آرشيو

شعر  

داستان

پژوهش

طنز

مصاحبه  

يادبودها

نگاهی به تاريخ

نمايشگاه

بيوگرافی ـ شرح زندگی ـ خاطرات

تندرستی ، بهداشت ، تغذيه

پرنده­ی مهاجر به سوی آفاق ابدیت پرواز کرد     به یاد ژاله اصفهانی   مهدی عاطف راد

  ... و یک صبح بهار

                    ابر سیه پوشیده می گرید

و می گرید کنار جویباری بید مجنونی

بنفشه در میان سبزه ها خم می کند سر را

عقاب تیر خورده

                 روی سنگی می کشد پر را

و من آن روز دیگر نیستم...

 

دو فرزندم،

که همچون سروهای سبز شیرازید

به بالین من خفته مبادا اشک تان ریزد

که مردان در مصیبت ها نمی گریند

و مرگ مادران ارث است...

 

چه می داند کسی

شاید که فرزند شما

                   آید به دنیا

                             در همان تاریخ

کند آن نو سفر چشم پدر روشن

ببوسیدش به جای من

نگاهم را درون دیده آن مهربان جویید

مرا در عشقهای بی کران جویید.

( وصیت- ژاله اصفهانی)

   

دکتر ژاله اصفهانی (مستانه سلطانی) در سال ١٣٠٠ خورشیدی زاده شد. طبع شعرش از نخستین سالهای نوباوگی شکفته شد و در همان سالهای کودکی، در دوران عروسک بازی، نخستین شعرها و سرودهایش را برای عروسکهایش سرود. در سیزده سالگی برای نخستین بار شعری را که سروده بود بر کاغذ ثبت کرد و آن را با نام ژاله امضا کرد. از آن پس نام ژاله را برای خود برگزید. برخی از شعرهای دوران دبیرستانش در روزنامه های سپنتا، اخگر و باختر امروز به چاپ رسید. پس از به پایان رساندن دوران دبیرستان به استخدام بانک ملی ایران درآمد. در سن بیست و دو سالگی نخستین کتاب شعرش را با نام " گلهای خودرو"  در تهران منتشر کرد. او پس از پروین اعتصامی نخستین زن ایرانی بود که کتاب شعر منتشر می کرد. در سال ١٣٢٥در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به عنوان دانشجو پذیرفته شد. در تیرماه همین سال، در نخستین کنگره نویسندگان و شاعران ایران که به همت کمیسیون ادبی انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد شوروی و به ریاست استاد محمد تقی بهار، وزیر فرهنگ وقت، شرکت کرد و شعری با عنوان " ای بنفشه" در ششمین روز کنگره قرائت کرد. او یکی از پنج زن ادیبی بود که در کنار بیش از هفتاد مرد شاعر و نویسنده در کنگره شرکت کرده بود. ژاله در معرفی خودش در کنگره چنین گفت:

" من هر وقت می خواهم کتاب زندگی ام را ورق زده، فهرستی از آن به دست مردم سپارم بی اختیار دچار یک نوع حزن و حیرت عجیبی می شوم. شاید علتش این است که دیگر نمی خواهم درباره گذشته خود فکر کنم. از آینده هم که تکیه گاه امید جوانان است بی خبرم و اکنون نیز فاقد آن چیزهایی هستم که مردم برای یک شاعر قابل اهمیت و جالب توجه می دانند، مثل داشتن مدالهای افتخار یا مسافرتهای دور و حوادث شگفت انگیز و غیره.

از طرفی چون شرح وقایعی که روح یک نفر را لطیف و حساس می کند و بیان رنجهایی که دلی را دردمند و خاطری را آشفته می سازد در نظر دیگران ارزش و اهمیتی ندارد، اینجاست که حس می کنم من هیچ چیز ندارم در شرح زندگی خود بنویسم.

من در زمستان سال ١٣٠٠ شمسی در تهران متولد شده ام. ابتدا نمی گذاشتند تحصیل کنم تا این که با جدیت مادرم بالاخره به مدرسه رفته و تحصیلات متوسطه خود را به سرعت در آن شهر به انجام رساندم. چند سال هم در بانک ملی کار می کردم ولی روح من گاهی به سوی ستاره های روشن سحری پرواز کرده، زمانی با اشک درخشان یتیمان راز و نیاز داشته است.

بی مناسبت نیست بگویم به طوری که مادرم می گفت من از کودکی برای عروسکهایم شعر و سرود می ساخته ام و در سن سیزده سالگی برای اولین بار شعر نوشتم. از آن پس نیز با این شریک غم و شادی همیشه همدم بوده ام. قسمتی از اشعارم به نام " گلهای خود رو" در سال ١٣٢٣ به چاپ رسیده است.

اکنون مشغول ادامه تحصیل می باشم و آرزو می کنم همان طوری که قلب من شریک غم و بدبختی مردم ستمکش ایران است، قلم من هم در خدمت این ملت موثر و مفید باشد."

