اسمت چیه؟ گفت: سیندرلا، ولی تو ایران صدامون می کنن زهرا خانم. بعد سیندرلا گفت: تو کی هستی؟ پسر حاکم گفت: من سعید هستم، پسر حاکم. سیندرلا گفت: ولی اون پسر حاکم که من می خوام ببینمش اسمش محمد هست و لهجه یزدی داره. پسر کوچیک حاکم گفت: منم لهجه یزدی دارم، ولی اسمم سعید هست. بعد سعید به سیندرلا گفت: ببینم توی کیفت چی داری؟ سیندرلا گفت: نه نه نه نه، نمی ذارم کیف منو بگردی. سعید هم کفشش رو در آورد و محکم زد توی سر سیندرلا و سیندرلا بی هوش شد. بعد هم زودی از اون جا بیرون رفت. در همین موقع گروه بازرسی و تحقیق و تفحص مجلس و ریاست جمهوری جمع شدن و جسد سیندرلا رو با یه لنگه کفش پیدا کردن.
بالاخره قرار شد برای پیدا کردن قاتل سیندرلا همه پسرهای شهر رو جمع کنن و هر کی پاش به اون کفش می خورد به عنوان قاتل معرفی و دستگیر کنن. پسر کوچیک حاکم که برای خودش یک کفش تبریزی خریده بود، خودش مامور پیدا کردن قاتل شد و رفت دم در وزارت اطلاعات و گفت: هر کی اسمش سعیده بیاد اینجا. همه اونها اسمشون سعید بود، بعد کفش رو پای اونا کردن و چون کفش به پای اونها نمی خورد یک کفاش استخدام کردن که اون کفش رو گشاد کرد و چند تا رو به عنوان قاتل به خیر و خوشی دستگیر کردن.
بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود
پائین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود
قصه ما بعید بود، کفشه مال سعید بود

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون    |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون    |    آدرسهای مفيد

Links     |     Programme     |     Statut     |     Über uns     |     Home

تماس با کانون :      kanun@andischeh.com