 در سال ١٣٢٥ به تبریز رفت و با شمس بدیع تبریزی که افسر نیروی هوایی بود ازدواج کرد. در سال ١٣٢٦ و پس از وقایع آذربایجان، به علت فعالیت های سیاسی همسرش، همراه او ناچار به ترک ایران و مهاجرت به اتحاد شوروی شد. نخستین سالهای مهاجرت دراز مدتش را در جمهوری آذربایجان گذراند و در آن سالها دوره پنج ساله ادبیات را در دانشگاه دولتی باکو به پایان رساند و با آموختن زبان آذربایجانی سروده های سخنوران کلاسیک و معاصر آذربایجان را به فارسی برگرداند. سپس درسال ١٣٣٣ همراه همسر و دو پسرش برای ادامه تحصیل به مسکو رفت و در سال ١٣٣٩ در رشته ادبیات از دانشکده دولتی لامانوسف درجه دکترا گرفت. تز دکترایش درباره زندگی و آثار ملک الشعرای بهار بود. از سال ١٣٣٩ تا سال ١٣٥٩ در انستیتو ادبیات جهانی ماکسیم گورکی مشغول کار و فعالیت پژوهشی بود. در این بیست سال پژوهش های گوناگونی انجام داد که نخستین شان رساله ای به نام "نیما یوشیج پدر شعر نوین پارسی" بود که آن را به زبان روسی در مسکو منتشر ساخت. این کتاب نخستین اثری بود که در روسیه درباره نیما به چاپ رسید.از دیگر کارهای پژوهشی اش در این دوران می توان به رساله "شعر نو چیست" اشاره کرد که در آن ژاله شعرهای شاعران پارسی گو و نوسرای ایران، افغانستان و تاجیکستان را بررسی تحقیقی و تطبیقی کرده است. در اتحاد شوروی، ژاله به سرودن شعر ادامه داد و در آن سالها شعرهایش را با نام مستعار ژاله زنده رود امضا و منتشر می کرد. دومین مجموعه شعر ژاله با همین عنوان "زنده رود" در سال ١٣٤٤ در مسکو منتشر شد و چهارده سال بعد، چاپ دوم آن در تهران امکان انتشار یافت. پس از سقوط سلطنت خاندان پهلوی، و در سال ١٣٥٩، ژاله پس از تحمل سی و سه سال درد و زجر دوری از میهن، به سرزمین محبوبش بازگشت و دو سه سالی در ایران بود. در همین سالها برگزیده ای از شعرهایش با عنوان " اگر هزار قلم داشتم"، در ایران و توسط انتشارات حیدربابا انتشار یافت. " کشتی کبود" و " نقش جهان" دو برگزیده دیگر از شعرهایش بودند که در سالهای ١٣٥٧ و ١٣٥٩ در تاجیکستان و مسکو منتشر شدند. پس از دو سال دوباره ایران را ترک کرد و به انگلستان رفت و دو دهه پایانی زندگی اش را در شهر لندن گذراند. در این دو دهه چند مجموعه شعر از او انتشار یافت. نخستین آنها " البرز بی شکست" بود که چاپ نخستش در سال ١٣٦٢ در لندن و چاپ دومش در سال ١٣٦٥ در نیویورک انتشار یافت. پس از آن، در سال ١٣٦٥ "ای باد شرطه" در لندن منتشر شد. همچنین برگزیده ای از شعرهایش با عنوان "خروش خاموشی" در سال ١٣٧١ در سوئد، برگزیده ای دیگر با عنوان "سرود جنگل" در سال ١٣٧٣ در لندن، "ترنم پرواز" در سال ١٣٧٥ در لندن و "موج در موج" در سال ١٣٧٦ در تهران منتشر شده است. آخرین مجموعه شعری که از دکتر ژاله اصفهانی منتشر شد "شکوه شکفتن" نام داشت که در سال ١٣٨١ در لندن انتشار یافت. مجموعه اشعار او نیز در سال ١٣٨٤، در ایران توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است. افزون بر کتاب های شعر، از ژاله آثار دیگری نیز منتشر شده است که مهم ترین آنها عبارتند از:

١- نيما يوشيج: پدر شعر نو

٢- عارف قزوينی: شعر و موسيقی مبارزش

٣- هر گل بويی دارد: ترجمه شعرهای شاعران روس و ملل دیگر شوروی به فارسی- لندن ۱٣۶٦

٤- سايه سالها- خاطرات و سرگذشت- لندن ١٣٧٩  

 

برگزیده ای هم از شعرهای دکتر ژاله اصفهانی با نام "پرندگان مهاجر" به زبان انگلیسی ترجمه و انتشار یافته است. در خرداد ماه سال ١٣٨١، در کنفرانس سالانه بنیاد پژوهشهای زنان که در شهر کلرادو برگزار شد، دکتر ژاله اصفهانی به عنوان زن برتر سال برگزیده شد. سرانجام دکتر ژاله اصفهانی در هفتم آذر ماه امسال(١٣٨٦)، در سن هشتاد و شش سالگی، در بیمارستانی در لندن زندگی را بدرود گفت و به ابدیت پیوست. او پنجاه و شش سال از عمر هشتاد و شش ساله اش را در تبعید و مهاجرت اجباری سپری کرد.

دکتر ژاله اصفهانی که بود؟ برخی او را "شاعر امید" لقب داده اند، شاعری همیشه امیدوار و هماره امیدبخش که در شعرهای ساده و صمیمی ‌اش تب و تاب مبارزه اجتماعی و آرزوی نیکبختی انسانها موج می‌زند. برخی دیگر نیز او را سراینده شعرهای محزون خوانده‌اند، شعرهای اندوهگینی که حسرت گذشته و درد غربت در سطر سطرشان جاری ‌ست. اما دکتر ژاله اصفهانی شاعری بود که در غربت غریب نبود. او از واژه ی "غربت" خوشش نمی آید:

"من از کاربرد واژه غربت خوشم نمی‌آید. انسانی که مجبور می‌شود به انگیزه "نتوان مرد به سختی که من آنجا زادم" به کشور دیگری برود، اگر درآنجا می ‌نویسد، می ‌کوشد، می ‌آفریند، در هرجا که باشد غریب نیست. روی او همیشه به سوی وطنش است. به هرحال من غربت را دوست ندارم و باور نمی‌کنم."

او به تعبیر شاعرانه خودش شهابی بود از شبان جدا شده و با سپیده آشنا شده، دیده ای بود نور دیده که هرگز با سیاهی آشتی نکرد. روحی روشن و نهادی پاک داشت که هرگز با تباهی آشتی نکرد. خودش را در یکی از شعرهایش چنین معرفی کرده است:

من که ام؟

        که ام؟

یک شهاب از شبان جدا شده

با سپیده آشنا شده...

دیده ای که دید نور را

با سیاهی آشتی نمی کند

روح روشن و نهاد پاک

با تباهی آشتی نمی کند

 

عاشق آزادی بود و شعرش سرود رسای آزادی بود:

 

اگر هزار قلم داشتم

هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت

هزار مرتبه هر روز می نوشتم من

حماسه ای و سرودی به نام آزادی.

 

وصیتش این بود که بر سنگ مزارش بنویسند که او سوخته ای ست تشنه کام در طلب آزادی:

 

به روی سنگ مزارم به شعله بنویسید

که سوخت در طلب این تشنه کام آزادی

چه عاشقانه به دیدار آفتاب شتافت

که بشکفد سحر سرخ فام آزادی.

 

عاشق تلاش و مبارزه با دیوهای ظلمت و ظلم بود:

 

به من تلاش بیاموز ای آفتاب امید

که در مبارزه با دیوهای ظلمت و ظلم

چنان شوم پیروز

که رهسپار شوم چون بهار جان افروز

به سرزمین بزرگ شکفتن جاوید

 

عاشق دلی آگاه و مغرور و آزاد بود که گشت جهان را زیر پر بگیرد:

 

دلی می خواهم آگاه

دلی مغرور و آزاد

که گیرد زیر پر گشت جهان را

دلی که این حقیقت را کند درک

توانا کام خود گیرد ز دوران

زمان نابود سازد ناتوان را

 

عاشق میهنش، ایران، بود. عشق ایران گرمی خونش بود. رنج های ایران درد و داغش بود. پیکار پرشور مردم سرزمینش شبچراغ شبهایش بود:

 

ایران من، ای عشق تو گرمی خونم

دیشب ترا در خواب دیدم

دیشب ترا در نقره ی مهتاب دیدم

یک لحظه رویای بهشتی بود و بگذشت

 

ای میهن، ای نام بزرگت افتخارم

ای مانده در پس کوچه هایت یادگارم

وی رنجهایت درد و داغم

پیکار پرشور تو شبها شبچراغم

روزان خونینت دراز است

همچون هزاران سال، چشمان تو باز است.

 

زندگی را همیشه جستجو کردن و جهان بهتری را آرزو کردن می دانست:

 

اگر پرسند از من زندگانی چیست، خواهم گفت:

همیشه جستُ جو کردن

جهان بهتری را آرزو کردن...

 

شاد بودن را هنر و شاد کردن را هنری والاتر می دانست، با این وجود بی غمی ناآگاهانه و خنده از روی بی خبری را عیبی بزرگ می دانست و از آن بیزار بود و دوری می جست:

 

شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

ليک هرگز نپسندیم به خویش،

که چو يک شکلک بی جان  شب و روز،

بی‌خبر از همه، خندان باشيم.

بی‌غمی عيب بزرگی است که دور از ما باد!

از مرزهای مسدود و کرانه های سنگواره خسته شده بود، به همین دلیل واپسین وصیتش این بود که بسوزانندش و خاکسترش را نه در برکه و  رود که بر آبهای رهای دریا برافشانند:

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید،

 نه در برکه،

نه در رود:

 که خسته شدم از کرانه های سنگواره

 و از مرزهای مسدود...

برگرفته از  دینگ دانگ، مجله تخصصی شعر آزاد نیمایی: www.dingdaang.com

 

< برگشت >

صفحهً اصلی    |    در بارهً کانون     |    اساسنامهً کانون    |    برنامه های کانون     |    آدرسهای مفيد
تماس با کانون: kanun@andischeh.com